تبليغاتX
هیئت ائمه بقیع ع

هیئت ائمه بقیع ع

هیئت ائمه بقیع علیهم السلام

مفتی حلال را حرام میکند!

مفتی حلال را حرام میکند!

 

در اين هنگام شيخ آنها كه يكي از چشمانش كور است به شما نگاه خواهد كرد (منظور شيخ ابن جبرين كه همان شيخ بزرگ وهابيها ميباشد) ــ و از شما سؤال خواهد كرد: كه اي پسر شما از كدام كشور هستيد؟ به او خواهي گفت كه من اهل عراق هستم ( يعني شيعه مذهب هستم ). به شما خواهد گفت كه اي عبادت كننده قبور و اي مشرك، زود از اينجا دور شو كه همانا شما و همه هم مذهبان شما در جهنم هستيد و تنها ما به حور العين دست خواهيم يافت و با آن زندگي خواهيم كرد!!!

 

 

 

همواره در طول تاريخ شاهد اين بوده ايم كه ملتها و مجامع بشري عقب مانده به يك مربي يا استاد فاضل و دانا احتياج دارند . آن زمان که اين ملتها (مردم عربستان) بجز عبادت بت چيز ديگري را نميشناختند، در آن هنگام بود كه نور رسالت محمد(ص) در آسمان جزيرة العرب طلوع کرد و نهضت علمي و نشر علوم و معرفت، و عبادت خداوند یکتا آغاز گرديد، تا از اين طريق، رسول اكرم(ص) معناي حقيقي زندگي را، (علیرغم همه تلخيهايي كه در ابتداي نشر معارف الهي  از آنها متحمل شد) به آنها بياموزد. تا اينكه سرانجام گروه بزرگي از اعراب اين نور الهي را پذيرفتند و آن را باور كردند. و طریقه زندگي مسالمت آميز را با ساير اقوام و ملل و اديان ديگر و محبت و انس گرفتن با ساير جوامع را آموختند. و رسول اکرم(ص) نمونه و شاهد بزرگ اين مدعا است بطوري كه رفتار و رابطه وي با همسايه ي يهوديش گوياي کامل اين حقيقت است. اما پس از وفات پيامبر اکرم (ص) گروه زيادي از آنان به عادات زمان جاهليت برگشتند، (حتي اگر مسلمان هم شده بودند) زيرا فقط در اسم مسلمان بودند و نه در عمل.

 

 و اين همان چيزي است كه تا امروز هم در صحراي عربستان موجود است، یعنی "وهابيهاي عربستان"...

 اگر به عربستان سفر كنيد، شاهد بزرگترين فرودگاهها ،هتلها ،مؤسسات درماني ، عمراني و كشاورزي خواهيد بود و اين يك امر بسيار جالب و مسرت بخشی است اما روح و ماهيت شهروند عربستاني در اين پيشرفتها ديده نميشود! بطوري كه اساتيد اين دانشگاهها عربستاني نيستند و حتي كارشناسان نفت و كارگران فرودگاهها و هتلها و همه موارد ديگر عربستاني نيستند و آنها هيچ گونه دخل و تصرفي در آن ندارند .

 

 

 

در اين لحظه از آنها سؤال ميكني كه چرا زنان در بيمارستانها از كار كردن ممنوع هستند در حالي كه اين يك نوع فعاليت انساني ميباشد بخصوص كه زنان در صدر اسلام، و مخصوصاً در زمان جنگِ مسلمانان همین کار را انجام میدادند و مجروحان را مداوا می کردند. به شما گفته ميشود كه اين يك كار حرامی است ـ

 

خوب پس چرا زن نميتواند راننده ماشين شود ، به شما از پشت سنگ جواب خواهند داد كه اين يك كار حرامی است در حالي كه در زمان رسول اکرم، زنان سوار چهارپايان از قبيل شتر ميشدند و رسول اكرم هيچ وقت از آن جلوگيري نكردند.

 

و هنگامي كه از نفر سومي آنها سؤال ميكني كه "يا شيخ" چرا لباسهاي شما اینگونه است؟ به شما خواهد گفت كه اين سنت رسول خدا بود عليرغم اينكه لباسهاي اين شيخ در كشور ژاپن يا چين ساخته شده است در حالي كه در زمان پيامبر اكرم كارخانه يا مارك ژاپني يا چيني وجود نداشت!

 

 و هنگامي كه از چهارمي آنها سؤال كني كه چرا به زنان اجازه خروج از منزل را بدون وجود محرم ، نميدهيد؟ به شما خواهد گفت كه اين از تعاليم دين اسلامي است در حالي كه اين رفيق ما ظاهراً نميداند كه مادرشان "عائشه" از مدينه تا عراق براي جنگ جمل بدون محرم خارج شد...

 

 و براي پنجمين بار و ششمين بار و هفتمين بار سؤال خواهي كرد و همين جواب را خواهي شنيد. و جوابشان اين است كه اين يك بدعت است و حرام...

 

اما هنگامي كه از آنها سؤال كني كه چرا مردم بيگناه را در خيابانها و شهرها، در امريكا، انگليس، اسپانيا، تانزانييا، كينيا، عراق و جاهاي ديگر ميكشيد ، به شما خواهند گفت همه اينها كافر، بي دين و رافضه ( منظورشان شيعيان بخاطر اينكه شيعيان خلافت سه خليفه اول را قبول ندارند به همين دليل به شيعه رافضه ميگويند) و صليبي هستند ،

 

 در اين حال به او ميگويي : اما اي شيخ پيامبر اكرم هنگامي كه ظلم شما به ایشان در آن روزگار شدت يافت ، ياران و اصحاب خود را به نزد پادشاه عدالتمند حبشه فرستاد (در آن هنگام پادشاه حبشه نصراني يا همان مسيحي مذهب بود). و همانا دين براي خداست و كشور براي همه است به شما ميگويد اين در ابتدا اينگونه بود و نه در اين زمان.

 

در اين هنگام شيخ آنها كه يكي از چشمانش كور است به شما نگاه خواهد كرد (منظور شيخ ابن جبرين كه همان شيخ بزرگ وهابيها ميباشد) ــ و از شما سؤال خواهد كرد: كه اي پسر شما از كدام كشور هستيد؟ به او خواهي گفت كه من اهل عراق هستم ( يعني شيعه مذهب هستم ) . به شما خواهد گفت كه اي عبادت كننده قبور و اي مشرك، زود از اينجا دور شو كه همانا شما و همه هم مذهبان شما در جهنم هستيد و تنها ما به حور العين دست خواهيم يافت و با آن زندگي خواهيم كرد...

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

ملاحظه : اين مقاله توسط امير الاسدي مقيم كشور سؤيس به زبان عربي نوشته و سپس به فارسي ترجمه شده است و نسخه اصلي آن در سايت wahabia.net  موجود ميباشد .

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

منبع: سلام شیعه

 

ترجمه : سعيد شاوردي

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

كيفيت پيدايش شيعه

كيفيت پيدايش شيعه

 

آغاز پيدايش شيعه را كه براى اولين بار به شيعه على (اولين پيشوا ازپيشوايان اهل بيت) معروف شدند همان زمان حيات پيغمبر اكرم بايد دانست و جريان ظهور و پيشرفت دعوت اسلامى در بيست و سه سال زمان بعثت موجبات زيادى در برداشت كه طبعا پيدايش چنين جمعيتى را در ميان ياران پيغمبر اكرم (ص) ايجاب ميكرد.

پيغمبر اكرم در اولين روزهاى بعثت كه به نص قرآن مأموريت يافت كه خويشان نزديكتر خود را بدين خود دعوت كند صريحاً به ايشان فرمود كه هر يك از شما به اجابت من سبقت گيرد وزير و جانشين و وصى من است.

على (عليه السلام) پيش از همه مبادرت نموده اسلام را پذيرفت و پيغمبر اكرم ايمان او را پذيرفت و وعده هاى خود را تقبل نمود و عادتاً محال است كه رهبر نهضتى در اولين روز نهضت و قيام خود يكى از ياران نهضت را به سمت وزيرى و جانشينى به بيگانگان معرفى كند ولى به ياران و دوستان سرتا پا فداكار خود نشناساند يا تنها او را با امتياز وزيرى و جانشينى بشناسد و بشناساند ولى در تمام دوره زندگى و دعوت خود , او را از وظائف وزيرى معزول و احترام مقام جانشينى او را ناديده گرفته و هيچگونه فرقى ميان او و ديگران نگذارد.

 

پيغمبر اكرم (ص) به موجب چندين روايت مستفيض و متواتر كه سنى و شيعه روايت كرده اند تصريح فرموده كه على (عليه السلام) در قول و فعل خود , از خطا و معصيت مصون است هر سخنى كه گويد و هر كارى كه كند با دعوت دينى مطابقت كامل دارد و داناترين مردم است به معارف و شرايع اسلام.

 

على عليه السلام خدمات گرانبهائى انجام داده و فداكاريهاى شگفت انگيزى كرده بود مانند خوابيدن در بستر پيغمبر اكرم در شب هجرت و فتوحاتى كه در جنگهاى بدر و احد و خندق و خيبر به دست وى صورت گرفته بود كه اگر پاى وى در يكى از اين وقايع در ميان نبود اسلام و اسلاميان به دست دشمنان حق ريشه كن شده بودند.

جريان غدير خم كه پيغمبر اكرم (ص) در آنجا على (ع) را به ولايت عامه مردم نصب و معرفى كرده و او را مانند خود متولى قرار داده بود بديهى است اين چندين امتيازات و فضائل اختصاصى ديگر كه مورد اتفاق همگان بود و علاقه مفرطى كه پيغمبر اكرم به على (ع) داشت طبعاً عده اى از ياران پيغمبر اكرم را كه شيفتگان فضيلت و حقيقت بودند بر اين واميداشت كه على (ع) را دوست داشته به دورش گرد آيند و از وى پيروى كنند چنانكه عده اى را بر حسد و كينه آن حضرت واميداشت.

گذشته از همه اينها نام (شيعه على) و (شيعه اهل بيت) در سخنان پيغمبر اكرم (ص) بسيار ديده ميشود.

 

-----------------------------------------------------------------------------

* قسمتى از كتاب «شيعه در اسلام» ـ تأليف علامه طباطبايى

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

متن فتوای تاریخی علامه شیخ محمود شلتوت

متن فتوای تاریخی علامه شیخ محمود شلتوت

 

رئیس وقت دانشگاه الأزهر، در باره جواز عمل و التزام به مذهب شیعه دوازده امامی که در هفدهم ربیع الاول سال 1378 هجری قمری و در نیم قرن پیش و با تلاشهای مرحوم آیة الله بروجردی (قدس سره ) و پس از تأسیس دار التقریب بین مذاهب اسلامی  صادر شده است :

 

از مرحوم شیخ محمود شلتوت سؤال شد:

 بعضی از مردم چنین می اندیشند برای آنکه مسلمان عبادات و معاملاتش صحیح باشد حتماً باید به یکی از مذاهب چهارگانه معروف عمل کند و در بین آنها مذهب شیعه امامیه و مذهب زیدیه نیست. آیا شما با این رأی به طور کلی موافقت دارید، و تقلید ازمذهب شیعه امامیه را جائز نمی شمرید؟

 

ایشان در جواب چنین گفتند:

 

1- دین اسلام بر احدی از پیروانش متابعت از مذهب خاصی را لازم نمی شمرد بلکه ما می گوئیم: برای هر فرد مؤمن چنین حقی است که بتواند در ابتدای امر از هر یک از مذاهبی که صحیحاً نقل شده و در کتابهای مخصوص احکام آن مذهب نوشته شده است پیروی کند و همچنین کسی که از یک مذهب از این مذاهب پیروی می کرده می تواند عدول به مذهب دیگر بنماید، هر مذهبی باشد، و در این عملی باکی بر او نیست.

 

2- جایز است شرعاً عمل کردن به دستورات مذهب جعفریه که به مذهب امامیه اثنا عشریه معروف است مانند سایر مذاهب اهل سنت. و سزاوار است مسلمانان این مطلب را بدانند و از عصبیت و طرفداری های بی جا و بدون حق و حمایت از مذهب معینی خودداری کنند. دین خدا و شریعت او تابع مذهبی نیست یا منحصر در مذهبی نیست. هر کس به مقام اجتهاد فائز گردد عنوان مجتهد بر او بار، و در نزد خدای تعالی عملش مقبول خواهد بود. و جایز است برای کسی که اهلیت نظر و اجتهاد را ندارد از ایشان تقلید کند و به آنچه در فقهشان مقرر داشته اند عمل بنماید، و در این مسئله بین عبادات و معاملات تفاوتی نیست.

 

محمود شلتوت

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

/شیعه و اعتقاد به تحریف قرآن

تهمت های وهابیت/شیعه و اعتقاد به تحریف قرآن...

 

تعجب ما پایان ندارد از اینکه چگونه وهابیت فریاد برائت از خود سر دادند و بنای دفاع از عوامّ شیعه را برداشتند و آنان را به تکفیر کسانی که معتقد به تحریف قرآن بودند، تشویق کردند؟ شکی نیست که مخاطب قرار دادن عوامّ و غیر اهل تخصص و نشر نوار در بین آنان فقط برای فریب آنان بوده، وگرنه چه مانعی داشت که قبل از نشر کتابچه های مضحک و نوارهای رنگارنگ، این مسأله را با علمای شیعه مطرح می کردند!

 

 

**************

تهمت هایی در گذر زمان به مذهب اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله از طرف دشمنان تشیع زده شده و می شود.

 

 

یکی از تهمت های قدیمی و بزرگ، تهمت تحریف قرآن است که به شیعیان نسبت می دهند... با ادّعای اینکه شیعه معتقد است که بعضی از آیات قرآن حذف شده است، و چه بسیار کتابهایی که دستان تفرقه گر با هدف انباشته ساختن ذهن ساده لوحان و ساده اندیشان با این تهمتها نوشته اند...

 

 

شیعه یک فرقه نابود شده نیست که در کتب عتیق و شرح حالهای قدیمی هم خبری از آن یافت نشود، بزرگان تشیع در هر شهر و دیاری وجود دارند و کتابهایشان در دسترس همگان و سخنان محققان و مراجعشان جز بر مردگانی که ظاهراً زنده اند، مخفی و پنهان نیست. و فصل الکلام آنها این است که قرآنی که بر نبی اکرم (ص) نازل شده همان مصحف موجود در خانه های ما و تمام مسلمین است، بدون کم و زیاد.

 

 

منحرفان در اندیشه مذهب:

 

 

درک تهمت تحریف قرآن بر مذهب اهل بیت (ع)، انحراف افراد نادری که بر خلاف رأی اکثریت شیعه سخن گفته اند را مشخص مینماید و این امر واضحی است که عدّه قلیلی از علمای شیعه که آنها را به عنوان "اخباریه" می شناسیم و دارای گرایشات و مبانی فردی خاصّی بوده اند و از رأی عامّ تشیع خارج شده و همانند اهل تسنن به عدم صیانت قرآن از تحریف رأی داده اند، امروزه همراه با آنچه که گفته اند، منقرض شده اند...

 

 

مبانی و دلایل فکری که این جریان منحرف را  از مذهب شیعه جدا می سازد:

 

 

از مهمترین اعتقادات  اِخباریه که بر اساس آن از جماعت شیعه امامیه جدا می شوند:

 

 

الف: اعتقاد به عدم حجیّت ظاهر قرآن(یعنی نمی توان به ظاهر معنایی که از آیات قرآن درک می شود اعتماد کرد).

 

 

ب: لزوم اعتماد صِرف به اخبار، یعنی سنّت وارده از اهل بیت (ع) است که به همین سبب اِخباریه نامیده می شوند.

 

 

علت اعتقاد آنان به حجیّت داشتن ظاهر قرآن این است که مقام کلام الله آنقدر رفیع و عالی است که عقل بشر عادّی قادر به درک آن نیست، و این اجحاف به ساحت خدای عزّ و جلّ است که سخنانش را مغز بشر عادّی درک کند، لذا فقها باید فهم ظواهر قرآن را به کسانی که مخاطب اصلی قرآن و "الراسخون فی العلم" یعنی رسول (ص) و ائمّه اطهارند، بسپارند که به تصریح حدیث متواتر ثقلین مشابه و معادل قرآن قرار داده شده اند.

 

 

در اینجا سخنان عدّه ای از مراجع شیعه در رابطه با آراء گروه اخباریه را  می آوریم.

 

 

آیت الله العظمی بروجردی (رضوان الله تعالی علیه) در تقریرات بحث خود می افزاید :

 

"می دانیم که حجیّت ظواهر کتاب خدا معروف بوده و نیازی به استدلال ندارد، زیرا قرآنی که روح الامین بر قلب مبارک پیامبر(ص) نازل کرده بی شک کتابی است که برای فهم تمام مردم و رسیدن به کمالات لایق حالشان بوده است و جز عدّه قلیل اخباریه کسی شکی در صحّت این سخن ندارند. عمده استدلال های ایشان شامل این موارد است:

 

اول: اینکه مضامین قرآن از چنان علوّ و رفعتی برخوردار است که جز  افهام خاصّ، توان درک آن را ندارند... و در ادامه گفتاری در شکستن ادّله اخباریه می آورد.

 

 

 آیت الله العظمی سید حکیم رضوان الله تعالی علیه نیز وجوه ادّله آنان را به نقل از کتاب الکفایه چنین می آورد:

 

اولین دلیل آنان احادیثی است که دلالت بر این دارد که قرآن را جز اهل آن و کسانی که مخاطب آنند، یعنی نبی اکرم(ص) و ائمّه نمی توانند بفهمند.

 

 

دوم: اینکه قرآن حاوی مطالب عالی و شامخ و مضامین غامض و پنهانی است که هر کسی توان درک آن را ندارد، تمامی علوم در آن است و فکر هر کسی نمی تواند به درک کامل قرآن برسد.

 

*******

با توجه به اینکه اصولیون روایات اهل بیت (ع) را هنگام استنباط احکام شرعی از ظاهر قرآن کنار نمی گذارند، پس در این زمینه هیچ اختلافی بین دو گروه نیست و نیز در میان روایات هیچ مانعی در تمسّک به ظاهر آیات قرآنی وجود ندارد، زیرا خود آیات حجّت هستند، بر خلاف این نظریه، اخباریه در این حالت به ظاهر قرآن تمسّک نمی کنند، زیرا در نظر آنان قرآن حجیّت ندارد، با این ادّعا که سطح عقول ما از درک ظاهر کلام خدا پایین تر است.

 

 

نحوه اعتقاد اخباریه در رابطه با قرآن: به آیاتی چون {أَوْفُوا بِالْعُقُودِ}(مائدة/1) و {إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ}(مائدة/6) و نیز در مورد ظاهر، سنن نبوی و احادیثی چون: ( لا ضَرَرَ و لا ضِرارَ فِي الإسلام ).

 

 

محدّث استرابادی از اخباریون می گوید:

 "ما باید از احوال آیات و احادیث، با رجوع به کلام عترت طاهره (ع) آگاهی حاصل نماییم، اگر به مقصود دست یافتیم و حقیقت حال آیات را دریافتیم به آن عمل کنیم و گرنه توقف و تثبّت بر ما واجب است."

 

 

از مبانی مسلّم اخباریون، صحّت تمامی روایات وارده در کتب اربعه یعنی کافی و من لا یحضره الفقیه و الاستبصار و التهذیب است و دلیلی در مناقشه درباره سند روایات آنها وجود ندارد در حالیکه این استدلال مورد قبول شیعه نیست.

 

 

علامه بحرانی در این مورد نظری دارد مبنی بر اینکه این اختلافات نظیر اختلافات حاصل بین علماست و جای ایراد و اشکال بر اخباریون نیست.

 

 

در هر صورت خلاصه کلام اینکه اخباریون اصول و عالم خاصّ خودشان را که مغایر با جمهور شیعه است، دارند و خودشان بندرت با نظرات یکدیگر موافق هستند.

 

 

شهید مطهّری در مورد پایه های اعتقادی اخباریون می گوید:

 

تقریباً از چهار قرن پیش میان ما امامیه فرقه ای به اسم اخباریه ظاهر شد که در مقابل اصولیین معتقد به اجتهاد قرار گرفت و حدود دو سه قرن آراء آنها بر افکار مردم سیطره داشت، و هیچ عمل شنیعی را ترک نکرد، مگر که آن را مرتکب شد... همچون شعله ور ساختن آتش جنگ و قتل و امثال آن، امّا امروزه تعداد اخباریون بسیار اندک است. این جریان اخباری و تعصّب احمقانه بی حدّ و حصر که طرفدارانش هیچ فرقی بین احادیث صحیح و ضعیف قائل نیستند، یک جریان فکری خطرناکی بود که در دنیای اسلام ظاهر شد و آن زاییده جمود فکری است و هنوز تبعاتش را در محافل خود مشاهده می کنیم."

 

 

چه کسانی از شیعیان قائل به تحریف قرآن هستند؟

 

 

در پرتو اعترافات برخی علمای اخباری به آنجا می رسیم که اینان گروهی از شیعه هستند که قائل به تحریف قرآنند، نه همه آنها، و "تعداد کسانی که وهابیت نسبت تحریف را به آنها داده اند، از ده تن و اندی کمترند".

 

 

کسی که در مبانی اخباریه نظر کند، از آنان تعجب نمی کند که قائل به تحریف باشند، چرا که ایستایی و انحصار بر اخباری که تحریف را نقل می کند، و از سوی دیگر تساهل شدید نسبت به موثّق بودن راویان و قاطعیت صحّت کتب اربعه و نیز اعتقاد به عدم حجیّت ظاهر قرآن "حتی نادرستی اعتماد به آیاتی که نفی تحریف قرآن را بیان می دارد" همه این موارد آنها را به قبول نظریه تحریف قرآن کشانده است.

 

 

باید هم از چنین افرادی توقع زیادی نداشت، زیرا که در نظر آنان معیار حکم بر قرآن به دست روایات است ،حتی روایاتی که جعل شده و دستکاری شده و ضعیف باشند!

 

 

 

 

امّا آنها در برابر اعتراضات دیگران نسبت بر اعتقاد به تحریف قرآن چه مواضعی داشتند:

 

 

1ـ تأویل آیات در نفی تحریف:

 

 

آیه کریمه {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}(حجر/9) نتوانست آنها را از ادّعايشان به اعتقاد به عدم حجیّت ظاهر قرآن برگرداند، با این ادّعا که کلام الله برتر از آن است که عقول ما آن را درک کند! حکم ظاهر آیات متشابه را هم به خدا سپردند و این آیه کریمه را هم به همین نحو ، برای شناخت معنایش باید به روایات رجوع کرد و روایاتی هم که در مورد این آیه آمده نگفته که قرآن تحریف شده است، پس تأویل آیه مبارکه واجب است!

 

 

حتی اگر بر حجیّت ظاهر هم معتقد باشند، در دلالت آیه کریمه بر حفظ قرآن از تحریف مناقشه کرده و می گویند:

 

 

"منظور آیه، حفظ اصل قرآنی است که روح الامین بر خاتم النبییّن (ص) نازل کرده که نزد ائمّه که خزانه داران علم خدایند، محفوظ است و در صدق این آیه بیان همین مطلب کافی است و هیچ دلالتی ندارد که بدست ما حفظ شده باشد، مضاف بر این احتمال که مراد خدای سبحان حفظ قرآن تا آخر الدهر است که جماعتی را بر می انگیزد که قرآن را حفظ  و تدریس می کنند و در میان خلق اشاعه می دهند تا روز قیامت و قیام حجّت خدا. اینها همه با صرفنظر از رجوع مرجع ضمیر (له)، به پیغمبر اکرم(ص) برمی گردد."

 

 

توجیه اول آنان این است که ظاهر آیه دلالت بر این دارد که خدای عزّ و جلّ صیانت قرآن از تحریف را تعهّد کرده ولی در مورد قرآن موجود ساکت است، پس لازم نیست به دلالت صیانت قرآن از تحریف تسلیم شد و اینکه این حفظ تمام مصحفهای مسلمین را در برگیرد، بلکه حفظ آن نزد امام مسلمین کافی است تا حفظ در آیه کریمه تحقق یابد. طبق گفته آنان خدای عزّ و جلّ تنها حفظ قرآن نزد امام معصوم را تعهد کرده نه حفظ قرآن نزد تمام مردم و تمام مصحف ها، چنانکه بین روایات تحریف و آیه کریمه نیز تعارضی مشاهده نمی شود.

 

 

همین طور آیه کریمه {لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ}(فصلت/42) نیز باعث نشده که از ادّعایشان بازگردند چنانکه در ردّ استدلال آیه که تحریف به معنی راه یافتن باطل در آن را نفی می کند، گفته اند:

 

 

"مراد آیه این است که از باطل در گذشته و نه در آینده خبر نمی دهد، و طبق روایتی از امام صادق که طبرسی در مجمع البیان آورده، منظور از { لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ } باطل از جانب تورات و منظور از { وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ } انجیل و زبور است و هیچ کتابی بعد از آن نخواهد آمد که آن را باطل کند.

 

 

بدین گونه صیانت قرآن از تحریف در نظر آنان اثبات نمی شود.

 

 

1ـ تأویل روایاتی که تحریف را نفی می کنند:

 

 

در مقابل روایاتی نیز یافت می شود که لازم است با توجه به ظاهرشان، تهمت تحریف را از قرآن نفی نمود، مانند روایاتی از اهل بیت که به منطبق بودن اخبار  روایت شده از خود، با قرآن امر می نمایند، که اگر روایات موافق قرآن نبود شایسته اعتنا نمی باشند. و خواهیم دید که این روایات معیار تشخیص صحّت و سقم روایت را قرآن معرّفی می کنند. چون ائمّه (ع) از افتراها و دروغهایی که بر آنان می بستند آگاه بودند و شکی در وجود روایات فراوان دستکاری شده و تقلّبی نیست، ولی بعضی از اخباریون به خاطر ایجاد توافق بین روایات تحریف، به تأویل روایات نفی تحریف روی آورده و آنها را از معنای ظاهرشان برگرداندند! در ذیل مثالهایی از این موارد آورده می شود:

 

 

ایوب بن الحرّ می گوید: " از ابا عبد الله (ع) شنیدم که گفت: هر حدیثی که به کتاب خدا و سنّت ارجاع داده شد و موافق با کتاب خدا نبود، باطل است".

 

 

از هشامیین و دیگران آمده که پیامبر در خطبه ای چنین فرمود:" ایها الناس آنچه به شما گفته شد و موافق با کتاب خدا بود من گفته ام، و آنچه مخالف قرآن بود من نگفته ام".

 

 

و از حسین بن ابی العلاء آورده اند که گفت: " از ابا عبد الله (ع) در مورد اختلاف در روایاتی که از آنان نقل می شود، سؤال کردم ، فرمود: اگر حدیثی دیدید که از کتاب خدا، یا از قول پیامبر (ص) شاهدی داشت، (از ماست) وگر نه کسی که آن حدیث را به شما گفته، شایسته تر است (که صاحب آن باشد).

 

 

می بینید که این روایات با اعتقاد به تحریف قرآن ناسازگار است؛ زیرا غیر معقول است که چیزی که خود تحریف شده است را بتوان معیار صحّت روایات قرار داد، و همین گونه است در مورد حدیث متواتر ثقلین که مسلمانان را به تمسّک به قرآن و عترت امر می نماید، زیرا هر کس که به آنان تمسّک نماید، از گمراهی حفظ می شود، پس غیر معقول است که از گمراهی، به چیزی که محرَّف و مبدَّل است پناه برد!، ولی گفتن همه این سخنان برای آنها فایده ندارد، چرا که مانند قبل در استدلال حدیث ثقلین می گویند:

 

 

هیچ دلالتی در این حدیث بر آنچه که ادّعا شده وجود ندارد، زیرا نبی اکرم (ص) ما را به پیروی از کتاب خدا و عرضه داشتن احادیث بر قرآن و پیروی از اهل بیت و عترتش و دریافت احکام از آنان امر کرد، ولی بعد از وفاتش حوادثی روی داد و سوء انتخاب مکلفان مانع اجرای حکم رسول شد، پس کتاب خدا را تغییر دادند و احکامش را پشت سر افکندند، همانطور که عترت را ترک نموده و سبب کناره گیری آنان شدند تا اینکه کار به غیبت کبری کشید و همه اینها ناشی از عمل مکلفان است و به معنی منافات با امر پیامبر نیست بلکه ما می گوییم: امر پیامبر فقط به خاطر این بوده که در مورد کتاب خدا کاری که انجام دادند را نکنند، و در مورد حقّ اهل بیت کوتاهی نکنند، که کردند".

 

 

امّا در مورد روایاتی که به عرضه داشتن بر کتاب خدا امر می کنند، می گویند:"این روایات نیز چنین دلالتی ندارد، زیرا ما می گوییم: ائمّه (ع) ما را به رجوع به قرآن موجود امر کردند، علیرغم تحریف و نقصانی که به سبب تقیّه و ترس از خودشان و شیعه بودنشان در آن راه یافته، پس آنچه که ما از آن استفاده کردیم حکم ظاهری آن به نسبت خود ماست.

 

 

برخورد مراجع شیعه با معتقدین به تحریف قرآن:

 

 

از سوی مراجع و بزرگان شیعه اعتراضات فراوانی در ردّ اعتقاد به تحریف اعلام شده است، هیچ کدام از علماء را نمی یابی که در حجیّت ظاهر قرآن و مصیبتی که متعرّض طایفه شیعه شد، سخن نگفته باشد، بخصوص آنگاه که محدّث نوری کتاب فصل الخطاب را نوشت و در آن اخبار نادرست مختلفی در تحریف آورد، در آن زمان دنیای شیعه به پاخاست و مراجع و علمای شیعه در مقابل مؤلّف آن به خروش آمدند و کتاب و چاپخانه اش را محکوم نمودند، تا جایی که محدّث نوری وقتی دید علمای شیعه در خلاف رأی او اتفاق نظر دارند، مجبور به عزلت گزینی شد و  سعی کرد مدارا و ملایمت مشاهیر علما را جلب کند، ولی بی فایده بود، از همان روز اول با اعتراضات شدید آنان مواجه شد و در ورطه ای گرفتار آمد که ترس آن را داشت. در جواب به این کتاب، میرزا مهدی بروجردی رساله محکمی در عصمت مصحف شریف از ننگ تحریف نوشت. دلایلی که علمای شیعه در ردّ این کتاب گفته اند مربوط به ضعف و فساد احادیث و راویان آنها می باشد،گوینده حدیث یا به دروغگویی، یا دشمنی با اهل بیت (ع) معروف بوده است، و معلوم است که عدم اعتنا به اقوال این گونه افراد آن هم در این موضوع مهمّ و نیز با توجه به دلالت روایات متعدد واجب است.

 

 

بر هیچ عاقلی پنهان نیست که تهمت تحریف قرآن تنها با مناقشه با اینان پایان نمی یابد، کتب بسیاری در ردّ این تهمت نوشته شد، و الحمد لله تا به امروز دیگر کسی از این طایفه سخنی در تحریف قرآن به زبان نیاورده و همین در اثبات انحراف و گمراهی این عدّه کافیست.

 

 

این افترا از کجا سرچشمه می گیرد؟!

 

 

بعد از این مقدّمات بر اهل انصاف روشن شد که تهمت امروز وهابیت در اعتقاد شیعه به تحریف قرآن، عین افترا به اکثریت شیعه است تا ساده لوحان را به گمراهی بکشانند، همین کافیست که این افترا امروزه اصلاً موضوعیتی ندارد و «کلّ شیعه امامیه اکنون به سلامت قرآن از تحریف معتقدند وکسانی از آنان که صدها سال پیش این را گفته اند بیش از ده تن و اندی نمی شوند که در مقابل ملیونها شیعه به حساب نمی آیند»، چگونه وهابیت رأی ده تن را به ملیونها شیعه نسبت می دهند، در حالی که مراجع و علمای شیعه به آن شدّت با آنان برخورد کرده اند؟!

 

 

اگر این کار درست است پس شیعه هم باید تمام همّتش را برای نشر اقوال منحرف علمای نادر آنان بگمارد و همه ایشان را با میزان وهابیت بسنجد!

 

 

«آنها که معتقد به جلوس نبی اکرم صلی الله علیه و آله در کنار خدای عزّ و جلّ بر روی عرش هستند و این اعتقادی است که بسیاری از علمایشان موافق آنند»

 

 

یا بگوییم آنها معتقدند که خدای عزّ و جلّ بر پشت پشه ای سوار می شود و آن پشه او را حمل می کند و پرواز می دهد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

یا اینکه خواب مغناطیسی (هیپنوتیزم) شرک به خداست!!!!!!!!!!!

 

 

یا اینکه آویختن آیات بسم الله یا سوره توحید یا آیة الکرسی بر دیوار بدعت و شرک حرام است !!!!!!!!!

 

 

یا ادّعا کنیم که از صفات خدای عزّ و جلّ نزد اهل سنّت خنده و هروله است، زیرا شیخ وهابیت «ابن باز» این اعتقاد را دارد!!  یا سخن یکی از آنان که می گوید: خدا (نعوذ بالله) بر بالای عرشش می دود و این صفت قدیم اوست!!!!

 

 

یا اینکه اهل سنّت توسل یا دعا به حق انبیا و صالحان (بعد از وفاتشان) را حرام  و شرک می دانند، فقط به خاطر اینکه ابن تیمیه و پیروان وهابی او (از جمله ابن باز) این را می گویند!!!!!!

 

 

یا بگوییم که حنابله می گویند: " هر کس که حنبلی نباشد، مسلمان نیست" چون امام ابی حاتم حنبلی این را گفته، و از طرف دیگر شایع کنیم که اهل سنّت تمام حنابله را تکفیر می کنند چون ابی بکر المقرّی چنین گفته است!

 

 

یا بگوییم  اهل سنّت به کفر ابن تیمیه حکم کرده اند، زیرا نظر بعضی از علمایشان این است!

 

 

یا بگوییم علمای اهل سنّت تمام مسلمانان سنی و شیعه را تکفیر می کنند، زیرا مسلمانان امروزه معتقدند که خورشید ثابت است و گرد زمین نمی چرخد بلکه زمین دور خورشید می چرخد، زیرا شیخ وهابی «ابن باز» معتقد است "کسی که بگوید خورشید ثابت است کافر است و تعرض به مال و خون و آبرویش مباح است!"!!!!!!.

 

 

إلی ما شاء الله سخنان کذبی که مایه ننگ و ذلّت آنان است. آیا اینها قابل قبول است؟! حاشا لله، ما شیعه اهل بیت (ع) مانند وهابیت نیستیم که بر اهل لاإله إلاّالله افترا می بندند و رأی اقلیّت را بر اکثریت حمل می کنند و نظر جزء را به کلّ نسبت می دهند. بله، این حقیقتی است که شیعه قبول دارد که اتفاق افتاده و جای انکار آن نیست، همانطور که از اهل سنّت نیز کسانی قائل به تحریف قرآن شده اند (که در آینده از آنان نیز سخن خواهیم گفت) امّا نه اینکه عقیده کلّ شیعه این باشد که قرآن تحریف شده است!

 

 

آیا اعتقاد به تحریف قرآن موجب کفر است؟

 

 

تعجب ما پایان ندارد از اینکه چگونه وهابیت فریاد برائت از خود سر دادند و بنای دفاع از عوامّ شیعه را برداشتند و آنان را به تکفیر کسانی که معتقد به تحریف قرآن بودند، تشویق کردند؟ شکی نیست که مخاطب قرار دادن عوامّ و غیر اهل تخصص و نشر نوار در بین آنان فقط برای فریب آنان بوده، وگرنه چه مانعی داشت که قبل از نشر کتابچه های مضحک و نوارهای رنگارنگ، این مسأله را با علمای شیعه مطرح می کردند!

 

 

در هر حال باید با نظر علمی با این فکر که باعث دردسر وهابیت شده بحث نماییم. ابتدا استدلالات وهابیت در کفر کسی که معتقد به تحریف قرآن است را ذکر می کنیم و سپس رأی شیعه را در این مسأله بیان می کنیم تا ببینیم آیا نسبت کفر بر مبانی شیعه صحیح است یا نه؟

 

 

اول استدلال کمیته دائمی بحثهای و فتواهای علمی که سرکرده وهابیت (ابن باز) رئیس آن است و استدلالش شمّه علمی و شبه اسلامی دارد،را می آوریم. وی گفته:

 

 

هر کس که بگوید قرآن غیر محفوظ است یا تحریف و نقصی در آن وارد شده او گمراه است، و باید توبه کند و اگر توبه نکند، قتل او بر ولیّ امر به خاطر ارتدادش واجب است، زیرا سخنش مخالف آیه {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}(الحجر/9) و اجماع امّت بر حفظ و سلامت آن  است.

 

 

این ارتداد و تکفیر و مباح بودن خون شخص به خاطر تصادم و مخالفت با آیه کریمه و اجماع امّت است، و ما برای رضایت خاطر بیشتر وهابیت و تقویت استدلال آنان بر این دو وجه، وجه دیگری می افزاییم و مطالب را مرتّب می کنیم.

 

 

کسی که قائل به تحریف قرآن شده، سه وجه در تکفیر او وجود دارد:

 

1ـ صریحاً آیه کریمه {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ} }(حجر/9) و {لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ}(فصلت/42).را تکذیب کرده است.

 

2ـ با یکی از ضروریات دین به مخالفت برخاسته است.

 

3ـ با امری که بر آن اجماع شده مخالف است.

 

 

امّا نزد تمامی شیعیان معلوم است که آنها برای فقهی که از سوی اهل بیت نیامده باشد، ارزش نمی گذارند، کسانی که خدا در موردشان آیات

{َالِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إسْتَبْرَقٌ وَ حُلُّوا أَسَاوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا}(إنسان/21). {إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمْ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا}(أحزاب/33)

 را نازل کرده است معذلک بر وهابیت منت می نهیم و بار دیگر از کلمات علمای اهل سنّت در تأیید مذهب شیعه خواهیم آورد.

 

بحث در  اسباب تکفیر:

 

 

سبب اول: اعتقاد به تحریف قرآن، تکذیب آیات خدای عزّ و جلّ را به همراه می آورد.

 

 

به این سخن اینگونه جواب داده می شود که مخالفت با کتاب خدا چیزی است و تکذیب و انکار چیزی دیگر، تکذیب به معنی این است که مکلّف به آنچه خدا از آن در قرآن خبر داده آگاه بوده ولی تصدیق نمی کند، این کفر است، امّا اگر در فهم آن دچار اشتباه شد، با اینکه در پی موافقت با کلام الله بوده، به خاطر جهلش با کتاب خدا مخالفت کرده و این کفر نیست و اخباریه از این قسم هستند، به دو سبب:

 

 

1ـ عدم حجیّت ظاهر نزد آنان:

 

 

زیرا شنیده اند که قرآن را جز کسانی که مخاطب اصلی آن هستند، نمی فهمند و آنان رسول و اهل بیتش می باشند. لذا مراد از دو آیه ای که قبلاً از آن سخن گفته شد نزد آنان نامعلوم است، بنابراین اتهام انکار و تکذیب به آنان صحّت ندارد؛ همچنانکه بسیاری از علما در فهم حکم آیه ای دچار خطا و اشتباه شده اند، مانند عدم جواز رؤیت خدای عزّ و جلّ در روز قیامت با وجود اینکه ظاهر آیه چنین می گوید{وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَاضِرَةٌ إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ}(قيامة/23-24) و نیز اینکه مؤمنان روز قیامت خدای عزّ و جلّ را می بینند، با اینکه خداوند در این آیه فرموده: {لاَ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِير}(أنعام/103) به اتفاق هر دو طرف (یا اینکه سخنشان مخالف صریح آیه است)، کافر نیستند.

 

 

2ـ اعتقاد به عدم دلالت ظاهر دو آیه:

 

 

آیه اول دلالت دارد بر اینکه خداوند خود حفظ قرآن را تعهد نموده ولی از حفظ آن نزد تمام مردم  سخنی به میان نیاورده، و بدین سبب آنها تصوّر کرده اند که مقصود خداوند حفظ قرآن فقط نزد امام مسلمانان است ، نه کل آنها! و آیه بعد برتری چیز دیگری نسبت به قرآن را منع نموده، چیزی که بتواند محتوای آن را که شامل علوم و معارف است چه قبل از آن در تورات و انجیل و زبور و... آمده باشد، یا علومی که مردم بیاورند، باطل سازد، و مقصود از باطل حذف و نقص کلمات(تحریف) نیست، این دلالت از مرجع ضمیر (لا یأتیه الباطل) به دست آمده، و مقصود آنان کلّ مصحف قرآن نیست، لذا در نظر آنان هر دو آیه دلالتی که ما مدّعی آنیم را ندارد.

 

 

سبب دوم: مخالفت با یکی از ضروریات دین:

 

 

اول باید روشن شود که مبنای اینکه چیزی ضرورت دینی باشد، چیست؟

 

 

معلوم است که ضرورت دینی چیزی است که در انتسابش به دین نیاز به دلیل نداشته باشد و احدی از مسلمین نیز در آن شک نداشته باشند، و انتسابش به دین نزد مردم بدیهی باشد، مانند وجوب نماز و حج در اسلام، لذا ضرورت چیزی است که اثباتش متوقف بر ارائه دلیل نباشد و معلوم بالبدیهه باشد.

 

 

سؤال دوم آیا فرد مسلمان به مجرّد انکار یک ضرورت دینی کافر محسوب می شود یا کفر او با قید و شرط است؟

 

 

اگر مسلمانی یکی از ضروریات دین را منکر شد، وانکارش به انکار الوهیت یا رسالت منتهی شد، او بی شک کافر است، امّا اگر به انکار الوهیّت و ربوبیّت یا رسالت نرسید، مانند کسانی که دچار شبهه ای می شوند و این شبهه به انکار منجر نمی شود، او را نمی توان کافر دانست.

 

 

مثلاً اگر برای مسلمانی شبهه ای پیش آمد و استحباب صدقه را منکر شد، در این حالت او یکی از ضروریات معلوم دین را منکر شده، ولی این موجب ارتداد و خروج او از دین نمی شود، امّا اگر منکر استحباب صدقه شد، با اینکه به نقل پیامبر از سوی خدا اقرار دارد، آنگاه کفر این شخص به خاطر انکار امر خدا و ربوبیت او درست است، و نیز اگر گفت رسول آن را از پیش خود آورده و نه از سوی خدا او هم کافر شمرده می شود، زیرا انکار او به انکار رسالت کشیده شده، اما در حالت اول که «به سبب شبهه» استحباب صدقه را منکر شده، در حالی که پیرو رسول است و سخنانش را تصدیق می کند، کافر نیست.

