|
مصاحبه با جرج جرداق مسیحی خالق اثر الصوت العدالة الانسانیه
● آن روز كه يك مسيحى عاشق على عليه اسلام شد
عاشقان اميرالمؤمنين در تمام دنيا با کتاب الامام علي، صوت العدالة الانسانيه اثر جرج جرداق، نويسنده بزرگ لبنانى آشنا هستند.
تتبع و تحقيقات جرج جرداق، واکاوى و تفحص در زندگى و احوالات اميرالمؤمنين نيست؛ بلکه شرح عشقى است به شخصيتى بزرگ و فراانساني.
در سال 2002 ميلادى رضا اميرخاني، داستان نويس کشورمان که به همراه تعدادى از نويسندگان ديگر به لبنان سفر کرده بود، ديدارى نيز با جرج جرداق داشته که، شرح اين ديدار را در اين جا براى شما عزيزان مى آوريم.
واقعيت آن است که ما - 5 نويسنده - از طرف جميعت دفاع از ملت فلسطين و با پشتيبانى سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى به لبنان رفته بوديم. صبح وقتى ميزبان مان، هاشمى رايزن فرهنگى فعال و نشيط جمهورى اسلامي، خبر لغو سفر بعلبک را - به دليل شرايط بد جوى - به ما داد، بدجور پکر شديم. هيچ خيال نمى کرديم که ايشان پيشتر براى خالى نبودن برنامه، وقتى براى ساعت 12 ظهر دوشنبه چهاردهم بهمن ماه 1381 از جرج جرداق گرفته است.
خانه جرج جرداق، در محله الحمرا است. محله اى مسيحى نشين در شمال غرب بيروت؛ بيروت نمايشگاهى است از ملل و مذاهب. شوخى نيست، کشورى با حدود 10 هزار کيلومتر مربع مساحت و 3 ميليون نفر جمعيت، 18 مذهب رسمى دارد. تا پيش از رفتن به لبنان همواره برايم سؤال بود که هويت يک لبنانى چگونه تعريف مى شود؟ چه مؤلفه هايى هويت لبنانى را مى سازد؟ کشورى به اين کوچکى چگونه توانسته است تا اين حد خبرساز باشد و در فرهنگ پيشرو؟ چه چيزى جز زبان، اين کشور را که در آن هيچ نماد عربى – پوشش، معماري، حتى آب و هوا! – ديده نمى شود، با ساير کشورهاى عرب پيوند داده است؟ تقابل مدرنيسم فرانسوى و سنت عربى چه آش درهم جوشى را پديد آورده است؟ کهن الگوى انسان لبنانى کيست؟
با احتساب ترافيک بيروت حدود 5 دقيقه زودتر از زمان ملاقات، به محله الحمرا رسيده ايم. راننده رايزنى کنار کافه اى نقلى مى ايستد و ما نشانى را براى دو پيرمردى که پشت ميز نشسته اند، مى خوانيم. هر دو به تأسف سر تکان مى دهند که شارع امين مشرق را نمى شناسند. بعد با ناراحتى مى گوييم که با استاد جرج جرداق قرار داريم. ناگهان از جا مى پرند و مى گويند، خانه جرج جرداق دو خيابان آن طرف تر است. با راهنمايى آنها به راحتى منزل را پيدا مى کنيم. الحمرا محله اى است مرفه تر از ساير محلات بيروت و دست کم اسمش ما را به ياد قصر الحمرا مى اندازد. انتظارش را نيز داشتيم. نويسنده اى که يک کتابش در جهان تشيع بيش از يک ميليون نسخه، فروش داشته است، بايد هم در چنين محله اى زندگى کند.