 

 

پس معلوم شد که مراد از کفر، انکار الوهیّت و یا رسالت نبی اعظم یا انکار یکی از ضروریات دینی است. بنابراین ادّعای تکفیر نزد وهابیان به سبب تحریف قرآن به عنوان انکار یکی از ضروریات دین بی پایه و اساس است، به دو دلیل:

 

 

1ـ اثبات نمی شود که از ضروریات دین، اعتقاد به این است که قرآن محتوی کلّ کلماتی است که بر پیامبر نازل شده.

 

 

زیرا اگر از هر مسلمانی، در هر نقطه از زمین بپرسی قرآنی که در خانه دارد، آیا مشتمل بر تمام کلماتی است که چهارده قرن پیش از آسمان نازل شده و کسانی که آن را جمع کرده اند یا کسانی آن را دستکاری نکرده اند ،حتی یک کلمه و حرفی از آن را جا نینداخته اند، او به طور بدیهی جواب این سؤال را نمی دهد، زیرا بدیهی بودن جواب این سؤال مانند وجوب نماز نیست، لذا علمای شیعه و سنّی برای اثبات صیانت قرآن از تحریف به دلیل مدّعای خود بعنی آیه حفظ {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}(الحجر/9) متوسّل شده اند، که همین استدلال آنان بر عدم تحریف قرآن متناقض با این اعتقاد است که صیانت قرآن از بدیهیات دین است و الاّ محتاج اقامه دلیل نبود، در نتیجه این امر از ضروریات دینی محسوب نمی شود.

 

 

2ـ دومین دلیل ردّ تکفیر اخباریه این است که سخنشان به انکار الوهیت یا رسالت یا تکذیب نبی اعظم منجر نشده است.

 

 

زیرا قائل به تحریف، معتقد است که خدا متعهد به حفظ قرآن در تمام مصحف های موجود نزد مسلمانان نشده است، زیرا دو آیه نزد او گذشته از حجیت ظاهرشان دلالتی جز این ندارد، و نیز معتقد نیست که پیامبر از حفظ قرآن در مصاحف مسلمین خبر داده، بلکه برعکس معتقد است که پیامبر و اهل بیت همگی به وقوع تحریف و تبدیل و دستکاری در آن تصریح نموده اند.

 

 

بنابراین از تفسیر و تأویل آنان در ظاهر دو آیه و حدیث ثقلین و روایاتی که بر عرضه داشتن احادیث بر قرآن دلالت دارند، بر می آید که این قوم پیرو امر و نهی خدا و سنت رسولند و از مخالفت با سخن او اجتناب می ورزند، تأویل آنها به خاطر احتراز ازمخالفت با کلام خدا و رسول است، و اینکه منکر صیانت قرآن از تحریف می شوند(حتی اگر بپذیریم که این جدل در یکی از ضروریات است) باز به انکار الوهیت و رسالت منجر نمی شود، همه اینها قطعاً مانع تکفیر ایشان می شود.

 

 

سبب سوم: مخالفت با اجماع امّت:

 

 

قبل از بحث در این سبب تکفیر، لازم است به نکته ای اشاره کنیم و آن اینکه استدلال بعضی از اهل سنّت در صیانت قرآن از تحریف به دلیل اجماع و اتفاق نظر در آن است، در حالی که این استدلال فاسد است، زیرا به دور منجر می شود، بدین صورت که منظور آنان از اجماع روایت پیامبر (ص) است که فرموده: امّت من بر ضلالت و گمراهی جمع نمی شوند. حجیّت این کلام به سبب صدور آن از پیامبر و او از سوی خداست، و دلیل رسالت او اعجاز قرآن است، و اعجاز او تنها بعد از اثبات سلامت قرآن از تحریف قابل اعتماد است، پس بر این اساس عدم تحریف قرآن وابسته به اجماع و اجماع وابسته به رسالت پیامبر و رسالت وابسته به اعجاز قرآن و اعجاز وابسته به سلامت قرآن از تحریف شد! یعنی به همان نقطه اول رسیدیم! لذا استدلال اهل سنّت به دلیل اجماع (هر چند که وجود اجماع را بپذیریم) بر سلامت قرآن از تحریف صحیح نیست.

 

 

امّا اینکه می گویند سلامت قرآن از تحریف امری است که بر آن اجماع شده و مخالفت با آن موجب کفر است، غیر معقولانه تر از دو سبب قبل است، به این دلایل:

 

 

1ـ بر اساس این ادّعا شیعیان باید بعضی از علمایشان را تکفیر کنند، چون اهل سنّت عدم تحریف را اجماع امّت می دانند!!

 

 

2ـ ادّعای اجماع بر صیانت قرآن از تحریف، علاوه بر شیعه، نزد اهل سنّت نیز محقق نشده، چنانکه علمایشان در تحریف قرآن سخنان ذیل را گفته اند.

 

 

امام الحرمین جوینی در البرهان فی أصول الفقه می گوید: " بر زبان فقها شایع شده که کسی که بر خلاف اجماع حرفی بزند، کافر است، و این باطل است، زیرا کسی که منکر اصل اجماع باشد، کافر شمرده نمی شود، بلکه، کسی که به اجماع اعتراف کند و صدق اجماع سنی و شیعه در نقل را اقرار نماید و سپس منکر آن شود، این تکذیب منجر به تکذیب شارع مقدّس اسلام می شود و کسی که شارع را تکذیب کند، او کافر است. زیرا انکار جزئی از شرع هم به معنی انکار کلّ است.

 

 

حلبی حنفی می گوید: انکار قطعی زمانی است که منکر یکی از ضروریات دین شود، امّا به مجرّد اثبات شبهه ای در اعتقاد، او کافر حساب نخواهد شد و این مانع آشکاری در تکفیر است، زیرا آن شخص قصد مخالفت با حق و انکار سخن رسول را ندارد.

 

 

ابن دقیق العید می گوید: بعضی می گویند مخالفت با اجماع کفر است، در حالی که حق این است که مسائل اجماعیه گاهی متواتر است و از صاحب شرع آمده مانند خمس و گاهی متواتر نیست، منکر مورد اول کافر است به سبب مخالفت با تواتر، نه به سبب مخالفت با اجماع.

 

 

ابو حامد غزّالی می گوید: تکفیر بر طوایفی از مسلمین واقع شده است، اشعری، معتزلی را متهم به کفر می کند به گمان اینکه او سخن رسول را در رؤیت خدای تعالی و اثبات علم و قدرت و صفات و اعتقاد به خلقت قرآن تکذیب می کند، معتزلی اشعری را تکفیر می کند به گمان اینکه او سخن رسول را در توحید تکذیب کرده، زیرا اثبات صفات مستلزم تعدد قدماست، سبب گرفتاری در این ورطه فقط جهل نسبت به مواقع تکذیب و تصدیق است و وجه درست این است که هر کس که حکمی شرع را با عقل خود بسنجد و باعث نقض نشود آن تعبّد شمرده می شود، و کذب و کفر محض، نفی جمیع این معانی است و به این خاطر بدعت گذاری که تأویل نماید کافر نیست، مادامی که ملازم قانون تأویل باشد، چون برهانی می آورد که نزد خودش دلالت بر استحاله ظواهر دارد.

 

 

زرکشی می گوید: " بر این اساس مجوزی نیست که هر گروهی خصمش را تکفیر نماید، به مجرّد اینکه وی گمان کرده برهان او غلط است. بله جایز است که او را گمراه بنامیم، زیرا از راه گمراه شده، یا بدعت گذار بنامیم، زیرا او سخنانی را بدعت کرده که علمای سلف نگفته اند.

 

 

ابن تیمیه در المسوّدة می گوید: " مسأله کسی که مخالف با حکمی است که در آن اجماع وجود دارد بسیاری از جمله قاضی ذکر کرده اند که آن شخص گمراه و فاسق است و این حکم اقتضای قول کسانی است که معتقدند اجماع، حجّت قاطعه است و بعضی از متکلمین می گویند اجماع، حجّت ظنّی است و موجب کفر و فسق نمی شود."

 

 

کلام شیخ وهابیت ابن تیمیه را به طور کامل می آوریم شاید در دل پیروانش تأثیر گذارد: " هر وقت شنیدند کسی حرفی زده او را کافر خوانده اند. این شنوندگان (مانند وهابیت) فکر کردند این سخن شامل هر کسی که چنین حرفی را بگوید می شود، امّا تدبّر نکردند که تکفیر شروط و موانعی دارد و در صورتی است که حق تعیین شده را نفی کند و شروط آن یافت شود، امام احمد و عامّه ائّمه بیشتر از این که عین همین کلام را آورده اند، رأی به تکفیر نداده اند. امام احمد مدّتی با جهمیّه که معتقد به خلق قرآن و نفی صفات بودند برخورد داشت، «آنها با هر کس که موافق عقیده شان نبود، بشدّت برخورد می کردند و او را کتک زده و زندانی می کردند و می کشتند و از اعمال حکومتی عزل می کردند و روزی او را از بیت المال قطع می کردند»، هر کس که به خلقت قرآن اقرار می کرد با ایمان و اگر اقرار نمی کرد حکم به ایمانش نمی دادند. امّا دعا به این اعتقاد، بزرگتر از اقوال آنان بود، سپس امام احمد برای خلیفه و دیگرانی که او را کتک زده و حبس کرده بودند دعا نمود و برایشان استغفار طلبید و ظلمشان را نسبت به خود حلال کرد و به قولی که کفر است دعا نمود، اگر آنها مرتد بودند استغفار برای آنها جایز نیست، زیرا استغفار برای کفّار نه از نظر قرآن و نه سنّت و نه اجماع جایز نیست، و این سخنان و اعمال از او و ائمّه دیگر صراحت دارد در اینکه آنها گروه معینی از جهمیه که قرآن را مخلوق می دانستند و معتقد بودند نمی توان خدا را در آخرت دید، کافر ندانسته اند."

 

 

"دلیل عدم تکفیر اینان از نظر قرآن آیه {وَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ فِيمَا أَخْطَأْتُمْ بِهِ}(أحزاب/5). وقوله  {رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِنْ نَسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا}(بقرة/286) است، آنگاه که ثابت شود که خدا گناه خطا و نسیان را از این امّت بخشیده است، هیچ دلالت شرعی وجود ندارد که عذاب خدا را بر شخصی از این امّت که مرتکب خطا یا نسیان شده واجب نماید.

 

 

همچنین ابن تیمیه می گوید: "این سخنان از اقوال قدریه و معتزله و ...است که با این سخنان، با کتاب و سنت و اجماع سلف و عقل صریح مخالفت نموده اند، و مع ذلک ابن تیمیه معتزله را تکفیر ننموده است"

 

 

سخنان اهل سنّت در عدم کفر کسانی که با اجتهاد خود چند سوره یا آیاتی از قرآن را انکار کرده اند:

 

در بالا سخنان اهل سنّت را در مورد کسانی که سخنی را به اشتباه می گویند، آوردیم. اکنون سخنانی از آنها را که به عدم تکفیر قائلین به انکار آیاتی از قرآن یا ادّعای نقصان در آن را دارند و این سخنان آنها از سر اشتباه و خطاست می آوریم:

 

علاّمه ابن نجیم الحنفی در البحر الرائق می گوید: " کسانی که معتقد به تجرید سوره فاتحه و سایر سوره ها از بسمله می باشند، و شافعی ها در این مسأله اجماع دارند و این سخنشان به حدّ تواتر رسیده به دلیل تواتر قرآن در این موضوع ، امّا حکم به کفر منکر آن داده نمی شود.

 

 

شیخ وهابیت، ابن تیمیه نیز بر عدم تکفیر کسی که قرآن را به سبب اشتباه و عدم اقامه دلیل نزد خودش، انکار کرده. مثلاً در تواتر سوره و آیه، حال این منکر در عدم تکفیر نزد ابن تیمیه همانند عدّه ای از صحابه و تابعین است که بعضی متون ثابت و متواتر قرآن را به سبب عدم حجیّت نزد خودشان انکار کردند، وی می گوید:

 

"حکم کسی که معتقد باشد بعضی از قرآن کلام خدا و بعضی دیگر کلام خدا نیست، این افترا و بدعت است، اگر کسی اجتهاد کند و قصد حق داشته باشد ولی خطا کند، او کافر نیست، بلکه خطایش بخشیده می شود،و کسی که آنچه رسول آورده برایش روشن است، اگر با رسول مخالفت ورزد و راهی غیر راه مؤمنین برود، او کافر است."

 

 

"تکفیر بر حسب حال شخص مختلف است، هر خطاکاری و بدعت گذاری و جاهلی و گمراهی و فاسقی و گناهکاری کافر نیست، بخصوص در مسأله قرآن که بسیاری از ائمه طوایف معروف به علم و دین وجه حق را قصد نموده ولی از آن دور افتاده اند، پس نسبت به بعضی از آنچه که حق است عارف و نسبت به بعضی دیگر جاهل و بلکه منکرند".

 

 

بنابراین ابن تیمیه با صراحت به عدم جواز تکفیر کسانی که به خاطر شبهه یا عدم ثبوت تواتر  آیه نزد آنها، منکر متون قرآنی می شوند، رأی می دهد".

 

 

تا اینجا آشکار شد که وهابیت از شیعه چه می خواهند.

 

 

«آنها می خواهند شیعه علمای خود را از روی نادانی به مسأله و بر اساس دین وهابیت تکفیر نمایند» و نه مذهب اهل سنّت و نه ابن تیمیه، و نه اهل بیت که شیعه معتقد به آن است! در واقع وهابیت خود را داخل در مسأله تکفیر می کنند، ولی بی پروایی آنان در اطلاق کلمه کفر مخالف مذهب خودشان است!

 

 

ملاحظه:

 

 

شیعه سخن هر کسی را که با درآمیختن چند روایت از کتب شیعه آن را به عقیده کا شیعیان نسبت دهد، نمی پذیرد.

 

 

بله، شیعه به سخنان اهل تحقیق و اجتهاد در فهم روایات و جمع بین آنها و قرآن کریم اعتماد می کند و بسیاری از افتراهای وهابیت را، بر اساس همین ضابطه که می خواهند شیعه از آن اغماض و چشم پوشی کند، در هم شکسته است.

 

 

«از خدا می خواهیم که وهابیت را به این نکته مهمّ متوجه سازد که برای شناخت مذهب اهل بیت (ع) فقط خواندن متن الأجرومیّه یا أصول فقه ابی زهرة یا تفسیر ابن کثیر کافی نیست».

 

 

در پایان به قسمتی از نامه ای که کلینی در کافی تحت عنوان نامه ابو جعفر الباقر(ع) به سعد الخیر آورده، اشاره می کنیم:

 

 

"بندگانش را در قرآن با صدایی رفیع خوانده و آنها را از دعا کردن منع نکرده، پس خدا لعنت کند کسانی را که آنچه خدا نازل کرده را کتمان می کنند، خدا رحمت را بر خود واجب ساخته، و از روی صدق و عدل، رحمتش بر غضبش سبقت گرفته.

 

 

هر امّتی که خدا آنها را به علم کتاب سربلند ساخت، آنها آن را پشت سر انداخته و از آن روی گردان شدند، حروفش را استوار و حدودش را تحریف نمودند، آن را روایت می کنند و رعایت نمی کنند، جهّال آنان خوششان می آید که آن را حفظ کنند و علمایشان محزونند از اینکه رعایت آن ترک شده است، «رضایت و ثواب مردم را به رضایت و ثواب خدا ترجیح دادند» و امّت بدینگونه در آمد، افرادی در عبادت به طریقی که گمراهی است بسیار کوشا و مجذوبند، پس عبادتشان آزمایش و فتنه ای برای آنان و کسانی که از ایشان پیروی می کنند، است".

 

 

این مقطع شریف (حروفش را استوار، ولی حدودش را تحریف نمودند)[1] به وضوح دلالت دارد بر اینکه دست تحریف به قرآن راه نیافته، بلکه تحریف به معانی و برگرداندن تفسیر حقیقی که مقصود خداست، منحصر می شود.

 

 

بعد از همه این دلایل و براهین که از سوی اعاظم مراجع شیعه ایراد می شود، باز وهابیت می گویند:  شیعه معتقد به تحریف قرآن است! آیا قرار نیست عصر دروغ پردازی آنها تمام شود ؟!

 

 

 

 

منبع: فدک

 

 

ترجمه: سلام شیعه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

[1] -مراد از استوار سازی حروف، کلمات و اعراب آنها و تصحیح و حفظ از تصحیف (اشتباه در نقطه گذاری و حرکت گذاری کلمات) و تحریف است و مراد از تحریف حدود، تحریف احکام و جعل حلال و حرام و ردّ ولایت حق و قبول ولایت باطل است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:59 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

چرا امامانِ خود را معصوم ميناميد؟

چرا امامانِ خود را معصوم ميناميد؟

 

پاسخ: به عصمت امامان شيعه، كه همگى اهل بيت پيامبرند، دلايل متعددى موجود است و ما از ميان آنها تنها يكى را يادآور مى شويم:

 

 بنا بر نقل دانشمندان شيعه و سنّي، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آخرين روزهاى زندگانى خود فرمود:

«إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله وأهل بيتي وأنَّهُما لن يفترقا حتّي يردا علي الحوض»[1].

- من در ميان شما دو يادگار سنگين و گرانبها بجاى مى گذارم؛ يكى «كتاب خدا» (قرآن) و ديگرى «اهل بيت من» و اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا روز رستاخيز، در كنار حوض كوثر به من برسند.

 

در اينجا نكته اى است جالب و آن اينكه: بدون شك قرآن مجيد، از هر گونه انحراف و اشتباهى در امان است و چگونه ممكن است كه خطا به وحى الهى راه يابد، در حالى كه فرستنده آن خدا و آورنده آن فرشته وحى و دريافت كننده آن پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است؟ زيرا عصمت هر سه بسان آفتاب روشن است و مسلمانان جهان، پيامبر گرامى را در مقام اخذ وحى و حفظ و تبليغ آن، مصون از اشتباه ميدانند و روشن است كه هر گاه كتاب خدا از چنين عصمت راستين و استوار برخوردار باشد، اهل بيت رسول خدا نيز از هر لغزش و اشتباه مصون خواهند بود. چرا كه در اين حديث، عترت پيامبر، در جهت ارشاد و رهبرى امت، به عنوان قرين قرآن مجيد قلمداد گرديده اند و به حكم «مقارنت» هر دو از نظر عصمت، يك نواخت مى باشند.

 

 به بيان ديگر؛ جهت ندارد كه فرد يا افراد غير معصومى قرين كتاب خدا شمرده شوند.

 

روشن ترين شاهد عصمت ائمه (عليهم السلام) همان عبارت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه فرمود: «لَنْ يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا علَي الْحوض؛ اين دو (در هدايت و رهبرى) هرگز از هم جدا نمى گردند تا در كنار حوض كوثر، بر من وارد شوند».

 

هر گاه اهل بيت پيامبر از لغزش ها در امان نباشند و در مواردى به خطا روند، از قرآن كه خطا در آن راه ندارد، جدا گرديده و بى راهه مى روند در حالى كه رسول گرامى آن را به شدّت نفى فرموده است.

 

البته مقصود از اهل بيت در سخن پيامبر، همه بستگان نسبى و سببى آن حضرت نيستند؛ زيرا شكّى نيست كه همه آنان از لغزش ها مصون نبودند.

 

بنابراين، تنها گروه خاصّى از عترت وي، چنين افتخارى را داشتند و اين مقام و موقعيت بر جمع معدودى از آنان منطبق مى باشد. و آنان همان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) هستند كه در طول تاريخ روشنى بخش راه امت و حافظ سنت پيامبر و نگهبان شريعت او بودند.

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

1. مستدرك حاكم، جزء سوم، ص148. الصواعق المحرقه، باب11، فصل اوّل، صفحه149. قريب به اين مضمون نيز در كتاب «كنز العمال»، جزء اول، باب الاعتصام بالكتاب والسنّة، ص44 و در مسند احمد، جزء پنجم، ص182و189و غير آنها آورده شده است.

سایت آیت الله العظمی سید صادق شیرازی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

شيعه و تبرك جستن به آثار اولياى خدا

شيعه و تبرك جستن به آثار اولياى خدا

 

تبرك جستن به آثار اولياى خدا، مسأله اى نيست كه هم اكنون در ميان گروهى از مسلمانان پديد آمده باشد، بلكه ريشه هاى اين رفتار را در ژرفاى تاريخ زندگاني رسول خدا و صحابه آن حضرت مى توان يافت.

نه تنها پيامبر گرامى و ياران وى ، بلكه پيامبران پيشين نيز، بدين امر مبادرت مى ورزيدند. و اينك دلايل مشروع بودن تبرّك به آثار اوليا از ديدگاه كتاب و سنّت را از نظر شما مى گذرانيم:

 

1- در قرآن كريم مي خوانيم: هنگامى كه يوسف صديق، خود را به برادران خويش معرفى كرد و آنان را مورد بخشودگى قرار داد، فرمود:

«إذهبوا بقميصى هذا فألقوه على وجه أبى يأت بصيراً» [1]

اين پيراهن مرا با خود ببرند و بر صورت پدرم (يعقوب) افكنيد تا ديدگانش بينا گردد.

سپس مى فرمايد:

«ما أن جاء البشير ألقاه على وجهه فارتدّ بصيراً» [2]

آنگاه كه مژده دهنده، آن پيراهن را بر رخسار او افكند، بينايى وى بازگشت.

 

اين سخن گوياى قرآن، گواه روشنى بر تبرك جستن پيامبر خدا (يعقوب) به پيراهن پيامبرى ديگر (حضرت يوسف) مى باشد، بلكه بيانگر آن است كه پيراهن ياد شده، موجب بازگشت بينايى حضرت يعقوب گرديد.

آيا مى توان گفت رفتار اين دو پيامبر گرامى ، از چارچوب توحيد و پرستش خدا خارج بوده است؟!

 

2- شكى نيست كه پيامبر گرامى اسلام، به هنگام طواف خانه خدا، حجر الاسود را استلام مى نمود و يا مى بوسيد.

 

بخارى در صحيح خود مى گويد: مردى از عبدالله بن عمر درباره استلام حجر سؤال كرد و او در پاسخ گفت:

«رأيت رسول الله (صلى الله عليه وآله) يستلمه و يقبّله». [3]

پيامبر را مشاهده كردم كه حجرالاسود را استلام مى نمود و مى بوسيد.  در صورتى كه اگر لمس كردن و يا بوسيدن سنگى ، شرك به خدا بود، هرگز پيامبر (كه مناداى توحيد است) به چنين كارى مبادرت نمى ورزيدند.

 

3- در كتب صحاح و مسانيد و در ميان كتاب هاى تاريخ و سنن، روايات انبوهى در مورد تبرك جستن صحابه پيامبر به آثار آن حضرت؛ مانند: لباس، آب وضو، ظرف آب و ... به چشم مى خورد كه با مراجعه به آنها، كوچكترين ترديدي در مشروعيّت و پسنديده بودن آن باقى نمى ماند.

 

گرچه شمارش همه روايات در اين زمينه، در اين نوشتار نمى گنجد، ولي به عنوان مثال، برخى از آنها را در اينجا يادآور مى شويم:

 

الف: بخارى در صحيح خود، در ضمن روايتى طولانى كه شرح برخى از ويژگى هاى پيامبر و ياران او را در بردارد، چنين مى گويد:

«واذا توضّأ كادوا يقتتلون على وضوئه». [4]

هرگاه پيامبر وضو مى گرفت، نزديك بود مسلمانان، (بر سر بدست آوردن آب وضوى آن حضرت) با هم بجنگند.

 

ب: ابن حجر مى گويد: ان النّبيّ صلى الله عيه وآله وسلم كان يؤتى بالصّبيان فيبرك عليهم. [5]كودكان را نزد پيامبر مى آوردند و آن حضرت به منظور تبرك آنان، دعا مى كرد.

 

ج: محمد طاهرمكّى مى گويد:«از ام ثابت روايت شده كه گفت: رسول خدا بر من وارد شد و از دهانه مشكى كه آويزان بود، ايستاده آب نوشيد و من برخاستم و دهانه مشك را بريدم»

 

سپس مى افزايد: «اين حديث را ترمذى روايت كرده و مى گويد: حديث صحيح و حسن است

 و شارح اين حديث دركتاب الرياض الصالحين مى گويد: ام ثابت، دهانه مشك را بريد تا جاى دهان پيامبر را نگهدارى كند و به آن تبرك جويد و همچنين صحابه مى كوشيدند تا از جايى كه رسول خدا از آن آب نوشيده بود، آب بنوشند». [6]

 

خدمت گذاران مدينه به هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پيامبر مي رفتند، پيامبر گرامى دست مبارك خود را در هر يك از آن ظروف آب فرو مى برد، چه بسا در بامداد سردى خدمت وى مى رسيدند، باز هم پيامبر دست خود را در آنها فرو مى برد. [7]

 

بدين سان، دلايل جواز تبرّك به آثار اولياى خدا روشن گشت و معلوم گرديد كسانى كه شيعه كه را به خاطر اين رفتار، به شرك و دوگانه پرستي ، متهم مى كنند، معناى توحيد و شرك را درست تحليل نكرده اند. زيرا شرك و پرستش غير خدا، بدان معنا است كه در كنار پرستش خدا، موجود ديگرى را نيز خدا بدانيم و يا كارهاى خدايى را به وى نسبت دهيم، بطورى كه او را در اصل هستى و يا اثر بخشى ، مستقل و بى نياز از خدا قلمداد نماييم.  در حالى كه شيعه، آثار اولياى خدا را مانند خود آنان، مخلوق و آفريده خدا مى داند كه هم در اصل وجود و پيدايش خود و هم در منشأ آثار بودن، نيازمند به خداوند يگانه اند.  شيعه تنها به پاس احترام پيشوايان خود و پيشتازان دين خدا و به منظور ابراز محبت بى شائبه خود نسبت به آنان، بدان آثار تبرك مى جويند.  اگر شيعيان به هنگام زيارت حرم پيامبر و اهل بيت آن حضرت، ضريح را مي بوسند، و يا در و ديوار را لمس مى كنند، تنها بدان جهت است كه به پيامبر گرامي و عترت او عشق مى ورزند و اين مسأله عاطفى انسانى است كه در وجود يك انسان شيفته، تجلّى مى كند.

 

 اديبى شيرين سخن مى گويد: بر ديار سلمى مى گذرم، اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.  دوستى آن ديار، قلب مرا شاد نمى سازد، بلكه محبت ساكن آن است كه مرا به وجد و سرور مى آورد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

1-يوسف: 93.

2- يوسف: 96

3-صحيح بخارى ، جزء2، كتاب الحج، باب تقبيل الحجر، صفحه 152-151، ط مصر.

4-صحيح بخارى ، ج3، باب ما يجوز من الشروط فى الاسلام، باب الشروط فى الجهاد و المصالحه، ص195.

5-الاصابه، ج1، خطبه كتاب، ص7، ط مصر.

6-ترك الصحابه، (محمد طاهر مكّى )، فصل اول، ص29، ترجمه انصارى .

7-صحيح مسلم، جزء7، كتاب الفضائل، باب قرب النبى ص من الناس وتبرّكهم به، ص79.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

:: حكم سجود بر فرش وسجاده ::

استفتاء

:: حكم سجود بر فرش وسجاده ::

 

سؤال: حكم سجده كردن بر فرش ويا سجاده در نمازهايى كه با اهل سنت خوانده مى شود، چيست؟

? جواب: اين عمل جايز نيست، مگر در تقيه وترس.

 

                  منبع:سایت آیت الله العظمی سید صادق شیرازی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

کجایید ای مشایخ وهابی سعودی تا این ولید را دریابید؟

کجایید ای مشایخ وهابی سعودی تا این ولید را دریابید؟

 

 

به قلم : سامی جواد کاظم

 

ولید بن طلال این امیر سعودی عربستان، در وضعیت غیر طبیعی و مخالف با رهنمودهای پیامبر(ص) زندگی می کند، او هم یکی از خاندان آل سعود است، آنچه که باعث شده  او و بقیه آل سعود در گمراهی شان غوطه ور شوند، سکوت مشایخ وهابی آنها در برابر گناهانشان است.

 

سید محسن العواجی مقاله ای تحت عنوان «ولید بن طلال قارون زمانه» نوشته که ما در اینجا قسمتی از آن را می آوریم.

«نمی دانم امثال ولید بن طلال، چگونه از اموال و قصرها و خدمتکاران و ناز و نعمتی که دارند، ماشینها و ویلاها و هواییماها و حتی سالنهای قمار و میکده های فروش شراب که در خارج باز کرده اند، و کلیدهایی که فقط مردان قوی هیکل از عهده برداشتن آنها بر می آیند، بهره برداری می کنند؟ آیا آنها به امت اسلامی همچون گذشته به عنوان انسانهایی می نگرند که عقل چارپایان را دارند و فکر نمی کنند و اهمیّتی هم به آنچه که در اطرافشان می گذرد نمی دهند؟

 

 

کار ولید بن طلال به آنجا کشیده که خود را به جای حاکم و مفتی و عالم و سیاستمدار و قانونگذار دینی جا زده و به چیزی امر می کند که خدا و رسول به آن امر نکرده اند، او اکنون در سایتهای اینترنتی فایل های صوتی منتشر کرده تا علناً امر به منکر و نهی از معروف نماید! و این لکّه ننگی بر پیشانی او و همه کسانی است که می توانند جواب این یاوه گویی ها را بدهند، ولی کاری نمی کنند، (حتی اگر اسامی کنیزان و رفیقه های او در آن آمده باشد)...

 

 

کاش آن غیرتمندان، و رهبران بزرگ وهابی، از قبر بیرون می آمدند تا کنیزان را ببینند که چگونه در قصر های بن طلال، سیلی به صورتشان می زنند و به اجبار لباس کنیزان را بر تن می کنند و باید با مردان معاشرت داشته باشند، محال است که خادم الحرمین از طغیان بن طلال بر ضدّ حجاب و ابتذال کنیزان مطلع نباشد...

 

 

خدایا! ما از اعمال ولید بن طلال در برج های مملکت سعودی به تو پناه می بریم، از فروش شراب در هتلهای خارج و سالنهای قمار او... به تو پناه می بریم و از هر کس که از اعمال مخالف دین تو ابراز انزجار و بیزاری ننماید، خدایا اگر این فرد قابل هدایت است، پس در هدایت او تعجیل کن تا مردمان را با افکار و اموال خود نفریبد وگرنه او را نابود کن، ای نابود کننده طغیانگران، و او را، و خانه اش را درون زمین فرو بر همانطور که قارون را در زمین فرو بردی.

 

 

الحمد لله، ما در عصر شفافیت و تصریح در کلام هستیم. ای ولید بن طلال! این همه ثروت پاک و حلال کجا بوده که نصیب تو شده، تو دیگر حرفی را که قارون قبل از تو گفت، را نگو: « إنما أوتیته علی علم عندی» مسخره است که تو تجارتت را با صد هزار دلار شروع کرده باشی، این مزاحی است که کسی باور نمی کند ...

 

 

این مقاله به واکنشهای محافل سعودی در برابر اعمال بن طلال هم پرداخته، هر چند که اکثریت، آنچه را که در این مقاله آمده را، تأیید می کنند، اما باز هم کسانی هستند که از ولید دفاع می کنند، به این دلیل که او مسلمان است، در حالی که دفاع از بن طلال محکوم به دفاع از وهابیت است.

 

 

علیرغم آنچه که سید العواجی نوشته و دلیلی بر تصدیق فسق و فجور ولید است، اما در محافل سعودی ولید بن طلال (فردی صالح و مؤمن) معرفی شده که ارتباطات تجاری و برادرانه ای با اسرائیل دارد، در حالی که وهابیان بعد از رافضه اسرائیل را دشمن شماره دو اسلام می دانند، پس کجایید ای مشایخ وهابی سعودی تا این ولید را دریابید؟ آیا اموال اسلامی او در سرزمین یهود صرف سرمایه گذاری برای مشارکت در تامین ارتباطات در خلوت بین اسرائیل و سعودی نمی شود؟ چنانکه آرم کانالهای تبلیغاتی او که به ترویج لا ابالی گری می پردازند، (روتانا) ستاره اسرائیل بر آن نقش شده است.

 

 

در مقابل یکی از افراد آل سعود در ضمن مقاله ای در ردّ سخنان العواجی، مغالطاتی را سر هم کرده و تلاش نموده تا حدّ امکان معانی آیات و احادیث را به تمسخر بگیرد.

 

 

نکته قابل توجه، پاسخی است که دکتر محسن العواجی به سوالی در این مقاله، به این مضمون که: ( آیا قرآن نخوانده ای که مسلمانی را به قارون کافر متکبر تشبیه می کنی!) گفته: اگر تشبیه مسلمان به کافر جایز نیست به این دلیل که بن طلال حتی در هواپیماهای معلق بین زمین و آسمان (ریا کارانه) نماز می خواند و فیلم آن نیز در کانالهای ماهواره ای اش نشان داده می شود تا همگان زهد و تعبد او را ببینند! پس چگونه تکفیر شیعیانی که قرآن می خوانند و روزه می گیرند حج می گزارند، جایز است؟! اگر اعمال او را جایز می دانی پس در تکفیر شیعه دچار اشتباه شده ای و اگر او را کافر می دانی پس واجب تر است که اول به مشایخ وهابیت جواب بدهی.

 

 

و در مقاله دیگری آمده: (هیچگاه از تو نشنیدم در مورد مشکلات جامعه همچون فقیرانی که خبری از احوالشان نداری سخن گفته باشی ولی بدان که، ولید کسی است که به آنها می پردازد و آنها را اطعام می کند!). به این شیخ می گویم که اگر اصل این منفی بافی ها را دنبال کنی به رفتار آل سعود در بازی گرفتن زمام قدرت می رسی که بن طلال یکی از آنهاست، پس اگر همه در ردّ سلطان ظالم موافق بودید، چنانکه پیامبر فرموده: بزرگترین جهاد بیان کلمه حق در برابر سلطان جائر است، دیگر وضعیت ما آن چیزی که اکنون شاهدش هستیم نبود.

 

 

«بله ولید بن طلال خود را مفتی می داند، آنگاه که بر کنیزان خود، فقط برای نماز، امر به پوشیدن چادر می کند»

 

 

یزید هم بعد از واقعه کربلا امام سجاد (ع) را مورد اکرام قرار داد و حتی در معیت یک خدمتکار او را به مدینه فرستاد و مأمون نیز به امام رضا (ع) اصرار کرد تا ولیعهدی را بپذیرد، چرا که واجب است که هر ظالمی جلوه های زیبا و مردم پسندی هم در زندگی اش ارائه کند...

 

 

انتقاد وقتی صحیح خواهد بود که مبنی بر اندیشه و فکر  باشد و تعرض به صاحب فکر انتقاد نیست و مقالات چنین افرادی نمی تواند بر نکات منفی ولید سرپوش گذارند، به هر حال ذکر هر آنچه که مقدور باشد مانند ذکر همه آن است و من در اینجا تأکید می کنم که قلمها یکی بعد از دیگری برای انهدام عرش سعودی و وهابیت در پی هم خواهند آمد.  (انشاءلله) .

 

 

منبع: براثا

 

 

ترجمه: سلام شیعه      

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

غدیر تنها وسیله ایجاد وحدت واقعی

غدیر تنها وسیله ایجاد وحدت واقعی

 

 

وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْكُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ

همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد؛ و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد

 

یکی از دغدغه های ما مسلمانان مساله مهم وحدت اسلامی میباشد. امروزه بسیاری از روشنفکران مسلمان به دنبال راه حلی مناسب و کارآمد برای ایجاد وحدت واقعی میان مسلمانان میباشند. این مساله با وجود جنگهای داخلی و خارجی در کشورهای اسلامی مانند عراق افغانستان فلسطین لبنان... اهمیت بیشتری پیدا کرده است. ولی این سوال در اذهان مسامانان جهان هنوز باقی است که آیا وحدت واقعی محقق خواهد شد یا این مساله فقط یک نظریه خیالی میباشد ؟؟؟

 

ما معتقدیم از آنجایی که قرآن کریم میفرماید وعده خداوند حق و راست است. وحدت اسلامی نیز محقق خواهد شد . زیرا خداوند در قران راهکاری عملی برای ایجاد وحدت واقعی داده است که با رعایت شرط آن یقیقنا ما به آن خواهیم رسید. اعتقاد ما بر این است که وحدت واقعی یک محور و پایه و اساس محکم و قوی لازم دارد. خداوند کریم در قران محور وحدت را حبل الله معرفی میکند. آنجایی که میفرماید: وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ. پس بنابر این اعتقاد روشن میشود که نظریات بعضی از روشنفکران درباره وحدت باطل و غیر قابل قبول است. آنها سعی دارند تا وحدتی در جوامع اسلامی درست کنند که بر پایه انکار حقائق تاریخی و کذب و دروغ استوار باشد. و یقینا با این شرایط وحدت واقعی هیچگاه محقق نخواهد شد. خشت اول چو معمار کاشت کج...تا ثریا میرود دیوار کج. اگر ما بخواهیم خشت اول را کذب و انکار حقایق قرار دهیم خدا میداند که سرانجام این وحدت چه خواهد شد. چند تا تلاشهای این افراد برای ایجاد وحدت دروغین خدمتتان عرض میکنم:

۱جلوگیری از بیان مطاعن خلفا به عنوان مثال کتبی را که در این رابطه نوشته میشود را اجازه چاپ نمیدهند حتی اگر برگرفته از کتب اهل سنت باشد ! ۲ سطحی جلوه دادن اختلافات خلفا با امیر المومنین علیه السلام ۳ جلوگیر از بیان کردن عمر و اصحاب سقیفه به عنوان قاتلین حضرت زهرا سلام الله علیها در ایام فاطمیه ۴ سطحی جلوه دادن اختلافات اعتقادی شیعه و سنی به عنوان مثال بیان میکنند که شیعه و سنی در مساله توحید و نبوت اختلافی ندارند ! ۵ جلوگیری از برگزاری مراسم عیدالزهرا در نهم ربیع ! ۶ حذف مساله تبری و لعن ااز برنامه های آموزشی و جلوگیری از بیان آن در رسانه های عمومی ! و بسیاری موارد دیگر که تمامی انها باطل و غیر قابل قبول است. اگر دقت بفرمایید نکته مشترک در این موارد کذب و انکار حقائق میباشد که همانطور که گفتیم نمیتواند پایه خوبی برای ایجاد وحدت باشد. (برای اطلاع بیشتر با تلاشهای مدعیان وحدت به جلد اول کتاب مظلومی گمشده در سقیفه نوشته اقای علی لباف مراجعه بفرمایید) متاسفانه طوری در جامعه تبلیغ کرده اند که در اذهان عوام مساله وحدت اسلامی با موارد یاد شده نوعی تلازم پیدا کرده اند. یعنی مردم خیال میکنند راه رسیدن به وحدت اجرای موارد یاد شده در جامعه میباشد !!!

 

حالا ممکن است سوال در ذهن خوانندگان عزیز ایجاد شود که راه رسیدن به وحدت واقعی چیست ؟؟؟ همانطور که خدمتتان عرض کردم قران کریم راهکار عملی و واقعی را بیان کرده است. وحدت زمانی محقق خواهد شد که محور و پایه محکم و صدق و قوی داشته باشد. این محور چیزی نیست جز حبل الله (ریسمان الهی). امام صادق علیه السلام در حدیثی فرمودند که نحن حبل الله. یعنی ما ریسمان الهی هستیم. به تعبیر دیگر محور وحدت فقط ولایت اهل بیت علیهم السلام است. اگر همه مسلمانان به ولایت اهل بیت علیهم السلام صادقانه چنگ زنند آنگاه شاهد یک وحدت حقیقی خواهیم بود. و با توجه به این حقیقت که مهمترین پیام غدیر ولایت اهل بیت علیهم السلام میباشد. باید گفت که تنها راه تحقق وحدت اسلامی شناخت همگانی غدیر و عمل به پیامهای آن است.

 

                                                                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

 

 

عصام عماد:

وهابيون از كلمه عقل متنفرند

 

 

فارغ التحصیل دانشگاه عربستان و طلبه مرکز جهانی علوم اسلامی گفت: وهابیها از کلمه عقل متنفرند و دارای جمود فکری اند.

 

 

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از مرکز خبر حوزه، دکتر "عصام العماد" در نشست علمی اهل بیت(ع) و وهابیت در مدرسه عالی حجتیه قم گفت: مبنای اندیشه ما تفکر قرآن و اهل بیت(ع) است و باید با این تفکر عالی به مقابله با دیدگاه های انحرافی پرداخت.

 

وی با تاکید بر بررسی اندیشه های مذاهب انحرافی در مجامع علمی حوزه افزود: ارتباط علمی و تضارب آراء به شکل صحیح موجب هدایت انسانها و یافتن راه حق می‌شود.

 

این محقق حوزوی با بیان اینکه مکتب اهل بیت(ع) به واسطه استواری آن بر بنیان عقل، روز به روز در حال پیشرفت است، گفت: معرفی معارف اهل بیت(ع) به جهانیان و طبقه بندی این اطلاعات بر حسب گروه های سنی مخاطب در مناطق مختلف جغرافیایی، ضروری است.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

صلوات؛

صلوات؛ کلید وفاداری و محبت به پیامبر اکرم و خاندانش

 

 

پیامبر اکرم فرمودند: بر من درود ناقص نفرستید. گفتند: ای رسول خدا! درود ناقص چیست؟ حضرت فرمودند: این که بگویید: اللهم صل علی محمد. بلکه بگویید: اللهم صل علی محمد و آلِ محمد.

 

 

یکی از اذکار مهمی که انسان را به خدا نزدیک کرده و در مسیر حق ثابت ‏قدم نگاه می‏دارد، صلوات بر پیامبر و آل او است.

 

درود و صلوات بر پیامبر موجب علو درجات و ثواب برای فرستندگان آن خواهد بود و دیگر اینکه فرستادن صلوات سبب می‏شود نام و یاد پیامبر اکرم برای همیشه زنده و جاوید بماند. به همین دلیل آفریدگار عالم هستی و تمام فرشتگانی که تدبیر این جهان به فرمان حضرت حق بر عهده آنها گذارده شده است، بر او درود می‏فرستند.

 

درباره کیفیت صلوات بر پیامبر در روایات بی‏ شماری که از اهل سنت و اهل ‏بیت ‏رسیده، به صراحت آمده است که "آل محمد" را به هنگام صلوات بر "محمد" باید افزود در غیر این صورت صلوات ابتر و ناتمام خواهد بود.

 

پیامبر اکرم فرمودند: بر من درود ناقص نفرستید. گفتند: ای رسول خدا! درود ناقص چیست؟ حضرت فرمودند: این که بگویید: اللهم صل علی محمد. بلکه بگویید: اللهم صل علی محمد و آلِ محمد.

 

در روایات سخت تأکید شده که در هر روز جمعه بر محمد و اهل ‏بیت او هزار مرتبه صلوات بفرستید و در روزهای دیگر صد مرتبه و نیز امام محمد فرمود: هیچ عبادتی در روز جمعه نزد من محبوب ‏تر از صلوات بر محمد و آل محمد نیست.

 

زمان و مکان صلوات‏

 

صلوات بر پیامبر محدودیت زمانی و مکانی ندارد اما در احادیث و روایات تأکید شده است که مناسبترین زمان برای درود و صلوات بر پیامبر روز جمعه و شب جمعه است. پیامبر فرمودند: اذا کان یوم الجمعة و لیلَة الجمعة فاکثروا الصلاة علی؛ چون روز جمعه و شب جمعه شود، بسیار بر من صلوات و درود بفرستید.

 

همچنین در احادیث و روایات تأکید شده است که در تمام مکان‏ها (جز موارد محدود) زبان می‏تواند به ذکر صلوات مشغول باشد.

 

باز پیامبر در این زمینه فرموده‏اند: حیثما کنتم فصلوا علی فان صلاتکم تبلغنی؛ هر کجا باشید بر من صلوات بفرستید زیرا صلوات شما در هر مکانی به من می‏رسد.

 

در مواردی آغاز فعالیت با صلوات بر محمد و آل محمد مورد توصیه و تأکید قرار گرفته است.

 

در ابتدای هر کلامی که دارای قدر و ارزش است مثل خطبه‏ها و سخنرانی‏ها، ابتدا و انتهای وضو، هنگام ورود یا عبور از کنار مسجد، در تعقیب نمازها، قبل و بعد از دعا، در خطبه‏های نماز جمعه، عیدین و روز عید غدیر، ماه مبارک رجب به ویژه عید مبعث، در ماه‏های شعبان و رمضان، هنگام بوییدن گل و ریحان از جمله مواردی است که صلوات بر محمد و آل محمد مورد سفارش قرار گرفته است.

 

هنگام ذکر و به یادآوردن نام خداوند، هنگام اراده سفر، هنگام داخل ‏شدن در مسجدالحرام، هنگام انجام طواف و سعی بین صفا و مروه، هنگام ذبح قربانی و بریدن سر حیوانات، هنگام طی مسافت راه مدینه، هنگام مشاهده مدینه منوره و حرم رسول خدا، هنگام توجه به قبر مقدس رسول خدا در بین قبر و منبر، ابتدای درس حدیث نیز از دیگر موارد سفارش شده است.

 

 

 

منبع خبر: خبرگزاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

شيعیان عراق را از دست وهابیهای سعودی نجات دهید

شيعیان عراق را از دست وهابیهای سعودی نجات دهید

 

 

به قلم: عصامه النجفي

 

امروزه بر کسی پوشيده نيست كه تروريستهاي حرفه ای موجود در عراق به وسیله فرقه ضاله وهابیت سازمان دهی می شوند ، گروهی كه متعلق به سازمان مشهور القاعده است و از هرج و مرج موجود در عراق بهره مي برد...

 

"اسلام به عنوان يك مذهب، همه انسانها را به صلح و کردار خوب ، (صرف نظر از مذهب، نژاد يا جنسيت) فرا ميخواند. شفقت و غمخواري بايد بوسليه مسلمانان مورد ممارست قرار گيرد. روايات و احاديث مشهوري از رسول اسلام حضرت محمد صلي الله عليه و آله وسلم چنين حكايت دارند كه "هر موجودی را در اين زمين مورد شفقت قرار دهيد تا خداوند شما را هم مورد رحمت و شفقب خود قرار دهد". هر عملي كه از مباني اسلامي تجاوز كرده يا تناقض داشته باشد نبايد با عنواني اسلامي توجيه شود.

 

ولیکن امروزه شاهد هستیم که اسلام بوسيله القاعده يا طالبان مورد سوء استفاده قرار گرفته و می گیرد. آنها پيروان زيادي را بعنوان جنايتكار استخدام ميكنند. در  راس  اين هرم، فرقه وهابي يا به اصطلاح وهابيت نشسته است. و عجیب اینکه، فرقه ضاله وهابيت به عنوان دين رسمي عربستان سعودي شناخته می شود…

 

 

عربستان سعودي حركت وهابيت را از نظر مالي، هدايت و رهبري مي كند. آنها مدعي اسلام خالص و راستين هستند. ولیکن در حقيقت، دهها كتاب و هزاران مقاله نوشته شده، این ادعا را با سند و دلیل قاطع رد میکنند. اين كتب بوسيله مولفين اسلامي از هر دو مكتب اسلامي، شعيه و سني نوشته شده اند...

 

گزارشات و مدارك زيادي حاكي از اين است كه عربستان سعودي، و بطور خاص خاندان پادشاهي آل سعود، بصورت مستقيم هدایت كشتار شيعيان عراق و همچنین مسيحيان را بر عهده دارند.

 

 

 

بنابراين ما خواستار محكوم كردن وهابيت تروريست، كه بر ضد بشريت قد علم کرده و به جنایاتی مانند جنایات فاشيسم و نازيسم دست می زند، می باشیم.

 

مسئله مهمي كه بايد در اينجا مورد توجه قرار گيرد فتوايی است كه بوسيله مفتيان وهابي صادر شده، فتوایی که جواز کشتار شیعیان را بصورت کلی صادر می کند. نتیجه مستقیم اين فتوا كه بصورت كوركورانه بوسيله نوکران وهابيها دريافت و اجراء می شود، كشتار خونينی است كه امروزه در عراق شاهد آن هستیم.

 

 

اين يك استراتيژي نظامند و برنامه ريزي شده و هدايت شده از سوي خاندان پادشهاي عربستان براي ايجاد هرج و مرج در عراق مي باشد تا اكثريت شيعه در عراق به قدرت دست نيابد.

 

ما خواستار توجه تمام بشريت براي نجات جان مسلمانان شيعه در عراق هستیم تا خاندان پادشاهي سعودي را مجبور به محكوم كردن وهابيت نمایند تا دست از حمايت مالي گروههاي ترور در عراق بردارد. سازمانهاي بين المللي و بشر دوستانه دنيا بايد تمام امكاناتشان را در دفاع و حفاظت از مسلمانان شعيه غير نظامي بي گناه در عراق به كار بندند.

 

 

 

منبع: براثا نیوز

 

 

ترجمه: براتعلی

 

 

منبع سلام شیعه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

شيعه و توسل

شيعه و توسل

 

زندگى بشر بر اساس بهره‏گيرى از وسائل و اسباب طبيعى استوار است كه هريك آثار ويژه خود را دارند. همه ما هنگام تشنگى آب مى‏نوشيم، و هنگام گرسنگى غذا مى‏خوريم. چه، رفع نياز توسط وسائل طبيعى، به شرط آنكه براى آنها «استقلال در تاثير» قائل نشويم، عين توحيد است.

 

 قرآن يادآور مى‏شود كه: ذوالقرنين در ساختن سد از مردم درخواست كمك كرد: ‹‹فاعينونى بقوة اجعل بينكم و بينهم ردما» (كهف/95):

با قدرت خويش مرا يارى كنيد تا ميان شما و آنان (ياجوج و ماجوج) سدى برپا سازم.

 

كسانى كه شرك را به معنى «تعلق و توسل به غير خدا» تفسير مى‏كنند، حرفشان تنها در صورتى صحيح است كه ما براى ابزار و وسائط موجود، «اصالت و استقلال‏» قائل شويم، وگرنه چنانچه آنها را وسايلى بدانيم كه، به مشيت و اذن الهى، ما را به نتيجه مى‏رسانند از مسير توحيد خارج نشده‏ايم، و اصولا زندگى بشر از روز نخست‏بر اين اساس، يعنى استفاده از وسائل ووسائط موجود، استوار بوده و پيشرفت علم و صنعت نيز در همين راستا صورت گرفته و مى‏گيرد.

 

  ظاهرا توسل به اسباب طبيعى مورد بحث نيست; سخن درباره اسباب غير طبيعى است كه بشر جز از طريق وحى راهى به شناخت آنها ندارد. هرگاه در كتاب و سنت چيزى به عنوان وسيله معرفى شده باشد، تمسك به آن همان حكمى را دارد كه در توسل به امور طبيعى جارى است. بنابر اين، ما زمانى مى‏توانيم با انگيزه دينى به اسباب غير طبيعى تمسك جوييم، كه دو مطلب ملحوظ نظر قرار گيرد:

 

ـ از طريق كتاب و سنت، وسيله بودن آن چيز براى نيل به مقاصد دنيوى يا اخروى ثابت‏شود;

ـ براى اسباب و وسائل، هيچ‏گونه اصالت و استقلالى قائل نشده و تاثير آنها را منوط به اذن و مشيت الهى بدانيم.

 

قرآن كريم، ما را به بهره گرفتن از وسائل معنوى دعوت كرده مى‏فرمايد:‹‹يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وابتغوا اليه الوسيلة و جاهدوا في سبيله لعلكم تفلحون›› (مائده/35):اى افراد با ايمان خود را از خشم و سخط الهى واپاييد، وبراى تقرب به او وسيله‏اى جستجو كنيد، و در راه وى جهاد كنيد، باشد كه رستگار شويد. .

بايد توجه نمود كه وسيله به معناى تقرب نيست، بلكه چيزى است كه مايه تقرب به خدا مى‏گردد و يكى از طرق آن، جهاد در راه خدا است كه در آيه ذكر شده است و در عين حال مى‏تواند، چيزهاى ديگر نيز وسيله تقرب باشد. (1)

 

ثابت‏شد كه توسل به اسباب طبيعى وغير طبيعى(به شرط اينكه، رنگ استقلال در تاثير به خودنگيرند) عين توحيد است. شكى نيست كه انجام واجبات و مستحبات، همچون نماز و روزه و زكات و جهاد و غيره در راه خدا، همگى وسايل معنوى‏يى هستند كه انسان را به سر منزل مقصود، كه همان تقرب به خداوند است مى‏رسانند. انسان در پرتو اين اعمال، قيقت‏بندگى را مى‏يابد و در نتيجه به خدا نزديك مى‏شود. ولى بايد توجه نمود كه وسايل غير طبيعى، منحصر به انجام امور عبادى نيست، بلكه در كتاب و سنت ‏يك رشته وسايل معرفى شده كه توسل به آنها استجابت دعا را به دنبال دارد كه ذيلا برخى از آنها را يادآور مى‏شويم:

 

ـ توسل به اسما و صفات حسناى الهى كه در كتاب و سنت وارد شده است، چنانكه مى‏فرمايد: ‹‹و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها›› (اعراف/180): اسماء حسنى مخصوص خداوند است، پس خداوند را به وسيله آنها بخوانيد. در ادعيه اسلامى، توسل به اسما و صفات الهى فراوان وارد شده است.

 

ـ توسل به دعاى صالحان كه برترين نوع آن توسل به ساحت پيامبران و اولياى خاص خداوند است تا براى انسان از درگاه الهى دعا كنند.

قرآن مجيد به كسانى كه بر خويشتن ستم كرده‏اند (گنهكاران) فرمان مى‏دهد سراغ پيامبر روند و در آنجا هم خود طلب مغفرت كنند، و هم پيامبر براى آنان طلب آمرزش كند. و نويد مى‏بخشد كه: در اين موقع خدا را توبه پذير ورحيم خواهند يافت، چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و لو انهم اذظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما›› (نساء/64) در آيه ديگر، منافقان را نكوهش مى‏كند كه چرا هرگاه به آنان گفته شود سراغ پيامبر بروند تا در باره آنان از خداوند طلب آمرزش كند، سرپيچى مى‏كنند؟!

 چنانكه مى‏فرمايد:‹‹و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤوسهم ورايتهم يصدون و هم مستكبرون›› (منافقون/5)

 

 از برخى از آيات بر مى‏آيد كه در امتهاى پيشين نيز چنين سيره‏اى جريان داشته است. فى‏المثل، به صريح قرآن، فرزندان يعقوب عليه السلام از پدر خواستند بابت گناهانشان از خدا براى آنان طلب آمرزش كند و يعقوب نيز درخواست آنان را پذيرفت و وعده استغفار داد: يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين قال سوف استغفر لكم ربى انه هو الغفور الرحيم. (يوسف/97-98)

 

ممكن است گفته شود: توسل به دعاى صالحان، در صورتى عين توحيد (ويا لااقل مؤثر) است كه كسى كه به او توسل مى‏جوييم در قيد حيات باشد، ولى اكنون كه انبيا و اوليا از جهان رخت‏بر بسته‏اند، چگونه توسل به آنان مى‏تواند مفيد و عين توحيد باشد؟

 

 در پاسخ به اين سؤال يا ايراد، دو نكته را بايستى يادآور شويم:

 

الف - حتى اگر فرض كنيم شرط توسل به نبى يا ولى حيات داشتن آنهاست، در اين صورت توسل به انبيا و اولياى الهى پس از مرگ آنان، تنها كارى غير مفيد خواهد بود، نه مايه شرك; واين نكته‏اى است كه غالبا از آن غفلت‏شده، و تصور مى‏گردد كه حيات و موت، مرز توحيد و شرك است! در حاليكه بر فرض قبول چنين شرطى (حيات انبيا و اوليا در هنگام توسل ديگران به آنان)، زنده بودن شخص نبى و ولى، ملاك مفيد و غير مفيد بودن توسل خواهد بود، نه مرز توحيدى بودن و شرك آميز بودن عمل!

 

ب - مؤثر و مفيد بودن توسل دو شرط بيشتر ندارد:

 

ـ فردى كه به وى توسل مى‏جويند، داراى علم و شعور و قدرت باشد.

 

ـ ميان توسل جويندگان و او ارتباط برقرار باشد.

 

 و در توسل به انبيا و اوليايى كه از جهان درگذشته‏اند، هر دو شرط فوق (درك و شعور، و وجود ارتباط ميان ما و آنان) به دلايل روشن عقلى و نقلى، تحقق دارد.

 

وجود حيات برزخى يكى از مسايل مسلم قرآنى و حديثى است كه دلايل آن را در اصل 105 و106 يادآور شديم. در جايى كه، به تصريح قرآن، شهداى راه حق حيات و زندگى دارند، مسلما پيامبران و اولياى خاص الهى - كه بسيارى از ايشان خود نيز شهيد شده‏اند: از حيات برتر وبالاترى برخوردارند.

 

بر وجود ارتباط ميان ما و اولياى الهى دلايل بسيارى در دست است كه برخى را ذيلا يادآور مى‏شويم:

ـ همه مسلمانان در پايان نماز شخص پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم را خطاب قرار داده و مى‏گويند: السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته ; آيا آنان براستى كار «لغوى‏» انجام مى‏دهند و پيامبر اين همه سلام را نمى‏شنود و پاسخى نمى‏دهد؟!

ـ پيامبر گرامى در جنگ بدر دستور داد اجساد مشركانرا در چاهى ريختند. سپس خود با همه آنان سخن گفت. يكى از ياران رسول خدا عرض كرد: آيا با مردگان سخن مى‏گوييد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: شماها از آنان شنواتر نيستيد. (2)

ـ رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم كرارا به قبرستان بقيع مى‏رفت و به ارواح خفتگان در قبرستان چنين خطاب مى‏كرد: السلام على اهل الديار من المؤمنين و المؤمنات. و بر اساس روايتى ديگر مى‏فرمود: السلام عليكم دار قوم مؤمنين‏». (3)

ـ بخارى در صحيح خود آورده است: روزى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درگذشت، ابوبكر وارد خانه عايشه شد. سپس به سوى جنازه پيامبر رفته، جامه از صورت پيامبر برگرفت و او را بوسيد و گريست و گفت:

بابى انت‏يا نبى الله لا يجمع الله عليك مؤتتين، اما الموتة التى كتبت عليك فقدمتها. (4)

پدرم فداى تو باداى پيامبر خدا، خدا دو مرگ بر تو ننوشته است. مرگى كه بر تو نوشته شده بود، تحقق يافت.

چنانچه رسول گرامى حيات برزخى نداشته و هيچگونه ارتباطى ميان ما و او وجود ندارد، چگونه ابوبكر به او خطاب كرده و گفت: يا نبى الله.

ـ امير مؤمنان على عليه السلام آنگاه كه پيامبر را غسل مى‏داد به او چنين گفت: بابى انت و امى يا رسول الله لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة والانباء و اخبار السماء... بابى انت و امى اذكرنا عند ربك و اجعلنا من بالك‏» (5) پدر و مادرم فداى تو باداى رسول خدا، با مرگ تو چيزى منقطع گرديد، كه با مرگ ديگران منقطع نگرديده بود; با مرگ تو رشته نبوت و وحى گسسته شد... پدر و مادرم فداى تو باد، ما را نزد خدايت‏به ياد آور،ما را به خاطر داشته باش.

در پايان يادآور مى‏شويم كه توسل به انبيا و اوليا صورتهاى مختلفى دارد كه مشروح آن در كتب عقايد بيان شده است.

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

پى‏نوشتها:

1-راغب در مفردات (ذيل ماده وسل) مى‏گويد: الوسيلة التوصل الى الشي‏ء برغبة و حقيقة الوسيلة الى الله مراعاة سبيله بالعلم و العبادة و تحرى مكارم الشريعة.

2-صحيح بخارى، ج‏5، باب قتل ابى جهل، سيره ابن هشام:2/292 وغيره.

3-صحيح مسلم، ج‏2، باب ما يقال عند دخول القبر.

4-صحيح بخارى، ج‏2، كتاب الجنائز، ص‏17.

5-نهج البلاغه، بخش خطبه‏ها، شماره 235.

ـ منشور عقايد اماميه صفحه 231

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

شيعه و تبرك جستن به آثار اولياى خدا

شيعه و تبرك جستن به آثار اولياى خدا

 

تبرك جستن به آثار اولياى خدا، مسأله اى نيست كه هم اكنون در ميان گروهى از مسلمانان پديد آمده باشد، بلكه ريشه هاى اين رفتار را در ژرفاى تاريخ زندگاني رسول خدا و صحابه آن حضرت مى توان يافت.

نه تنها پيامبر گرامى و ياران وى ، بلكه پيامبران پيشين نيز، بدين امر مبادرت مى ورزيدند. و اينك دلايل مشروع بودن تبرّك به آثار اوليا از ديدگاه كتاب و سنّت را از نظر شما مى گذرانيم:

 

1- در قرآن كريم مي خوانيم: هنگامى كه يوسف صديق، خود را به برادران خويش معرفى كرد و آنان را مورد بخشودگى قرار داد، فرمود:

«إذهبوا بقميصى هذا فألقوه على وجه أبى يأت بصيراً» [1]

اين پيراهن مرا با خود ببرند و بر صورت پدرم (يعقوب) افكنيد تا ديدگانش بينا گردد.

سپس مى فرمايد:

«ما أن جاء البشير ألقاه على وجهه فارتدّ بصيراً» [2]

آنگاه كه مژده دهنده، آن پيراهن را بر رخسار او افكند، بينايى وى بازگشت.

 

اين سخن گوياى قرآن، گواه روشنى بر تبرك جستن پيامبر خدا (يعقوب) به پيراهن پيامبرى ديگر (حضرت يوسف) مى باشد، بلكه بيانگر آن است كه پيراهن ياد شده، موجب بازگشت بينايى حضرت يعقوب گرديد.

آيا مى توان گفت رفتار اين دو پيامبر گرامى ، از چارچوب توحيد و پرستش خدا خارج بوده است؟!

 

2- شكى نيست كه پيامبر گرامى اسلام، به هنگام طواف خانه خدا، حجر الاسود را استلام مى نمود و يا مى بوسيد.

 

بخارى در صحيح خود مى گويد: مردى از عبدالله بن عمر درباره استلام حجر سؤال كرد و او در پاسخ گفت:

«رأيت رسول الله (صلى الله عليه وآله) يستلمه و يقبّله». [3]

پيامبر را مشاهده كردم كه حجرالاسود را استلام مى نمود و مى بوسيد.  در صورتى كه اگر لمس كردن و يا بوسيدن سنگى ، شرك به خدا بود، هرگز پيامبر (كه مناداى توحيد است) به چنين كارى مبادرت نمى ورزيدند.

 

3- در كتب صحاح و مسانيد و در ميان كتاب هاى تاريخ و سنن، روايات انبوهى در مورد تبرك جستن صحابه پيامبر به آثار آن حضرت؛ مانند: لباس، آب وضو، ظرف آب و ... به چشم مى خورد كه با مراجعه به آنها، كوچكترين ترديدي در مشروعيّت و پسنديده بودن آن باقى نمى ماند.

 

گرچه شمارش همه روايات در اين زمينه، در اين نوشتار نمى گنجد، ولي به عنوان مثال، برخى از آنها را در اينجا يادآور مى شويم:

 

الف: بخارى در صحيح خود، در ضمن روايتى طولانى كه شرح برخى از ويژگى هاى پيامبر و ياران او را در بردارد، چنين مى گويد:

«واذا توضّأ كادوا يقتتلون على وضوئه». [4]

هرگاه پيامبر وضو مى گرفت، نزديك بود مسلمانان، (بر سر بدست آوردن آب وضوى آن حضرت) با هم بجنگند.

 

ب: ابن حجر مى گويد: ان النّبيّ صلى الله عيه وآله وسلم كان يؤتى بالصّبيان فيبرك عليهم. [5]كودكان را نزد پيامبر مى آوردند و آن حضرت به منظور تبرك آنان، دعا مى كرد.

 

ج: محمد طاهرمكّى مى گويد:«از ام ثابت روايت شده كه گفت: رسول خدا بر من وارد شد و از دهانه مشكى كه آويزان بود، ايستاده آب نوشيد و من برخاستم و دهانه مشك را بريدم»

 

سپس مى افزايد: «اين حديث را ترمذى روايت كرده و مى گويد: حديث صحيح و حسن است

 و شارح اين حديث دركتاب الرياض الصالحين مى گويد: ام ثابت، دهانه مشك را بريد تا جاى دهان پيامبر را نگهدارى كند و به آن تبرك جويد و همچنين صحابه مى كوشيدند تا از جايى كه رسول خدا از آن آب نوشيده بود، آب بنوشند». [6]

 

خدمت گذاران مدينه به هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پيامبر مي رفتند، پيامبر گرامى دست مبارك خود را در هر يك از آن ظروف آب فرو مى برد، چه بسا در بامداد سردى خدمت وى مى رسيدند، باز هم پيامبر دست خود را در آنها فرو مى برد. [7]

 

بدين سان، دلايل جواز تبرّك به آثار اولياى خدا روشن گشت و معلوم گرديد كسانى كه شيعه كه را به خاطر اين رفتار، به شرك و دوگانه پرستي ، متهم مى كنند، معناى توحيد و شرك را درست تحليل نكرده اند. زيرا شرك و پرستش غير خدا، بدان معنا است كه در كنار پرستش خدا، موجود ديگرى را نيز خدا بدانيم و يا كارهاى خدايى را به وى نسبت دهيم، بطورى كه او را در اصل هستى و يا اثر بخشى ، مستقل و بى نياز از خدا قلمداد نماييم.  در حالى كه شيعه، آثار اولياى خدا را مانند خود آنان، مخلوق و آفريده خدا مى داند كه هم در اصل وجود و پيدايش خود و هم در منشأ آثار بودن، نيازمند به خداوند يگانه اند.  شيعه تنها به پاس احترام پيشوايان خود و پيشتازان دين خدا و به منظور ابراز محبت بى شائبه خود نسبت به آنان، بدان آثار تبرك مى جويند.  اگر شيعيان به هنگام زيارت حرم پيامبر و اهل بيت آن حضرت، ضريح را مي بوسند، و يا در و ديوار را لمس مى كنند، تنها بدان جهت است كه به پيامبر گرامي و عترت او عشق مى ورزند و اين مسأله عاطفى انسانى است كه در وجود يك انسان شيفته، تجلّى مى كند.

 

 اديبى شيرين سخن مى گويد: بر ديار سلمى مى گذرم، اين ديوار و آن ديوار را مى بوسم.  دوستى آن ديار، قلب مرا شاد نمى سازد، بلكه محبت ساكن آن است كه مرا به وجد و سرور مى آورد.

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

1-يوسف: 93.

2- يوسف: 96

3-صحيح بخارى ، جزء2، كتاب الحج، باب تقبيل الحجر، صفحه 152-151، ط مصر.

4-صحيح بخارى ، ج3، باب ما يجوز من الشروط فى الاسلام، باب الشروط فى الجهاد و المصالحه، ص195.

5-الاصابه، ج1، خطبه كتاب، ص7، ط مصر.

6-ترك الصحابه، (محمد طاهر مكّى )، فصل اول، ص29، ترجمه انصارى .

7-صحيح مسلم، جزء7، كتاب الفضائل، باب قرب النبى ص من الناس وتبرّكهم به، ص79.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

شفاعت و توسل

 

شفاعت و توسل

 

 

فرقة وهابيت كه اخيراً در ميان اهل تسنن پيدا شده، پيروان محمد بن عبدالوهاب مي باشند كه وي تابع ابن تيميه حنبلي شامي بوده است. او مدعي شد كه برخي از افكار مسلمانها مثل اعتقاد به شفاعت و بعضي از كارهايشان مثل توسل جستن به پيامبران و اولياء الهي، شرك است. ولي ساير مسلمانها نظر وهابيت را ردّ نموده و اينگونه اعتقاد و اعمال را مخالف توحيد در عبادت نمي دانند.

 

 

 

سؤال بسياري اين است که :

 

دلايل اثبات کننده براي مخالفت با اين ادعاي وهابيت چيست؟؟؟

 

 

*تعريف شفاعت نزد اهل لغت*

خليل بن احمد فراهيدي‌ ( متوفي 150 ) در كتاب العين مي فرمايد :

 الشافع : الطالب لغيره ، وتقول استشفعت بفلان فتشفع لي إليه فشفعه في . والإسم : الشفاعة . واسم الطالب : الشفيع .

 

كتاب العين ج 1 ص 260 .

 

شافع يعني کسي که از غير خودش طلب شفاعت مي کند و مي گويد نزد فلان شخص واسطه و شفيع من باش . اسم مصدر ( حاصل و نتيجه مصدر ) آن شفاعت است و کسي را که طلب شفاعت مي کند شفيع مي نامند .

 

راغب اصفهاني در کتاب المفردات مي گويد : الشفع : ضم الشئ إلى مثله ويقال للمشفوع شفع .

 

المفردات ص 263 .

 

الشفع: به معناي‌ ضميمه کردن چيزي به مثل خودش است و به آن مشفوع گفته مي شود

 

زَبيدي نيز در تاج العروس ج 5 ، ص 401 همين مطلب را مي گو يد .

 

·       تعريف شفاعت نزد متكلمين‏ شيعه*

 

سيد مرتضى مي فرمايد:

 وحقيقة الشفاعة وفائدتها : طلب إسقاط العقاب عن مستحقه ، وإنما تستعمل في طلب إيصال المنافع مجازا وتوسعا ، ولا خلاف في أن طلب إسقاط الضرر والعقاب يكون شفاعة على الحقيقة .

 

رسائل المرتضي ج 1، ص 150 ، باب مسألة الوعد و الوعيد و الشفاعة .

 

سيد مرتضى مي فرمايد:

 حقيقت شفاعت و فايده آن طلب برداشتن عقاب از کسي است که مستحق عقاب است ، البته کلمه شفاعت مجازا در مورد درخواست رسيدن منافع به شخص نيز به کار مي رود ، و در اينکه حقيقت شفاعت در مورد طلب برداشتن ضرر و عقاب و عذاب است هيچ اختلافي نيست .

 

 

 

در جاي ديگر مي فرمايد :

 وشفاعة النبي ( صلى الله عليه وآله ) إنما هي في إسقاط عقاب العاصي لا في زيادة المنافع ، لأن حقيقة الشفاعة تختص بذلك ... .

 

رسائل المرتضي ج 3 ، ص 17 ، باب مايجب إعتقاده و أبواب العدل کلها

 

شفاعت نمودن پيامبر اکرم فقط در برداشتن عقاب و عذاب گناهکار است و اين شفاعت در مورد رسيدن منافع به شخص نمي باشد ، زيرا حقيقت شفاعت اختصاص به برداشتن عقاب و عذاب گناهکار دارد ... .

 

 

 

شيخ طوسي‌مي‌ فرمايد :

 حقيقة الشفاعة عندنا أن تكون في إسقاط المضار دون زيادة المنافع ، والمؤمنون عندنا يشفع لهم النبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) فيشفعه الله تعالى ويسقط بها العقاب عن المستحقين من أهل الصلاة لما روي من قوله عليه السلام : ( ادخرت شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي ) ... والشفاعة ثبتت عندنا للنبي ( صلى الله عليه وآله وسلم ) وكثير من أصحابه ولجميع الأئمة المعصومين وكثير من المؤمنين الصالحين ... .

 

التبيان ، للشيخ الطوسي : 213 - 214 .

 

حقيقت شفاعت در نزد ما در مورد رسيدن منافع به شخص نمي باشد بلکه در مورد برداشتن عقاب و عذاب گناهکار است . به عقيده ما پيامبر اکرم مؤمنين را شفاعت مي‌ فرمايند و خداوند نيز شفاعت ايشان را مي پذيرد و خداوند تبارک و تعالي عذاب و عقاب را در نتيجه اين شفاعت از مستحقين آن ( البته از کساني که اهل نماز باشند ) برمي دارد . زيرا شخص شخيص رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند : من شفاعتم را براي کساني از امتم که اهل گناه کبيره هستند نگه داشته ام ... شيخ طوسي در ادامه مي فرمايند : نزد ما شيعيان اثنا عشري خداوند امتياز شفاعت ‌خواهي را به پيامبر اکرم و بسياري از اصحاب ايشان و تمامي فرزندان معصوم ايشان و بسياري از مؤمنين صالح عطا نموده است .

 

 

 

·       تعريف شفاعت نزد متكلمين‏ اهل سنت*

 

أبو حفص النسفي ( متوفي 538 ه)‍ : در کتاب ‍ العقائد النسفية :

 الشفاعة ثابتة للرسل والأخيار في حق الكبائر بالمستفيض من الأخبار .

 

العقائد النسفية ، ـ لأبي حفص النسفي ـ ، ص 148

 

امتياز شفاعت خواهي در مورد کساني اهل گناه کبيره هستند براي‌ پيامبران و بنده گان خوب خدا به واسطه اخبار و روايات زيادي ثابت شده است .

 

ناصر الدين أحمد بن محمد بن المنير الإسكندري المالكي در کتاب الانتصاف مي‌ گويد :

وأما من جحد الشفاعة فهو جدير أن لا ينالها ، وأما من آمن بها وصدقها وهم أهل السنة والجماعة فأولئك يرجون رحمة الله ، ومعتقدهم أنها تنال العصاة من المؤمنين وإنما ادخرت لهم . . . .

 

الانتصاف فيما تضمنه الكشاف من الاعتزال ، للإمام ناصر الدين الإسكندري المالكي المطبوع بهامش الكشاف ج1 ، ص 214 .

 

کسي که شفاعت را انکار کند شايسته است مشمول شفاعت نشود ولي کسي که ايمان به شفاعت دارد اما اهل سنت و جماعت که ايمان به شفاعت دارند و آن را تصديق مي نمايند پس آنها به رحمت خداوند اميد دارند و اعنقادشان اين است که شفاعت در مورد مؤمنين گنهکار است ( پيامبر فرمودند ) من شفاعتم را براي افرادي از امتم که اهل گناه کبيره هستند نگه داشته ام ...

 

قَالَ الْقَاضِي عِيَاض :

 مَذْهَب أَهْل السُّنَّة جَوَاز الشَّفَاعَة عَقْلًا وَوُجُوبهَا سَمْعًا بِصَرِيحِ قَوْله تَعَالَى :

{ يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَع الشَّفَاعَة إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَن وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا } وَقَوْله :

 { وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنْ اِرْتَضَى } وَأَمْثَالهمَا ، وَبِخَبَرِ الصَّادِق صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَسَلَّمَ ، وَقَدْ جَاءَتْ الْآثَار الَّتِي بَلَغَتْ بِمَجْمُوعِهَا التَّوَاتُر بِصِحَّةِ الشَّفَاعَة فِي الْآخِرَة لِمُذْنِبِي الْمُؤْمِنِينَ . وَأَجْمَعَ السَّلَف وَالْخَلَف وَمَنْ بَعْدهمْ مِنْ أَهْل السُّنَّة عَلَيْهَا. . . .

 

نقلا عن : شرح صحيح مسلم ، للنووي ج3 ، ص 35 ، باب إِثْبَات الشَّفَاعَة وَإِخْرَاج الْمُوَحِّدِينَ مِنْ النَّار .

 

قاضي عياض مي گويد: اهل سنت شفاعت را عقلا جايز و شرعا واجب مي دانند و دليل وجوب آن آيه 109 سوره طه : (در آن روز ، شفاعت ( به كسى ) سود نبخشد ، مگر كسى را كه( خداى) رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد ) و آيه 28 سوره انبياء (و جز براى كسى كه (خدا ) رضايت دهد ، شفاعت نمى كنند ) و امثال اين آيات و روايات پيامبر اکرم صلي الله عليه و ( آله) و سلم مي باشد . و روايات زيادي که مجموع آنها به حد تواتر مي رسد در مورد صحت شفاعت در قيامت براي مؤمنين گنهکار وارد شده است . و تمامي علماي اهل سنت از قبل تا به حالا بر صحت شفاعت اجماع دارند ... .

 

 

 

بنابراين شفاعت ، واسطه شدن ، انبياء ، امامان و صالحان بين خدا و خلق براي بخشيده شدن گناها ني است كه از مؤمنان سر زده است . که بحث در مورد

 

شفاعت دو مرحله دارد :

1- شفاعت در قيامت .

2- طلب کردن شفاعت از رسول خدا که در آخرت ما را شفاعت کنند .

 

شفاعت در قيامت ، با شرائط و خصوصياتي كه در بارۀ آن ذكر شده است ، از ضروريات تمامي مذاهب اسلامي و مورد اجماع تمامي علماي مسلمان است كه آيات بسياري در قرآن كريم آن را تأييد مي‌كند ؛ از جمله :

 

وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى . الضحي / 5 .

 

و بزودى پروردگارت تو را عطاي خواهد داد ، تا خرسند گردى .

 

وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَكَ عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا . الإسراء / 79 .

 

و پاسى از شب را زنده بدار ، تا براى تو [ به منزله ] نافله اى باشد ، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند .

 

تمامي مفسران شيعه و سني بر اين مطلب اتفاق دارند كه مراد از «مقام محمود» همان مقام شفاعت است كه خداوند آن را به پيامبرش وعده داده است .

 

 

 

پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمودند :

«اُعطيتُ خمساً... و اعطيت الشفاعة فادّخرتها لامّتى فهى لِمَنْ لا يشرك بالله شيئاً»;

 «خداوند بزرگ به من پنج امتياز داده است... كه يكى از آنها شفاعت است و آن را براى امت خود نگه داشته ام. شفاعت براى كسانى است كه شرك نورزند»

 

مسند احمد، ج1، ص 301 ، باب : مسند عبدالله بن عباس ; سنن نسائى، ج1، ص 211 ، باب : الطواف علي النساء في غسل واحد ; سنن دارمى، ج1، ص 323 ، باب : الارض کلها طهور ... .

 

 

 

در روايت ديگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود:

 «انا اول شافع و اول مشفَّع»;

 «من نخستين كسى هستم كه شفاعت مى كند و نخستين كسى   هستم كه شفاعت او پذيرفته مى شود».

 

(سنن ترمذى ج5 ، ص 248 ، باب ما جاء في فضل النبي ، باب 22 ، حديث رقم : 3695 ؛ سنن  دارمى ج 1 ، ص 26 ، باب ما أعطي النبي صلي الله عليه و سلم الفضل)

 

 

 

فخر رازي از علما و مفسرين بزرگ اهل سنت در اين باره مي‌گويد :

 

أجمعت الأمة على أن لمحمد صلى الله عليه وسلم شفاعة في الآخرة وحمل على ذلك قوله تعالى ( عسى أن يبعثك ربك مقاما محمودا ) وقوله تعالى ( ولسوف يعطيك ربك فترضى ) .

 

تفسير الرازي ، ج 3 ، ص 55 .

 

تمامي امت اسلامي بر اين مطلب اجماع دارند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در قيامت حق شفاعت دارد و اين دو آيه « اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند » و « و بزودى پروردگارت تو را عطاي خواهد داد ، تا خرسند گردى » را به همين معنا حمل كرده‌اند .

 

مرحوم شيخ مفيد رضوان الله تعالي عليه در اين باره مي ‌فرمايد :

 

اتفقت الإمامية على أن رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) يشفع يوم القيامة لجماعة من مرتكبي الكبائر من أمته ، وأن أمير المؤمنين ( عليه السلام ) يشفع في أصحاب الذنوب من شيعته ، وأن أئمة آل محمد ( عليهم السلام ) كذلك ، وينجي الله بشفاعتهم كثيرا من الخاطئين .

 

أوائل المقالات في المذاهب والمختارات ، ص 29 تحقيق مهدي محقق .

 

اماميه بر اين مطلب اتفاق دارند كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله وسلم در روز قيامت گروهي از كساني را كه گناهان كبيره انجام داده‌اند ، شفاعت مي‌كند . و نيز بر اين مطلب اتفاق دارند كه امير المؤمنين و بقيه ائمه گناهكاران را شفاعت مي‌كنند و با شفاعت آن‌ها خداوند بسياري از گناهكاران را نجات مي‌دهد .

 

علامۀ مجلسي رحمت الله عليه نيز در اين باره مي‌فرمايد :

 

أما الشفاعة فاعلم أنه لا خلاف فيها بين المسلمين بأنها من ضروريات الدين وذلك بأن الرسول يشفع لأمته يوم القيامة ، بل للأمم الأخرى ... .

 

بحار الأنوار ، ج 8 ، ص 29 - 63 .

 

تمامي مسلمين بر اين مطلب اتفاق دارند كه شفاعت از ضروريات دين است . و شفاعت ، يعني اين كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله نه تنها امت خود را ؛ بلكه امت‌هاي ديگر را نيز شفاعت خواهد كرد .

 

 

 

و نووي از علماي بزرگ اهل سنت و از شارحين صحيح مسلم به نقل از قاضي عياض بن موسي مي‌نويسد :

 

قال القاضي عياض رحمه الله مذهب أهل السنة جواز الشفاعة عقلا ووجوبها سمعا بصريح قوله تعالى (يَوْمَئِذٍ لَا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَنُ وَرَضِيَ لَهُ قَوْلًا ) وقوله (وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى) وأمثالهما وبخبر الصادق صلى الله عليه وسلم وقد جاءت الآثار التي بلغت بمجموعها التواتر بصحة الشفاعة في الآخرة لمذنبي المؤمنين وأجمع السلف والخلف ومن بعدهم من أهل السنة عليها .

 

شرح مسلم - النووي - ج 3 - ص 35 .

 

قاضي عياض مي‌گويد : " مذهب اهل سنت بر اين است كه شفاعت عقلا جايز و شرعا واجب است ؛ به دليل اين كه خداوند به صراحت در آيۀ قرآن فرموده است : " در آن روز ، شفاعت [ به كسى ] سود نبخشد ، مگر كسى را كه [ خداى] رحمان اجازه دهد و سخنش او را پسند آيد " و نيز گفتۀ خداوند كه فرموده : " و جز براى كسى كه [ خدا ] رضايت دهد ، شفاعت نمى كنند " و امثال اين آيات . و همچنين به خاطر روايات پيامبر راستگو صلي الله عليه وآله وسلم مبني بر صحت شفاعت در آخرت براي گناهكاراني از مؤمنين كه مجموع اين روايات به حد تواتر مي‌رسد . تمامي علماي اهل سنت ؛ از گذشته تا كنون بر صحت شفاعت اجماع دارند .

 

 

 

و تاج الإسلام أبو بكر الكلاباذي ( متوفي 380 ه‍ در اين باره مي‌گويد :

 

إن العلماء قد أجمعوا على أن الإقرار بجملة ما ذكر الله سبحانه وجاءت به الروايات عن النبي ( صلى الله عليه وآله ) في الشفاعة واجب ، لقوله تعالى : (وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى) ولقوله : (عَسَى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَحْمُودًا ) وقوله : (وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَى) . وقال النبي ( صلى الله عليه وآله ) : " شفاعتي لأهل الكبائر من أمتي " .

 

علما بر اين مطلب اجماع دارند كه اقرار به تمامي آن‌چه كه خدا و رسول او (صلي الله عليه وآله وسلم ) در بارۀ شفاعت گفته‌اند ، واجب است . به دليل فرمودۀ خداوند : " و بزودى پروردگارت تو را عطاي خواهد داد ، تا خرسند گردى » و فرمودۀ خداوند : " اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند " و نيز فرمودۀ خداوند : " و جز براى كسى كه [ خدا ] رضايت دهد ، شفاعت نمى كنند " و همچنين سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله وسلم ) كه فرمود : " من گناهكاراني از امتم را شفاعت مي‌كنم " .

 

لتعرف لمذهب أهل التصوف ، ص 54 _ 55 ، تحقيق د . عبد الحليم محمود ، شيخ الأزهر الأسبق .

 

و حتي ابن تيميه نيز شفاعت در قيامت را قبول دارد و در اين باره مي‌‌گويد :

 

للنبي (صلى الله عليه وآله ) في يوم القيامة ثلاث شفاعات... وأما الشفاعة الثالثة فيشفع في من استحق النار وهذه الشفاعة له (صلى الله عليه وآله) ولسائر النبيين والصديقين وغيرهم في من استحق النار أن لا يدخلها ويشفع في من دخلها .

 

براي پيامبر ( صلي الله عليه وآله وسلم ) در روز قيامت سه شفاعت است ... شفاعت سوم براي كساني است كه مستحق آتش هستند . شفاعت آن حضرت ، ساير انبياء ، صديقين و ديگران به اين است كه كسي كه سزاوار آتش است ، وارد آن نشود ، و نيز در مورد كسي كه داخل آتش شده شفاعت مي‌كند .