اما ... واقعيت آن است که هر چه از خيابان اصلى دورتر شديم، بيشتر شک کرديم! خانه جرج جرداق يک آپارتمان معمولى در يک ساختمان قديمى در خيابانى متوسط بود. اسمش را روى زنگ پيدا کرديم. خودش جواب داد و در را باز کرد. چشمتان روز بد نبيند. قصر الحمرا، آپارتمانى بود حدود 100 متر، مملو از روزنامه و کتاب و بروشور، نه مرتب و طبقه بندى شده، و نه تميز و پاکيزه. انگار کن که 200 کيلو روزنامه و 20 کارتن کتاب را بدهى دست يک بچه بازيگوش و بگويى هر جور که خواستى آنها را پخش و پلا کن! تابلويى هم به ديوار آويزان بود؛ مجلس رقصى کج! در حضور سلطانى خاک آلود! البته ناگفته نماند يک وجب خاک (دقيقاً همان 5 انگشت!) روى همه چيز نشسته بود، جورى که روى هيچ صندلى و مبلى نمى توانستيم بنشينيم. وقتى خواستيم چند کتاب را از روى مبلى برداريم تا جا باز شود، استاد به سرعت جلو دويد و با دقت کتابها را برداشت و در جايى ديگر قرار داد. انگار نظمى در ميان اين بى نظمى حاکم بود. بگذريم؛ در زمان بسيار کوتاهي، همه اينها را خلق مهربان و چهره خندان استاد 75 ساله محو کرد.
پرسيد که آيا عربى مى فهميم؟
جوابش داديم: شوي شوي! (كمى!) اما اشاره کرديم که السيد شريف، کار ترجمه را انجام مى دهد.
ديگر جرج جرداق با ما صميمى شده بود. به او گفتيم که خانه همه اهل قلم همين شکلى است. خنديد و جواب داد: زن و بچه ام به خاطر همين خانه از دست من به ده مان فرار کرده اند...
همان ابتداى کار سؤال کرديم که آيا استاد تا به حال به ايران سفر کرده است؟ و او جواب داد که دو بار، يک بار براى بزرگداشت سعدى و ديگر بار هم همين دو سال پيش (يعنى 2000 ميلادي). مردمان ايران زمين را بسيار دوست مى دارم، برخلاف ناشرانش! خنديديم. من به ايشان گفتم که جنگ ناشر و نويسنده يک جنگ جهانى حى و قيوم است؛ اما او بلافاصله صحبت مرا قطع کرد:
- نه! در اروپا، خاصه در فرانسه اين جور نيست. هنوز کار من در نشريه فنون الجميل (هنرهاى زيبا يا Fine Arts) چاپ نشده است، آنها پيشاپيش چک حق التأليف را پست مى کنند؛ اما من بايد به مکتبه بروم و بالاى همين کتابم که يک ناشر بحرينى بدون اجازه تجديد چاپ کرده است، 40 دلار پول بدهم! اين کارها مختص ما شرقى هاست. در عرصه فرهنگ، ناشران شما با اين کارهاشان زيبايى هاى اسلام را از ميان مى برند. دقيقاً مثل بن لادن در عرصه سياست.
بعدتر ، نگاه مى کنم به اولين ترجمه امام علي، صداى عدالت انسانيت، اثر سيدهادى خسروشاهي. در شهريور سال 1344 هجرى شمسى خسروشاهى چندان مقيد و دقيق بوده است که در صفحات اول کتاب، نامه خود به جرداق را براى ترجمه و اجازه جرداق چاپ زده است.
" از من اجازه خواسته ايد که هر 5 جلد کتاب مرا به فارسى ترجمه کنيد و من اين اجازه را به شما مى دهم... از او درباره چگونگى علاقه مند شدنش به شخصيت اميرالمؤمنين سؤال شد:
- من متولد 1926 هستم. در ده مرجعيون به دنيا آمده ام. دهى در ژنوب (جنوب) لبنان! دهى که اهل آن مانند ساير دهات اطراف، ذوق اصيل ادبى دارند... .