 

مجموعة الرسائل الكبري ، ج1 ،‌ ص403_ 404 .

 

و محمد بن عبد الوهاب نيز در اين باره مي‌گويد :

 

وثبتت الشفاعة لنبينا محمد (صلى الله عليه وآله) يوم القيامة ولسائر الأنبياء والملائكة والأولياء والأطفال حسبما ورد ، ونسألها من المالك لها والآذن فيها بأن نقول :

اللهم شفع نبينا محمدا فينا يوم القيامة أو اللهم شفع فينا عبادك الصالحين ، أو ملائكتك ، أو نحو ذلك مما يطلب من الله لا منهم ... إن الشفاعة حق في الآخرة ، ووجب على كل مسلم الإيمان بشفاعته ... .

 

الهدية السنية ، الرسالة الثانية ، ص42 .

 

شفاعت براي پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) در روز قيامت و نيز براي ساير انبياء ، ملائكه ، اولياء و اطفال بنابر آن چه كه وارد شده است ، قطعي است . و ما درخواست مي‌كنيم از مالك و اجازۀ دهندۀ شفاعت به اين صورت كه مي‌گوييم :

 

و ما از خدواندي که صاحب شفاعت مي باشد و اجازه شفاعت به دست اوست در خواست مي کنيم:

 

" بار خدايا ! پيامبر ما را در روز قيامت شفيع ما قرار بده " . يا اين‌كه مي‌گوييم : " بار خدايا ! صالحان و ملائكۀ خود را شفيع ما قرار بده " و مانند اين سخنان كه از خداوند طلب مي‌كنيم نه از غير خدا . شفاعت در آخرت حق و واجب است بر هر مسلماني كه به آن ايمان داشته باشد ... .

 

اين نمونه‌هاي كوچكي بود از نظرات علماي شيعه و سني در اين باره كه به جهت اختصار به همين تعداد بسنده مي‌شود .

 

اما آن‌چه كه از بين تمامي فرقه‌هاي اسلامي ، تنها وهابي‌ها آن را قبول ندارند و به شدت با آن به مخالفت برخواسته و قائل به آن را کافر و مشرك مي‌دانند ، طلب شفاعت در دنيا است ؛ يعني اينكه فردي در همين دنيا از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم ( چه در حال حيات ايشان و چه بعد از شهادت ايشان )درخواست کند روز قيامت در درگاه ربوبي نزد پروردگار عالم او را شفاعت کند و برايش ازخداوند تبارک و تعالي طلب بخشش کند ، اينچنين درخواستي نزد ابن تيميه و محمد بن عبد الوهاب و پيروانشان شرک و کفر محسوب مي شود زيرا وقتي فردي بين خود و خدايش واسطه قرار مي دهد ( و خودش مستقيما از خداوند طلب نمي کند ) و از کسي غير از خدا طلب شفاعت مي کند در حقيقت اين فرد را معبود خود قرار داده و او را شريک خداوند خوانده است . اما اگر کسي اينگونه دعا کند :‌ پروردگارا پيامبرت را در روز قيامت شفيع من گردان

( و بواسطه او گناهان مرا ببخش ) از نظر وهابيها بلا مانع است .

 

محمد بن عبدالوهاب مي گويد : من جعل بينه وبين اللَّه وسائط يدعوهم ويسألهم الشفاعة كفر إجماعاً.

 

محمد بن عبد الوهاب - مجموعة المؤلفات ج 1 ، ص 385 ، ج 6 ، ص 9 ، 68 ، 213

 

کسي که بين خود و خدايش واسطه قرار دهد و آن واسطه ها را بخواند و از آنها طلب شفاعت کند به اجماع مسلمين چنين فردي کافر است .

 

در جاي ديگر مي گويد :

 

قال النبي (صلي الله عليه و سلم) : اُعطي الشفاعة وأنا أطلبه ممّا أعطاه اللَّه . فالجواب : إنّ اللَّه أعطاه الشفاعة ونهاك عن هذا ، فقال : ( فلا تدعوا مع اللَّه أحداً) الجن / 18 . فاذا كنت تدعو اللَّه أن يشفع نبيّه فيك فأطعه في قوله : ( فلا تدعوا مع اللَّه أحداً ).

 

مجموعة المؤلفات ج 1 ، ص 166 .

 

پيامبر صلي الله عليه و سلم فرموده است : خداوند به من مقام شفاعت را عطا فرموده و من طلب مي کنم شفاعتي را که خداوند به من عطا کرده است . محمد بن عبدالوهاب مي گويد : جواب اين حديث اين است که خداوند به پيامبرش مقام شفاعت را عطا فرموده ولکن تو را ( بندگان) از درخواست چنين مطلبي

( درخواست شفاعت از پيامبر ) نهي کرده است ، خداوند در قرآن مي فرمايد :

 

( فلا تدعوا مع اللَّه أحداً) الجن / 18 . و مساجد ويژه خداست ، پس هيچ كس را با خدا مخوانيد .

 

پس اگر از خداوند درخواست کني که پيامبرش را در روز قيامت شفيع تو گرداند ( و بواسطه او گناهان ترا ببخشد ) به دستور خداوند در اين آيه عمل کرده اي .

 

در جاي ديگر مي گويد :

 

الميت لا يملك لنفسه نفعاً ولا ضراً فضلاً لمن سأله أن يشفع له إلى اللَّه... .

 

مجموعة المؤلفات ج1 ، ص 296 ، ج 4 ص 42 .

 

فردي که مرده است ( کنايه از انبيا و صالحين ) نمي تواند هيچ نفعي را براي خودش جلب کند و يا ضرري را از خودش دفع کند چه برسد به اينکه بخواهد براي کسي طلب شفاعت کند

 

محمد بن عبد الوهاب مي گويد :

 

قال تعالى : ( وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ‏ ) يونس: 18/10 .

 

فأخبر انّ من جعل بينه وبين اللَّه وسائط يسألهم الشفاعة فقد عبدهم وأشرك بهم ، وذلك أنّ الشفاعة كلّها للَّه ، كما قال تعالى : ( قل للَّه الشفاعة جميعاً) الزمر : 44 .

 

تحفه اثنا عشرية ــ عبدالعزيز دهلوي ــ ، ص 751

 

خداوند در قرآن مي فرمايد : و به جاى خدا ، چيزهايى را مى پرستند كه نه به آنان زيان مى رساند و نه به آنان سود مى دهد . و مى گويند : «اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند .» بگو : «آيا خدا را به چيزى كه در آسمانها و در زمين نمى داند ، آگاه مى گردانيد ؟» او پاك و برتر است از آنچه ] با وى ] شريك مى سازند .

 

خداوند در اين آيه خبر مي دهد هرکس بين خود و خدايش واسطه قرار دهد در حقيقت آن واسطه را پرستيده و او را به عنوان شريک خدا قرار داده است ، و اين مطلب به خاطر اين است که شفاعت تماما متعلق به خداست همانطوري که خداوند در قرآن مي فرمايد : اي رسول ما بگو :

 «شفاعت ، يكسره از آن خداست » .

 

« أعوذ بالله من الإفتراء و الکذب »

 

جواب

 

موارد بسيار زيادي در روايات نقل شده است که اصحاب رسول خدا از رسول خدا صلي الله عليه و آله ــ چه در زمان حياتشان و چه بعد از شهادت ايشان ــ طلب شفاعت نموده اند و حتي در قرآن نيز به بعضي از اين موارد (طلب شفاعت در زمان حيات ايشان) اشاره شده است که به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مي کنيم :

 

خداوند در قرآن مي فرمايد :‌

 ( ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاءوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ) . النساء / 64 .

 

و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند ، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر ] نيز ] براى آنان طلب آمرزش مى كرد ، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند .

 

و يقول في شأن المنافقين :

 ( وإذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤوسهم ورأيتهم يصدون وهم مستكبرون ) . المنافقون / 5 .

 

و چون بديشان گفته شود : «بياييد تا پيامبر خدا براى شما آمرزش بخواهد» ، سرهاى خود را بر مى گردانند ، و آنان را مى بينى كه تكبركنان روى برمى تابند .

 

زماني که اعراض و رو گرداني از طلب استغفار از پيامبر را (که در حقيقت طلب شفاعت از ايشان است ) خداوند علامت نفاق مي داند پس قطعا طلب نمودن اين مطلب و ممارست بر آن علامت ايمان خواهد بود .

 

همانطوري که ملاحظه مي فرمائيد خداوند در اين دو آيه طلب استغفار از پيامبر را ( که در حقيقت همان طلب شفاعت از ايشان است ) نه تنها جايز بلکه نشانه ايمان مي داند .

 

و اما روايات

 

روايات طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم سه دسته اند :

 

1- طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم قبل از تولد ايشان . 2- طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم در زمان حيات ايشان . 3- طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم بعد از و فات ايشان . که در اينجا متن روايات را خدمت شما ارائه مي کنيم .

 

طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم قبل از تولد ايشان

 

حلبي در کتاب السيرة الحلبية به نقل از ابن اسحاق در کتاب المبدأ و قصص الأنبياء مي گو يد :

شخصي بنام تبع بن حسان الحميري‌ قبل از تولد پيامبر اکرم نامه اي خطاب به حضرت نوشت که عبارت نامه به اين شرح است

 

أما بعد يا محمد فإني آمنت بك وبربك ورب كل شئ وبكل ما جاءك من ربك من شرائع الإسلام والإيمان وإني قلت ذلك فإن أدركتك فيها ونعمت وإن لم أدركك فاشفع لي يوم القيامة ولا تنسني… وكتب عنوان الكتاب إلى محمد بن عبد الله خاتم النبين والمرسلين ورسول رب العالمين من اتبع لأول حمير أمانة الله في يد من وقع هذا الكتاب في يده إلى أن يدفعه إلى صاحبه و دفعه إلي رأس العلماء المذکورين

 

اي‌ محمد من به تو و به پروردگار تو که تمامي اشياء مخلوق او يند و تحت يد قدرت او هستند و به تمامي دستوراتي از طرف خداوند به تو ابلاغ شده ايمان آوردم و به اين مطالب اقرار مي کنم پس اگر روزي دوران رسالت تو را درک کردم ( و در قيد حيات بودم ) خيلي خوب است ( که در خدمت تو باشم ) اما اگر دوران رسالت تو را درک نکردم ( و در قيد حيات نبودم ) از تو مي خواهم مرا روز قيامت شفاعت کني و در آن روز مرا فراموش نکني ... ( ابن اسحاق در ادامه مي گويد ) و اين عبارت را عنوان نامه قرار داد : اين نامه از طرف اتبع اول از طايفه حمير به محمد بن عبدالله آخرين پيغمبر و فرستاده پروردگار عالم و اين نامه را امانت قرار مي دهم در دست اين شخص تا اينکه آن را به دست صاحب اصلي آن ( يعني پيامبر اکرم ) برساند و اين نامه را به دست عالم بزرگ آن زمان داد

 

حلبي به نقل از ابن اسحاق در ادامه مي گويد :

 

ثم وصل الكتاب المذكور إلى النبي صلى الله عليه وسلم على يد بعض ولد العالم المذكور حين هاجر وهو بين مكة والمدينة ... و بعد قراءة الكتاب عليه صلى الله عليه وسلم قال مرحبا بتبع الأخ الصالح ثلاث مرات

 

سپس اين نامه را يکي از فرزندان( ابي ليلي ) آن عالم در زمان مهاجرت پيامبر اکرم به مدينه در بين مکه و مدينه به دست پيامبر اکرم رساند ... و پيامبر اکرم بعد از قرائت نامه سه بار فرمودند : آفرين به « تبع » برادر صالح ما .

 

كان بين تبع هذا أي بين قوله إنه آمن به وعلى دينه وبين مولد النبي صلى الله عليه وسلم ألف سنة

 

حلبي به نقل از ابن اسحاق در ادامه مي گويد :

 

بين تبع در زماني که اين نامه را نوشت و بين زمان تولد پيامبر اکرم 1000 سال فاصله بود. ( يعني تبع اين نامه را 1000 سال قبل از تولد پيامبر اکرم نوشته بود و در آن زمان از ايشان طلب شفاعت نموده بود ) .

 

السيرة الحلبية - الحلبي - ج 2 - ص 279 – 280

 

اگر اين کار « تبع » شرک و کفر بود بر پيامبر خدا واجب بود که اين کار را نکوهش کنند و قباحت و زشتي‌ آن را بيان فرمايند نه اينکه سه بار به « تبع » بخاطر اين کارش آفرين بگو يند و او را برادر صالح بخوانند .

 

طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم در زمان حيات ايشان

 

2- عن أنس بن مالك أنه قال : سألت النبي أن يشفع لي يوم القيامة فقال : أنا فاعل . قلت : فأين أطلبك ؟ قال اولا على الصراط ، قلت فإن لم ألقک ؟ قال : عند الميزان ، قلت فإن لم ألقک ؟ قال : عند الحوض فإني لا أخطي هذه المواضع .

 

صحيح الترمذي : 4 / 42 ، باب ما جاء في شأن الصراط ج4، ص 621، ح2433.

 

 

 

«انس مى گويد: از پيامبر(صلى الله عليه وآله) درخواست كردم كه در قيامت درباره من شفاعت كند، وى پذيرفت و فرمود: من اين كار را انجام مى دهم. به پيامبر(صلى الله عليه وآله)گفتم: شما را كجا جستجو كنم؟ ابتدا فرمودند : در كنار صراط ، عرضه داشتم اگر شما را در کنار صراط ملاقات نکردم شما را در کجا مي توانم ببينم؟ فرمود ند کنار ميزان، عرضه داشتم اگر شما را در کنار ميزان ملاقات نکردم شما را در کجا مي توانم ببينم ؟ فرمود ند کنار حوض ، بدرستيکه من بغير از اين سه مکان جايي نمي روم ».

 

همانطوري که ملاحظه مي فرمائيد انس بن مالک مستقيما از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم در همين دنيا طلب شفاعت نمود و از خداوند طلب نکرد حال آيا اين صحابه رسول خدا بخاطر اين عملش گناهکار و مشرک مي شود ؟! و يا اينکه (نعوذ بالله) پيامبر اکرم آيه :‌

 ( لله الشفاعة جميعا و آيه و لا تدعوا مع الله احدا ) را نشنيده بودند ؟ و به همين خاطر ( نشنيدن آيه ) انس را از طلب شفاعت نهي نکردند !!! و يا اينکه آيه را شنيده بودند ولي نعوذ بالله معناي آيه را نفهميده بودند !!! ولي ابن تيمية و محمد بن عبد الوهاب و پيروانشان معناي آيه را فهميده بودند !!! زيرا شايد در نظر وهابيها ابن تيمية و محمد بن عبد الوهاب از پيامبر و اصحابش نسبت به فهم آيات قرآن آگاهي بيشتري داشته باشند !!! شما قضاوت کنيد

 

3- سواد بن قارب نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد و در ضمن ابياتي از ايشان طلب شفاعت نمود :

 

وكن لى شفيعا يوم لا ذوشفاعة سواک بمغن فتيلا عن سواد بن قارب.

 

الاصابه،ج 3،ص 182 ، ذيل ترجمه سواد بن قارب الدوسي أو السدوسي رقم 3596 ؛ الأحاديث الطوال ــ طبراني ــ ص 85 ، حديث رقم 31 ، باب حديث سواد بن قارب ؛ الدررالسنيه ــ احمد زيني دحلان ــ ، ص 27 .

 

اى پيامبر: روز قيامت شفيع من باش. روزي که شفاعت، ديگران به حال سواد بن قارب به مقدار رشته وسط خرما، سودى نمى بخشند.

 

در اينجا نيز رسول خدا بخلاف نظر ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب سواد بن قارب را نهي نفرمودند و به او نگفتند چرا از من طلب شفاعت مي کني ؟ چرا غير خدا را مي خواني ؟‌ چرا مشرک شده اي ؟ شفاعت متعلق به خداست ، نبايد غير از خدا از کسي طلب شفاعت کني ... . بنابراين از همين نهي نکردن رسول خدا و قبول کردن خواسته سواد بن قارب درمي‌ يابيم حقيقت مطلب چيزي غير از خرافاتي است که وهابيها به پيروانشان به عنوان اسلام حقيقي القاء مي کنند .

 

طلب شفاعت از پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم بعد از وفات ايشان

 

4- محمد بن حبيب مي گويد : ثم لما فرغ على من غسله وأدرجه في أكفانه كشف الأزار عن وجهه ثم قال بأبي أنت وأمي طبت حيا وطبت ميتا ... بأبي أنت وأمي اذكرنا عند ربك ... .

 

التمهيد - ابن عبد البر - ج 2 ، ص 162 ، شرح نهج البلاغة - ابن ابي الحديد - ج 13 ، ص 42 ، باب ذکر طرف من سيرة النبي عليه السلام عند موته .

 

محمد بن حبيب مي گويد: زمانيکه علي (عليه السلام ) غسل پيامبر اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم )

 

را به اتمام رساند و کفن بر قامت ايشان پوشاند کفن را از صورت ايشان کنار زذ و عرضه داشت :‌ پدر و مادرم فدايت پاک و پاکيزه زندگي نمودي و پاک و پاکيزه به پيشگاه خداوند شتافتي ... پدر و مادرم فدايت ما را در پيشگاه پروردگارت ياد کن ... .

 

 

 

5- قالت عائشة وغيرها من أصحابه إن الناس أفحموا ودهشوا حيث ارتفعت الرنة... حتى جاء الخبر أبا بكر ... حتى دخل على رسول الله صلى الله عليه وسلم فأكب عليه وكشف عن وجهه ومسحه وقبل جبينه وخديه وجعل يبكي ويقول بأبي أنت وأمي ونفسي وأهلي طبت حيا وميتا .... اذكرنا يا محمد عند ربك

 

تمهيد الأوائل وتلخيص الدلائل - الباقلاني - ص 488 ؛ سبل الهدي و الرشاد ج 2 ، ص 299 ، الباب الثامن و العشرون في بلوغ هذا الخطب الجسيم الي الصديق الکريم ؛ الدرر السنية في الرد علي الوهابية ــ احمد زيني دحلان ــ ص 34 ؛ مخالفة الوهابية للقرآن و السنة ــ عمر عبدالسلام ــ ص 33 .

 

عايشه و غير او از اصحاب رسول خدا ( در جريان وفات رسول خدا )مي گويند ‌: مردم متحير و سرکشته و وحشت زده شده بودند صداي ناله ها به گوش مي رسيد ... تا اينکه خبر به ابوبکر رسيد ... ابو بکر بر پيامبر ( صلي الله عليه (و آله) و سلم ) وارد شد خود را بر روي( پيکر مطهر ) پيامبر انداخت و پارچه روي صورت پيلمبر را کنار زد و دست به صورت و پيشاني و گونه هاي ايشان کشيد و در حالي که گريه مي کرد عرضه داشت پدر و مادرم و جانم و خانواده ام فدايت پاک و پاکيزه زندگي نمودي و پاک و پاکيزه از دنيا رفتي .... اي محمد ما را در پيشگاه پروردگارت ياد کن ... .

 

6- قال العلامة ابن حجر في الجوهر المنظم وروى بعض الحفاظ عن أبي سعيد السمعاني أنه روى عن علي بن أبي طالب رضي الله عنه وكرم وجهه إنهم بعد دفنه صلى الله عليه وسلم بثلاثة أيام جاءهم أعرابي فرمى بنفسه على القبر الشريف على صاحبه أفضل الصلاة والسلام وحتى ترابه على رأسه وقال يا رسول الله قلت فسمعنا قولك و وعيت عن الله ما وعينا عنك وكان فيما أنزل الله عليك قوله تعالى ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما وقد ظلمت نفسي وجئتك مستغفرا إلى ربي فنودي من القبر الشريف إنه قد غفر لك وجاء مثل ذلك عن علي رضي الله عنه من طريق أخرى فهي تؤيد رواية السمعاني ويؤيد ذلك أيضا ما صح عنه صلى الله عليه وسلم من قوله حياتي خير لكم تحدثون وأحدث لكم ووفاتي خير لكم تعرض على أعمالكم ما رأيت من خير حمدت الله تعالى وما رأيت من شر استغفرت لكم

 

تفسير قرطبي ج 5 ، ص 265 ، 266 ، ذيل آيه 64 سوره نسا ء ؛ تفسير بحر المحيط ــ أبوحيان أند لسي ــ ج 4 ، ص 180 ، باب 64 ، ذيل آيه 64 سوره نسا ء ؛ الدرر السنية في الرد على الوهابية - أحمد زيني دحلان - ص 21 – 22 .

 

احمد زيني دحلان به نقل از ابن حجر در کتاب الجوهر المنظم مي گويد : بعضي از حفاظ حديث از أبي سعيد سمعاني نقل کرده اند که او از علي بن أبي طالب ( صلوات الله و سلامه عليه ) کرده است : سه روز از مراسم تدفين پيامبر اکرم (صلي الله عليه (و آله) و سلم ) گذشته بود فردي اعرابي نزد ما آمد ، خودش را روي قبر پيامبر اکر م (عليه أفضل الصلاة و السلام ) انداخت و از خاک قبر بر سر خود مي ريخت و مي گفت:‌ يا رسول الله شما ( در دوران رسالتت ) مطالبي ‌فرمودي و ما هم فرمايشات شما را شنيديم و همانگونه که تو از خداوند فرامين و دستورات ديني را اخذ نمودي‌ ما نيز اين فرامين و دستورات ديني را از تو فرا گرفتيم يکي از آياتي که خداوند بر تو نازل فرمود اين بود : ولو أنهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤوك فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما ( اگر مسلمانان به خود ظلم نمود ند و پيش تو آمدند و از خداوند طلب بخشش نمود ند و رسول خدا نيز براي آنها از خداوند طلب بحشش نمود خداوند را تو به پذير و بخشنده مي يابند ( کنايه از اينکه خداوند آنها را مي بخشد ) حال اي رسول خدا من به نفسم ظلم کرده ام و به درگاه شما آمده ام که براي من از خداوند طلب بخشش کنيد ، پس از قبر شريف ندايي آمد که خداوند تو را بخشيد .

 

زيني دحلان در ادامه مي گويد : مثل همين روايت از علي‌ (عليه السلام ) از طريق ديگري نيز رسيده است که آن هم اين روايت را تائيد مي کند . و يکي ديگر از مؤيدات اين روايت ، روايت صحيحه ديگري است که از پيامبر اکرم رسيده است که ايشان فرمودند : دوران زندگي من براي شما خوب است زيرا شما با من صحبت مي کنيد و من هم با شما صحبت مي کنم ( براي شما حديث مي گويم ) و وفات من براي شما خيلي خوب است زيرا اعمال شما بر من عرضه مي شود اگر عمل خيري در ميان اعمال شما ببينم خداوند را سپاس مي گويم و اگر گناهي مشاهده کنم براي شما استغفار ميطلبم .

 

ابوحيان و نسفي ذيل همين آيه ( سوره نسا ء / 64 ) مي گويند :

 

واستغفر لهم الرسول أي : شفع لهم الرسول في غفران ذنوبهم .... والتفت في قوله : و استغفر لهم الرسول ، ولم يجىء على ضمير الخطاب في جاؤوك تفخيماً لشأن الرسول ، وتعظيماً لاستغفاره ، وتنبيهاً على أن شفاعة من اسمه الرسول من الله تعالى بمكان ، وعلى أنَّ هذا الوصف الشريف وهو إرسال الله إياه موجب لطاعته ...

 

تفسير بحر المحيط ــ أبوحيان أند لسي ــ ج 4 ، ص 180 ، باب 64 ، ذيل آيه 64 سوره نسا ء ؛ تفسير مدارک التنزيل و حقائق التأويل ــ تفسير نسفي ــ ج 1 ، ص 236 ، باب 63 ، ذيل آيه 64 سوره نسا ء .

 

اينکه خداوند فرمود ( و رسول خدا براي آنها طلب بخشش کند ) معنايش اين است که رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) نزد پروردگار عالم براي بخشش گناهانشان آنها را شفاعت کند . ... خداوند در اين آيه قبل از اينکه به اينجا برسد رسولش را مورد خطاب قرار داده بود و با ايشان بصورت مخاطب صحبت مي کرد اما به اينجا (و استغفر لهم الرسول) که رسيد خطابش را به صورت صيغه غائب آورد (و رسول خدا براي آنها طلب بخشش کند) و اين بخاطر بزرگي و علو منزلت و شأن رسول خدا و عظمت استغفار ايشان است ( يعني خداوند مي خواهد بفرمايد استغفار رسول خدا بسيار ارزشمند است و با استغفار خود شخص فرق دارد ) ، و خداوند نکته اي را مي خواهد به ما گوشزد کند و آن اينکه طلب شفاعت از رسول خدا ( صلي الله عليه و آله و سلم ) در نزد خداوند تبارک و تعالي‌ از جايگاه ويژه اي برخوردار است ، علاوه بر اينکه اين وصف شريف يعني رسالت ايشان از طرف خدا موجب اطاعت کردن از ايشان مي شود ...

 

جاي تعجب است که با وجود اين نقلها وهابيها چطور خود را سلفي و تابع صحابه مي خوانند ؟!!!

 

دليل ديگر ابن عبدالوهاب بر رد شفاعت اين بود که : « الميت لا يملك لنفسه نفعاً ولا ضراً ... » فردي که مرده است ( کنايه از انبيا و صالحين ) نمي تواند هيچ نفعي را براي خودش جلب کند و يا ضرري را از خودش دفع کند ...

 

در اينجا بايد عرض کنيم اين نظر ابن عبدالوهاب و پيروانش نيز مانند بقيه نظراتشان مخالف با آيات قرآن و نظريات تمامي علماي اسلام است . و اين در حالي است که روايات متعددي در اين زمينه از منابع معتبر اهل سنت داريم که انبياء عليهم السلام زنده هستند . به اين عبارات توجه کنيد :

 

خداوند در قرآن مي فرمايد :

 

(وَلَاتَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَتَام بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ* فَرِحِينَ بِمَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ‏ى وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ* يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللَّهَ لَايُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ).

 

( آل‏عمران: 169 – 171) .

 

(هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‏اند، مرده مپندار، بلكه زنده‏اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‏شوند * به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوسته‏اند شادى مى‏كنند كه نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين مى‏شوند * بر نعمت و فضل خدا و اينكه خداوند پاداش مؤمنان را تباه نمى‏گرداند، شادى مى‏كنند).

 

در اين آيات بهره‏مندى شهيدان از نعمتهاى الهى و خوشنودى از آنچه به دست آورده‏اند دليل بر حيات و زندگى مجدّد آنان است.

 

و اكنون اين سؤال مطرح مى‏شود كه چگونه كسانى كه در راه دين به شهادت رسيده‏اند، پس از شهادت زنده باشند ولى پيامبر كه آورنده دين و پيشوا و رهبر شهيدان است زندگى مجدّد بعد از مرگ را نداشته باشد؟ چنانچه شوکاني به اين حقيقت اذعان کرده است :

 

شوکاني در نيل الأوطار مي گويد:

 

وَوَرَدَ النَّصّ فِي كِتَابِ اللَّهِ فِي حَقّ الشُّهَدَاءِ أَنَّهُمْ أَحْيَاء يُرْزَقُونَ وَأَنَّ الْحَيَاة فِيهِمْ مُتَعَلِّقَة بِالْجَسَدِ فَكَيْف بِالْأَنْبِيَاءِ وَالْمُرْسَلِينَ .

 

وَقَدْ ثَبَتَ فِي الْحَدِيثِ { أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ أَحْيَاءٌ فِي قُبُورِهِمْ } رَوَاهُ الْمُنْذِرِيُّ وَصَحَّحَهُ الْبَيْهَقِيُّ .

 

نيل الأوطار ج 3 ، ص 305 ، باب صلاة‌ المخلوقات علي النبي صلي الله عليه و سلم و هو في قبره حي

 

خداوند در قرآن صريحا در نورد شهدا مي فرمايد آنان زنده اند و روزي مي خورند ، و حياة و زندگي در شهدا مربوط به بدن و جسم آنهاست ، حال که شهدا اينگونه هستند پس انبياء و رسولان الهي چگونه اند ؟ (يعني آيا مي شود شهدا زنده باشند ولي انبياء و رسولان الهي که مقامشان از شهدا برتر است زنده نباشند ؟!!)

 

ابن حجر هيثمي که از شخصيت هاي بر جسته اهل سنت است ، در کتاب مجمع الزوائد ، از قول عبد الله بن مسعود نقل مي کند که پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود :

 

حياتي خير لكم تُحدِّثون و يُحدَّث لكم، ووفاتي خير لكم، تُعرض عليّ أعمالكم، فما رأيت من خير حمدت اللّه عليه، وما رأيت من شرّ استغفرت اللّه لكم»،

 

هم حيات من براي شما مايه خير است و هم وفات من . تمام اعمال شما بر من عرضه مي شود ، اگر کارهاي خوب شما را ببينم خدا را شکر مي کنم ، کارهاي بد شما را ببينم از خداي عالم براي شما طلب مغفرت مي کنم .

 

بعد آقاي هيثمي مي گويد :

 

رواه البزّار ورجاله رجال الصحيح.

 

مجمع الزوائد: 9/24، باب «ما يحصل لأمّته من استغفاره بعد وفاته» الجامع الصغير: 1/582، كنز العمّال: 11/407.

 

مسلم کتاب صحيح مسلم ، ج7 ، ص 102 نقل مي کند که نبي مکرم فرمود وقتي من رفتم به معراج ، ديدم که حضرت موسي عليه السلام در ميان قبرش  نشسته و مشغول نماز است .

 

مررت ـ على موسى ليلة أسرى بي عند الكثيب الأحمر وهو قائم يصلّي في قبره

 

صحيح مسلم: 7/102، كتاب الفضائل، باب من فضائل موسى، والمصنّف لعبد الرزّاق الصنعاني: 3/577، والمعجم الأوسط للطبراني: 8/13، وكنز العمّال: 11/511 .

 

سمهودي از شخصيت هاي برجسته اهل سنت مي گويد که پيامبر فرمود :

 

علمي بعد و فاتي كعلمي في حياتي .

 

آگاهى من به امور پيش از مرگ و پس از آن يكسان است .

 

در ادامه مي گويد :

 

الأنبياء أحياء في قبورهم يصلّون .

 

انبيا در قبورشان زنده اند و نماز مي خوانند .

 

و مطالب متعددي را از آقاي بيهقي ، ابومنصور بغدادي و  ديگران مي آورد که همگي اتفاق نظر دارند بر اين که انبياء عليهم السلام در قبر زنده هستند و خداي عالم بدن پيامبران را بر خاک حرام کرده است که آن ها را بپوساند :

 

إنّ اللّه حرّم على الأرض أن تأكل أجساد الأنبياء .

 

خداوند خوردن بدن پيامبران را بر زمين حرام کرده است .

 

وفاء الوفاء بأحوال دار المصطفي ج 4 ، ص 1349

 

 

 

ابن حجر عسقلاني که از شخصيت هاي برجسته اهل سنت است ، نقل مي کند :

 

إنّ الأنبياء أحياء في قبورهم يصلّون .

 

تمام پيامبران در درون قبر زنده هستند و نماز مى‏خوانند .

 

فتح البارى: 6/352.

 

 

 

قسطلاني که از شخصيت هاي مشهور اهل سنت است، در کتاب المواهب اللدنيه مي گويد :

 

و لاشک أن حياة الأنبياء عليهم الصلاة و السلام ثابتة معلومة مستمرة ، و نبينا أفضلهم ، و إذا کان کذلک فينبغي أن تکون حياته

 

المواهب اللدنيه ، ج3 ، ص419

 

شكّى نيست كه زنده بودن پيامبران عليهم‏السلام پس از مرگ امرى ثابت و روشن، و جاودانه است، و پيامبر ما چون برتر از همه پيامبران است، زندگى او پس از مرگ كامل‏تر از سائر انبياء خواهد بود.

 

شوکاني در نيل الأوطار مي گويد :

 

 

وَ قَدْ ذَهَبَ جَمَاعَة مِنْ الْمُحَقِّقِينَ إلَى أَنَّ رَسُولَ اللَّه صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ حَيّ بَعَدَ وَفَاته ، وَأَنَّهُ يُسَرُّ بِطَاعَاتِ أُمَّته ، وَأَنَّ الْأَنْبِيَاءَ لَا يُبْلَوْنَ ، مَعَ أَنَّ مُطْلَق الْإِدْرَاك كَالْعِلْمِ وَالسَّمَاع ثَابِت لِسَائِرِ الْمَوْتَى

 

نيل الأوطار ج 3 ، ص 305 ، باب صلاة‌ المخلوقات علي النبي صلي الله عليه و سلم و هو في قبره حي

 

 

 

جماعتي‌ از محققين بر اين عقيده اند که رسول خدا بعد از وفاتشان زنده اند ، و بخاطر اعمال نيک امتشان خوشحال مي‌ شوند ، و اينکه انبياء در قبرشان نمي پوسند ، علاوه بر اينکه مطلق درک مثل علم و شنيدن براي همه مرده گان ثابت و قطعي است ( چه برسد به انبياء و رسل )

 

دليل ديگر محمد بن عبدالوهاب بر تحريم شفاعت آيه 18 سوره يونس بود که همانطور که ذکر شد او مي گفت خداوند در اين آيه خبر مي دهد هرکس بين خود و خدايش واسطه قرار دهد در حقيقت آن واسطه را پرستيده و او را به عنوان شريک خدا قرار داده است ، و اين مطلب به خاطر اين است که شفاعت تماما متعلق به خداست همانطوري که خداوند در قرآن مي فرمايد : اي رسول ما بگو : «شفاعت ، يكسره از آن خداست » .

 

در جواب مي گوئيم اولا : کسانيکه از انبيا و ائمه معصومين عليهم السلام و صالحين طلب شفاعت مي کنند آنها را نمي پرستند بلکه از آنها مي خواهند که به اذن خداوند (همانطوري که قرآن مي‌فرمايد) شفيع او باشند . و همانطوري که ذکر شد اين عمل از قبل تولد رسول اکرم تا بعد از وفات ايشان بعنوان امري مطلوب ميان مؤمنين و اصحاب بزرگوار رسول خدا رايج بوده است بنابراين محمد بن عبدالوهاب و پيروانش با تحريم اين عمل الهي نه تنها خلاف قرآن و روايات نبوي عمل نموده اند بلکه عملا به صحابه رسول خدا ( همچون حضرت علي صلوات الله و سلامه عليه و ابوبکر و سواد بن قارب و ...) نسبت کفر و شرک داده اند .

 

ثانيا : اين تفسير ابن عبدالوهاب از اين آيه همانند بقيه نظراتش نه تنها مخالف با نظر علما و مفسرين اهل سنت است بلکه با شأن نزول آيه نيز نمي سازد . و از آنجائيکه امکان آوردن تمامي عبارات علماي اهل سنت نيست ما بعنوان نمونه عبارات چند تن از مفسرين اهل سنت را خدمت شما عرض مي کنيم :

 

أخرج ابن أبي حاتم عن عكرمة قال : قال النضر : إذا كان يوم القيامة شفعت لي اللات والعزى ، فأنزل الله { فمن أظلم ممن افترى على الله كذباً أو كذب بآياته إنه لا يفلح المجرمون ، ويعبدون من دون الله ما لا يضرهم ولا ينفعهم ويقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله } .

 

تـفسير الدر المنثور ـ جلال الدين سيوطي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس

 

سيوطي مي گويد : ابي حاتم از عکرمه نقل کرده است که نضر بن حرث گفت زماني که روز قيامت شد بت لات و عزي مرا شفاعت مي‌ کنند بعد از اين گفته او اين آيه نازل شد .

 

 

 

الضمير في ويعبدون عائد على كفار قريش الذين تقدمت محاورتهم . وما لا يضرهم ولا ينفعهم هو الأصنام ، جماد لا تقدر على نفع ولا ضر ... وكان أهل الطائف يعبدون اللات ، وأهل مكة العزى ومناة وأسافاً ونائلة وهبل .

 

تـفسير البحر المحيط ـ أبوحيان أندلسي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس

 

ابوحيان مي گويد :‌ضمير در يعبدون به کفار قريش برمي گردد که در قبل گفتگوي آنها را بيان کرديم . و منظور از « ما لا يضرهم ولا ينفعهم » بتها هستند که قدرت بر (ايجاد) نفع و (دفع) ضرر نداشتند ... در ادامه مي گويد اهل طائف بت لات را مي پرستيدند و اهل مکه بت عزى ومناة وأسافاً ونائلة وهبل را مي پرستيدند .

 

 

 

ينكر تعالى على المشركين الذين عبدوا مع الله غيره، ظانين أن تلك الآلهة تنفعهم شفاعتُها عند الله، فأخبر تعالى أنها لا تنفع ولا تضر ولا تملك شيئا، ولا يقع شيء مما يزعمون فيها، ولا يكون هذا أبدا ...

 

تـفسير ابن کثير ـ ابن کثير دمشقي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس

 

خداوند مشرکين را که شريک برايش قرار داده بودند و غير خدا را مي پرستيدند انکار مي کند ، آنها گمان مي کردند شفاعت خدايان خياليشان نزد خداوند تبارک و تعالي نفعي به حالشان دارد . پس خداوند در مقابل اين گمان باطل آنها در اين آيه به آنها فرمود آن شفاعت آن بتها نه نفعي به حال شما دارد و نه ضرري را از شما دفع مي کند و نه مالک چيزي هستند و هيچ يک از گمانهاي شما در مورد بتها ابدا واقع نمي شود ...

 

 

 

{ وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ الله مَا لاَ يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ } حكاية لجناية أخرى لهم وهي عطف على قوله سبحانه : { وَإِذَا تتلى عَلَيْهِمْ } [ يونس : 15 ] الآية عطف قصة على قصة ...و { مَا } إما موصولة أو موصوفة ، والمراد بها الأصنام ، ومعنى كونها لا تضر ولا تنفع أنها لا تقدر على ذلك لأنها جمادات ... وكان أهل الطائف يعبدون اللات وأهل مكة العزى ومناة وهبل وأسافا ونائلة { وَيَقُولُونَ هَؤُلاء شفعاؤنا عِندَ الله } أخرج ابن أبي حاتم عن عكرمة قال : كان النضر بن الحرث يقول : إذا كان يوم القيامة شفعت لي اللات والعزى وفيه نزلت الآية .

 

تـفسير الروح المعاني ـ آلوسي ـ ذيل آيه 18 سوره يونس

 

آلوسي مي گويد : اين آيه از جنايت ديگر مشرکين حکايت مي‌ کند و اين جمله عطف بر آيه 15(وَإِذَا تتلى عَلَيْهِمْ) است (که آن آيه نيز در مورد مشرکين بود ) که خداوند در اين آيه اين قصه را به آن قصه عطف مي کند . لفظ «ما» در آيه يا موصوله است و يا موصوفه و منظور از آن بتها هستند ( و به آنها اشاره دارد ) و معناي « لا تضر ولا تنفع » اين است که آنها قدرت بر شفاعت ندارند زيرا جماداتي بيش نيستند ... در ادامه مي گويد :اهل طائف بت لات را مي پرستيدند و اهل مکه بت عزى ومناة وأسافاً ونائلة وهبل را مي پرستيدند و مي گفتند آنها شفيعان ما نزد پروردگارند . ابي حاتم از عکرمه نقل کرده است که نضر بن حرث گفت زماني که روز قيامت شد بت لات و عزي مرا شفاعت مي‌ کنند بعد از اين گفته او اين آيه نازل شد .

 

توسل

 

توسل ، يعني واسطه قرار دادن ، انبياء ، امامان و صالحان به پيشگاه خداوند چنانچه خداوند، در قرآن كريم مي‌فرمايد :

 

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ . المائدة / 35 .

 

اي كساني كه ايمان آورده‌ايد ، از خدا بترسيد و براي تقرب به او وسيله‌اي بجوييد .

 

اين آيه به تمامي مؤمنين دستور مي‌دهد كه به هر وسيله‌اي كه سبب تقرب به خداوند مي‌شود تمسك بجويند ؛ بنابراين تقرب به خداوند بدون وسيله و واسطه‌ امكان ندارد

 حضرت زهرا سلام الله عليها مي‌فرمايد :

 

وأحمد اللّه الذي بعظمته ونوره يبتغي مَن في السموات والأرض إليه الوسيلة ونحن وسيلته في خلقه .

 

تمام آن‌چه در آسمان و زمين هستند ، براي تقرب به خداوند به دنبال وسيله هستند و ما وسيله و واسطۀ خداوند در ميان خلقش هستيم .

 

شرح نهج البلاغة ، ج 16 ، ص211 و السقيفة وفدك ، ص 101 و بلاغات النساء ، بغدادي ، ص 14.

 

 

 

و از عايشه در بارۀ خوارج نقل شده است كه پيامبر فرمود :

 

هم شرّ الخلق والخليقة ، يقتلهم خير الخلق والخليقة ، وأقربهم عند اللّه وسيلة .

 

شرح نهج البلاغة ، ج2 ، ص267 از مسند احمد ؛ اما اين روايت را دستان امانت‌دار اهل سنت حذف كرده‌اند . و المناقب ، ابن المغازلي شافعي ، ص56 ، ح 79.

 

خوارج، بدترين خلائق هستند ، آن‌ها را بهترين فرد از ميان خلائق كه نزديك‌ترين وسيله به خداوند است ، خواهد كشت .

 

مراد حضرت علي عليه السلام است .

 

توسل حضرت آدم به اهل بيت عليهم السلام

 

و از أبي هريره در بارۀ قصۀ حضرت آدم نقل شده است :

 

يا آدم هؤلاء صفوتي... فإذا كان لك لي حاجة فبهؤلاء توسل، فقال النبي: نحن سفينة النجاة من تعلق بها نجا ومن حاد عنها هلك، فمن كان له إلى الله حاجة فليسألنا أهل البيت .

 

فرائد السمطين ، ج1 ، ص 36 ح 1.

 

اي آدم ! اين‌ها ( اهل بيت ) برگزيدگان من هستند ... هر وقت حاجتي داشتي اينها را واسطه قرار بده . پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمودند : ما كشتي نجات هستيم ، هر كس سوار اين كشتي شد ، نجات خواهد يافت و هر كس سر پيچي كند ، هلاك مي‌شود ، هر كسي حاجتي به سوي خداوند دارد ، بايد ما اهل بيت را واسطه قرار دهد .

 

و سيوطي نقل مي‌كند كه حضرت آدم به درگاه خداوند چنين استغاثه مي‌كرد :

 

اللهمّ إنّي أسألك بحقّ محمد وآل محمد سبحانك لا إله إلا أنت، عملت سوءً، وظلمت نفسي فاغفر لي إنّك أنت الغفور الرحيم، فهؤلاء الكلمات التي تلقى آدم .

 

الدر المنثور ، ج1 ، ص 60.

 

بار خدايا ! از تو درخواست مي‌كنم به حق محمد و آل محمد كه تو پاك و منزهي و غير از تو خدايي نيست ، من كاري بدي كردم و به خود ظلم نمودم ؛ پس مرا ببخش كه تو بخشنده و مهربان هستي ... .

 

توسل صحابه به پيامبر اکرم بعد از وفات ايشان

 

أصاب الناس قحط في زمن عمر بن الخطاب فجاء رجل إلى قبر النبي صلى الله عليه وسلم فقال : يا رسول الله استسق الله لأمتك فإنهم قد هلكوا . فأتاه رسول الله صلى الله عليه وسلم في المنام فقال : إيت عمر فأقره مني السلام وأخبرهم أنهم مسقون ، وقل له عليك بالكيس الكيس . فأتى الرجل فأخبر عمر فقال : يا رب ما آلوا إلا ما عجزت عنه . وهذا إسناد صحيح . [20]

 

در زمان عمر بن الخطاب قحطي آمد ، بلال بن حارث آمد كنار قبر پيامبر عرضه داشت :امت تو نابود شدند ، از خداي عالم باران رحمت طلب كن .بعد پيامبر به خوابش آمد و گفت برو پيش عمر و سلام مرا به او برسان و به او خبر بده كه باران رحمت نازل خواهد و به او بگو كه نسبت به مردم بذل و بخششت بيشتر باشد . اين شخص آمد خدمت عمر . عمر خيلي گريه كرد كه ما قابل اين سلام نبوديم . و گفت : هيچ خدمتي را نسبت به مسلمانان كه از دستم بر بيايد كوتاهي نخواهم كرد .

 

ابن حجر عسقلاني‌ از استوانه هاي علم رجال اهل سنت در آخر مي گويد : سند اين حديث صحيح است .

 

فتح الباري ، ج2 ، ص412

 

 

 

و همچنين آيات بسياري در قرآن كريم وجود دارد كه در خواست از غير خداوند را مشروع مي‌داند ؛ از جمله :

 

يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ . يوسف / 97 .

 

گفتند: «اى پدر ! براى گناهان ما آمرزش خواه كه ما خطاكار بوديم »

 

در اين آيه خداوند داستان برادران حضرت يوسف عليه السلام را يادآوري مي‌كند كه آن‌ها بعد از پيشيماني از كردارشان به پيش حضرت يعقوب عليه السلام آمدند و از او كه پيامبر خدا بود درخواست كردند كه از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش كند . حضرت يعقوب هم نگفت كه چرا خودتان مستقيماً سراغ خداوند نمي‌رويد و به من متوسل شده‌ايد ؛ بلكه به آن‌ها وعده داد كه از خداوند براي آن‌ها طلب بخشش خواهد كرد :

 

قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ . يوسف / 98 .

 

گفت : « به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مى خواهم ، كه او همانا آمرزنده مهربان است » .

 

همچنين خداوند در آيۀ 64 سورۀ نساء خطاب به پيامبرش مي‌فرمايد :

 

وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا .

 

و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند ، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر [ نيز ] براى آنان طلب آمرزش مى كرد ، قطعاً خدا را توبه پذيرِ مهربان مى يافتند .

 

اين آيه نشان مي‌دهد كه بايد براي طلب بخشش از خداوند واسطه و وسيلۀ آبروداري را پيدا كرد تا خداوند به خاطر او حاجات انسان را برآورده سازد .

 

بنابراين همانطوري که ملاحظه فرموديد حرفهايي که وهابيها به عنوان اسلام واقعي !!! مطرح مي کنند و مخالف با آنها را کافر و مشرک مي دانند تماما باطل و بي‌اساس است .

 

گروه پاسخ به شبهات

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

راز آن قبر مخفی و این انفجار!

 

راز آن قبر مخفی و این انفجار!

 

 

ر. ثرایی

حرمتی که زهرای اطهر (ع) در نزد پیامبر(ص) داشت، برکسی پوشیده نبود تا جایی که نه پیامبر، چنان احترامی را برکسی روا داشت و نه فاطمه محبتی را که به پدر می‌کرد ـ چه در زمان حیات و چه در زمان رحلت آن بزرگوار ـ بر کسی ابراز کرده بود؛ محبتی که بهقین، چیزی فراتر از عشق و علاقه پدر و فرزندی بود؛ محبتی که هم احساس و عاطفه پدرانه، هم درس اخلاق و تربیت، هم سیاست و مدیریت و هر آنچه از کمالات در اسلام نهفته بود، همه با دست و زبان و تمام وجود پیامبر بر زهرای اطهر جلوه ‌می‌نمود.

 

اینکه پیامبر وی را پاره تن خود خواند، اینکه هرگاه به سفر می‌رفت، نخست از او خداحافظی می‌‌کرد و چون باز می‌گشت، او نخستین کسی بود که به دیدارش می‌شتافت، اینکه فاطمه را گل باغ بهشت خواند، اینکه فرمودند: خشنودی و ناخشنودی فاطمه، میزانی است برای رضایت و نارضایتی خدا، اینکه او را سرور زنان بهشت خواند، اینکه او را شفیعه روز محشر نامید، اینکه محبت او را بر همه پیروان خود واجب ساخت و آیاتی را که در شأن او نازل شد و بر امتش خواند، از آیه تطهیر و مودت تا سوره کوثر و... صدها که هزاران منقبت و فضیلتی است که در کتب معتبر شیعه و سنی در جلالت و رفعت شأن وی از زبان پیامبر و ائمه به تواتر نقل شده است. هم‌اکنون ما به دو نمونه از آنها از کتب اهل تسنن بسنده می‌کنیم تا پس از آن به اصل موضوع و منظور خود از این نوشتار بپردازیم:

 

1ـ زمخشری در بیان آیه «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی» (شوری آیه 23) می‌گوید: انها لما نزلت، قیل یا رسول الله من قرابتک هولاء الذین وجبت علینا مودتهم؟ قال: علی و فاطمه و ابناهما.

وقتی این آیه نازل شد،‌ پرسیده شد: ای پیامبر، این نزدیکان تو که مودت آنها بر ما واجب شده است، چه کسانی هستند؟ فرمود: علی، فاطمه و دو پسر ایشان. (کشاف، ج 3، ص 403).

2ـ بخاری در کتاب خود «صحیح» از پیامبر اکرم (ص) چنین روایت می‌کند: «فاطِمه بَضعة منی فمن اغضبها فقد اغضبنی.»؛ یعنی فاطمه پاره تن من است. پس هر کس او را به خشم آورد، من را به خشم آورده است.

 

اما با آن همه منزلتی که هیچ کس با مراجعه به وجدان خود، یارای انکار آن را نداشت، پس از رحلت پیامبر، همه آن براهین و دلایل روشنی که بر لزوم حرمت‌داری دردانه پیامبر دیده و شنیده بودند، به یک‌باره دود شد و از آنها چیزی جز خاطره‌ای در اذهان بر جای نماند.

 

·       اما چرا چنان شد؟

 

حقیقت این است که گروندگان به پیامبر در صدر اسلام، سه گروه بودند:

نخست: عده‌ای با تمام وجود به او ایمان آوردند، تا جایی که دیگرهیچ حجابی میان آنها و حقیقت مطلقی که پیامبر آورده بود، حایل نبود و «لو کشف الغطا ماازدت یقینا» را با همه وجود بر زبان جاری می‌ساختند. (بحار 40 ص 153).

 

دوم: عده‌ای نیز به تقلید از دیگران و همرنگ شدن با جماعت، شهادتین می‌گفتند و هیچ‌گاه ‌ایمان نیاوردند، اما در ظاهر به‌ ایمان اقرار کردند و در میان این گروه، عده‌ای بودند که به تصریح قرآن کریم، وقتی اظهار ایمان کردند، مورد موأخذه خداوند واقع شدند؛ «قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبکم» (حجرات 14).

اما اینان هرچند برای اسلام خطری بزرگ بودند، بدتر از آنان و سوم، کسانی بودند که اظهار ایمان و اسلامشان کاملا حساب شده و هدفدار بود و به واقع، به پیامبر (ص) ایمان نیاوردند، اما برای آن که معاش و شخصیتشان در جامعه برقرار باشد، آگاهانه و به دروغ اظهار ایمان و اسلام کردند.

 

مصیبتهایی که ـ چه در زمان حیات پیامبر و چه پس از رحلتش ـ بر خاندان او روا داشته شد، نه به دست آنها که به خاطر فقر فرهنگی و اقتصادی، از اسلام به فراخور درک خود، چیزی آموخته و اسلام را جز به سجود و رکوعی خشک و بی‌روح نشناخته بودند، بلکه از سوی کسانی روا داشته شد که با علم و آگاهی تمام، لباس اسلام بر تن کردند تا از این راه در زمان حیات رسول خدا برای خود منفعت و وجهه‌ای به دست آوردند و پس از او نیز در زمانی مناسب، عقده‌های انباشته را از دل خود بیرون بریزند.

کسانی که با بعثت ختمی مرتبت به یک‌باره عظمت و شکوه استکباری آنها فرو ریخت، کسانی که بستگان فاسد و عیاش و ظالم آنها در لشکرگاه کفر به دست شیرمردی چون علی به هلاکت رسیده بودند و بهترین فرصت برای عقده‌گشایی را با مرگ پیامبر به کمین بودند.

 

پس از ارتحال پیامبر(ص) ‌این گروه و گروهی که به ظن خود با اجتهاد و تفسیر به رأی خود از اسلام به بهانه دور کردن امت اسلام از اختلافات، در یک راه قرار گرفت؛ راهی که نتیجه‌اش به تضییع حق اهل بیت و تفرقه بین امت اسلامی و خانه‌نشین شدن علی(ع) منجر شد.

کشتن بزرگان قریش و منافقین به دست شیرمرد تربیت شده در دامان پیامبر؛ یعنی علی(ع) و از طرفی، محبت ویژه‌ای که از پیامبر نسبت به او دیده بودند، محبت و عظمتی که علی در دل مومنین واقعی ایجاد کرده بود، و بغض و کینه‌ای که در دل آن منافقین ایجاد شده بود و این اجتهاد به رأی‌ها، همه و همه دلایلی بود تا اینک پس از رحلت پیامبر، دست به کار شوند. و حال چه کسی برای این عقده‌گشایی‌ها و تشفی دل آنها، مظلومتر، دم دست‌تر و سزاوارتر از فاطمه، که نزدیکترین فرد به پیامبر(ص) بود؟

 

با ضربه زدن به فاطمه (س) هم شعله آتشی که از پیامبر در دوران حیات آن حضرت داشتند و هم آتش حسادت و کینه‌ای که از علی بر دل ایشان زبانه می‌کشید، بر جسم و جان او می‌انداختند و به تعبیر عامیانه با یک تیر دو نشان می‌زدند.

پس از رحلت پیامبر به یک‌باره اوضاع دگرگون شد؛ فاطمه و علی که تا دیروز مدافعان حریم نبوی بودند و صندوقچه اسرار نبوت و باب علم نبی و به فرموده پیامبر، مدار حق و باطل بودند، امروزه اسباب تفریق مسلمین خوانده شدند! خانه‌ای که تا دیروز مهبط فرشتگان بود، امروز با همان دیدگاه باید به آتش کشیده ‌می‌شد؛ دست و بازو و صورتی که تا دیروز منزلگاه بوسه پیامبر بود، امروز محل نواخته شدن سیلی و افروختن آتش نفرت و کینه دیگران بود و سرانجام، آنچنان عرصه را بر دختر آخرین پیامبر مرسل (ص) تنگ کردند که سینه‌اش ـ که به فرموده پیامبر (ص) آنچه بر او نازل شده بود، پیامبر آنها را بر سینه زهرا نیز جای داده بود ـ لبریز از غصه و اندوه شد و دیری نپایید که به پدر مظلومش پیوست.

 

حادثه‌ای که به واسطه آن، حضرت سخت مریض شد و سرانجام از پای درآمد، حادثه‌ای بس هولناک و دلخراش است؛ حادثه‌ای که منجر به شهادت آن حضرت شد و بزرگان شیعه اصرار دارند درباره زهرا (س) واژه «شهادت» را به کار ببرند.

مقداد می‌گوید: دختر رسول خدا از دنیا رفت، در حالی که خون از پشت و پهلوی او می‌رفت؛ به سبب ضربت شمشیر و تازیانه... .

 

* شرح آن ماجرای هولناک را عینا از زبان زهرای مرضیه نقل می‌کنم:

برای آتش زدن خانه، آتش آوردند، تا این که ما را بسوزانند، من در آستانه در بودم. به خدا و به پدرم قسمشان دادم که از ما دست بردارید و یاری مان کنید... آنچنان بر بازویم زدند که کبود شد... در حالی که حامله بودم به شدت من را بر در کوبیدند و در به رویم افتاد و من به صورت بر خاک شدم.

در حالی که عرف معمول اقتضا می‌کرد، پس از رحلت پیامبر(ص) دست‌کم برای تسلای او هفته‌ها و ماه‌ها او را دلجویی داده و باعث تسکین و آرامش قلب مجروحش شوند، اما از هر فرصتی برای نشان دادن نفرت خود از فاطمه بهره جستند.

 

بزرگان مدینه نزد علی آمدند و گفتند: ما از دست همسر تو شب و روز نداریم؛ نه شبها می‌توانیم آرام بخوابیم و نه روزها می‌توانیم به کسب و کار خود مشغول باشیم. به او بگو یا روز گریه کند یا شب و علی بر فاطمه وارد شد و گفت: فاطمه جان، پیرمردان مدینه از من چنین خواسته‌اند... پس علی خانه‌ای به نام بیت الاحزان به دور از مردم مدینه برای فاطمه ساخت تا او در خلوت خود به عزای پدر مشغول شود (بحار 43، ص 174).

 

حتی نفرت از فاطمه را در زندگی خصوصی و خورد و خوراک خود نیز تسری دادند. در روایتی عجیب چنین وارد شده است:

ابا عبدالله (ع): «لیس علی وجه الارض بقلة اشرف و لا انفع من" الفرفخ "و هو بقلة فاطمه (ع) ثم قال: لعن الله بنی امیة، هم سموه بقلة الحمقاء بغضا و عداوةً لفاطمة». امام صادق (ع): گیاهی بر زمین خوبتر و نافع‌تر از خرفه (پرپین) نیست و این سبزه‌ای بود که فاطمه دوست داشت؛ خدا لعنت کند بنی‌امیه را به جهت دشمنی که با فاطمه داشتند، این گیاه را به نام بقله الحمقاء (سبزی نادانان) نام نهادند (وسایل الشیعه، ج 25، ص194 ).

 

این کینه و بغض با شهادت فاطمه پایان نگرفت؛ کینه‌ای که شروعش با خوردن جگر حمزه سیدالشهدا توسط هند آغاز شد و پس از رحلت پیامبر(ص) به بدترین شکل بر دختر آن بزرگوار فرو ریخته شد و اوج آن در زشت‌ترین و وحشیانه‌ترین شکل قابل تصور بر جگرگوشه علی و فاطمه؛ یعنی حسین (ع) در روز عاشورا به اوج رسید.

وقتی امام حسین از لشکر مقابل می‌پرسد: چه چیزی شما را وادار کرد تا به جنگ ما قیام کنید؟ آنان به صراحت گفتند: «بغضا لابیک»؛ به خاطر بغض و کینه‌ای که از پدرت در دل داریم.

ناگفته پیداست که علی چه در زمان حیات پیامبر و چه پس از او بی اجازه یا رضایتش، حتی جرعه آبی هم نمی‌نوشید و اگر می‌توانستند، آشکارا می‌گفتند: «بغضا لجدک»؛ یعنی به خاطر بغضی که از پیامبر داریم با شما چنین می‌کنیم.

 

هرچند عمر شریفِ زهرای اطهر (س) جز اندکی پس از فراق پدر دوام نیاورد، در همین مدت اندک، آنچنان ستمی بر او روا شد که از فرط آن، نتوانست بیش از 95 روز سنگینی آن را تحمل کند و کم کم خود را برای آنچه پدرش در بستر مریضی به او وعده داده بود (مرگ) و خنده بر لبان مبارکش نشانده بود، آماده می‌کرد.

 

* راز آن وصیت عجیب!

فاطمه مظلومه خوب می‌دانست که آتش حقد و کینه دشمنان به روزهای حیاتش پایان نمی‌یابد و حتی پس از مرگ نیز از آزار و اذیت این خاندان دست برنمی‌دارند و جسد مطهر او را نیز آماج این کینه‌توزی‌ها قرار خواهند داد، پس علی را به خلوت طلبید و این‌گونه وصیت کرد:

«یا علی انا بنت رسول الله زوجنی الله منک لاکون لک فی الدنیا و الاخره و انت اولی بی من غیری حنطنی و غسلنی و کفنی باللیل و صل علی و ادفنی باللیل و لا تعلم احدا و استودعک الله» (عوالم العلوم 11 ص، 514 )؛ ای علی، من دختر رسول خدایم. خدا من را به تزویج تو درآورد، تا در دنیا و آخرت با تو باشم و تو از دیگران به من سزاوارتری. من را شبانه حنوط بند غسل ده و کفن نما و هیچ کس نیز آگاه نشود... تو را به خدا سپردم.

(وصیتی که علمای بزرگ اهل تسنن نیز با همین مضامین نقل کرده‌اند).

 

·       و علی نیز چنان کرد

·        

جنازه را در تاریکی شب به جانب قبر بردند تا مبادا منافقان بفهمند و از دفن او مانع شوند. علی (ع) خود داخل قبر شد، جنازه را در قبر گذاشت و با عجله خاک بر آن ریخت و از ترس دشمنان، قبر را با خاک همسان کرد و بنا بر روایتی، هفت و روایتی دیگر، چهل صورت قبر تازه در نقاط مختلف بقیع و مدینه درست کرد تا جای واقعی آن شناخته نشود (البدایه و النهایه 5 ص 285).

 

علی بنا بر وصیت فاطمه، او را شبانه غسل داد و کفن کرد و بر او نماز گزارد و در غریبی و سکوت محض و خلوت دل شب، وی را به خاک سپرد. در حالی که تا چند ماه پیش از این، عالم و آدم در مرگ پدر همین دختر به سوگ نشسته بود، اینک بر جنازه او جز تعدادی که از انگشتان دو دست اندکی بیشتر بودند شرکت نداشتند.

 

«ابن ابی الحدید»، از بزرگان اهل تسنن چنین می‌گوید: در تشییع فاطمه (س) کسی جز علی (ع) عباس، ‌مقداد و زبیر حاضر نبود.

 

و در روایات شیعه از زنان، ام سلمه، ام یمین، اسما و فضه و از مردان نیز سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، حسن و حسین و عبدالله ابن عباس یا عباس ابن عبدالمطلب یاحذیفها عبدالله ابن مسعود را نیز نام بده‌اند (ریاحین الشریعه 2 ص 72 ).

 

و با آن وصیت بود که قبر او برای همیشه از دید خاکیان مخفی ماند.

هرچند علمای بزرگوار شیعه با استناد به برخی روایات و شواهد، احتمالاتی برای تعیین مدفن آن حضرت (س) گفته‌‌اند، هیچ کدام به صراحت و قطعیت محل دقیق آن بدن پاک را معین نکرده‌اند.

 

·       محل دقیق قبر زهرا (س)کجاست؟

·        

عده‌ای قبر او را بین قبر و منبر رسول الله، عده‌ای بقیع، و عده‌ای هم خانه خودش را که هم‌اکنون در مسجد واقع شده است، قویترین احتمال برای مدفن پاکش دانسته‌اند.

کسانی هم که احتمال قوی به دفن آن بی بی دو عالم (س) در بقیع داده‌اند، گفته‌اند: اینکه در کجای بقیع دفن شده باشد، معلوم نیست.

مرحوم مجلسی می‌گوید: آنچه ارباب تاریخ نقل می‌کنند، به ظاهر آن است که زهرای اطهر (س) در بقیع مدفون باشد، اما این که در کجای بقیع باشد، بر کسی معلوم نیست و خود مرحوم مجلسی می‌گوید: درست‌ترین گفته آن است که آن حضرت در مسجد پیامبر دفن شده باشد (بحار 43 ص 187).

 

در دلایل مخفی بودن قبر مطهرش، علمای بزرگوار شیعه، مطالب ارزشمندی بیان کرده‌اند، معمایی که روح هر انسان آزاده‌ای را برای کنکاش در گشودن رمز آن معمای عجیب، در نهایت به عظمت و رفعت شخصیت والای قدسی و عرشی حضرتش و ظلم‌هایی که بر او وارد شد، بیشتر آشنا می‌کند به پرواز درمی‌آورد.

 

* اگر قبر زهرا آشکار می‌شد...؟

اما با ملاحظه آنچه بر آن حضرت روا شد و پیمانی که منافقان برای بیرون کشیدن جسد مطهرش از قبر با هم بسته بودند و آنچه با اوضاع سیاسی جهان اسلام امروز به عینه شاهد هستیم، به نکته‌ای ژرف و عمیق در آن معمای سربسته برمی‌خوریم که نشان از آینده‌نگری فاطمه در آن چنان وصیتی به علی (ع) و درایت علی (ع) در اجرای دقیق آن وصیت دارد.

 

قبر دیگر امامانی همچون علی ـ علیه السلام ـ نیز تا سالیان بسیاری مخفی بود، اما اینک آن قبور آشکار شده و بر آن، گنبد و بارگاه زده‌اند، هرچند بی‌حرمتی‌ها و حمله‌ها به قبور ائمه بسیار صورت گرفت، اما قبر زهرای مرضیه برای همیشه و تا رسیدن روز موعود مخفی خواهد بود.

آتشی که آن روز برافروخته شد، اینک نیز با گذشت چهارده قرن از آن ماجرا، به دست عده‌ای متحجر و مدعی مسلمانی، و به دست پیروان ایشان با نام

 

«سلفی و تکفیری و وهابی»

 

 با کشتن شیعیان و انفجار حرم امامان معصوم و یکسان کردن قبور ائمه در بقیع با خاک، هنوز شعله‌هایش به آسمان زبانه می‌کشد.

 

اگر امروز قبر زهرای مرضیه از دید اینان مخفی است، این گونه آتش بغض و کینه خود از آموزه‌های جهان شمول مکتب علوی و فاطمی را که در یک کلام، ارزش‌های اسلام ناب محمدی است، با همکاری با جبهه کفر؛ یعنی آمریکا، در انفجار گنبد و بارگاه امامان شیعه فرو می‌نشانند، بارگاه‌های مقدسی که در آنجا جز شهادت به رسالت پیامبر و وحدانیت خدا و نفی سلطه کفار از سر مسلمین، صدایی شنیده نمی‌شود.

 

اگر قبر زهرای مظلوم آشکار بود، این گرگ‌های بی‌چشم و رو با قبر و گنبد و بارگاه و جسد مطهر و افلاکی که معلوم نیست همانند بدن انسان‌های خاکی با خاک آمیخته شده باشد، چه می‌کردند؟

 

تأسفبارتر از همه آن که کوته‌فکران بی‌حیای مدعی مسلمانی، به فتوای برخی از عالم نمایان وهابی در جواز یا وجوب قتل شیعه و هدم قبر فرزندان رسول خدا، این‌گونه دست به شیعه‌کشی و انفجار حرم می‌زنند و آن را ویران می‌کنند و در همان روز، بوش برای نمک‌پاشی بر قلوب مجروح شیعه برای بازسازی حرم عسکریین اعلام آمادگی می‌کند.

 

و برخی از همین عالمان آن انفجار را به هم تبریک می‌گویند. هرچند بوش پس از آن واقعه با تسلیت‌گویی ظاهری و اظهار همدردی خود مصلحت‌سنجی می‌کند، اما این عالم نمایان به قدری کودن و احمقند که دست‌کم به خاطر مصلحت خود نیز تقیه نمی‌کنند و پس از انفجار حرم عسکریین آن را آشکارا، تبریک می‌گویند.

 

راستی، اگر قبر ام‌الائمه فاطمه زهرا (س) آشکار بود و به دست این کرکس‌های خبیث منهدم می‌شد و به دست ناپاک کسانی چون بوش و رایس بازسازی می‌شد، آیا آن روز، مرگ امت اسلام از حیاتش اولی‌تر نبود؟ شیعیان راستین آن مخدومه (س) چه می‌کردند؟

 

در چنین وضعیتی است که فلسفه مخفی بودن قبر زهرای مرضیه و آن وصیت معماگونه که آن حضرت به یادگار گذاشت و هنوز هیچ عالمی از بزرگان شیعه نتوانسته به قطع محل دقیق قبر او را مستندا اثبات کند، با توطئه‌هایی که همواره در تخریب قبور معصومین و به آب بستن آنها بوده است و اکنون به شکل دیگری در حال زنده شدن است، گره می‌خورد.

شاید بتوان ادعا کرد آن وصیت اکنون نیز به قوت خود باقی است و حتی اگر علمای بزرگوار شیعه، اطلاع دقیقی نیز از قبر داشته باشند، باید هنوز بر آن وصیت زهرای مظلوم عمل کنند و این راز همچنان مهر و موم خواهد ماند.

هر که را اسرار حق آموختند/ مهر کردند و دهانش دوختند.

 

گویی، فاطمه (س) نه تنها آن شب ظلمانی فراق خود و علی و نه شب‌های تاریکی و غربت فرزندان خود از امام حسن مجتبی (ع) تا امام حسن عسکری (ع) بلکه اکنون را به خوبی می‌دید و ترجیح داد این اختفا تا ظهور فرزند موعودالسرورش پای بر جای باشد، اما آنچه مهم است این که شیعه، همواره با تأسی به مظلومیت فاطمه (س)، نه به خاطر مصلحت‌سنجی خود بلکه به خاطر مصلحت‌اندیشی جهان اسلام، مظلوم تاریخ بوده است.

 

امروزه نیز وقتی مناره‌های حرم عسکری به یک‌باره با همان انفجار حقد و کینه‌ای که علی و فاطمه را به شهادت رساند، فرو می‌ریزد، باز این رهبر عزیز انقلاب و آیت‌الله سیستانی‌(ومراجع معظم تقلید)وان آن امامان همام را به صبر دعوت می‌کنند. امروز برای شیعه آنچه خطر است، سیطره آمریکا بر منافع و منابع همه مسلمین است،

منبع خبر: بازتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

چه كسي به ابوبكر لقب «صديق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟

چه كسي به ابوبكر لقب «صديق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟

 

سؤال كننده : سوده اميني

 

پاسخ :

 

طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين عليه السلام بوده است ؛ اما  اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي  ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره مي‌كنيم .

 

1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:

 

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .

 

 

سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و  المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،  ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر .

 

 

عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم .

 

محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نويسد :

 

في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين .

 

 

 

 

هيثمي اين روايت را در مجمع الزوائد نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " .

 

 

2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد :

 

عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر .

 

 

المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ... .

 

معاذه دختر عبد الله ‌گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد .

 

 

3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  فرمود :

 

" الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم .

 

مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...

 

 

صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است .

 

اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .

 

جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :

 

وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب .

 

 

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400

 

ولي وقتي به نسخه‌هاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه مي‌كنيم ، اين روايت را در آن نمي‌يابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلم‌هاي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شده‌اند و قصد داشته‌اند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آن‌ها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كرده‌اند .

 

 

اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر

 

 

از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نويسد :

 

عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق».

 

أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است ! .

 

بعد در نقد روايت مي‌نويسد :

 

 هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث .

 

 

الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 .

 

اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفته‌اند : حديث او متروك است .

 

 

و در جاي ديگر مي نويسد :

هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... .

 

 

 الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 .

 

اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است

 

و در جاي سوم مي‌گويد :

 

 هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين .

 

 

الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337 .

 

اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است .

 

 

هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد :

 

رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف .

 

 

مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 .

 

اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است .

 

و متقي هندي بعد از نقل آن مي‌گويد :

 

كر وفيه محمد بن عامر كذّاب

 

كنز العمال ، ج13 ، ص236 .

 

ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است .

 

ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نويسد :

 

وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها .

 

 كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116.

 

 

شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آن‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .

 

 

 

 

ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گويند :

 

هذا باطل ، والمتهم به حسين .

 

ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 .

اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است .

 

 

و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گويد :

 

 

فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم .

 

 

البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 .

 

 

اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست .

 

نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :

 

 

محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نويسند :

 

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .

 

 

 

الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 .

 

ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند  و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است .

 

 

و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نويسد :

 

عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب

 

 البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 .

 

عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند .

 

در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل  كرده‌اند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كرده‌اند .

 

 

موفق باشيد

 

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

توسل به ائمه آیا شرک است؟

 

سوال:

 

با توجه به اين كه خداوند فرموده  فقط مرا بخوانيد  گفتن «يا رسول الله، ياعلي، يا حسين و...» سبب شرك نمي‌شود؟

 

پاسخ:

 

خداوند در يك آيه فرموده است :

ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ . غافر / 60 .مرا بخوانيد تا (دعاى) شما را بپذيرم!

و از طرف ديگر فرموده است :

يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ اتَّقُواْ اللَّهَ وَ ابْتَغُواْ إِلَيْهِ الْوَسِيلَة . المائده / 35 .

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهيزيد ! و وسيله‏اى براى تقرب به او بجوئيد .

 

و نيز از قول برادران حضرت يوسف عليه السلام نقل فرموده كه به حضرت يعقوب فرمودند :

يَا أَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا كُنَّا خَاطِئِينَ .

گفتند: «پدر! از خدا آمرزش گناهان ما را بخواه، كه ما خطاكار بوديم!»

 

و حضرت يعقوب عليه السلام نيز كه پيامبر خدا بود به آن‌ها قول داد كه در آينده نزديك از خداوند براي آن‌ها طلب استغفار خواهد كرد :

قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ . يوسف / 97 و 98 .گفت: «بزودى براى شما از پروردگارم آمرزش مى‏طلبم، كه او آمرزنده و مهربان است!

 

اگر قرار بود كه توسل به غير خدا شرك بود ، حضرت يعقوب كه پيامبر خداوند بود ، نبايد به آن‌ها چنين قولي مي‌داد و بايد آن‌ها را از اين كار شرك‌آلود نهي مي‌كرد . خداوند نيز بعد از نقل اين واقعه نمي‌گويد كه كار آن‌ها شرك بوده است.

 

و باز در آيه خطاب به پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم مي فرمايد :

وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا . النساء / 64 .

و اگر آنان ، هنگامى كه به خود ستم مى‏كردند (و فرمانهاى خدا را زير پا مى‏گذاردند)، به نزد تو مى‏آمدند و از خدا طلب آمرزش مى‏كردند و پيامبر هم براى آنها استغفار مى‏كرد خدا را توبه پذير و مهربان مى‏يافتند .

اين آيه صراحت دارد كه آمدن به سراغ پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم و او را بر در درگاه خدا شفيع قرار دادن ، و وساطت و استغفار آن حضرت براى گنهكاران نه تنها شرك نيست ؛ بلكه سبب پذيرش توبه ، و رحمت الهى نيز مي‌شود.اگر وساطت ، دعا ، استغفار و شفاعت خواستن از پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم شرك بود ، چگونه امكان داشت كه خداوند چنين دستورى را به گنهكاران بدهد !

به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه پيامبران و ائمه عليهم السلام آمرزنده گناه نيستند ؛ بلكه آن‌ها فقط مى‏توانند از خدا طلب آمرزش كنند و از آن‌جايي كه آن‌ها بندگان برگزيده خداوند هستند و در نزد خداوند آبرو دارند ، خداوند شفاعت آنان را مي‌پذيرد و در آمرزنده حقيقي خداوند است .

 

گروه پاسخ به شبهات مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

ََپيامدهاي منفي كشورگشائي‌هاي خلفاي سه گانه

ََپيامدهاي منفي كشورگشائي‌هاي خلفاي سه گانه

 

عده‌اي از متفكران و اسلام شناسان كج انديش و كوتاه نظر برآنند كه فتوحات و كشورگشايي‌هاي خلفاي سه گانه (ابوبكر،عمر و عثمان) در مدت بيست و پنج سال حكومت غاصبانه خدمتي به اسلام و مسلمين بوده و توسعه چشم‌گيري براي اسلام محسوب مي‌گردد كه بعدها در زمان هيچ يك از خلفاي اموي يا عباسي چنين توسعه‌اي تحقق نيافت. ليكن ما معتفديم كه فتوحات نه تنها به نفع اسلام نبود بلكه موجب شد ضربه‌هاي بزرگي به پيكر اسلام وارد شود. از اين رو لازم است با تأمل حوادث تاريخ صدر اسلام را دقيق‌ بررسي كنيم تا روشن شود فتوحات و كشورگشايي‌ها در عصر خلفاي سه گانه چه پيامدهايي به دنبال داشته است.[1]

 

 

 

الف) پيامدهاي فتوحات بر مردمي كه سرزمين‌هايشان فتح مي‌شد.

 

تاريخ اسلام نشان مي دهد كه به دنبال اين فتوحات، از طرف هيئت حاكمه‌اي كه توسط خليفه مشخص مي‌شد هيچگونه اهتمامي در جهت ارشاد، آموزش و پرورش و تربيت صحيح اسلامي مردم صورت نمي‌گرفت تا اعتقاد به اسلام در درون آن‌ها رسوخ كرده و به صورت يك نيروي عقيدتي درآيد كه بتواند روح مغلوبين را با مفاهيم و خصائص اسلامي غنا بخشد و در سازندگي و تكامل انسان‌ها مؤثر گردد. اگر چه در خلال بيست سال، دامنه نفوذ اسلام به طوري گسترش يافت كه سرزمين اسلامي چندين برابر فتوحات پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) گرديد. ليكن اختلاف بين فتوحات پيامبر(صلي الله عليه و آله) و خلفا از زمين تا آسمان بود، چرا كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) در فتوحاتش به اظهار كردن مسلماني و جاري نمودن شهادتين و انجام بعضي از شعائر و ظواهر اسلامي به طور سطحي قناعت نمي‌كرد، بلكه براي مردم آن بلاد معلمين و مربياني اعزام مي‌نمود تا ضمن آموزش كتاب خدا و عقايد صحيح و بيان احكام ديني، آنان را ارشاد و موعظه كنند.

 

اما در فتوحات خلفاي سه گانه هيچ برنامه‌اي براي تعليم و تربيت و هدايت و ارشاد مردم در نظر گرفته نمي‌شد و هيچ نيروي ورزيده‌اي براي تبليغ دين و آموزش احكام به سرزمين‌هاي فتح شده اعزام نمي‌گرديد و به اين امر مهم و حياتي هيچ اهميتي داده نمي‌شد.

 

در اين كشور گشايي‌ها تنها از تسليم شدگان مي‌خواستند به يگانگي خداوند و رسالت پيامبر(صلي الله عليه و آله) شهادت دهند و بعضي از تكاليف و شعائر اسلامي را به صورت ظاهري و صوري بدون اينكه در دل آنان رسوخ كرده باشد، انجام دهند، از اين روست كه مي‌بينم بسياري از مناطقي كه توسط مسلمانان فتح مي‌شد پس از مدت زمان اندكي به كفر و عصيان برمي‌گشتند.

 

پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) از سوي خدا مأمور بود كه از مردم زمانه خويش هم اسلام را بخواهد هم ايمان را اما خلفا و فاتحان اسلامي از مردم فقط ظاهر مسلماني را مي‌خواستند و بس، و ما اين سهل انگاري غير قابل اغماض را در ميان قريش و ديگران به وضوح مي‌بينيم، حتي بيشتر صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز همين روش را در پيش گرفتند. چنانچه موسي بن يسار مي‌گويند: اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بيابانگرد‌هاي خشني بودند ما ايرانيان كه آمديم، دين اسلام را خالص گردانديم.

 

بدين ترتيب مردمي كه سرزمينشان پس از رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فتح مي‌شد بر همان آداب و رسوم و مفاهيم جاهلي كه بر حركات و سكنات آنها حاكم بود و نيز روابط و مناسبات اجتماعي خود به طور عام باقي مي‌ماندند و اسلام نه در جانشان نفوذ مي‌كرد نه در ضميرشان ريشه مي‌دواند تا چه رسد به ا ينكه اسلام بر آنان حكمفرما باشد يا محرك آنان در امور ديني و معنوي گردد.

 

چنانكه در متون تاريخي بررسي مي‌كنيم آثار و عواقب دراز مدت اين پديده جاهلانه (كشورگشايي‌هاي خلفا) بسيار تأسف آور و به طور كامل به زيان اسلام بود؛ زيرا آنان كه از اين فتوحات بهره‌ برداري مي‌كردند و از اسلام جز اسمي و از دين جز رسمي سراغ نداشتند تمامي آداب و رسوم جاهلي و انحرافات و طمع ورزي‌هاي شخصي و كارهاي غير انساني ار در لباس اسلام و تحت نام دين به مردم القاء مي‌كردند و زير سايبان امن دين تمام فساد‌ها و ناهنجاري‌ها را به نام دين و با مجوزي كه خود از دين صادر مي‌كردند به مردم تحميل مي‌نمودند.

 

مؤيد مطلب اين كه اسلام ناب در نفوس بسياري از حاكمان و اعوان و انصارشان كه به خاطر مصاحبت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و رؤيت آن حضرت، در ميان توده مردم مكان و منزلتي داشتند هيچ گاه رسوخ نكرده بود و بر انحرافات ، و آداب و رسوم جاهليت باقي بودند و از مقام و موقعيت خود در راه تثبيت آن از هيچ كوششي دست برنداشتند، حتي از راه جعل حديث و نسبت دادن آن به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) خود و اعمال ناپسند و جاهلانه خود را موجه جلوه مي‌دادند.

 

خلاصه اينكه: گسترش اسلام و نشر تعاليم عالي آن، به هيچ وجه مورد اهتمام و كوشش آنان نبود. هر گاه اسلام مردم ظاهري و بدون بُعد عقيدتي و عاري از هر گونه اصول قواعد علمي و فرهنگي باشد اين اسلام به تدريج متلاشي خواهد شد و در حركات و مواضع انساني هيچ اثري نخواهد داشت و بدتر از آن اين كه مردم به چنين اسلامي عادت مي‌كنند و اسلام به صورتي در نظرشان جلوه خواهد كرد كه هيچ منافاتي با انواع انحرافات و جنايات غير انساني نداشته باشد. مصيبت بزرگي كه از اين فتوحات دامنگير اسلام شد اول اين بود كه تمام اعمال و رفتار ناشايست حكام و فرماندهان به ظاهر مسلمان به حساب دين اسلام و آئين پيامبر گذاشته مي‌شد و دوم اينكه هدايت اين مردم به سوي اسلام اصيل در دراز مدت كاري مشكل و طاقت فرسا بود. در حالي كه خلفا مي‌توانستند با تأسي به رسول خدا و پيروي از روش آن حضرت جلوي بسياري از اين مصائب و مشكلات را بگيرند و علاج واقعه را قبل از وقوع بنمايند.

 

از سوي ديگر چنين جامعه‌اي از امنيت و مصونيت كافي برخوردار نخواهد بود كه آنرا از گزند حوادث و دستبرد اشرار و بيگانگان حفظ كند و براي مردم هيچ گونه التزام و تعهدي براي رعايت حقوق ديگران و برقراري عدالت و انصاف در جامعه وجود نداشت. با مراجعه به تاريخ و تفحص دقيق متون تاريخي به اين نكته مهم پي مي‌بريم كه اثرات مضر و زيان بار غصب خلافت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و فتوحات خلفاي سه گانه تا زمان‌هاي طولاني باقي ماند و در وقايع مهم تاريخي انعكا‌س‌هاي وسيعي از آن ديده مي‌شد مثلا در جنگ صفين اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) به عدي بن حاتم فرمود: ... واي بر تو، عموم كساني كه امروز با من هستند، بر من عصيان مي‌ورزند و نافرماني من مي‌كنند. اما معاويه در ميان كساني است كه از او اطاعت مي‌كنند و فرمانش را مي‌برند.

 

به گواهي تاريخ مردم در مورد اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) اكراه داشتند و در دل شك و ترديد، دل به دنيا بسته بودند، افراد مخلص در ميانشان كم بود. مردم بصره با او مخالف بودند و كينه‌اش را به دل داشتند اكثر كوفيان و قرّاء  آن در مقابل او قرار مي‌گرفتند و مردم شام و اكثر قريش هم از حضرت دل خوشي نداشتند.

 

از طرفي در آن زمان رفتار حكام با مردم عموما اسلامي نبود نگاهي گذرا به چگونگي تعامل آنان با مردم براي ترسيم سيماي آن كافي است.

 

اهالي آفريقا نسبت به ساير ممالك بسيار مطيع و آرام و فرمانبردار بودند تا زمان هشام بن عبدالملك كه در آن زمان اعيان و مبلغين عراقي در آفريقا رخنه كردند. آنها با مشورت و تبليغ عراقيان دست به عصيان زدند و پراكنده شدند كه تا به امروز باقي مانده‌اند.

 

آنها چنين مي‌گفتند: به سبب جرم و جنايت عمال هرگز با اولياء امور خود مخالفت نمي‌كنيم. مبلغين عراقي به آنها گفتند اين عمال و حكام تبه‌كار به امر و اراده پيشوايان منصوب مي‌شوند و آنها مقصر و مسئول هستند. اهالي افريقا گفتند بايد آنها را امتحان كنيم.