جالب است بدانيد براى شناخت لهجه لبنانى در ميان لهجه هاى مختلف عربى کافى است به مخرج جيم دقت کنيد. لبنانى ها از تلفظ جيم عاجزند و آن را «ژ» تلفظ مى کنند. (اين هم براى آنهايى که خيال مى کنند عربها گچ پژ ندارند!) جالب تر است که بدانيد در لبنان اهل ده بودن! نمودار اصالت است. کاملاً به خلاف مملکت ما که هنوز لهجه مان بر نگشته، ادعاى پايتخت نشينى مى کنيم. يعنى آنها به هيچ وجه دوست ندارند که خود را اهل عاصمه - پايتخت- بلدشان، بيروت بدانند. به عکس، هر جايى که مى روند اصالت روستايى خود را به رخ مى کشند. ضمن آن که فراموش نکنيم روستاييان عرب (باديه نشينان قديم) به دليل فصاحت و بلاغت، همواره بهترين افراد براى تحقيق اهل لغت بودند. بگذريم، استاد با ذوق اتيمولوژيکش ادامه داد:
- من زاده مرجعيون هستم. مرجعيون از دو لغت مرج و عيون تشکيل شده است. يعنى محلى که در آن چشمه ها پيش مى آيند. کنايه از سرسبزى و طراوت. (و البته راست مى گفت، ديروزش ما در بازديد از جنوب به طور اتفاقى از آن روستاى مرزى گذر کرده بوديم.) ده ما مملو از چشمه بود و من نيز کودکى مملو از شور. هر روز از مدرسه فرار مى کردم و به يکى از اين چشمه ها پناه مى بردم. مدير مدرسه و معلمان همواره به دنبال اين کودک فرارى بودند و هر روز به خانواده ام اعتراض مى کردند. در اين ميان فقط برادرم حامى من بود. فؤاد جرداق.
- همان فؤاد جرداق شاعر؟
- بله! برادر بزرگ من، فواد جرداق، شاعر و لغوى بود. بسيار اهل مطالعه. اصلاً او مرا به اين وادى کشاند. هر زمانى که پدر و مادر، معلم و مدير، معترض من مى شدند از من دفاع مى کرد و به من مى گفت تو خارج از مدرسه بيشتر چيز ياد مى گيري. حقيقت آن است که او بعد از اين که پشتکار مرا در خواندن متون ادبى ديد، روزى کتابى قطور به من هديه داد و گفت، همه ادبيات عرب در همين کتاب خلاصه شده است... .
- نهج البلاغه؟!
- آري! من نهج البلاغه را به دست مى گرفتم و از مدرسه مى گريختم و مى رفتم در کنار چشمه اي، به صخره اى تکيه مى دادم و غرق درياى نهج البلاغه مى شدم.
پس همين کتاب شما را با اميرالمؤمنين آشنا کرد!
نه! من تازه گرفتار ادبيات امام على شده بودم و نه گرفتار شخصيت امام. فراموش نکنيد که ما مسيحى بوديم و در دِهى مسيحى نشين مى زيستيم. پس خيلى به امام على علاقه اى نداشتيم. البته برادرم فؤاد هر وقت که مهمان داشتيم، اشعارى در مدح اميرالمؤمنين براى مهمان ها(ى مسيحي) مى خواند و همين کمک مى کرد به من!
چگونه به شخصيت جامع اميرالمؤمنين نزديک شديد؟
- وقتى رفتم دانشگاه همزمان در دو رشته ادبيات عرب و فلسفه عرب تحصيل و بعد تدريس مى کردم. در هر دوى اين رشته ها مجدداً با امام على برخورد کردم، به عنوان شخصيتى بزرگ در ادبيات و فلسفه.
تصميم گرفتم يک تحقيق خيلى جدى بکنم پيرامون اين شخصيت. از عقاد و طه حسين بگير تا علماى شيعه. هر کتابى را که مرتبط با امام على بود، خواندم.
با مطالعه اين کتاب ها متوجه شدم که همه در مورد ولايت امام علي، حقانيت يا عدم حقانيت او صحبت کرده اند و شخصيت بزرگ او در اين بحث ها گم شده است. چندان در حواشى مسأله خلافت فرو مانده اند که چهره نورانى على را نديده اند. زمامدارى على را ديده اند؛ اما از انسانيت او مغفول مانده اند. من سيراب نشدم. پس شخصيت درخشان و بزرگ او را شکافتم. فقد بقرت عبقريته! دوباره برگشتم به کنار سرچشمه هاى مرجعيون، عيون مرجعيون و نهج البلاغه دوران کودکي، اما با روشى جديد. همه کتابهايم درباره امام على را همين گونه نوشتم... .
استاد ! از اولين کتاب بگوييد صوت العدالة الانسانيه...
اتفاقاً ماجرايش خيلى زيباست. شما حتماً خيال مى کنيد که با کمک مسلمانان اين کتاب چاپ شد؟ (سر تکان مى دهيم - مى خندد ) همان طور که متنش را مى نوشتم، سردبير مجله الرساله آمد و گفت به ما بده که شماره به شماره چاپ کنيم. من قبول نکردم. بعد از اصرار و الحاح فراوان او عاقبت دو قسمت از متن را به او دادم. بلافاصله بعد از چاپ، رئيس کشيشان و راهبان فرقه کرمليه (از فرق مارونى مسيحي) گفت: من خودم اين را به هزينه خودم چاپ مى کنم. طبيعتاً خيلى خوشحال شدم. براى اين که ديدم از دست اين ناشرها - که عمده شان واقعاً دزدند- خلاصى يافته ام.
و بعد حتماً مسلمانان شما را پيدا کردند!
خير اتفاقاً اول کار، مسيحى ها فهميدند و آمدند پهلوى من. ذوق زده و شادان. مى گفتند تو عرب را سرافراز کرده اي. پول جمع کرده بودند و مى خواستند پول چاپ کتاب را به من بدهند. گفتم اين کتاب را با پول خودم چاپ نکرده ام و رئيس راهبان کارمليه چاپ کرده. رفتند که به او پول بدهند. او گفت خجالت بکشيد، من اين را چاپ نکرده ام. اين پول راهبانى است که در اينجا عبادت مى کنند. ببريد اين پول را بدهيد به فقرا. بعدها آن کشيش - رئيس راهبان کارمليه - به من گفت من امام على را دوست دارم و از برکت او فقراى ما نيز به نوايى رسيدند.
عجب، استاد! بالاخره مسلمان ها چه کردند؟
اول از همه قاسم رجب صاحب مکتبه اى در بغداد – کتاب را برد و طواف داد دور ضريح اميرالمؤمنين؛ اما بعد از او بعضى برادران شيعه اين کتاب را بارها چاپ کردند و به من چيزى ندادند و متأسفانه حتى براى خريد کتاب خودم به کتاب فروشى ها مى رفتم.
آيا تا به حال به نجف رفته ايد؟
نه! تا به حال به نجف نرفته ام. (شگفتى ما را که مى بيند، توضيح مى دهد:) اما دو بار به کربلا رفته ام براى سخنراني. آنجا مقام (قبر) امام حسين، پسر ايشان را نيز زيارت کرده ام.
دوست نداريد به زيارت اميرالمؤمنين مشرف شويد؟
راستش را بخواهيد تا وقتى اين مردک زمامدار است نه. صدام حقيقتاً آدم کثيفى است. قوميت عرب را به سخره گرفته است. ننگ عرب است.- اين مصاحبه در زمان صدام انجام شده است-
من عقيده دارم امام على از مسيح بالاتر است. من شيفته شخصيت انسانى امام شده ام.