 

عده‌اي حدود بيست و پنج نفر مرد به نمايندگي مردم آفريقا نزد هشام رفتند اما به آنها اجازه ملاقات ندادند ناگزير بر يكي از بزرگان دربار وارد شدئد و به او گفتند كه به اميرالمؤمنين بگو: امير ما با لشگري كه از ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ مي‌رود چون غنايم به دست مي‌آورد ما را محروم كرده، آنها را منحصر به لشكر خود مي‌كند و آنگاه مي‌گويد: شما در اين محروميت بيشتر ثواب مي‌بريد. و چون بخواهيم يك شهر يا قلعه را فتح كنيم او ما را بر سايرين مقدم مي‌دارد كه سپر لشگر او شويم، آنگاه مي‌گويد: اجر و ثواب شما در اين جانفشاني بيشتر است. از اين گذشته لشگريان شكم گوسفندان را زنده زنده مي‌شكافند و بره‌ها را از شكم آنها بيرون آورده، پوست مي‌كنند و مي‌گويند: از اين پوست براي خليفه پوستين تهيه مي‌كنيم. براي يك پوست هزار ميش را مي‌كشند و ما اين كارها را تحمل كرديم آنها هر دوشيزه زيبا را از ميان ما مي‌ربايند؛ ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده گفتيم ما چنين كاري در كتاب خدا و سنت رسول الله نديده‌ايم، ما هم مسلمانيم. اكنون آمده‌ايم بدانيم آيا اين كارها به امر  و دستور خليفه انجام مي‌گيرد يا نه؟ آنها مدتي در آنجا بدون نتيجه اقامت كردند تا آنكه زاد و راحله آنها تمام شد و نااميد شدند. آنگاه صورتي از اسامي خود را نوشته، به وزرا دادند و گفتند: اگر خليفه راجع به ما پرسيد خبر دهيد كه ما از آفريقا آمديم و نااميد برگشتيم.

 

آنگاه سوي آفريقا رهسپار شدند. اول كاري كه كردند عامل خليفه را كشتند و پرچم تمرد و عصيان را برافراشتند و بر آفريقا مستولي شدند خبر شورش به خليفه رسيد وضع و حال نمايندگان را پرسيد. اسامي رابه او دادند، دانست كه اين عده همان كساني هستند كه بر ضد او قيام كردند.

 

امثال اين مطلب آنقدر زياد است كه مجال تتبع و استقصاي آن نيست. به همين خاطر بود كه مقاومت مردم در سرزمين‌هاي فتح شده شديدتر شد و بسياري از آنان پيمان شكستند به نحوي كه مسلمين مجبور شدند بسياري از مناطق را بيش از يك بار فتح كنند.

 

 

 

ب) آثار فتوحات بر فاتحان

روش‌هايي همچون برتري بخشيدن عرب بر عجم، تبعيض در سهميه بندي بيت المال، حبس بزرگان و صحابه در مدينه، سپردن پست‌هاي مهم و كليدي به گروه‌هاي خاص كه از هيچ گونه معيار و مقرراتي پيروي نمي‌كردند و فقط نسبت‌ها و قرابت‌ها و قريشي بودن در نظر گرفته مي‌شد.

 

همين سياست‌ها و روش‌ها بود كه از ملت اسلام، ملتي مغرور و خودپسند و طبقه‌اي ثروتمند به وجود آورد و مال و ثروت سرمست و مغرورشان ساخته بود و هيچ چيز و هيچ كس مانع از هوسراني‌ها و ثروت اندوزيهايشان نمي‌شد. اكثر اين طبقه از فرزندان و خويشان هيئت حاكمه و چاپلوسان و دغلبازان بودند.

 

هر جنايتي كه متوجه امت اسلامي شد از سوي اين طبقه بود و توسط همين‌ها بود كه اسلام به مرحله هلاكت و نابودي نزديك شد.

 

فاتحان فرد را ملاك مي‌دانستند و به امت و جامعه اسلامي هيچ بهايي نمي‌دادند و شديداً به تقويت و تثبيت سلطنت و حكومت خود همت مي‌گماردند و با پول و رشوه و وعده پست و مقام، انصار را در اطراف خود جمع مي‌كردند. در مواردي هم كه پول و رشوه و مقام كارساز نبود متوسل به خشونت، تبعيد، قتل و كشتار مي‌شدند.

 

اينان به گسترش نفوذ و حكومت خود به اين اعتبار كه در درجه اول، ملك شخصي و قبليه‌اي آنان است، ادامه مي‌دادند.

 

اگر ابوبكر و عمر نمي‌دانستند خليفه‌اند يا پادشاه، معاويه پسر ابوسفيان خود را علنا پادشاه ناميد. عده‌اي ديگر هم خود را پادشاه مي‌دانستند، حتي عمر هم در بعضي از مناسبت‌ها خود را پادشاه مي‌خواند.

 

معاويه و امويان و بسياري از مردم خلفاء سه گانه را ملوك قيصري مي‌دانستند و در نظرشان اسلام و مسلماني تنها شعاري بود كه در خدمت اين پادشاهي قرار داشت و به تقويت آن كمك مي‌كرد. پس استفاده كنندگان اصلي فتوحات خصوصا در دراز مدت همين قشرهاي خاص بودند چنانكه در روزگار خلفاي سه گانه ثروت اين گروه به ارقام نجومي رسيده بود كه متون تاريخي اين مطلب را تأييد مي‌كند. مي‌بينيم كسي كه گفته مي‌شود زاهدترين مردم بوده، يعني عمر بن خطاب، درباره‌اش گفته‌اند: وقتي از دنيا رفت مالي از خود به جاي نگذاشت و از بيت المال ارتزاق مي‌كرد و بر خود بسيار سخت مي‌گرفت. مهريه يكي از همسرانش را چهل هزار درهم قرار داد، و به يكي از دامادهايش كه از مكه بر او وارد شده بود، ده هزار درهم از مال خود هديه داد و حتي مي‌گويند: يكي از فرزندان عمر، سهم الارث خود را به مبلغ صد هزار درهم به عبدالله بن عمر فروخت.

 

مؤيد اين مطلب گفته قاضي ابو يوسف يكي از شاگردان ابوحنيفه است كه مي‌گويد: عمر چهار هزار اسب نشان دار در راه خدا داشت چنانكه به نظر مي‌رسد اين اسب‌ها از آن خود عمر بوده، و ا ينها همه در زماني بوده كه بسياري از مردم در سخت‌ترين شرايطي كه يك انسان مي‌تواند زندگي كند روزگار مي‌گذراندند، بسياري از آنان تنها لباسشان دو تكه پارچه بوده كه عورتين شان را مي‌پوشاندند.

 

با مطالعه صفحات سياه تاريخ مي‌توان شواهد و ادله فراواني را مبني بر اهتمام شديد حكام و دار و دسته آنها در جمع آوري بيت المال و ثروت و رسيدن به غنيمت به حق يا به نا حق، گردآوري ‌نمود. بيشتر مصيبت‌ها و بدبختي‌هاي مردم از زماني آغاز شد كه خليفه دوم با آزار و اذيت شروع به جمع آوري خراج نمود. چنانكه در تاريخ هم آمده اين گروه از اهل ذمه مسلمان شده نيز خراج مي‌گرفتند و دليل مي‌آوردند: خراج در حقيقت به منزله ماليات سرانه بندگان است و اسلام آوردن بنده، ماليات را از وي ساقط نمي‌كند.

 

همچنين عمر بن خطاب تلاش مي‌كرد تا از مردي كه اسلام آورده بود جزيه بگيرد. داستان چند برابر كردن خراج نصاراي تغلب توسط عمر بن خطاب نيز معروف و مشهور است و نيازي به بيان ندارد.

 

آري! اين فتوحات براي پر كردن جيب جنگجويان و احيانا تقويت بنيه نظامي آنان براي پيروزي بر خصم بود و جنگ براي به دست آوردن مال و غنيمت، صفت مشخصه اين فتوحات بود.

 

چنانكه مي‌بينيم در بعضي از معركه‌ها و جنگ‌هاي به اصطلاح مسلمانان، طرف مقابل اسلام آوردن خويش را اعلام مي‌كرد، اما چون فاتحين بر اموال و زنانشان طمع داشتند به اسلام آنان اهميتي نمي‌دادند و حتي آنانرا دروغگو مي‌پنداشتند و بر انان حمله مي‌كردند.

 

جالب است بدانيم ابن ابي الحديد معتزلي اسلام آوردن و مسلماني مسلمانان صدر اسلام را چنين توصيف مي‌كند: گروهي از آنان به پيروي از سران قبائل خود اسلام آوردند و گروهي به طمع در غنائم، عده‌اي از ترس شمشير مسلمان شدند و گروهي هم بنابر غيرت و تعصب قومي و براي پيروز شدن بر ديگر قبايل، عده‌اي هم اسلام را پذيرفتند چونكه با دشمنان و مخالفين اسلام، عداوت و دشمني داشتند.

 

 

 

خطري جديد

از همه اين‌ها گذشته طبيعي بود كه زندگي همراه با عيش و نوش هيئت حاكمه و اطرافيان آنان و نيز كامجويي‌ از زنان زيبا و كنيزكان دلفريب موجب گرديد تا بذر رفاه طلبي و سلامت خواهي و تن پروري در دل‌ها افشانده شود و موجب شود تا ديگران نيز خود را به خطر انداخته و در راه كسب امتيازات بيشتر و حفظ آن تلاش كنند و حتي قرباني شوند.

 

از سوي ديگر همين كنيزكان و زناني كه مسلمان نشده بودند و يا هنوز اسلام در جان و دل آنان رسوخ نكرده بود، در جامعه اسلامي مسئوليت تربيت و پرورش نوزادان مسلمان را بر عهده گرفتند. چرا كه اين كودكان يا فرزندان خود كنيزكان بودند و يا فرزند مادران آزاده از اين رو مي‌بينيم بسياري از اشراف و فرماندهان از مادراني به دنيا آمده‌اند كه نصراني بودند. كه مي‌توان موارد زيادي را در تاريخ پيدا كرد.[2]

 

به هر حال تربيت و پرورش نوزادان توسط اين كنيزكان، باعث كاهش ميزان تقيدات ديني و التزام اين كودكان به عقايد كفرآميز و مخالف دين مي‌شد چنانكه در تاريخ مي‌بينيم اين كودكان در ساليان دور، از سرسخت‌ترين دشمنان اهل بيت شدند و به دست ناپاكشان خون اهل بيت پيامبر(عليهم‌السلام) ريخته مي‌شد.[3]

 

طبيعتا اين يكي از خطرات جديدي بود كه رهاورد و محصول فتوحات بي حد و حصر خلفا محسوب مي‌شد. از اين روست كه مي‌بينيم امامان بزرگوار شيعه مي‌كوشيدند تا بردگان و كنيزكان را با تعليمات اسلامي شايسته‌اي تربيت كنند و آنان را در راه خدا آزاد سازند.

 

 

 

متفرق ساختن معترضان

بهتر است بدانيد، از فتوحات اسلامي در جهت دور ساختن معترضين و نيز كساني كه از اعمال و دخل و تصرفات نا بجاي حكام و اطرافيان آنان ناراضي بودند و صداي اعتراض خود را بلند مي‌كردند، استفاده مي‌نمودند. مثلا زماني‌كه خشم و تنفر عمومي از عثمان به اوج خود رسيد و اوضاع وخيم گرديد، مشاوران و كارگزاران خود را خواست و براي رويارويي و مقابله با تنفر و انزجار عمومي و خواسته‌هاي مردم كه مي‌گفتند: بايد عثمان عمال خود را عوض كند و افراد بهتري را به جاي آنان قرار دهد، با آنان به مشورت پرداخت و نظر آنان را جويا شد. عبدالله بن عامر كه يكي از مشاوران عثمان بود گفت:

 

رأي من اين است كه به آنان دستور جهاد دهي تا بدين طريق مشغول بوده و كاري به كار تو نداشته باشند و آنان را در جنگ‌هاي زيادي شركت بده تا در برابرت نرم و رام شوند و همه به خود پرداخته و انديشه‌اي جز زخم پشت اسبهايشان و شپش پوستين‌هاي خود نداشته باشند.

 

بعد از آن، عثمان بر معترضين سخت گرفت و دستور اعزام آنان را به سپاه داد و نيز مقرري آنان را لغو كرد تا اينكه مطيع او شوند و به او نياز پيدا كنند.

 

آخرين سوال

با توجه به مطالبي كه گفته شد روشن مي‌شود كه چرا اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) حتي در زمان خلافت خود، قدمي در جهت اين فتوحات گسترده بلاد اسلامي برنداشت، بلكه سعي در تثبيت اصول عقايد و ارزشهاي والا و اصيل اسلامي و نشر مكتب ناب محمدي(صلي الله عليه و آله) و دادن خط مشي صحيح به امت و متصديان اداره امور مملكت داشت، و در زمينه افكار و انديشه‌ها، برخوردها موضع‌گيري‌ها، تربيت و تزكيه نفس، مردم را راهنمايي و هدايت مي‌فرمود.

 

چنانكه خود آن حضرت مي‌فرمايد: «پرچم ايمان را در ميان شما نصب نمودم (تا گمراه نشويد) و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم‌».

 

اما آخرين شبهه‌اي كه درباره فتوحات خلفاي سه گانه باقي مي‌ماند اين است كه بعضي نقل كرده‌اند: امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) در اين فتوحات يا به طور مشخص در فتح گرگان و آفريقا حضور داشته‌اند و در لشگر خلفاء شمشير مي‌زدند.

 

در پاسخ آنان بايد گفت بسياري از كتب تاريخي كه اسامي شخصيت‌هاي شركت كننده در فتح آفريقا را ذكر كرده‌اند، نامي از امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) نبرده‌اند، در صورتي كه حسنين(عليهماالسلام) از شخصيت‌هايي بودند كه ذكرشان براي سياست‌مداران و حكام زمانه اهميت بسياري داشت. اين مطلب (نبودن اسم اين دو بزرگوار در زمره فاتحان) به ما مي‌فهماند كه نبايد جاهلانه و با چشم بسته و بدون تحقيق در تاريخ بر شركت حسنين، در فتوحات خلفاء صحه بگذاريم و اين مطلب  را توجيه كنيم.

 

همچنين براي عدم شركت حسنين در فتوحات خلفا مؤيداتي نيز وجود دارد كه به عنوان مثال به يكي از آنها اشاره مي‌كنيم: آن گونه كه در تاريخ آورده‌اند اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) دو فرزندش را از شركت در معركه‌هاي جنگ صفين منع مي‌كردند. در يكي از روزها اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) متوجه شد كه فرزندش امام حسن(عليه‌السلام) خود را آماده شركت در كارزار كرده، بلافاصله فرمود: جلوي اين پسر را بگيريد كه من از آمدن اين دو به ميدان كارزار دريغ دارم، مبادا به خاطر آمدن اين دو به ميدان نسل رسول خدا قطع شود.

 

اين واقعه در زماني بود كه حضرت اولاد زيادي داشت و خود خليفه پيامبر بود، بدين ترتيب چگونه ممكن است اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) اجازه دهند كه اين دو ريحانه پيامبر(صلي الله عليه و آله) همراه يك فرمانده اموي يا غير اموي از مدينه خارج شوند، آنهم در زماني كه يا فرزندي نداشتند و يا تعداد فرزندانشان بسيار اندك بود.

 

 --------------------------------------------------------------------------------

 

[1] - مقاله حاضر خلاصه‌اي از نظرات سيد جعفر مرتضي عاملي در كتاب: تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن(عليه‌السلام): ص 155-166 مي‌باشد.

 

[2] - حارث بن ابي ربيعه ـ خالد قسري ـ عبيده سلمي ـ حنظلة بن صفوان ـ عبدالله بن وليد بن عبدالملك.

 

[3] - براي مثال معلم فرزندان سعد بن ابي وقاص نصراني بود كه در سال 61 هجري عمر سعد اين پرورش يافته مكتب نصرانيت امام حسين(عليه‌السلام) را به شهادت رسانيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

از فدک چه می‏دانیم؟

 

از فدک چه می‏دانیم؟

 

علیرضا جعفری

 

فدک دهکده‏ای است که در فاصله حدود 140 کیلومتری مدینه قرار داشت. قسمتی از آن باغستانهای خرما با چشمه‏ای زاینده و بقیه زمینهای حاصلخیز بود (1) و مجموع عایداتش در سال گاه به 70 هزار دینار طلا نقل شده است.

 

فدک در چه منطقه‏ای واقع است؟

چگونه از آن رسول خدا(ص) شد؟

از چه زمانی در اختیار حضرت زهرا(س) قرار گرفت؟

از چه راهی به ملکیت وی در آمد؟

حضرت زهرا(س) در آمد فدک را چگونه مصرف می‏کرد؟

چرا فاطمه زهرا(س) نسبت‏به غصب فدک دادخواهی کرد؟

آیا فدک رمزی از یک انقلاب بود؟

چرا حکومت، فدک را غصب کرد؟

موضعگیری اهل‏بیت: در قبال غصب فدک چه بود؟

و بالاخره; آیا خلفا فدک را به فرزندان فاطمه(س) برگرداندند؟

 

 

فدک دهکده‏ای است که در فاصله حدود 140 کیلومتری مدینه قرار داشت. قسمتی از آن باغستانهای خرما با چشمه‏ای زاینده و بقیه زمینهای حاصلخیز بود (1) و مجموع عایداتش در سال گاه به 70 هزار دینار طلا نقل شده است.

 

پس از پیروزی مسلمین در منطقه خیبر، یهودیان ساکن قلعه خیبر اموال خود را وانهاده، به طرف شام کوچ کردند. یهودیان فدک که سراسیمه و هراسان شده بودند (2) ، با پیامبر اکرم(ص) قرارداد بستند که نصف اراضی و باغستانهای فدک را به حضرت واگذار کنند به این شرط که حق کشت و کار و برداشت در تمام اراضی با مباشرت ایشان باشد و آنها نیمی از کل محصول یا قیمت آن را به حضرت بپردازند و هرگاه رسول خدا(ص) صلاح دانست، آنها به کلی از منطقه کوچ کنند و پیامبر معادل املاک آنها در همه جا که بخواهد، به ایشان ملک دیگری بدهد.

 

 پس از این قرارداد آیه‏ای از سوره حشر نازل گشت که:

 «شما در آنچه خداوند از ایشان [یهود بنی‏نضیر] به صورت فی‏ء [غنیمت] نصیب پیامبرش کرد، نه اسبهایتان را به تاخت درآورید و نه شتران را; بلکه خداوند پیامبرانش را در مقابل هر کس که بخواهد، پیروز می‏کند; زیرا خدا بر هر کاری تواناست.» (3)

 

 

در ذیل این آیه در تفسیر مجمع‏البیان می‏خوانیم: شما مسلمین همراه رسول‏خدا(ص) ... سوار بر اسب و شتر به سوی آنها نتاختید; بلکه در نزدیکی مدینه بود و پیاده به آنجا رفتید ... و خداوند به مسلمین به خاطر ترس و هراسی که در دل آنها [یهود] انداخت، پیروزی عطا کرد و اموال آنها را به طور خالصه در اختیار پیامبر قرار داد تا با آن هر چه می‏خواهد بکند.

 

 

البته طبق گفته سمهودی، تمامی فدک، ملک شخصی یهودی به نام مخیریق بود که وی شخصا به پیامبر بخشید و در جنگ احد کشته شد و برخی معتقدند که به مرگ طبیعی از دنیا رفته اما پیش از مرگ وصیت نموده که پیامبر اسلام مختار است هر گونه که خواست در فدک تصرف نماید. (4)

 

 

در هر صورت، چه مخیریق صلح کرده و فدک را به پیامبر(ص) بخشیده باشد و چه خمس غنائم خیبر باشد و چه بخشش یهود بنی‏نضیر، به هر ترتیب جزو املاک خاص رسول خدا(ص) درآمده بود،

تا آنکه آیه وآت ذا القربی حقه (5) [حق نزدیکان را ادا نما]

 نازل شد.

 

 

شیخ طبرسی با سلسله اسنادش حدیثی را از ابوسعید خدری اینگونه نقل کرده است: وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا(ص) فدک را به حضرت فاطمه(س) بخشید. (6)

 

 

مرحوم علامه بحرانی نیز در ذیل آیه ضمن نقل چند روایت از کتب معتبر به این نکته که حضرت رسول خدا(ص) در زمان حیات خویش و پس از نزول آیه فوق فدک را به زهرای اطهر علیها السلام بخشید، تصریح کرده است. روایت اول از امام کاظم(ع)، روایت دوم از امام رضا علیه السلام ، روایت پنجم تا هشتم از امام صادق(ع) و روایت نهم از عطیه عوفی می‏باشد. (7)

 

 

شیخ ذبیح‏الله محلاتی صاحب ریاحین الشریعه نیز ذیل آیه می‏نویسد:

 

 چون جبرئیل این خبر را بیاورد که حق خویشان را بده، رسول خدا(ص) فرمود: این خویشان کیانند؟ جبرئیل عرض کرد: دخترت فاطمه زهراست. حوائط [باغهای] فدک [یعنی تمامی آن ] را به فاطمه تفویض بنما و حق خود را به او واگذار، چه خداوند متعال حق خویش را نیز به فاطمه واگذار فرموده. رسول خدا(ص) فاطمه را طلبید و آیه مذکور را بر او قرائت فرمود و اموالی که از فدک بهره رسول خدا(ص) شده بود، همه را به فاطمه(س) تسلیم داد و باغ‏های فدک را تفویض فاطمه(س) فرمود.

 

 

آن مخدره عرض کرد: یا رسول الله آنچه به فرمان خدا بهره من شده است، همه را به شما واگذار کردم.

 

 

رسول خدا(ص) فرمود: ای نور دیده این جمله [تمامی این فدک] مخصوص تو است، آن را برای خود و فرزندان خود نگاه دار و دانسته باش که بعد از من با تو از در دشمنی و عناد بیرون شوند و حیلها بسازند و خصومتها بیاغازند تا فدک را از دست تو بیرون کنند.

 

 

آنگاه رسول خدا(ص) فرمان کرد تا بزرگان اقوام و معارف اصحاب حاضر شدند و در حضور ایشان حوائط فدک را با هر ملک و مال که از آن اراضی ماخوذ داشته بود، به تسلیم فاطمه(س) مقرر فرمود، سپس وثیقه‏ای نگاشت که فدک با تمامت منافع آن مختص فاطمه(س) و فرزندان او حسن(ع) و حسین(ع) است. این وقت فاطمه(س) دست تصرف فرا داشت و آن اموال و اثقال که تعلق به او داشت، بر مسلمانان پخش کرد و هر سال به اندازه قوت خویش از فدک ماخوذ می‏داشت و آنچه فاضل بود، بر مسلمانان قسمت می‏فرمود و کارگزاران آن مخدره ضبط فدک می‏نمودند تا رسول خدا(ص) رحلت نمود. (8)

 

آری با ارتحال جانسوز پدر، دیری نپایید که عمال حضرت زهرا(س) توسط خلیفه اخراج شدند و فدک مانند خلافت‏به چنگ دشمنان اهل بیت: افتاد و البته حضرت فاطمه ساکت ننشست و دادخواهی نمود. وی می‏دانست‏خلیفه می‏خواهد با غصب

فدک منبع مالی بزرگ و فراوانی برای تثبیت‏خلافتش فراهم کند، مردم را بخرد و مخالفان خویش را از صحنه بدر کند.

می‏خواست‏یاران علی را که به نقل مرحوم سید شرف‏الدین حدود 270 تن بودند ازدور حضرت بپراکند تا هیچگاه فکر مقابله و انقلاب بر علیه حکومت را در سر نپرورانند. یکی دیگر از انگیزه‏های غاصبین این بود که می‏دیدند اگر فدک در دست اهل بیت‏باقی باشد و احسان و بخشش اهل بیت: را ببینید، کم کم این سؤال در ذهن مردم شکل می‏گیرد که چرا خلافت‏به دست اینان نیست؟

 

 

آری اگر فاطمه(س) رفت و حق خویش را مطالبه کرد، برای مقابله با برداشت‏های باطل و نادرست غاصبین خلافت‏بود و می‏دانست امروز با جعل احادیث‏ساختگی و اجتهاد مدرن و تبلیغات دروغین فدک را حق خویش می‏دانند و فردا نیز اصل اسلام را زیر سؤال برده، به اهداف خود با اسم اسلام تحقق می‏بخشند.

 

 

از طرف دیگر منافقان و مخالفان اهل بیت: می‏دیدند اگر امروز فدک را به زهرا(س) برگردانند، فردا مجبور می‏شوند خلافت را بازپس دهند. ابن ابی‏الحدید در این باره می‏نویسد: از استاد مدرسه غربی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه(س) راست نمی‏گفت:

 

گفت: آری.

 

 

پرسیدم: اگر چنین بود، چرا فدک را به او پس ندادند؟

 

 

لبخندی بر لب استاد نشست و گفت: اگر آن روز فدک را بدو می‏داد، فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا می‏کرد و او هم نمی‏توانست‏سخن وی را نپذیرد; چون قبول کرده بود که هر چه دختر رسول خدا(ص) می‏گوید، راست است. (9)

 

 

آری به قول شهید آیة‏الله سید محمد باقر صدر; «فدک رمزی بود که در دل خود معنای بزرگی در برداشت‏» و آن انقلابی وسیع و فراگیر بود که ریشه ظلم و ستم را می‏خشکانید و برای یاوران حق و حقیقت پشتوانه‏ای عظیم محسوب می‏گشت.

 

 

نزاع و دعوا بر سر چند نخل خرما و قطعه‏ای زمین نبود، زهرا(س) و علی(ع) کسانی نبودند که به مال دنیا چشم دوخته باشند. آنها حتی لقمه غذای خود را - طبق تصریح قرآن کریم (10) - در هنگام افطار، آن هم سه روز پی در پی به مسکین و یتیم و اسیر تقدیم کردند. و فاطمه همان بانویی بود که در شب عروسی لباس باارزش خویش را به زن محرومی هدیه داد، حال چگونه می‏توان باور کرد که او خواهان دنیا باشد؟!

 

 

هرگز! او می‏خواست‏با درآمد فدک به فقرا رسیدگی کند، همچنان که این کار را در 4 سال سرپرستی بر فدک انجام داد. او می‏خواست‏با آن اموال همچون مادرش خدیجه اسلام را به رهبری علی(ع) تقویت نماید.

 

 

خطبه فدکیه آن حضرت را خوانده‏اید؟ در آن خطبه تاریخی که در مسجد پیامبر(ص)، در حضور خلیفه و مردم - از پشت پرده - پس از حمد و ثنای خدای سبحان و تجلیل از دین و قرآن، مردم را به یادآوری زحمات شبانه‏روزی پدرش محمد(ص) و شویش علی(ع) فرا می‏خواند و سعی کرد تا مردم حق را بشناسند و دنبال آن روان گردند و دست از سیاست‏بازان از خدا بی‏خبر بشویند، آری فدک رمزی بود که پشت آن خلافت علی(ع) نهفته بود.

 

 

خلیفه نیز این را به خوبی فهمیده بود. لذا پس از خارج شدن حضرت از مسجد، رو به مردم کرد و طی سخنانی عوام فریبانه گناه را به گردن علی(ع) انداخت و گفت اوست که زهرا(س) را تحریک کرده [تا خلافت مرا مخدوش سازد.]

 

 

فاطمه زهرا همین محور بیان حقایق و ترغیب به اطاعت از علی(ع)، در بستر بیماری با زنان مهاجر و انصار بیان می‏کند: ... از مردان شما بیزارم ... وای بر آنها چرا اجازه ندادند تا حق در جایگاه خویش قرار گیرد؟! و خلافت‏بر پایه‏های نبوت راست آید؟! ... بخدا سوگند اگر جلو می‏آمدند و علی(ع) را برای کاری که پیامبر(ص) بر عهده‏اش نهاده بود [خلافت] کمک می‏کردند، ... آنها را به راه راست هدایت می‏کرد ... و درهای رحمت و برکت الهی از آسمان و زمین بر روی ایشان گشوده می‏گشت ... (11)

 

 

بنابراین هدف زهرای مبارز علیها السلام برای همگان روشن بود و به همین خاطر دشمن با هدف قرار دادن کانون خطر، نواختن سیلی محکم بر چهره ملکوتی وی، ضربات شدید بر پشت و پهلو و زدن دست و پا با تازیانه، آتش زدن در خانه‏ای که جبرئیل بی‏اجازه وارد نمی‏شد و مجروح کردن سینه مقدس آن مظلومه با ضربه میخ بلند و آهنی بخشی از عقده‏هایش را خالی کرد.

 

 

سینه‏ای کز معرفت گنجینه اسرار بود         کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود؟

 

 

فدک در تاریخ

 

در طول تاریخ، فدک دست‏به دست در میان خلفا می‏گشت. گاه برخی از خلفای اموی یا عباسی آن را به فرزندان زهرا(س) بازگرداندند; ولی دوباره خلیفه بعدی بازمی‏ستاند; اما هیچگاه ائمه اطهار: پس از غصب فدک حاضر نشدند آن را تحویل بگیرند، چرا که خلفا می‏خواستند با این کار صحه بر خلافت‏خویش نهند، و اگر آنها واقعا به اهل بیت عقیده داشتند، می‏بایستی قبل از پس دادن فدک، خلافت را برمی‏گرداندند; لذا وقتی هارون از امام کاظم(ع) تقاضا کرد که فدک را پس گیرید، حضرت ابتدا امتناع ورزید، اما آنگاه با اصرار خلیفه روبرو شد. حضرت فرمود: باشد، اما من با حدودش می‏خواهم. هارون می‏گوید: حدودش کدام است؟ حضرت می‏فرماید: اگر حدودش را بگویم تو آن را پس نخواهی داد.

 

- به حق جدت سوگند که پس می‏دهم.

 

حضرت فرمود: حد اول: عدن، حد دوم: سمرقند، حد سوم: افریقا و چهارم: سیف البحر ... و ارمنستان.

 

 

پس از بیان هر یک از حدود که حضرت می‏فرمود، رنگ هارون می‏پرید و حالش متغیر می‏گشت.

 

 

وقتی سخن امام پایان پذیرفت، هارون گفت: چیزی برای ما باقی نگذاشتی ... حضرت فرمود: گفتم که اگر حدودش را بگویم، پس نخواهی داد.

 

از همین جا بود که هارون برای شهید کردن امام مصمم شد. (12)

 

 

در زمینه فدک از سوی محققان عالی مقام کتب سودمند و مفیدی به جهان اسلام تقدیم گشته است که از آن میان به 2 کتاب سودمند اشاره می‏کنیم:

 

 

1 - کتاب «فدک فی التاریخ‏» تالیف شهید آیة‏الله سید محمد باقر صدر کتاب به زبان عربی است و دو بار; اولین بار با نام «فدک در تاریخ‏» توسط محمود عابدی و بار دوم با نام «نقش سیاسی و تاریخی فدک‏» توسط علی اکبر حسنی ترجمه شده است.

 

 

2 - کتاب «فدک نحلة النبی‏6» تالیف مرحوم آیة‏الله سید محمد حسن قزوینی که سید احمد علم الهدی آن را به فارسی برگردانده است و ترجمه گردیده است، دکتر عبدالفتاح عبدالمقصود نیز مقدمه‏ای برای آن نگاشته است.

 

 

پی‏نوشتها:

1- معجم البلدان، (ف. د. ک)

2- این نکته را محمد بن اسحاق صاحب مغازی و دیگران نقل کرده‏اند. (به اعیان الشیعه، ج‏1، ص‏314، چاپ دارالتعارف - بیروت، مراجعه شود.)

3- سوره حشر، آیه‏6.

4- وفاء الوفاء، ص‏153.

5- سوره اسراء، آیه‏26.

6- مجمع البیان، ذیل آیه‏26 سوره اسراء.

7- تفسیر البرهان، ذیل آیه، ج‏3، ص‏520، چاپ مؤسسة البعثة - قم.

8- ریاحین الشریعة، ج‏1، ص‏306، چاپ دارالکتب الاسلامیة، طهران.

9- شرح ابن ابی‏الحدید، ج‏16، ص‏284.

10- سوره هل اتی، آیه 8.

11- بحارالانوار، ج‏43، ص‏159، چاپ مؤسسة‏الوفاء - بیروت.

12- بحارالانوار، ج‏48، ص‏144.

 

 

 

 

منبع خبر: خبرگزاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

دو سند درباره بناي مهديه در مدينه منوره و مخالفت دولت سعودي با آن

دو سند درباره بناي مهديه در مدينه منوره و مخالفت دولت سعودي با آن

  

اقامه نماز جماعت توسط آيت‌الله شريعتمداري، سخنراني آقاي فلسفي و گذاشتن بلندگو بر فراز ديوار بقيع، ديدار آیت الله شهید سید حسن شیرازی  با برخي از چهره‌هاي سعودي، نماز آيت‌الله شاهرودي و همين طور اعلان افتتاح ساختمان آيت‌الله عمروي

(که ايشان تاکنون زنده‌ است) سبب برآشفتن وهابي‌ها شده است.

 

بررسي دو سند تاريخي مربوط به چهل سال پيش، نشان مي‌دهد كه در آن مقطع، شيعيان مدينه در حال ساخت ساختمان «مهديه مدينه» بوده‌اند، اما چند حادثه و اقدام آنها را نگران كرده و باعث جلوگيري از ساخت اين ساختمان شده است.

 

به گزارش خبرنگار «تابناك» به نقل از سايت كتابخانه تاريخ اسلام و ايران، شمار زيادي شيعه، بالغ بر چند ده هزار نفر به نام «نخاوله» در مدينه منوره زندگي مي‌کنند. محقق آلماني با نام «ورنر انده» کتابي درباره آنان نوشته است که به فارسي ترجمه و تحت عنوان جامعه شيعه نخاوله در مدينه منوره (قم، انتشارات دليل ما) منتشر شده و شرحي تاريخي در باره آنان به دست داده شده است.

 

در دوران آيت‌الله سيد ابوالحسن اصفهاني و سپس آيت‌الله بروجردي، دو تن از علماي برجسته شيعه ايراني که در عراق بودند يکي مرحوم آيت‌الله سيد محمد تقي طالقاني (آل احمد – برادر جلال) (م 1331ش) و پس از وي آيت‌الله سيد محمد لواساني پس از طالقاني، به نمايندگي از مراجع در مدينه حضور داشتند.

در آن مقطع شيعيان در حال ساخت مهديه‌اي تحت اشراف نمايندگان مراجع تقليد بودند.

 

دو نامه زير مربوط به وقايع سال 7-1386 ق (1345 – 1346ش/1966 – 1967) است. زماني که آيت‌الله لواساني بر آن بوده است تا مهديه اي در مدينه بسازد. وي زمين آن را از مال خويش خريداري کرده و سپس اقدام به ساختن آن کرده است.

 

در ابتدا مشکلي وجود نداشته است، اما يک باره چند اقدام همزمان، سبب شده است تا سعودي‌هاي وهابي نگران شده ساختمان را توقيف کنند.

 

بر اساس آنچه در نامه ذيل آمده است اقامه نماز جماعت توسط آيت‌الله شريعتمداري، سخنراني آقاي فلسفي و گذاشتن بلندگو بر فراز ديوار بقيع، ديدار آیت الله شهید سید حسن شيرازي با برخي از چهره‌هاي سعودي، نماز آيت‌الله شاهرودي و همين طور اعلان افتتاح ساختمان آيت‌الله عمروي (که ايشان تاکنون زنده‌ است) سبب برآشفتن وهابي‌ها شده است.

 

درخواست آيت‌الله لواساني آن بود كه آيت‌الله ميلاني اقدامي در جهت رفع توقيف از بناي مهديه در مدينه منوره به عمل آورد و به خصوص پيشنهاد او اين است که به نحوي دست به دامن دولت هم بشود.

 

هرچه هست، اين دو نامه، دو سند زنده از فعاليت‌هاي شيعه در مدينه منوره و برخورد سعودي‌ها با اين اقدامات است. اين داستان در شکل جديد آن بيش از يکصد سال است که ادامه دارد.

 

 

رسول جعفريان ـ 7/1/1387          

 

بسم الله الرحمن الرحيم

محضر مبارك حضرت آيت‌الله العظمي آقاي حاج سيد محمد‌هادي ميلاني دامت بركاته

به عرض عالي مي‌رساند، ساختمان المهديه در مدينه منوره كه مركزي از مراكز شيعه در اين خاك و ديار مي‌باشد به عوارض و عوامل چندي جلب نظر علماي وهابي را نموده است.

 

مثلاً نماز جماعت حضرت آيت‌الله آقاي شريعتمداري، منابر آقاي فلسفي و سر و صداي بلندگوي ايشان در بالاي بقيع، ديدار آيت‌الله زادگان شيرازي كربلا از شخصيت‌هاي برجسته سعودي، نماز حضرت آيت‌الله شاهرودي، اقامه مجلس افتتاح ساختمان نماينده آيت‌الله حكيم شيخ محمد علي عمروي و عوامل ديگر.

 

در نتيجه در 27 ذي الحجه 1386 از طرف اينجانب و در روز ديگر هم شيخ محمد علي عمروي را از طرف محكمه شرعيه مدينه منوره احضار نموده و امر نمودند كه تابلوئي كه نام المهديه بر آن نقش شده، پائين آورده شود و سؤالاتي چند از مقصد اين ساختمان و طول و عرض و عدد غرف و طبقات آن نموده؛ البته غير از امتثال چاره اي نبود.

 

در 20 صفر 1387 مجددا ً اينجانب را خواسته و در اين مرتبه رئيس قضات جده و رئيس هيأت‌ امر به معروف قسمت غربي خاك سعودي در مكه به اضافه رئيس قضات مدينه منوره حضور داشتند و اسئله در اين مرتبه كتبي و به امضا رسيد، مانند اسئله سابق.

 

تقريبا دو روز بعد از طرف شهرداري هر دو ساختمان را امر به توقيف نمودند، يعني استمرار بناء را موقوف كردند. پس از آن بيشتر از سابق به تكاپو افتاده و به شيخ محمد سرور صبّان رئيس رابطة عالم اسلامي در مكه متوسل شده و از طرفي در روز 20 صفر كه به محضر قضات رفتم، ديدار ساختمان را خواستار شدند و به المهديه آمدند.

 

در همان حين شخصي از اعضاء سفارت كه به قصد ديدار امين دولت در مدينه آمده بود از درب ساختمان المهديه عبور نموده و علما و هيأت را ديده، به دنبال آنها به داخل ساختمان آمده و تمام سؤالات و چگونگي را حاضر بوده و مراتب را به سفير ايران در جده اطلاع داده،‌ ايشان هم به اندازه خودشان دخالت نموده ولكن مصيبت عظمي اين است كه از منبع وثيق به اطلاع رسيده كه دولت قصد دارد دو ساختمان المهديه و آن را كه نماينده آيت‌الله حكيم مي‌سازد، گرفته و در مقابل پولي بدهند و خلاصه به دستگاه شيعه در مدينه، بلكه تمام خاك حجاز خاتمه بدهند.

 

چون ما زور و قوه در مقابل نداريم، لذا مي‌بايست تسليم شويم. از اين جهت دست نياز به طرف شما دراز كرده و مطلب را به عرضتان مي‌رسانم، چون ساختمان المهديه سنگر امام زمان (عج) مي‌باشد و شما نائب و نماينده ايشان هستيد. پس دفاع از اين سنگر در مرتبه اول به عهده شماست.

 

آنچه به نظر مي‌رسد اين كه حضرت عالي شخصي را به عنوان سؤال و اعتراض به سفارت سعودي طهران ارسال فرمائيد. در ضمن به دوستان دستور فرموده كه در حدود پنجاه نامه به امضاء و خط‌هاي مختلف به نام اينجانب ارسال دارند كه مضمون آن سؤال باشد به عنوان اين كه شنيده شده است ساختمان المهديه از طرف دولت سعودي متوقف يا توقيف شده است؛ چگونگي را اطلاع دهيد و هر گونه اقدامي لازم است دستور نمائيد.

 

و چنانچه صلاح بدانيد از دولت ايران هم خواستار شويد دخالت نمايند خوبست، چون دولت سعودي فعلاً سياست را مقدم بر هر چيزي مي‌دارد و چنانچه به اطلاعش برسد كه اين كار به سياست خارجي او ضرر مي‌رساند، علما را وقعي به كارشان نمي‌گذارد و الا جهت رضايت آنها دو ساختمان كه سهل است صد ساختمان را هم ويران مي‌كند.

اين است آنچه من بر خود لازم مي‌دانم. بيش از اين مصدع نمي‌شوم. سركار حاج فرج الله موحدي طهران سراي مشير خلوت جزئيات مطلب را مي‌دانند و به اطلاعشان رسانده ام. آقازادگان و اخوي محترم عارض سلام.

 

ـ 8/5/1387                                  

مدينه منوره: سيد محمد لواساني                   

رونوشت جهت حضرت آيت‌الله آقاي گلپايگاني         

رونوشت جهت حضرت آيت‌الله آقاي مرعشي          

رونوشت جهت حضرت آيت‌الله آقاي خوانساري        

رونوشت جهت حضرت آيت‌الله آقاي شريعتمداري       

 

ساختمان المهديه در درجه اول وقف جهت سكونت ايرانيان است. متولي آن اينجانب مي‌باشد و تابع دولت سعودي مي‌باشم. تا به حال سه طبقه آن ساخته شده است و دو طبقه باقي مانده است. ابتداي وقف و ساختمان آن از سال 1381 [ق]. اصل زمين را اينجانب از مال خود وقف نموده و بعداً شروع به ساختمان شده است و هر چه حجاج كمك كنند، گرفته مي‌شود و براي جمع آوري هيأت و دفتري تهيه نشده است.

 

زيرزمين جهت استراحت و منزلگاه حجاج است و جهت نماز جماعت و مجالس ساخته نشده است.

سالون طبقه اول جهت سفره و پذيرائي مي‌باشد و ابداً ساختمان عنوان اجتماعات و يا نماز جماعت و يا روضه خواني ندارد. اين گونه در محضر قضات جواب داده شده است.

 

در ايام حج گاهي از طرف حجاج اقامه جماعت مي‌شود و مجالسي همه احياناً جهت ارشاد آنها به وظائف و اعمال حج و بينائي در امور مدينه منوره از قبيل اشتراك در جماعت و نبوسيدن ضريح و نماز نخواندن در بقيع و امثال آن برپا مي‌شود.

 

نامه دوم:

بسم الله الرحمن الرحيم

محضر مبارك حضرت آيت‌الله العظمي آقاي حاج سيد محمد‌هادي ميلاني دام ظله

 

به عرض عالي مي‌رساند اين كه تمام ماه رجب و قسمتي از ماه شعبان را از اين شهر به آن شهر گشته و به اين و آن پناهنده شده و دنبال راه چاره مي‌گشته و اخيرا ً به حضور اعليحضرت ملك فيصل مشرف شدم و نامه شرح حال خود و ساختمان المهديه و سبب آن را تقديم نمودم.