ما کلاً مسيحى بوده ايم و بالطبع به امامت امام على اعتقادى نداريم. (درمانده ايم که اين چگونه بى اعتقادى و چگونه اعتقادى است که هيچ گاه حاضر نيست اسم اميرالمؤمنين را بدون امام بياورد! راستش کمى پريشان شده ايم. مگر مى شود کسى بهترين سالهاى جوانى اش را بى اعتقاد روى چنين موضوعى کار کند و چنان اديبانه ... اما استاد بى توجه به ما ادامه مى دهد.) من در خانواده اى مسيحى بزرگ شده ام که اعتقاد به اين چيزها نداريم، اما بگذاريد خاطره اى برايتان تعريف کنم. پدر من حجار بود، سنگ تراش. کارهايش را مى فروخت و به دهات اطراف مى برد و روزى اش از اين راه به دست مى آيد. اما سنگى را در خانه نگاه داشته بود و دو سال روى آن کار مى کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سر در خانه مان آويخت.
حساس شده ايم تا بدانيم چه چيزى به سر در خانه اين خانواده مسيحى در ده مسيحى نشين مرجعيون نصب شده بوده است. از استاد مى پرسيم:
روى آن سنگ چه نوشته شده بود؟
استاد مى خندد و مى گويد: " لافتى الا على لا سيف الا ذوالفقار."
********************************************
ولادت امیرالمومنین ُیعسوب الدین حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام
راخدمت امام زمان عج الله تعالی فرجه وهمه شیعیان آنحضرت تبریک
میگوییم
ولادت و حسب و نسب
بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سىام عام الفيل (1) بطرز عجيب و بيسابقهاى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:
اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست بطحا صدف گوهر يكدانه تست گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب اى نجل خليل خانه خود خانه تست
پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)
اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.
شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كردهاند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمدهاند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوههاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانهام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. (3)
و چنين افتخار منحصر بفردى كه براى على عليه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آينده بدست نيامده است و اين سخن حقيقتى است كه اهل سنت نيز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گويد:
و لم يولد فى البيت الحرام قبله احد سواه و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)
يعنى پيش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نيافت مگر خود او واين فضيلتى است كه خداى تعالى به على عليه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجليل و تكريم نمايند.
در جلد نهم بحار در مورد وجه تسميه آنحضرت بعلى چنين نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسينه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پيشگاه خداوند تعالى چنين مناجات نمود.
يا رب هذا الغسق الدجى و القمر المبتلج المضىء بين لنا من حكمك المقضى ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)
هاتفى ندا كرد:
خصصتما بالولد الزكى و الطاهر المنتجب الرضى فاسمه من شامخ على على اشتق من العلى (6)
علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كردهاند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.
يا اهل بيت المصطفى النبى خصصتم بالولد الزكى ان اسمه من شامخ العلى على اشتق من العلى (7)
و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: انا الذى سمتنى امى حيدرة ضرغام اجام و ليث قسورة (8)
و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حيدر جزو ساير القاب بر او اطلاق گرديد و از القاب مشهورش حيدر و اسد الله و مرتضى و امير المؤمنين و اخو رسول الله بوده و كنيه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.
همچنين خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نيز از روايات گذشته معلوم ميشود كه آنها در جاهليت موحد بوده و براى تعيين نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نمودهاند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولين گروهى است كه به آنحضرت ايمان آورد و بمدينه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازهاش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقين فرمود و دعا نمود. (9)
و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدو ايمان آورده و چون شيخ و رئيس قريش بود لذا ايمان خود را مصلحة مخفى مينمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آيا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حاليكه ميگفت:
و قد علموا ان ابننا لا مكذب لدينا و لا يعبأ بقول الا باطل
يعنى مشركين مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله عليه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذيب نيست و بسخنان بيهوده اعتناء نميكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ايمان خود را در دل مخفى نگهميداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق عليه السلام هم فرمود مثلابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ايمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (يكى براى ايمان و يكى براى تقيه) بآنها داد. (10)
اشعار زيادى از ابوطالب در مدح پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هويداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گويد:
و دعوتنى و علمت انك ناصحى و لقد صدقت و كنت قبل امينا و ذكرت دينا لا محالة انه من خير اديان البرية دينا (11)
بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گويند چگونه كافر بود در حاليكه ميگفت:
ألم تعلموا انا وجدنا محمدا نبيا كموسى خط فى اول الكتب (12)
شيخ سليمان بلخى صاحب كتاب ينابيع المودة درباره ابوطالب گويد:
و حامى النبى و معينه و محبه اشد حبا و كفيله و مربيه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابياتا كثيرة و شيخ قريش ابوطالب. (13)
يعنى ابوطالب كه رئيس و بزرگ قريش بود حامى و كمك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و او را بسيار دوست داشت و كفيل معيشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زيادى سروده است.(درباره اثبات ايمان ابوطالب مطالب زيادى در كتب دينىنوشته شده و كتابهاى مستقلى نيز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قريش برشته تأليف در آمده است) .
بارى ولادت على عليه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازهاى بخشيد و شعراى عرب و عجم در اينمورد اشعار زيادى سرودهاند كه در خاتمه اين فصل بچند بيت از سيد حميرى ذيلا اشاره ميگردد.
ولدته فى حرم الاله امه و البيت حيث فنائه و المسجد بيضاء طاهرة الثياب كريمة طابت و طاب وليدها و المولد فى ليلة غابت نحوس نجومها و بدت مع القمر المنير الاسعد ما لف فى خرق القوابل مثله الا ابن امنة النبى محمد (14)
مادرش او را در حرم خدا زائيد در حاليكه بيت و مسجد الحرام آستانه او بود.
آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكيزه ببر داشت و خود پاكيزه بود و مولود او و محل ولادت نيز پاكيزه بود.
در شبى كه ستارههاى منحوسش ناپيدا بوده و سعيدترين ستاره بهمراه ماه پديد آمده بود .
قابلههاى(دنيا) هيچ مولودى را مانند او لباس نپوشايندهاند(يعنى هرگز مولودى مانند او بدنيا نيامده) بجز پسر آمنه محمد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم.
پىنوشتها:
(1) حبشىهاى فيل سوار كه باصحاب فيل سوار كه باصحاب فيل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ويران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نيز آخرين نفر بود كه بهلاكت رسيد چنانكه در قرآن كريم فرمايد: (ألم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفيل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نيز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه يعنى تا سال 18 هجرى عام الفيل مبدأ تاريخ مسلمين بود ولى در سال مزبور كه ششمين سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امير از عام الفيل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاريخ مسلمانان قرار گرفت.
(2) ابوطالب پيش از ولادت على عليه السلام داراى سه پسر ديگر هم بود كه به ترتيب عبارتند از طالب،عقيل،جعفر.
(3) امالى صدوق مجلس 27 حديث 9ـروضة الواعظين جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19
(4) فصول المهمه ص .14
(5) اى پروردگار صاحب شب تاريك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم اين كودك را چه بگذاريم.
(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص يافتيد بفرزند پاكيزه و برگزيده و پسنديده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.
(7) ينابيع المودة باب 56 ص 255ـكفاية الطالب ص .406
(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حيدر نهاد،شير بيشهام چنان شيرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.
(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاريخـامالى صدوق مجلس 51 حديث .14
(10) امالى صدوق مجلس 89 حديث 12 و 13ـروضة الواعظين جلد 1 ص 139
(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدين خود) دعوت كردى و من دانستم كه يقينا تو خير خواه منى و تو از اين پيش راستگو و امين بودى و دينى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترين اديان است.
(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاريخـآيا ندانستيد كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پيغمبرى يافتيم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.
(13) ينابيع المودة باب 52 ص .152
(14) روضة الواعظين جلد 1 ص .81 |
**************************************************
ولخرجی سلفی ها برای تبلیغ معاویه
حامی انتشار و توزیع این کتاب یک گروه وهابی مستقر در امارات است که باپرداخت های وسوسه انگیز سعی در جذب ملوانان بومی ایرانی نموده و به آنها تاکید می کند کتاب مذکور را در میان ساکنین شهرهای حاشیه خلیج فارس توزیع نمایند. |