پس از دو روز به خط مباركشان جواب مرقوم فرموده: «به ايشان بگوئيد خودت را در زحمت نيانداز. ما امر نموديم پول ساختمان را بپردازند و اگر مي‌خواهي بنائي بنمائي در محل خودت باشد، اما در اين جا ممكن نيست».

 

به اين جمله اشاعات سابق تأكيد شد و همچنين آنچه واضح گشته است از ساختمان كمسيون حج هم جلوگيري به عمل آمده است.

بناء براين طايفه شيعه را مي‌خواهند از خاك حجاز برانند.

 

بنابراين اهمال و سكوت از حضرت آيت‌الله العظمي روا نيست و بدون خجالت عرضه مي‌دارم آنچه را بعد از استيلاء بر ساختمان‌ها مي‌خواهيد عمل فرمائيد، دستور فرموده قبل از فوات اوان اجرا سازند. و من هنوز از رحمت الهي مأيوس نيستم چه اين كه امر فرموده اند و نقض آن بر خودشان آسان است. البته مخالفت ما بسيار سخت و گران تمام خواهد شد.

 

مشكله‌اي كه در بين وجود دارد اين كه ساختمان المهديه وقف مي‌باشد و قانون دولت در اوقاف اين است كه پولش را در محكمه امانت مي‌گذارند و متولي محل ديگري را انتخاب نموده و به محكمه اطلاع مي‌دهد و محكمه اگر موافقت نمود پول را مي‌دهند و محل دوم جاي محل اول را مي‌گيرد و در محل المهديه تا روز قيامت محكمه موافقت نخواهد نمود.

 

ـ12/8/1387              

السيد محمد لواساني       

 

---------------------------------------------

منبع: علم و جهاد، حياة آيت‌الله العظمي السيد محمد‌هادي الحسيني الميلاني ج 2،‌ 54 – 5

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

درخواست از حکومت سعودی برای اعلام بیزاری از وهابیت

درخواست از حکومت سعودی برای اعلام بیزاری از وهابیت

 

 

 

در پی افزایش کینه توزی های آشکار فرقه گمراه وهابیت علیه اسلام و اهل بیت پیامبر و شیعیان، که با اتکا به حمایت های آل سعود، جنایات شرم آور و هولناکی در عراق مرتکب می شوند و نیز در پی صدور فتوای سران این فرقه مبنی بر لزوم تخریب بارگاه قدسی حضرت سیدالشهدا علیه السلام مسلمانان انگلستان با ارسال نامه ای سرگشاده به حکومت سعودی، از آنان خواستند ضمن اعلام بیزاری از وهابیت، این فرقه را همچون نازیسم، خطری برای بشریت بدانند. متن این نامه چنین است:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام علی محمد وآله الطیبین الطاهرین

 

خدای متعال فرموده است: «یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ ادْخُلُواْ فِی السِّلْمِ کَآفَّةً؛(1) ای کسانی که ایمان آورده اید همگی در صلح وآرامش درآیید».

 

به منظور مقابله با موج فزاینده خشونت جهانی و با توجه به این که وهابیت حمله تکفیری گسترده ای را بنیاد نهاده و از آن به عنوان شیوه ای برای تشویق خشونت، کینه توزی، انحصارطلبی و کنارزدن طرف های دیگر استفاده می کند و علمای بزرگشان با صدور فتوا، پوششِ شرعی مناسبی برای تروریست ها و تشکیلات «القاعده» فراهم کرده اند، بدین وسیله از حکومت محترم سعودی و جناب پادشاه عبدالله بن عبدالعزیز شخصاً می خواهیم، ضمن اعلام انزجار از وهابیت، آن را جنایت کار، و همچون نازیسم خطری برای بشریت قلمداد نماید.

 

فتوای ده ها تن از علما و رهبران بزرگ وهابی که در بسیاری از کتاب ها، پایگاه های اینترنتی، مجلات، روزنامه ها و منشورات آنان موجود می باشد، چیزی است که به تغذیه روند خشونت در جهان می پردازد و مشوق و سبب اصلی انفجارهای تروریستی عراق است که ده ها هزار تن از مردان و زنان و کودکان شیعه و سنی عراق را به کام مرگ فرستاده است. همین فتواها الهام بخش و مسبب اصلی انفجارهای تروریستی یازدهم سپتامبر در امریکا و انفجارهای 7/7 و نیز 29/6 و30/6 در انگلستان می باشد.

 

این فتاوا پوششی شرعی برای تروریست ها فراهم کرد تا در سایه آن یکی از ارجمندترین مقدسات مسلمانان یعنی بارگاه و حرم امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام در سامرا را در 22/6/2006 و سپس در 13/6/2007 منفجر کنند؛ اقدامی که ممکن بود موجب جنگ داخلی در عراق شود و حتی شعله های جنگ خانمان سوزی را در کل منطقه به راه اندازد.

 

همین فتاوا بود که باعث شد بارگاه بزرگترین پیشگامان دانش، فضیلت، آشتی طلبی و تسامح یعنی امام حسن مجتبی، امام سجاد، امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهم السلام در مدینه منوره در 21/4/1926 (برابر با 8/شوال/1344ق) با خاک یکسان شود و تا امروز همچنان ویران بماند؛ مسئله ای که عواطف صدها میلیون تن از مردم را جریحه دار می کند. همچنین است ویران کردن مساجد تاریخی فراوان و مهمی در مکه معظمه و مدینه منوره در 22/مارس/2003 (19/محرم/1424ق) و در سال های گذشته.

 

هدف از بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله، به تصریح قرآن کریم، عبارت از مهرورزی به همه جهانیان است. خدای متعال می فرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِّلْعَالَمِینَ؛(2) ما تو را به پیامبری نفرستادیم جز این که رحمتی برای جهانیان باشی». اما وهابیت با شیوه تکفیر و با تشویق به خشونت و کینه ورزی به دیگران، و با پرورش تروریست ها، صددرصد با هدف بعثت رسول خدا صلی الله علیه و آله در تناقض است و بلکه با رسالت همه انبیای بزرگ الهی حضرت آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و محمد علیهم السلام که پیام آور محبت و صلح و مهرورزی و همگرایی برای بشر هستند در تناقض می باشد.

 

از همین رو ما از همه آزادگان جهان، سازمان های حقوق بشر و سازمان ملل متحد خواستاریم که از حکومت سعودی بخواهند گام های عملی و قاطعی در جهت بیزاری از وهابیت و محکوم کردن آن بردارد و اجازه ندهد نسل های جدیدی از تروریست ها زاده شوند و امنیت و آرامش جهانی را بر هم بزنند. و البته خدا در کمینگاه ظالمان است.

 

1. سوره بقره، آیه 208

2. سوره انبیاء آیه 107

 

 

 

منبع خبر: شیعه نیوز

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

خاطره خواندنی از رهبر شيعيان عربستان

 

خاطره خواندنی از رهبر شيعيان عربستان

 

 

شيخ العمري یکی از رهبران شيعيان عربستان است كه بخاطر مواضع شيعي خود در دفاع از ائمه اطهار(ع) سالها در زندان وهابيون به سر برده و يكبار نیز از طناب دار نجات يافته است.

 

به گزارش شیعه آنلاین به نقل از جهان، سال‌ها پيش اعلاميه هايي در دفاع از شيعيان و حقوق آنها در عربستان و بويژه شهر مدينه بین اقشار مختلف مردم پخش می شد و حكومت پادشاهي عربستان طي چند روز بسياري از شيعيان را دستگير و سال ها آنها را به زندان انداخت.

 

شيخ العمري از رهبران شيعيان عربستان به اصرار وهابي ها از حكومت عربستان، به زندان افتاد و با شكايت وهابي ها، دادگاه سعودي وي را به اعدام محكوم كرد

 

شيخ العمري پس از چندماه زنداني شدن، سرانجام خود را براي اعدام آماده كرده بود.

 

 

البته دادگاه عربستان جرم وي را پخش اعلاميه عليه حكومت و شوراندن شيعيان عليه پادشاهي این کشور عنوان كرد كه در واقع اقدام وي در جهت دفاع از حقوق شيعيان و پايان داده به بي حرمتي هاي وهابيون عليه شيعيان بود.

 

 

شيخ العمري در يك مراسم حج در سال 79 در گفتگويي با يكي از ائمه ‌هاي جمعه ایران كه در مدينه بسر مي برد، اين خاطره را تعريف کرد که همه چيز دست به دست هم داد تا من را اعدام كنند و پس از چندماه زنداني شدن سرانجام روز اعدام فرا رسيد.

 

من را در ملأ عام و مقابل ديدگاه هزاران شيعه و برخي عاملان حكومت به پاي چوبه دار بردند و طناب را به گردنم انداختند.

 

 

 

به حضرت زهرا(س) توسل کرده و زير لب با خودم گفتم

"یا حضرت زهرا من فقط براي دفاع از شما و آبروي شما به پاي چوبه دار آمده ام. یاری ام كن".

 

 

وقتي طناب دار را كشيدند پس از حدود 30 ثانيه طناب پاره شد و من بی هوش شدم و ديگر چیزی از آن لحظه هم بیاد نمی آورم. وقتي به هوش آمدم 35 روز گذشته بود و در يكي از بيمارستان‌هاي مدينه بستري بودم و فهمیدم نجات يافته بودم.

 

 

طبق قانون كشور عربستان اگر كسي به هر طريقي از طناب اعدام نجات يابد ديگر هيچ اتهامي متوجه او نيست و كاملا آزاد است.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

 حمله وهابيها به نجف اشرف

 

 حمله وهابيها به نجف اشرف

 

 

بقلم: داود الهامى

 

سعودبن عبدالعزيز، در سال‏1216 كه كربلا را قتل عام كردند و به جنايات بى‏سابقه‏اى مرتكب شدند، متوجه نجف اشرف گرديدند. اين حادثه را مؤلف كتاب 2«ماضى‏النجف و حاضرها» از قول كسى كه خود شاهد بوده، چنين نقل مى‏كند:

{ سعود به نجف هجوم آورد و آن را محاصره كرد، دو طرف شروع به تيراندازى نمودند از مردم نجف پنج تن كه يكى از آنان عموى من سيد على حسينى مشهور به «براقى‏» بود، به قتل رسيدند، اهل نجف چون از اعمال و رفتار وهابيان در كربلا و مكه و مدينه آگاه بودند، سخت در اضطراب و نگرانى به سر مى‏بردند، زنان چه پيرو جوان از خانه‏ها بيرون آمدند و در حالى كه در شهر مى‏گشتند به هر دسته از مدافعان كه مى‏رسيدند، جمله‏هاى تهييج‏آميزى مربوط به دفاع از شهر و حفظ نواميس بر زبان مى‏راندند و حميت و غيرت ايشان را به جوش مى‏آوردند. تمام مردم شهر با گريه و فرياد به خدا استغاثه كردند و از اميرمؤمنان على(ع) مدد خواستند، خداوند به فريادشان رسيد، دشمن گريخت و جمعش پراكنده گشت.} (1)

 

مردم نجف، احساس كردند كه وهابيها دست‏بردار نيستند و به هر حال به نجف حمله خواهند كرد نخستين اقدامى كه كردند، اين بود كه خزانه اميرمؤمنان على(ع) را به بغداد منتقل ساختند تا مانند خزانه حرم نبوى به غارت نرود. (2) پس از آن آماده دفاع از وطن و جان خود شدند.

 

پيشوا و رهبر مردم در دفاع از شهر نجف، عالم بزرگ شيعه علامه شيخ جعفر كاشف‏الغطاء بود كه علماى ديگر نيز او را يارى مى‏كردند، مردم شروع به جمع‏آورى اسلحه نمودند و چند بعد روز از اين آمادگى، سپاه وهابى در اطراف شهر فرود آمدند و شب را در بيرون حصار ماندند.

 

گويند عده تمام كسانى كه در آن موقع از نجف دفاع مى‏كردند، بيش از دويست تن نبودند، زيرا مردم نجف پس از اطلاع از هجوم وهابيها، گريخته و به عشاير عراق پناه برده بودند. تنها جمعى از مشاهير علما از قبيل شيخ حسين نجف و شيخ خضر شلال و سيد جواد صاحب مفتاح‏الكرامه و شيخ مهدى ملاكتاب و گروهى ديگر از علما باقى مانده بودند كه كاشف‏الغطاء را يارى مى‏كردند آنان، همه تن به مرگ داده بودند، زيرا شماره دشمنان و مهاجمان بسيار و ايشان اندك بودند. اما با كمال تعجب مشاهده شد كه سپاه وهابى، درحالى كه شب را در بيرون دروازه‏هاى شهر به روز مى‏رساندند، هنوز سپيده‏دم ندميده بود كه همه آنها از اطراف شهر پراكنده شده بودند. (3) و از كسانى كه خود شاهد و ناظر جريان بوده است، تعداد وهابيان مهاجم به نجف را 15000 تن ذكر كرده كه 700 نفر از ايشان به قتل رسيدند.

 

ابن بشر مورخ نجدى در تاريخ نجد درباره حمله وهابيها به نجف مى‏نويسد كه: در سال 1220 سعود با سپاهى انبوه از نجد و نواحى آن به بيرون مشهد معروف در عراق(نجف) فرود آمد و مسلمانان را (وهابيان) در اطراف شهر پراكنده ساخت و دستور داد باروى شهر را خراب كنند، چون ياران او به شهر نزديك شدند، به خندقى عريض و عميق برخورد كردند و هرچه خواستند نتوانستند از آن عبور كنند و در جنگى كه ميان دو طرف رخ داد، در اثر تيراندازى از بارو و برجهاى شهر جمعى از وهابيها(به تعبير ابن بشر) مسلمانان كشته شدند و آنها بناچار از شهر عقب نشستند و به غارت نواحى و اطراف پرداختند. (4)

 

اين چه خندقى بود كه دور نجف كنده شده بود و وهابيان از آن نتوانستند عبور كنند؟ مورخان ديگر هيچكدام از چنين خندقى سخن نگفته‏اند و كيفيت و جريان ماوقع را شرح نداده‏اند. تنها مرحوم «سيد محمد جواد عاملى‏» كه خود شاهد و جزء مدافعان نجف بوده، گفته است كه حتى بعضى از آنان به بالاى ديوار شهر نيز راه يافتند و نزديك شد كه شهر را به تصرف آورند، ليكن از اميرالمؤمنين معجزات و كراماتى به وقوع پيوست كه باعث نابودى بسيارى از مهاجمان و عقب‏نشينى آنها گرديد. (5)

 

خلاصه اينكه: سعود بن عبدالعزيز گاه به گاه به نجف اشرف هجوم مى‏آورد و چند تنى را در بيرون شهر مى‏يافت و به قتل مى‏رساند، ليكن امكان وارد شدن به شهر براى او امكان‏پذير نبود، اهل نجف در دفع وهابيها به خداوند پناه مى‏بردند و به اميرمؤمنان(ع) استغاثه مى‏نمودند و مورد حمايت قرار مى‏گرفتند. (6)

 

مى‏گويند: علت اين كه وهابيها مكرر به نجف حمله مى‏كردند، اين بود كه محلى به نام «رحبه‏» را در نزديكى نجف پايگاه خود قرار داده بودند. هنگامى كه سعود از رحبه به قصد حمله به نجف حركت مى‏كرد، مردم شهر با خبر مى‏شدند و دروازه‏ها را مى‏بستند وهابيها در اطراف حصار شهر حركت مى‏كردند و اگر كسى را مى‏يافتند به قتل مى‏رسانيدند و سرش را به داخل حصار مى‏انداختند، و عقب‏نشينى مى‏كردند و كارى از پيش نمى‏بردند.

 

انعكاس حمله وهابيها به عتبات در منابع ايرانى

 

نويسندگان ايرانى كه همزمان با حمله وهابيها به كربلا يا نزديك به آن زمان بودند، اين حمله وحشيانه را دقيقتر در كتابهاى خويش آورده‏اند، از جمله ميرزا ابوطالب اصفهانى است كه به فاصله يازده ماه از قتل عام كربلا وارد آن شهر شده و خرابيهاى شهر را با چشم خود ديده و اخبار آن را از مردم كربلا با گوش خود شنيده است. وى در اين باره نوشته است:

 «مجملى از حادثه مذكور اين كه هيجدهم ذيحجه روز غدير خم كه اكثر مردم معتبر كربلا به زيارت مخصوصه نجف رفته بودند، قريب بيست و پنجهزار وهابى، سوار اسبهاى عربى و شترهاى نجيب وارد شهر كربلا شدند، چون بعضى از آنها در لباس زوار قبل از اين داخل شهر شده بودند، و عمرآغاى حاكم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت(يعنى با آنها همزبان بود و تبانى داشت) به حمله اول اندرون شهر درآمده، صداى «اقتلوا المشركين‏» و آوازه «اذبحوا الكافرين‏» در دادند، عمرآغا به ديهى گريخته آخر كار به فرمان سليمان پاشا به قتل رسيد.

 

بعد از قتل داشر، مى‏خواستند كه خشتهاى طلاى گنبد را كنده ببرند، از غايت استحكام ميسر نيامد، لهذا قبر اندرون گنبد را به كلنگ و تبر خراب كرده و قريب به شام(يعنى شب) بى‏خوف و سببى ظاهر، به وطن خود برگشتند، زياده از پنج هزار نفر كشته شدند و زخمى‏ها خود حساب نيست از آن جمله ميرزا حسن نام شاهزاه ايرانى و ميرزا محمد طبيب لكنهوى و على نقى لاهورى معه(با) برادرش ميرزا قنبر على و كنيز و غلام و آنچه اسباب كار آمدنى بود، خصوص طلا و نقره، از سر كار حضرت و ساير سكنه شهر به تمام به جاروب غارت پاك رفتند در صحن مقدس، خون مذبوحان روان، گنبد و حجره‏هاى صحن از لاش مقتولين پر بود

 به جز محله حضرت عباس و گنبد آن جناب،

 كسى از آن بليه رهايى نيافت و شدت آن حادثه به جائى رسيد كه من، بعد از يازده ماه از آن، وارد شهر شدم، هنوز آنقدر تازگى داشت كه به جز نقل آن، حديثى ديگر در شهر نبوده، و روات در اثناى حكايت مى‏گريستند و از استماع آن موها بر اندام راست مى‏شد.

 اما مقتولين اين حادثه، اكثرا به نامردى كشته شدند، بلكه چون گوسپندان دست و پا بسته، خود را به قصاب بى‏رحم سپردند.

 

بعد بيرون وهابى، اعراب اطراف غلغله بود آنها انداخته، چون مردم به باغات خارج شهر، براى مدافعه بيرون رفتند، خود فوج فوج داخل شهر گشتند، مس و برنج و اموال ثقيله و آنچه از وهابى مانده بود، به غارت بردند، تمام آن شب و روز ديگر تاراج آنها امتداد داشت هركس در آن وقت‏به شهر رفت، كشته شد. از اصول و فروع ملت وهابى و حسب و نسب مخترع آن هرچند تفحص كردم از كسى مفصل معلوم نشد، زيرا كه مردم اين ملك به اغواى امراى عثمانى و از غايت‏سبك عقلى، حسابى از او برنداشته امر او را قابل ضبط و حفظ نمى‏دانند». (7)

 

مؤلف «ناسخ‏التواريخ‏» مرحوم ميرزا محمد تقى سپهر نوشته است:

 

عبدالعزيز را به خاطر آمد كه بر قلعه نجف اشرف تاختن كرده قبه مبارك را پست كند(يعنى خراب كند) و موقوفات بقعه شريفه را برگيرد و زائران آن حضرت را كه به گمان خود بت‏پرست مى‏پنداشت، مقتول سازد. پس لشگرى به سعود داده او را بدين مهم مامور ساخت و سعود با مردم خود به طرف نجف اشرف سرعت نموده قلعه نجف اشرف را به محاصره انداخت و چند كرت يورش به قلعه برد و مقصود حاصل نكرد و از آنجا بى‏نيل مرام مراجعت كرده آهنگ كربلا نمود با دوازده هزار تن از ابطال رجال خود چون سيلاب بلا، مفافضة به كربلا درآمد و اين هنگام، بامداد روز عيد غدير بود.

 

پس نخستين تيغ بى‏دريغ در سكنه آن بلده نهاده پنج هزار تن از مرد و زن مقتول ساخته و ضريح مبارك را درهم شكستند و آلات زر و سيم و جواهر رنگين و لآلى ثمين كه سالهاى فراوان از هر كشورى و كشورستانى بدانجا حمل داده و خزينه نهاده بودند، به نهب و غارت برگرفتند و قناديل زرين و سيمين را فرود آوردند و خشتهاى زر احمر را از ايوان مطهر باز كردند و چندانكه توانستند در تخريب آثار و بنا كوشش كردند. بعد از شش ساعت از شهر بيرون شدند و اشياء منهوبه را بر شتران خويش نهاده، به جانب درعيه كوچ دادند. (8)

 

اين نقل سپر با نوشته اغلب نويسندگان تفاوت دارد، زيرا طبق نقل مورخان ديگر وهابيها نخست‏به كربلا حمله كردند و سپس به نجف هجوم بردند.

 

سيد عبداللطيف شوشترى نيز در ذيل كتاب «تحفة‏العالم‏» به حمله وهابيها به كربلا اشاره كرده و مختصرى از عقايد آنان را نوشته است وى درباره هجوم وحشيانه وهابيها به كربلا مى‏نويسد:

 

«بالجمله در آنجا(بمبئى يكى از جزائر هند) بودم كه خبر كدورت اثر عبدالعزيز وهابى رسيد كه در هيجدهم ذى الحجه سنه‏1216، با جيشى از اعراب در ارض اقدس كربلاى معلا تاخت آورد و به قدر چهار پنج هزار كس از مؤمنين را به قتل رسانيد و سوء آدابى كه از ايشان به آن روضه منوره رسيد، در خور نگارش نيست. شهر را غارت نموده اموال به يغما ببرد و باز به مقر رياست‏خود كه درعيه است، بازگشت...». (9)

 

رضاقلى خان هدايت نيز درباره هجوم ددمنشانه وهابيها به كربلا مى‏نويسد:

 

«در اواخر سال‏1216 صباح روز هجدهم ذى حجه، عيد غدير خم سعود و همراهانش بناگاه بر قلعه كربلاى معلى، مشهد امام همام حسين بن على(ع) تاختن كردند، شهر را بى‏خبر به تصرف درآوردند چه بسيارى از اعزه آن شهر، طاعت را به نجف اشرف غروى رفته بودند و جمعى مردمان ضعيف‏الحال و شكسته‏بال زاهد عابد ركع ساجد بر جاى مانده، در حرم مطهر به نماز و ذكر اوراد و دعوات اشتغال داشتند، چندين هزار تومان اموال تجار و غيره و كرورى چند از نقود و اجناس سكنه حرم محترم به غارت بردند و كمال خلاف ادب و الحاد به ظهور آوردند

 كه قريب به شش ساعت هفت هزار عالم فاضل و مرشد كامل از علماى محققين و فضلاى صاحب يقين، به قتل درآوردند

و آنچه در سر و بر مردان و زنان بود بركشيدند خون پيران و جوانان خداى‏شناس صاحب بينش و دانش، چون سيلاب جريان گرفت و تنهاى چاك‏چاك متقيان حق‏پرست چون پشته‏پشته برفراز يكديگر برآمد و گروهى بزرگوار كه در زمان امتحان و گاه حيات اين جهان معاصر و معاون سيدالشهداء حسين بن على(ع) نبودند و در اين عهد در آن مرقد مباركه آرزوى شهادت ركاب آن حضرت همى كردند به حكم سعادت در اين روزگار در حوالى مرقد آن امام اطهار، بلكه در حضور پاك آن امام معصوم مقتول و در سلك شهداى گذشته مسطور و مذكور شدند». (10)

 

طبق نوشته ميرزا ابوطالب، و حمله ويرانگرانه وهابيها به كربلا، به اطلاع سلطان روم(پادشاه عثمانى) و پادشاه عجم(فتحعلى شاه) مكرر مى‏رسيد ولى كسى از ايشان اقدامى نمى‏كرد و لذا عبدالعزيز وهابى دلير گشته، به تقليد پيامبر خاتم(ص) به دعوت سلاطين عالم، نامه‏ها ارسال ساخت، چنانچه ترجمه نامه‏اى كه به پادشاه ايران نوشته، در اين مقام ثبت است:

 

«اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم

 

من عبدالعزيز اميرالمسلمين الى فتحعلى شاه ملك عجم.

 

آنكه چون بعد از رسول خدا، محمد بن عبدالله(ص) شرك و بت‏پرستى در امت‏شيوع يافته بود چنانچه مردم بقعات كربلا و نجف، پيش قبور كه از سنگ و گل، ساخته ايشان است، به خاك مى‏افتند و سجده كرده عرض حاجات مى‏دارند، اين اضعف عبادالله چون مى‏دانست كه سيدنا على و حسين، به اين افعال راضى نيستند، كمر همت‏به تصفيه دين مبين بسته، به توفيق حق تعالى نواحى نجد و اكثر بلاد عرب را از آلايشها پاك ساخت، خدمه و سكنه كربلا و نجف كه بنابر اغراض نفسانى، منع‏پذير نبودند، صلاح منحصر در فنا و اعدام ايشان دانست، لهذا فوجى از غزات به كربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد، سزاى لايق بديشان داده شد. اگر ملك عجم هم بدين عقيده بوده باشد، بايد از آن توبه كند، زيرا كه هركس بر شرك و كفر، اصرار ورزد بدو آن خواهد رسيد كه به سكنه كربلا رسيد والسلام على من اتبع الهدى. (11)

 

ميرزا ابوطالب در كتاب خود پاسخ فتحعلى شاه را در جواب سعود بن عبدالعزيز ذكر نكرده ولى مؤلف «گنجينه نشاط‏» متن عربى نامه فتحعلى شاه را در پاسخ سعود بن عبدالعزيز ذكر كرده كه در اينجا آورده مى‏شود:

 

(تبارك الذى بيده الملك و هو على كل شئ قدير) و بعد فقد اتانا منك كتاب مصدق لسانا عربيا تضوح(ظ توضح) منه عرف المعارف منتشرا و مطويا و العجب ثم العجب انك دعوتنا الى التوحيد و نفى التشريك عن‏الله الحميد المجيد و نحن بين يديه مفطورون عليه، نحدث به قديما قرآن هذا صراطى مستقيما نعم وجدوا اوليائنا كتابك دليلا على انك قد اخذت فى هذا الطريق سبيلا اذا لاتخذوك خليلا و لا تجد لسنتنا تحويلا و المؤمنون بعضهم اولياء بعض و عز من قال: (و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض...) و قد ذكرتم انكم ترسلون عالما منكم الينا لنطلع عليكم و تطلعوا على ما لدينا ليكون لكم مالنا و عليكم ما علينا فارسلوا و عجلوا فيه فانما المعروض على حضرتنا من مذهبكم غير ما تكتبون والناس من عندهم يقولون و يسمعون و (ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون). ثم استعجلوا حتى ينكشف من امركم الحجاب و يرفع الارتياب و ان كان الامر كذا فهذا ايفاق المسلمين و كان حقا علينا نصرالمؤمنين عدوكم باموال و بنين و موقعين على شبل هزير الخلافة و من له على سواحل العمان قريرة و شرافة: حسين على ميرزا ان يعاملكم بالمودة سرا و جهرا و يمدكم بما تستمدونه برا و بحرا فان الله سخر لنا الامصار و دير لنا البحار و هوالذى يسيركم فى البر و البحر انه على ما يشاء قدير و نحمد الله على ما هدانا و نسلم على النبى البشير النذير». (12)

 

خلاصه ترجمه اين نامه كه در ضمن آن چندين آيه از قرآن به مناسبت آورده شده، چنين است:

 

«...نامه‏اى از جانب تو به ما رسيد، شگفتا و شگفتا، كه تو ما را به توحيد و نفى شريك دعوت كرده‏اى درحالى كه فطرت ما بر توحيد است و ديرزمانى است كه زبان ما به آن گويا بوده و پيوسته اين راه مستقيم ماست و شما در نامه خود يادآور شده‏ايد كه يكى از علماى خود را نزد ما مى‏فرستيد تا از آن چه شما مى‏گوئيد، ما آگاه گرديم و از آنچه ما مى‏گوئيم شما آگاه گرديد، او را هرچه زودتر بفرستيد كه به موجب آنچه از مذهب شما به عرض ما رسانيده‏اند، غير از چيزى است كه نوشته‏ايد، پس در اين باره عجله كنيد تا پرده از كار شما برداشته شود و شك و ريب برطرف گردد و ما به حسينعلى ميرزا، شير بچه خلافت و صاحب قدرت در سواحل عمان، فرمان مى‏دهيم كه به درخواست كمك شما ازما، چه در خشكى و چه در دريا، در نهان و آشكارا، پاسخ دهد كه خداوند، شهرها را براى ما تسخير كرده و تدابير امر درياها را به عهده ما قرار داده است‏». (13)

 

چنانكه مى‏بينيم لحن نامه فتحعليشاه در اين نامه بسيار ملايم است و هيچ تناسبى با لحن نامه سعود بن عبدالعزيز ندارد كه در آن نامه شاه و مردم ايران را مشرك خوانده و تهديد كرده است كه اگر توبه نكنند به سرشان همان خواهد آمد كه به سر مردم كربلا آمد، درحال حاضر كسى نمى‏داند چرا فتحعلى شاه به سعود وهابى پس از آنهمه جنايات هولناك كه در حرمين شريفين و كربلاى معلى و نجف اشرف مرتكب شده بود، اين چنين ملايم جواب داده است. و همين سهل‏انگارى و عدم احساس مسؤوليت‏سران كشورهاى اسلامى سبب شد وهابيهاى نجد جرى‏تر شوند و گستاخى را به آنجا برسانند كه امير آنها پس از آنهمه جنايات و هتك حرمت از اماكن مقدسه و كشتن مردم بى‏گناه، به زمامداران كشورهاى اسلامى با اين لحن زننده نامه بنويسد و خود را به جاى پيامبر اكرم(ص) بگذارد و آنها را به مسلك خود فراخواند.

 

بعضى گفته‏اند: عبدالعزيز به كربلا حمله كرد و اين شهر مقدس را تصاحب نمود و حرم مطهر امام حسين(ع) را ويران كرد و مدت شش ساعت‏به قتل عام مردم پرداخت. فتحعلى شاه خواست‏به جنگ وهابيها بشتابد، اما جنگ روسيه تزارى و ايران مانع انجام اين لشگركشى شد. (14)

 

با اين كه به نظر مى‏رسد، فتحعلى شاه در برخودر با مساله وهابيت كوتاه آمده است، ولى باز مى‏گويند در اثر فشار فتحعلى شاه بود كه سلطان عثمانى عكس‏العمل مناسبى در اين باره از خود نشان داد. (15)

 

چنانكه ميرزا عبدالرزاق نوشته است كه بعد از سنوح اين سانحه خديو بهرام انتقام(يعنى فتحعلى شاه) اسماعيل بيك بيات غلام را روانه بغداد و شرحى به سليمان پاشا (والى بغداد از طرف عثمانيها) مرقوم داشتند كه اگر از رهگذر تداخل سپاه ايران به مملكت عثمانيه، اولياى آن دولت عليه بعضى انديشه‏هاى دور از راه، به خاطر نرسد، اظهارى شود تا به يارى جناب بارى، دفع ماده فساد طائفه وهابى شده تا كار آنها هنوز استوار نشده است، به سهولت چاره آنها شود. سليمان پاشا در جواب، عرض نمود كه قرار حكم دولت عثمانيه اسباب قلع مواد فساد آن طايفه بدنهاد از هر طرف فراهم آمده و عما قريب اثرى از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماند و حاجتى به زحمت‏سپاه ايران، براى اين كار جز وى نخواهد بود، تعمير روضه طاهره و سرانجام عوض اسباب تلف شده آن بقعه هم در عهده اين دولت است اتفاقا در همان اوان سليمان پاشا به عالم باقى شتافت. (16)

 

در كتاب منتظم ناصرى آمده است: چون خبر قتل عام و تخريب كربلا به سمع فتحعلى شاه پادشاه ايران (كه در آن وقت، چند سالى بود كه به سلطنت رسيده بود) رسيد، اسماعيل بيك بيات را نزد سليمان پاشا والى بغداد (از طرف سلطان عثمانى) فرستاد و از او خواست كه به دفع وهابيان بپردازد، سليمان پاشا قبول كرد ولى چيزى نگذشت كه درگذشت. (17)

 

مؤلف كتاب «روضة‏الصفاى ناصرى‏» اين موضوع را مفصل‏تر نوشته آنجا كه مى‏خوانيم: چون فتحعلى شاه از اين خبر آگاه شد، نخست اسماعيل بيك بيات را نزد سليمان پاشا فرستاد، سپس حاج حيدر عليخان برادرزاده حاج ابراهيم خان شيرازى را كه نايب‏الوزراء عباس ميرزا بود، به سفارت مصر منصوب داشت و نامه‏اى ملاطفت‏آميز به ضميمه يك قبضه شمشير خراسانى گوهرنشان، در نزد محمدعلى پاشا كه در آن وقت فرمانرواى مصر بود، فرستاد و از او خواست كه در دفع وهابيان بكوشد و گرنه اطلاع دهد تا پادشاه ايران از راه خشكى و دريا سپاهى به نجد گسيل دارد وهابيها را قلع و قمع كند.

 

چون سفير ايران به مصر رسيد و محمد على پاشا از حقيقت‏حال اطلاع يافت، ربيب خود ابراهيم پاشا را به دفع آن طايفه مامور كرد تا شهر درعيه را خراب و عبدالله بن سعود، امير وهابى را مقيد و مغلول روانه اسلامبول (پايتخت عثمانى) نمود و وى به دستور پادشاه عثمانى به قتل رسيد و سفير ايران مقضى‏المرام از راه شام به تبريز وارد شد و به حضور عباس ميرزا نائب‏السلطنه رسيد. (18)

 

اقدامات فتحعلى شاه در منابع غير ايرانى درج نشده است ولى بعضى از مستشرقين به اين موضوع اشاره‏اى كرده‏اند. (19) مسلما اقدامات فتحعلى شاه در اين زمينه بى‏تاثير نبوده است.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

پى‏نوشتها:

 

1) ماضى النجف و حاضرها، ص‏6 - 325.

 

2) دوحة‏الوزراء، ص‏217 - موسوعة‏العتبات المقدسه، ج‏1، ص‏166.

 

3) وهابيان، ص‏6 - 275.

 

4) مدرك قبل.

 

5) مفتاح الكرامة، ج‏7، ص‏653.

 

6) ماضى النجف و حاضرها، ج‏1، ص‏326.

 

7) مسير طالبى، ص 408 ،409.

 

8) ناسخ التواريخ، جلد قاجار، ج‏1، ص‏119 - 120.

 

9) ذيل التحفه، ص‏477.

 

10) روضة‏الصفاى ناصرى، ج‏9، ص 381.

 

11) مسير طالبى، يا سفرنامه ميرزا ابوطالب، ص 412.

 

12) به نقل بررسيهاى تاريخى، سال يازدهم ضميمه شماره 4، زير عنوان «روابط ايران با حكومت مستقل نجد»، ص‏113.

 

13) ترجمه نامه با مختصر تفاوت از مؤلف كتاب «وهابيان‏» آقاى على اصغر فقيهى است، ص 270، پاورقى.

 

14) نظام آل سعود، نوشته روزنامه‏نگار فرانسوى «كلودفوييه‏» ترجمه نورالدين شيرازى، ص 22.

 

15) فاسيليف، تاريخ العربية‏السعودية، ص‏49

 

16) مآثر سلطانيه، ص‏86.

 

17) منتظم ناصرى، ج‏3، ص 78.

 

18) روضة‏الصفاى ناصرى، ج‏9، ص 585 و586.

 

19) فاسيليف، فصول من تاريخ العربية‏السعودية، ص‏49 - 50.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:4 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

چه كسي به ابوبكر لقب «صديق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟

چه كسي به ابوبكر لقب «صديق» و به عمر لقب «فاروق» را داد ؟

 

سؤال كننده : سوده اميني

 

پاسخ :

 

طبق روايات صحيح السندي كه در بسياري از كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، اين دو لقب مبارك ، از القاب اختصاصي آقا امير المؤمنين عليه السلام بوده است ؛ اما  اهل سنت تلاش كرده اند كه اين فضليت را براي خلفاي  ديگر نقل كنند . ما به چند روايت اشاره مي‌كنيم .

 

1 . بسياري از علماي اهل سنت ؛ از جمله ابن ماجه قزويني در سننش كه يكي از صحاح سته اهل سنت به شمار مي‌‌آيد ، با سند صحيح نقل كرده‌:

 

عَنْ عَبَّادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ قَالَ عَلِيٌّ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ وَأَخُو رَسُولِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَأَنَا الصِّدِّيقُ الْأَكْبَرُ لَا يَقُولُهَا بَعْدِي إِلَّا كَذَّابٌ صَلَّيْتُ قَبْلَ النَّاسِ بِسَبْعِ سِنِينَ .

 

 

سنن ابن ماجة ، ج1 ، ص 44 ، و البداية والنهاية ، ج3 ، ص 26 و  المستدرك ، حاكم نيشابوري ، ج3 ،  ص 112 وتلخيص آن ، تأليف ذهبي در حاشيه همان صفحه ، و تاريخ طبري ، ج2 ، ص 56 ، والكامل ، ابن الاثير ، ج2 ، ص 57 و فرائد السمطين ، حمويني ، ج 1 ص 248 و الخصائص ، نسائي ، ص 46 با سندي كه تمام روات آن ثقه هستند ، و تذكرة الخواص ، ابن جوزي ، ص 108 و ده‌ها سند ديگر .

 

 

عباد بن عبد الله گويد : علي عليه السلام فرمود : من بنده خدا ، برادر رسول خدا و صديق اكبر هستم ، پس از من جز دروغگو كسي ديگر خود را «صديق» نخواهد خواند ، من هفت سال قبل از ديگران نماز مي‌خواندم .

 

محقق سنن ابن ماجه در ادامه مي‌نويسد :

 

في الزوائد : هذا إسناد صحيح . رجاله ثقات . رواه الحاكم في المستدرك عن المنهال . وقال : صحيح على شرط الشيخين .

 

 

 

 

هيثمي اين روايت را در مجمع الزوائد نقل كرده و گفته است : " سند آن صحيح و راويان آن مورد اعتماد هستند " . همچنين حاكم نيشابوري آن را نقل كرده و گفته است : " اين روايت طبق شرائط مسلم و بخاري صحيح است " .

 

 

2 . ابن قتيبه دينوري در كتاب المعارف مي‌نويسد :

 

عن معاذة بنت عبد الله العدوية سمعت علي بن أبي طالب على منبر البصرة وهو يقول أنا الصديق الأكبر آمنت قبل ان يؤمن أبو بكر وأسلمت قبل أن يسلم أبو بكر .

 

 

المعارف - ابن قتيبة - ص 169 و تهذيب الكمال - المزي - ج 12 - ص 18 – 19 و البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 370 و ... .

 

معاذه دختر عبد الله ‌گويد كه از علي بن أبي طالب عليه السلام شنيدم كه بر بالاي منبر بصره مي‌فرمود : من صديق اكبر هستم ، ايمان آوردم قبل از آن كه ابوبكر ايمان بياورد ، اسلام آوردم قبل از آن كه ابوبكر اسلام بياورد .

 

 

3 . ابن مردويه اصفهاني در مناقبش ؛ فخررازي ، آلوسي ، أبو حيان و جلال الدين سيوطي در تفسيرشان و نيز متقي هندي در كنز العمال ، مناوي در فيض القدير و ... نقل كرده‌اند كه پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  فرمود :

 

" الصديقون ثلاثة : حبيب النجار مؤمن آل ياسين ، وحزبيل مؤمن آل فرعون ، وعلي بن أبي طالب الثالث ، وهو أفضلهم .

 

مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 331 و الجامع الصغير - جلال الدين السيوطي - ج 2 - ص 115 و كنز العمال - المتقي الهندي - ج 11 - ص 601 و فيض القدير شرح الجامع الصغير - المناوي - ج 4 - ص 313 و تفسير الرازي - الرازي - ج 27 - ص 57 و تفسير البحر المحيط - أبي حيان الأندلسي - ج 7 - ص 442 و تفسير الآلوسي - الآلوسي - ج 16 - ص 145 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 42 - ص 43 و ج 42 - ص 313 و المناقب - الموفق الخوارزمي - ص 310 و ...

 

 

صديقان سه نفر هستند : حبيب نجار ، مؤمن آل ياسين ، حزقيل مؤمن آل فرعون ، و علي بن أبي طالب عليه اسلام كه او برتر از آن ها است .

 

اگر لقب ابوبكر نيز صديق بود ، بايد پيامبر اسلام متذكر مي‌شد و به جاي الصديقون ثلاثة ، مي‌فرمود : « الصديقون اربعة » و ابوبكر را نيز داخل آن مي‌كرد ؛ از اين رو نامگذاري ابوبكر به صديق با حصر صديق در آن سه نفر از سوي نبي مكرم اسلام نمي‌سازد .

 

جالب اين است كه جلال الدين سيوطي ، مفسر و اديب مشهور اهل سنت در كتاب الدر المنثور و نيز قندوزي حنفي در ينابيع المودة عين همين روايت را با كمي تفاوت از كتاب تاريخ بخاري اين گونه نقل مي‌كنند :

 

وأخرج البخاري في تاريخه عن ابن عباس قال قال رسول الله صلى الله عليه وسلم الصديقون ثلاثة حزقيل مؤمن آل فرعون وحبيب النجار صاحب آل ياسين وعلي بن أبي طالب .

 

 

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 5 - ص 262 و ينابيع المودة لذوي القربى - القندوزي - ج 2 - ص 400

 

ولي وقتي به نسخه‌هاي مختلف تاريخ صغير و تاريخ كبير بخاري مراجعه مي‌كنيم ، اين روايت را در آن نمي‌يابيم . اين نيز يكي ديگر از ظلم‌هاي است كه دشمنان امير المؤمنين در حق آن حضرت مرتكب شده‌اند و قصد داشته‌اند كه با اين كار فضائل بي حد و حصر امير المؤمنين عليه السلام را از چشم مردم دور نگهداراند ؛ غافل از اين كه قبل از آن‌ها برخي از علماي خودشان اين مطلب را ديده و نقل كرده‌اند .

 

 

اعتراف علماي اهل سنت بر جعلي بودن اين دو لقب براي ابوبكر و عمر

 

 

از طرف ديگر بسياري از علماي اهل سنت اعتراف كرده‌اند كه اين دو لقب ، شايسته ابوبكر و عمر نيست و حديث آن جعلي است . ابن جوزي ، عالم معروف اهل سنت در كتاب الموضوعات مي‌نويسد :

 

عن أبى الدرداء عن النبي صلى الله عليه وسلم قال : «رأيت ليلة أسرى بى في العرش فرندة خضراء فيها مكتوب بنور أبيض : لا إله إلا الله محمد رسول الله أبو بكر الصديق عمر الفاروق».

 

أبي درداء از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم  نقل مي‌كند كه آن حضرت فرمود : در شب معراج ديدم كه در عرش خداوند بر لوحي سبز با نور سفيد نوشته شده بود « خدايي جز خداي يكتا نيست ، محمد صلي الله عليه وآله وسلم رسول او است ، ابوبكر صديق و عمر فاروق است ! .

 

بعد در نقد روايت مي‌نويسد :

 

 هذا حديث لا يصحّ ، والمتّهم به عمر بن إسماعيل قال يحيى : ليس بشئ كذّاب ، دجال ، سوء ، خبيث ، وقال النسائي والدارقطني : متروك الحديث .

 

 

الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 327 .

 

اين حديث صحيح نيست و كسي كه به آن متهم است عمر بن اسماعيل است . يحيي بن معين در باره او گفته است : سخن او ارزش ندارد ، دروغ‌گو است ، آدمي بد و خبيث است . نسائي و دارقطني گفته‌اند : حديث او متروك است .

 

 

و در جاي ديگر مي نويسد :

هذا باطل موضوع وعلى بن جميل كان يضع الحديث ... .

 

 

 الموضوعات ، ابن جوزي ، ج1 ، ص 336 .

 

اين روايت باطل و ساختگي است و علي بن جميل حديث جعل مي كرده است

 

و در جاي سوم مي‌گويد :

 

 هذا حديث لا يصح عن رسول الله صلى الله عليه وسلم . وأبو بكر الصوفى ومحمد بن مجيب كذابان ، قاله يحيى بن معين .

 

 

الموضوعات ، ج1 ،‌ ص337 .

 

اين حديث از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم صحيح نيست ؛ زيرا ابوبكر صوفي و محمد بن مجيب هر دو دروغگو هستند ، اين سخن را يحيي بن معين گفته است .

 

 

هيثمي نيز بعد از نقل روايت مي نويسد :

 

رواه الطبراني وفيه على بن جميل الرقى وهو ضعيف .

 

 

مجمع الزوائد ،‌ الهيثمي ،‌ ج9 ، ص58 .

 

اين روايت را طبراني نقل كرده و در سند آن علي بن جميل رقي است و او ضعيف است .

 

و متقي هندي بعد از نقل آن مي‌گويد :

 

كر وفيه محمد بن عامر كذّاب

 

كنز العمال ، ج13 ، ص236 .

 

ابن عساكر آن را نقل كرده و در سند آن محمد بن عامر ، دروغگو است .

 

ابن حبان بعد از نقل دو روايت در اين باره ،‌ مي‌نويسد :

 

وهذان خبران باطلان موضوعان لا شكّ فيه ، وله مثل هذا، أشياء كثيرة يطول الكتاب بذكرها .

 

 كتاب المجروحين ،‌ج ج2 ،‌ ص116.

 

 

شكي نيست كه اين دو روايت باطل و ساختگي است . روايات بسياري همانند آن وجود دارد كه با ذكر همه آن‌ها كتاب ما طولاني خواهد شد .

 

 

 

 

ابن حجر عسقلاني و شمس الدين ذهبي نيز بعد نقل روايت مي‌گويند :

 

هذا باطل ، والمتهم به حسين .

 

ميزان الاعتدال ، ذهبي ، ج1 ،‌ ص540 و لسان الميزان ، ابن حجر ، ج2 ، ص295 .

اين روايت باطل است و متهم به آن حسين است .

 

 

و ابن كثير دمشقي سلفي نيز در اين باره مي‌گويد :

 

 

فإنّه حديث ضعيف في إسناده من تكلم فيه ولا يخلو من نكارة ، والله أعلم .

 

 

البداية والنهاية ، ج7 ،‌ ص230 .

 

 

اين حديث ضعيفي است و در سند آن كسي است كه در باره او سخن‌ها گفته شده و سخن او از منكرات خالي نيست .

 

نخستين بار اهل كتاب عمر را فاروق ناميدند :

 

 

محمد بن سعد در الطبقات الكبري ، ابن عساكر در تاريخ مدينة دمشق ، ابن اثير در اسد الغابة و محمد بن جرير طبري در تاريخش مي‌نويسند :

 

قال بن شهاب بلغنا أن أهل الكتاب كانوا أول من قال لعمر الفاروق وكان المسلمون يأثرون ذلك من قولهم ولم يبلغنا أن رسول الله صلى الله عليه وسلم ذكر من ذلك شيئا .

 

 

 

الطبقات الكبرى - محمد بن سعد - ج 3 - ص 270 و تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 51 و تاريخ الطبري - الطبري - ج 3 - ص 267 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 4 - ص 57 .

 

ابن شهاب گويد : اين گونه به ما رسيده است كه اهل كتاب نخستين كساني بودند كه به عمر لقب فاروق دادند و مسلمانان از سخن آن‌ها متأثر شدند و اين لقب را در باره عمر استعمال كردند  و از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم هيچ مطلبي در اين باره به ما نرسيده است .

 

 

و نيز ابن كثير دمشقي سلفي در ترجمه عمر بن الخطاب در كتاب معتبر البداية والنهاية مي‌نويسد :

 

عمر بن الخطاب بن نفيل بن عبد العزى ... أبو حفص العدوي ، الملقب بالفاروق قيل لقبه بذلك أهل الكتاب

 

 البداية والنهاية - ابن كثير - ج 7 - ص 150 .

 

عمر بن الخطاب ... ملقب به فاروق ، ‌گويند كه اهل كتاب اين لقب را به عمر دادند .

 

در نتيجه ، لقب «صديق» مخصوص امير المؤمنين است و هر آن‌چه اهل سنت از زبان پيامبر اسلام در باره ابوبكر نقل  كرده‌اند ، ساخته و پرداخته ديگران است ؛ همان طور كه لقب «فاروق» نيز از آنِ امير المؤمنين بوده و اهل كتاب آن را به خليفه دوم هديه كرده‌اند .

 

 

موفق باشيد

 

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

چرا امامانِ خود را معصوم ميناميد؟

چرا امامانِ خود را معصوم ميناميد؟

 

پاسخ: به عصمت امامان شيعه، كه همگى اهل بيت پيامبرند، دلايل متعددى موجود است و ما از ميان آنها تنها يكى را يادآور مى شويم:

 

 بنا بر نقل دانشمندان شيعه و سنّي، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آخرين روزهاى زندگانى خود فرمود:

«إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله وأهل بيتي وأنَّهُما لن يفترقا حتّي يردا علي الحوض»[1].

- من در ميان شما دو يادگار سنگين و گرانبها بجاى مى گذارم؛ يكى «كتاب خدا» (قرآن) و ديگرى «اهل بيت من» و اين دو هرگز از يكديگر جدا نخواهند شد تا روز رستاخيز، در كنار حوض كوثر به من برسند.

 

در اينجا نكته اى است جالب و آن اينكه: بدون شك قرآن مجيد، از هر گونه انحراف و اشتباهى در امان است و چگونه ممكن است كه خطا به وحى الهى راه يابد، در حالى كه فرستنده آن خدا و آورنده آن فرشته وحى و دريافت كننده آن پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) است؟ زيرا عصمت هر سه بسان آفتاب روشن است و مسلمانان جهان، پيامبر گرامى را در مقام اخذ وحى و حفظ و تبليغ آن، مصون از اشتباه ميدانند و روشن است كه هر گاه كتاب خدا از چنين عصمت راستين و استوار برخوردار باشد، اهل بيت رسول خدا نيز از هر لغزش و اشتباه مصون خواهند بود. چرا كه در اين حديث، عترت پيامبر، در جهت ارشاد و رهبرى امت، به عنوان قرين قرآن مجيد قلمداد گرديده اند و به حكم «مقارنت» هر دو از نظر عصمت، يك نواخت مى باشند.

 

 به بيان ديگر؛ جهت ندارد كه فرد يا افراد غير معصومى قرين كتاب خدا شمرده شوند.

 

روشن ترين شاهد عصمت ائمه (عليهم السلام) همان عبارت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه فرمود: «لَنْ يَفْتَرِقا حتّى يَرِدا علَي الْحوض؛ اين دو (در هدايت و رهبرى) هرگز از هم جدا نمى گردند تا در كنار حوض كوثر، بر من وارد شوند».

 

هر گاه اهل بيت پيامبر از لغزش ها در امان نباشند و در مواردى به خطا روند، از قرآن كه خطا در آن راه ندارد، جدا گرديده و بى راهه مى روند در حالى كه رسول گرامى آن را به شدّت نفى فرموده است.

 

البته مقصود از اهل بيت در سخن پيامبر، همه بستگان نسبى و سببى آن حضرت نيستند؛ زيرا شكّى نيست كه همه آنان از لغزش ها مصون نبودند.

 

بنابراين، تنها گروه خاصّى از عترت وي، چنين افتخارى را داشتند و اين مقام و موقعيت بر جمع معدودى از آنان منطبق مى باشد. و آنان همان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) هستند كه در طول تاريخ روشنى بخش راه امت و حافظ سنت پيامبر و نگهبان شريعت او بودند.

 

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

1. مستدرك حاكم، جزء سوم، ص148. الصواعق المحرقه، باب11، فصل اوّل، صفحه149. قريب به اين مضمون نيز در كتاب «كنز العمال»، جزء اول، باب الاعتصام بالكتاب والسنّة، ص44 و در مسند احمد، جزء پنجم، ص182و189و غير آنها آورده شده است.

سایت آیت الله العظمی سید صادق شیرازی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

َجنایات وهابیت در مکه

َجنایات وهابیت در مکه

 

داود الهامى

 

سعود با سرعت زياد رو به سوى حجاز نهاد و با ابن شكبان ويارانش در راه ملاقات نموده آنان را نيز با خود برگردانيد وقتى‏كه به «العييناء»(قريه‏اى كه در سه منزلى مكه واقع است)رسيدند، مردم مكه و زائران خانه خدا كه از رسيدن وهابيها مطلع‏ شدند، سخت ‏به وحشت افتادند به خصوص اين كه از اوضاع دلخراش ‏مردم طائف مطلع گشتند. در ميان حجاج آن سال سلطان بن سعيد،امام مسقط، نقيب مكلى و امير حجاج شامى عبدالله پاشا و سرپرست ‏زائران مصرى، عثمان بيك قرجى و به همراه آنان سپاهيان زيادى‏حضور داشتند.

 

روز ترويه شايع گرديد كه سعود در صحراى عرفه فرود آمده است،مردم از شنيدن اين خبر خيلى ترسيدند ولى طولى نكشيد كه اين ‏خبر تكذيب شد، اتفاقا سعود آن سال در موقع مراسم حج نيامده‏ بود. زيرا كه آن سال حجاج به قدرى زياد بود كه سابقه نداشت.

 

پس از پايان مراسم حج‏ شخصى از طرف شريف امير مكه اعلان كرد كه ‏مردم براى جهاد با وهابيها آماده شوند، شريف پاشا والى جده باسپاهيانش حركت كرد و سعود را به اندازه مسافت دو روز عقب‏ راند.

 

شريف، اميران حج و سرپرستان زائران خانه خدا را گرد آورد و ازآنان خواست در جنگ با وهابيان با وى همراهى نمايند. آنان به ‏بهانه اين كه آذوقه و وسائل كافى نداند، موافقت نكردند، شريف ‏به‏ طور مجانى براى آنها آذوقه و لوازم تعهد نمود بازنپذيرفتند. و گفتند به سعود نامه مى‏نويسيم اگر برگشت كه هيچ وگرنه با او مى‏جنگيم. اتفاقا سعود در پاسخ آنها به تهديد متوسل ‏شد، در اين موقع ميان خود آنان اختلاف افتاد، شريف دوباره ازآنها درخواست كرد كه در جنگ با سعود وى را يارى نمايند ويادآور شد كه جنگ با وى حفظ آبروى دولت است و گفت: من تمام‏ نيازمنديهاى شما را به عهده مى‏گيرم، باز آنها بهانه آوردند ونپذيرفتند و كسى نزد سعود فرستادند، اين‏بار سعود ضمن تهديد اخطار كرد كه ظرف سه روز همه حجاج مكه را ترك كنند، آنان ازمكه حركت كردند.

 

اشراف و بزرگان مكه دسته‏ جمعى پيش امير و سرپرست‏ حجاج  شامى ‏رفتند و از وى خواستد ده روز ديگر در مكه توقف كند ولى او ازقبول اين پيشنهاد خوددارى كرد و در پنجم ماه محرم 1218 از مكه‏خارج شد و روز بعد نيز امير الحاج مصرى مكه را ترك گفت و شريف ‏پاشا هم به سوى جده عزيمت كرد و چون شريف غالب تنها ماند، اوهم از ترس جان خود به جده عازم گرديد و برادرش شريف معين رابه جاى خود گذاشت (1) .

 

جبرتى مى‏گويد: شريف غالب از حاكم جده و از اميران حاج  شامى ومصرى درخواست كرد كه چند روز ديگر در مكه بمانند، تا او اموال‏و دارائى خود را به جده منتقل سازد، آنان پس از دريافت مبلغى،پذيرفتند و دوازده روز در مكه ماندند و سپس خود وى نيز باهمراهى آنان مكه را ترك گفت، پس از آن كه به دست‏ خود خانه‏اش‏را آتش زد (2) .

 

شريف عبدالمعين پس از رفتن برادرش، نامه‏اى به سعود نوشت وبراى مردم مكه امان خواست و خود وى اظهار طاعت و بندگى كرده واز وى تقاضاى حكومت مكه را نمود و اين نامه را بعضى از علماى‏مكه چون: شيخ محمد طاهر سنبل، شيخ عبالحفيظ عجمى، سيد محمد بن‏محسن عطاس و سيد مير غنى، پيش سعود بردند و با وى در«وادى‏السيل‏» در دو منزلى مكه ملاقات كردند، سعود در پاسخ‏ آنان گفت: «انما جئتكم لتعبدوا الله وحده و تهدموا الاصنام ولا تشركوا» «ما آمده‏ايم شما را به عبادت خداى يگانه دعوت‏كنيم و بتها را بشكنيد و براى خدا شريك قرار ندهيد».

 

يكى از علماى مكه گفت: به خدا سوگند ما جز خدا را نپرستيده‏ايم‏ در اين موقع سعود دست‏ خود را جلو آورد و گفت: با شما پيمان ‏مى‏بندم بر دين خدا و رسولش و اينكه دوستان خدا را دوست ‏بداريد و دشمنانش را دشمن و فرمان او را بشنويد و اطاعت كنيد نمايندگان مردم مكه بر اين مضمون با او پيمان بستند. آنگاه‏سعود به نويسنده و منشى‏اش دستور داد كه امان‏نامه‏اى براى مردم‏مكه بنويسد، اين امان‏نامه در يك كاغذ كوچكى كه از پنج انگشت‏تجاوز نمى‏كرد، چنين نوشت:

 

بسم‏الله الرحمن‏الرحيم من سعود بن عبدالعزيز، الى كافه اهل‏مكه و العلماء و الاغادات و قاضى‏السلطان السلام على من اتبع‏الهدى. اما بعد: فانتم جيران الله و سكان حرمه آمنون باءمنه،انما ندعوکم لدين‏الله و رسوله (قل يا اهل ا لكتاب تعالوا الى‏كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون‏الله فان تولوا فقولوا اشهدوابانا مسلمون) (3) فانتم فى وجه‏الله و وجه امير المسلمين سعود بن‏عبدالعزيز و اميرکم عبدالمعين بن مساعد فاسمعوا له و اطيعواما اطاع‏الله والسلام‏» (4) .

 

«به نام خداوند بخشاينده و مهربان. اين نامه‏اى است از طرف‏سعود پسر عبدالعزيز به عموم اهل مكه و علما و بزرگان و قاضى‏سلطان. سلام بر كسى كه پيرو راهنمائى خدا باشد (5) اما بعد: شماهمسايگان خدا و پناهندگان به او و ساكنان حرم وى هستيد كه به‏امان خدا در امانيد، ما شما را به دين خدا و رسول او دعوت‏مى‏كنيم‏».

 

سعود در اينجا آيه‏اى از قرآن را كه درباره اهل كتاب يهود ونصارى است، خطاب به اهل مكه ذكر كرده كه مضمون آن چنين است:

 

«اى اهل كتاب بياييد به سخنى كه ما و شما به آن اعتقاد داريم، رو آوريم كه به جز خدا را نپرستيم و براى او شريكى‏برنگزينيم و برخى از ما برخى ديگر را ارباب و صاحب خود نداند.

 

اگر از اين سخن رو بگردانيد بگوئيد گواه باشيد كه مامسلمانيم‏».

 

سپس سعود مى‏گويد كه: شما در راه خدا و در راه سعود، اميرمسلمانان، گام برداريد و امير شما عبدالمعين بن مساعد است،سخن او را بشنويد و تا آنجا كه او فرمان خدا را مى‏برد، فرمانش ‏را ببريد».

 

اين نامه را مفتى مالكيها در مكه، شيخ حسين در هفتم محرم 1218پس از نماز جمعه براى مردم خواند.

 

روز هشتم محرم، سعود در حالى كه لباس احرام پوشيده بود، وارد مكه شد پس از سعى و طواف، در باغ شريف فرود آمد، در روز دوم ‏ورود به مكه از طرف سعود اعلان شد كه فردا ظهر با مردم مكه‏ اجتماع خواهد كرد، مردم هم، ظهر همان روز جمع شدند سعود روى ‏بلندى صفا قرار گرفت، در حالى كه مفتى مكه در سمت راست و قاضى‏ در طرف چپ وى ايستاده بودند، خطابه‏اى ايراد كرد و پس از حمد وثناى خدا، همان دعائى را خواند كه پيامبر اكرم به هنگام فتح‏مكه خوانده بود، آنگاه سعود سكوتى كرده و بعد به سخنان خود چنين ادامه داد:

 

اى مردم مكه، شما همسايگان خدائيد به امن او در امان هستيد،شما ساكنان حرم او هستيد، شما بدانيد كه شهر مكه مورد احترام‏است گياه و علف آن چيده نمى‏شود، شكار در آن رم داده نمى‏شود ودرخت آن قطع نمى‏گردد، فقط ساعتى از يك روز حرمت آن دريده شد،ما از ضعيف‏ترين عرب بوديم وقتى كه خدا خواست اين دين(اسلام)غالب شود، ما عرب، مردم را به اين دين دعوت مى‏كرديم ولى مردم‏ما را مسخره مى‏گردند و به همين خاطر با ما مى‏جنگيدند، آنهاچهارپايان ما را از دست ما مى‏گرفتند و ما دوباره آنها رامى‏خريديم و ما مدام مردم را به اسلام فرامى‏خوانديم و همه‏قبائلى كه به چشم مى‏بينيد و به گوش مى‏شنويد، فقط با اين شمشيراسلام آوردند آنگاه شمشيرش را به سوى كعبه بلند كرد.

 

من امسال قصد حمله به عراق داشتم وقتى كه جريان طائف را شنيدم ‏و دانستم كه مسلمانان(وهابيها) با مردم طائف جنگيده‏اند، و روبه سوى شما آورده‏اند، تا با شما نيز جنگ كنند، از عربهاى ‏باديه‏نشين براى شما ترسيدم، خدا را سپاس گويند كه شما را به ‏سوى اسلام رهنمون شد و از شرك نجاتتان داد! من شما را دعوت‏مى‏كنم كه تنها خدا را بپرستيد و از شركى كه گرفتار آن‏بوده‏ايد، دست‏بكشيد، من از شما مى‏خواهم با من بر دين خدا ورسولش بيعت كنيد، دوست‏ خدا را دوست و دشمن او را دشمن بداريدو در خوشى و ناخوشى مطيع فرمان او باشيد...

 

آنگاه نشست، عبدالمعين سپس مفتى و قاضى و بقيه مردم با وى‏بيعت گردند، و گفت: بعد از نماز عصر بين ركن و مقام منتظر من‏ باشيد تا براى شما دين و شرايط اسلام را توضيح دهم. و دراجتماع ديگرى، به مردم دستور داد، قبه‏هايى را كه روى قبور بنا شده بود، خراب كنند (6) .

 

صبح روز نهم وهابيان، درحالى كه جمع كثيرى از مردم، بيل به‏دست همراهشان بودند، به خراب كردن قبور و گنبدها پرداختند،نخست گنبدهاى قبرستان معلى را با خاك يكسان ساختند تعداد اين‏گنبدها بسيار بود، سپس گنبد محل تولد پيامبر(ص) و جائى را كه ‏محل تولد ابوبكر و على(ع) مى‏دانستند و گنبد خديجه كبرى(س) وهمچنين قبه روى چاه زمزم و قبه‏هاى خانه كعبه و تمام بناهائى‏كه بلند از كعبه بود، خراب كردند.

 

بعد از آن تمام جاهائى را كه مزار صالحان در آنها قرار داشت،پيدا كردند و ويران ساختند وهابيان به هنگام ويران ساختن‏قبرها و گنبدها رجز مى‏خواندند و طبل مى‏نواختند و آوازمى‏خواندند و در ناسزا گفتن به ساختمانهاى قبور مبالغه مى‏گردند، در عرض دو سه روز تمام آثار را از بين بردند (7) .

 

عمر رضا كحاله‏مى‏نويسد:

 

«در مكه بسيارى از آثار تاريخى وجود داشت از قبيل محل تولد پيامبر اكرم(ص) و خانه خديجه كبرى(س) و خانه ابوبكر و آثارديگر كه وهابيها اين آثار را نيز ويران كردند (8) .

 

ابن بشر گويد: كه سعود، بيشتر از بيست روز در مكه ماند وياران او (وبه تعبير ابن بشر، مسلمين) متجاوز از ده روز ازاول صبح به ويران ساختن بناها و قبه‏هاى روى قبور و مشاهد،مى‏پرداختند و با اين عمل به خداى واحد تقرب مى‏جستند تا همه‏آنها را با خاك يكسان كردند (9) .

 

زينى دحلان گفته است:

كه وهابيان چهارده روز در مكه ماندند ودر اين مدت مردم را توبه مى‏دادند و به گمان خود، اسلام مردم راتجديد مى‏گردند و از كارهايى كه به اعتقاد ايشان شرك بود، ازقبيل توسل و زيارت قبور، منع مى‏نمودند (10)

 

سعود پس از دستورويرانى مقابر دستور ديگرى صادر نمود، مبنى بر اين كه به‏استثناء نماز عشا، پيروان مذاهب اربعه، حق ندادند در يك زمان‏باهم، در مسجدالحرام نماز جماعت ‏بپا دارند بلكه نماز صبح راشافعى، ظهر را مالكى، عصر را حنبلى، مغرب را حنفى بخواند ونماز عشاء را هر كه بخواهد و نماز جمعه را مفتى مكه عبدالملك‏ القلعى الحنفى بپا دارد (11) .

 

و همچنين دستور داد كتاب «كشف‏الشبهات‏» محمد بن عبدالوهاب درمسجدالحرام تدريس شود و خواص و عوام در حلقه درس حاضر شوند (12) .

 

سپس امير وهابى نامه‏اى به «سلطان سليم‏» نوشت و از فتح مكه ‏به او خبر داد و از او خواست ‏حكام دمشق و قاهره را وادارنمايد كه از اين پس با محمل و طبل و نى و امثال اينها به مكه ‏نيايند، زيرا اين قبيل امور شرعى نيست (13) .

 

بعد به اميرالحاج يمن نامه‏اى نوشت و اوراقى مشتمل بر عقايدخود براى او فرستاد وى در اين نامه كه جبرتى متن كامل آن راذكر كرده، به كسانى كه به مردگان توجه مى‏كنند و از ايشان حاجت‏ مى‏خواهند و براى قبور ذبح مى‏كنند و به آنها استغاثه مى‏نمايند،سخت‏حمله كرده است. و همچنين تعظيم قبور انبيا و اولياء وساختن گنبد بر روى آنها و چراغ بر افروختن در كنار قبور وخادم براى قبر قرار دادن و اينگونه امور را به شدت انكار كرده‏است، ويران كردن گنبدهاى روى قبور را هم واجب دانسته و گفته‏است كه هركس دعوت ما را نپذيرد با او جنگ مى‏كنيم (14) .

سعودبراى دستگيرى شريف غالب، به سوى جده حركت كرد و نامه‏اى به‏مردم جده نوشت و از آنها خواست كه از وى اطاعت كنند. مردم جده ‏در پاسخ سعود نوشتند كه ما رعيت ‏شريف هستيم، اطاعت ما، بسته ‏به اطاعت اوست و اگر از تو اطاعت كنيم آيا چيزى هم از ما مى‏خواهى؟ او در پاسخ آنها پيام فرستاد آرى دويست هزار ريال وشصت طاقه قماش به قيمت ‏شش هزار ريال و به دنبال آن كس فرستاد تا آنها را تحويل بگيرد. در همان موقع با سپاهيانش به جده ‏رسيد و آنجا را به محاصره انداخت ولى به علت اين كه جده داراى‏حصار استوار و وسائل دفاعى نيرومندى بود، نتوانست‏به آن دست‏ يابد، شريف آماده دفاع شد و توپها و شمشيرها فراهم ساخت وسرانجام وهابيها شكست ‏خوردند و عده زيادى از آن‏ها كشته شدند وهشت روز تمام ماندند ولى كارى از پيش نبردند، سعود به شدت‏ناراحت‏شده بود و به عثمان مضايفى دشنام مى‏داد زيرا او بود كه ‏سعود را به جنگ با مردم جده وادارش كرد و بالاخره بدون آن كه ‏وارد مكه شوند، به سرزمين نجد برگشتند (15) .

 

شريف غالب از غيبت ‏سعود استفاده نمود به مكه بازگشت و بدون‏هيچ مزاحمت و مقاومتى از طرف برادرش عبدالمعين، آن شهر را به‏تصرف درآورد (16) .

ولى وهابيها به هيچ‏قيمت‏حاضر نبودند مكه رااز دست‏بدهند، شريف غالب نيز مانند سابق خواستار حكمرانى مكه ‏بود. بدين جهت ‏بار ديگر آتش جنگ ميان آن دو شعله‏ور شد و تا سال 1220 ادامه داشت، ليكن ميان آنها صلحى برقرار شد بدين‏منظور كه وهابيان وارد مكه شوند. پس از اداء مناسك حج‏به بلادخود برگردند.

 

در محرم سال‏1219 وهابيها با دوازده هزار جنگجو به عزم محاصره‏ جده حركت كردند شريف غالب باروى شهر مكه را محكم كرد چون‏مى‏دانست كه آنان شهر جده را نخواهند توانست ‏بگشايند. ممكن است ‏به مكه حمله كنند، لذا فرمان داد كه همه مردم حركت نمايند اين‏بود مردم مكه از تمام طبقات با اسلحه‏هاى خود به «زاهر» آمدند و هفت روز در آنجا ماندند. اما وهابيها كه شهر جده رابه محاصره داشتند، سه روز بيشتر نتوانستند بمانند آنها هر روزيكبار به شهر حمله مى‏كردند ولى توپخانه شهر آنها را پراكنده‏ مى‏ساخت و عده‏اى كشته مى‏دادند و به چادرهاى خود باز مى‏گشتند،آنقدر از آنها كشته شد كه گودالها و جوى‏ها از لاشه مرده آنها پر شد و حتى ده بيست نفر را در يكجا دفن مى‏كردند وقتى اين وضع ‏را ديدند، از محاصره شهر دست كشيدند و رفتند و در مسير راه به‏ هر قبيله‏اى كه مى‏رسيدند مى‏كشتند و اموالشان را غارت مى‏كردند.

 

شريف سپاهى را از راه خشكى و سپاهى ديگر را از راه دريا به‏ همراه ده كشتى بزرگ پر از آذوقه و سلاح از جمله توپهاى بزرگ به ‏دنبال وهابيها فرستاد، سپاه دريايى كه به آنها رسيد، آنهاهمگى بدون جنگ و خونريزى تسليم شدند.و پس از سه روز چهار هزارنفر از وهابيها به آنها هجوم آوردند، جنگى سخت ميان آنهادرگرفت و با هزيمت وهابيها پايان پذيرفت و بسيارى از آنهاكشته و زخمى شدند و درحالى كه سرهاى مرده‏هاى وهابيها روى‏نيزه‏ها بود، به مكه باز گشتند. در همان موقع طائف در تصرف ‏وهابيها بود، شريف غالب، با سپاهى عظيم به سوى طائف حركت كرد و وهابيها را در طائف ده روز تمام به محاصره گرفت ولى كارى ازپيش نبرد به مكه باز گشت و آنگاه يكى از فرماندهان وهابى باسپاهى عظيم وارد «ليث‏» شد، شريف با سپاهيان خود به جنگ اوبيرون رفت و جنگى درگرفت كه ابتدا پيروزى با شريف بود ولى‏بعدها وهابيها پيروز شدند و از طرفين حدود دو هزار نفر كشته‏ شدند ولى بيشتر كشته ‏شدگان از وهابيها بودند و سپس وهابيها بازشكست ‏خوردند و سواران شريف باقى مانده‏هاى آنها را دنبال كردندو بعد به مكه مراجعت نمودند.

 

پى‏نوشتها:

 

1 تاريخ الجزيره‏العربيه‏7 ص‏376.

 

2 تاريخ جبرتى، به نقل كشف الارتياب، ص 25.

 

3 سوره آل عمران: 64.

 

4 تاريخ الجزيره‏العربيه فى عصرالشيخ محمد..ص‏377.

 

5 چون اهل مكه را مسلمان نمى‏دانست مستقيما سلام به آنهاننوشت.

 

6 تاريخ مكه، ج‏2، ص 131 به بعد، سباعى.

 

7 كشف الارتياب، ص‏27.

 

8 جغرافيه شبه جزيره‏العرب، ص 161.

 

9 عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج‏1، ص 124.

 

10 فتنه‏الوهابيه، ص 72.

 

11 قبلا در هر يك از چهار ركن خانه كعبه، در يك وقت‏يكى ازمذاهب چهارگانه نماز جماعت‏برگزار مى‏كردند(تاريخ‏الجزيره‏العربيه،

 

378).

12 تاريخ الجزيره‏العربيه، ص 378.

 

13 همان كتاب.

 

14 المختار من تاريخ الجبرتى، ص‏533.

 

15 تاريخ الجزيره‏العربيه، ص‏379.

 

16 همان مدرك و تاريخ مكه ج‏2، ص 131 - 132.

منبع: مكتب اسلام-سال 1378-ش7

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

جامعه شیعی در عربستان سعودی(قسمت اول)

جامعه شیعی در عربستان سعودی(قسمت اول)
بهزاد احمدی لفوركی


جامعه شیعی در عربستان سعودی(قسمت اول)

عربستان سعودی، به دلیل قرارگرفتن در منطقه استراتژیك خلیج فارس و دارا بودن بزرگ ترین ذخایر نفتی جهان، از نگاه بین المللی ارزش بسیار زیادی دارد. در جهان اسلام نیز، این كشور با داشتن پیشنیه تاریخی بسیار كهن و استقرار خانه خدا در آن، نقش بسیار مهمی ایفامی كند.

 عربستان سرزمینی است كه حضرت ابراهیم در آنجا به فرمان خدا، جایگاه و مأمن اصلی یكتاپرستی را بنیان نهاد و با بعثت رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) حیات جدیدی را تجربه كرد.

عربستان كشوری مذهبی است كه قوانین آن برپایه اسلام وهابی است. مذهب وهابی در عربستان نقش بسیار مهمی را ایفا می كند و هیچ عملی خلاف آیین آن تحمل نمی شودو عملا تمامی سیاست كشور بر پایه این آیین رسمی پایه ریزی شده است.

درهم تنیدگی وهابیت با قومیت سعودی، به ایجاد پادشاهی ای انجامیده كه در آن مذاهب دیگر اسلامی - چه سنی و چه شیعه - جایی برای تنفس، رشد و نمو ندارند؛ به خصوص شیعیان به خاطر ضدیت خاص وهابیت با آنها، در شرایط ناگواری، مملو از تبعیض و ستم به سرمی برند.

مقاله حاضر می كوشد تا تصویری از وضعیت جامعه شیعیان درعربستان سعودی ارائه دهد و اقدامات ضدشیعی رژیم سعودی را بررسی كند، در این ارتباط، پس از ارائه تاریخچه مختصری از حكومت سعودی و وهابیت و جایگاه آن در ساختار سیاسی عربستان، پیشینه تشیع درعربستان، ظهور شیعه سیاسی، ساختارهای سیاسی شیعیان و سیاست كنونی آنها، بحث و بررسی می شود. و در ادامه به سیاست شیعه زدایی رژیم سعودی و نمونه های عینی چنین سیاستی توجه می شود.

 

وهابیت و حكومت سعودی :

عربستان در زمان های قدیم و پس از ظهور اسلام، همواره میان دولت های محلی و منطقه ای تقسیم شده بود و به صورت ملوك الطوایفی اداره می شد. با ظهور اسلام و استقرار آن در سراسر شبه جزیره، این منطقه برای اولین و آخرین بار، تحت لوای اسلام، به وحدت دست یافت و به نحو چشمگیری از دیدگاه سیاسی و فرهنگی دگرگون گشت تاجایی كه با گذشت چند دهه، عرب ها به چنین قدرتی دست یافتند كه دوقدرت بزرگ شرق و غرب آن روزگار را از پا در آوردند. در زمان امویان، قسمت اعظم عربستان جزو قلمرو آنان بود و سپس آل عباس بر آن مسلط شدند. در اواخر قرن دوم هجری قمری، علویان در عربستان قیام كردند؛ اما كاری از پیش نبردند، پس از مرگ متوكل عباسی، قدرت عباسیان روبه زوال نهاد و عربستان هم به دنبال آن، باردیگر دارای حكومت های محلی ضعیف و كوتاه مدتی شد كه جز چندین قرن اغتشاش و درهم ریختگی، چیز دیگری را برای آن به همراه نیاوردند. (1)

در قرن 16 میلادی (دهم هجری قمری)، پرتغالی ها حمله به مكه راقصد كردند كه این فكر عملی نگردید. در همان قرن خلفای عثمانی كه متوجه عربستان شده بودند، به تدریج سواحل غربی و سپس تمامی عربستان را زیر سلطه خود در آوردند.

 در این زمان یعنی قرن 18میلادی، محمد بن عبدالوهاب در نجد قیام كرد. وی خود را مصلح مذهبی دانسته و مذهب خاص خود را تبلیغ می كرد. آیین و فرقه جدیدبه وجود آمده توسط محمد بن عبدالوهاب، در آغاز با مشكلات فراوانی مواجه گردید، چرا كه مخالفان افكار و عقاید وی علیه او قیام كردند وتعرضاتی انجام دادند كه در نتیجه آنها، وی در صدد به دست آوردن حامیانی از حاكم شهر نجد برآمد؛ اما آنها هیچ یك از ترس ایجاد آشوب و بلوا، حاضر به انجام و قبول چنین كمكی نشدند. تا سرانجام، محمد بن سعود حاكم شهر (درعیه) را با خود همداستان كرد. محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود با یكدیگر عهد و پیمان بستند كه در این راه، از هیچ كوشش دریغ نورزند و برمبنای این قرارداد، عبدالوهاب بر نفوذ مذهبی خویش و محمد بن سعود نیز بر قدرت خود افزودند.

با درگذشت محمد بن سعود در سال 1765 میلادی، عبدالعزیز به جانشینی پدر منصوب گردید. وی كه ادامه دهنده راه پدر و طرفدارمذهب عبدالوهاب بود، در سال 1773 میلادی، شهر ریاض را به تصرف در آورد و توانست قلمرو حكومتی خویش را گشترش دهد. وی به دنبال آن قصیم و الاحساء را نیز زیر سلطه خود در آورد. در این زمان روابط نجدو حجاز تیره گردید و در شهر مكه از ورود طرفداران مذهب وهابی جلوگیری كردند. وهابی ها نیز در مقابل از عبور حجاج عراقی و ایرانی ازسرزمین نجد ممانعت ورزیدند كه در نهایت شریف مكه در رفتار خود باوهابی ها تجدید نظر كرد و این مشكل برطرف گردید. به دنبال تجاوزات و دستبردهای پیروان وهابی به قبایل عراقی درسال 1797 میلادی، عاقبت از طرف سلطان عثمانی به پادشاه بغداد، دستور رسید كه از این كار جلوگیری كند كه این شخص نتوانست كاری ازپیش ببرد. در سال 1798 نیروهای بغداد برای مبارزه با وهابی ها به نجدرفتند كه كارشان بی فایده بود ویكسال بعد قراردادی بین دو طرف دربغداد به امضاء رسید. در سال 1801 بار دیگر كربلا مورد تهاجم آل سعودقرار گرفت و مقبره امام حسین (علیه السّلام) تخریب شد.

با مرگ عبدالوهاب دیری نگذشت كه عبدالعزیز بن محمد نیز در سال 1803 به قتل رسید وسعود بن عبدالعزیز به جای پدر بر تخت حكومت نشست. وی یكسال بعد توانست مدینه را تصرف كند و در سال 1805 نجف، سپس مكه وجده را نیز به زیر سلطه خویش درآورد. با قدرت گرفتن سعود بن عبدالعزیز، محمد علی پاشا والی مصر، از جانب سلطان عثمانی مأمورسركوب وهابی ها گردید. وی پسرش را به حجاز فرستاد و او توانست مدینه را در سال 1812 و مكه را یكسال بعد به تصرف خود درآورد؛ اما دراین سال محمد علی پاشا كه خود فرماندهی قوا را بر عهده گرفت، ازسعود بن عبدالعزیز شكست خورد.

 پس از مرگ سعود در سال 1814پسرش عبدالله به قدرت رسید و چون قدرت پدر را نداشت، با والی مصرقراردادی منعقد كرد و به اینگونه حاكمیت سلطان عثمانی را گردن گرفت؛ اما در سال 1816 میلادی این قرارداد از سوی ابراهیم پاشا والی مصر نقض شد و وی به سركوب وهابیان پرداخته و عاقبت در سال 1818توانست با تصرف درعیه، عبدالله را دستگیر و به قتل برساند.

در سال 1824، تركی بن عبدالله از عموزادگان سعود، در ریاض حكومت خود را بر اساس حمایت از جنبش وهابی پایه گذاری كرد وتوانست تا سال 1833، تمام سواحل خلیج فارس و منطقه مركزی نجدرا تصرف كند و بدین ترتیب آیین وهابی را در سراسر نجد توسعه دهد؛ ازاین پس، اختلافات میان آل سعود به اوج خود رسید و این اختلافات می رفت كه آن را به اضمحلال بكشاند؛ اما در اوایل قرن بیستم میلادی، عبدالعزیز بن عبدالرحمن، ریاض را از دست خانواده آل رشید خارج وحكومت خویش را بر آن ثبت كرد و سپس شورش قبایل مختلف ونزاع های خارجی را مرتفع ساخت. عبدالعزیز پس از تصرف ریاض، مكه را زیر سلطه خود درآورد و به كشورگشایی پرداخت. در نتیجه شكستی كه توسط نیروهای انگلیسی بر وهابیون وارد آمد، بالاجبار، با تشكیل كنفرانس عقیر، پیمانی بین دو گروه سعودی و انگلیسی بسته شد و به موجب آن، خط مرزی عراق و كویت و نجد تعیین گردید. در ژانویه 1926سرانجام سران حجاز، با عبدالعزیز بیعت كردند و او پادشاه حجاز خوانده شد و در 18 دسامبر 1939 فرمان یكپارچه كردن پاره های كشور عربی داده شد و از این پس سرزمین مذكور عربستان سعودی خوانده شد (2).

بنابراین، عربستان امروزی نتیجه پیوند قدرت سیاسی و نظامی خاندان سعودی و محمد بن عبدالوهاب، بنیانگذار فرقه وهابیت است. عبدالوهاب از افراد قبیله بنی سنان و عشیره تمیم است كه در سال 1703 میلادی در ناحیه عینیه به دنیا آمد و در جوانی به مدینه رفته و درمكتب استادانی چون سلیمان بن كردی و محمد السندی به تحصیل مشغول گشت و سپس به بصره و بغداد رفت و در آنجا ازدواج كرد. وی پس از مرگ همسرش به ایران آمد و به كردستان و همدان مسافرت كردو سپس در اصفهان به تحصیل فلسفه اشراق و تصوف پرداخت، سپس به قم رفته و در آنجا از پیروان مذهب ابن حنین شد و در سال 1741میلادی به عینیه، زادگاه خویش بازگشت و در آنجا به تبلیغ عقایدمذهبی خویش پرداخت و كتاب (التوحید) را كه بیان كننده عقایدمذهبی اش بود، به رشته تحریر درآورد. عبدالوهاب در سال 1792میلادی درگذشت (3).

وهابیت نهضتی واحدساز بود و توانست نقش حساسی را در تكامل جغرافیای سیاسی عربستان ایفا كند. از بعد سیاسی، اتحاد بین وهابیت وقومیت سعودی موجب شد تا قدرت سیاسی و مذهبی این دو در فراسوی پایگاه و هسته قبیله و عشیره، در سراسر شبه جزیره عربستان گسترش یابد و آنها بتوانند، تسلط خود را بر سایر مناطق و قبایل استحكام بخشند. در حال حاضر نفوذ وهابیت به دلیل ایفای این نقش تاریخی وحیاتی، فراتر از نقش رسمی یك نهاد دینی است و از زمان تأسیس رژیم سعودی، وهابیت فرهنگ، آموزش و پرورش و سیستم قضایی آن را شكل داده و در نهایت بر همه تمایلات و گرایش های اسلام گرایی سنی عربستان تأثیر گذاشته است. در عربستان كنونی، مفتی های وهابی، در اوضاع سیاسی جامعه نقش برجسته ای دارند و وزرای دادگستری، حج و شئون اسلامی، اوقاف، و دعوت و ارشاد با مشاورت آنهاانتخاب می شوند. (4)

افزون براین وهابیون توانسته اند، در كنار تشكیلات مذهبی حكومتی ووزارتخانه هایی چون وزارت شئون اسلامی، اوقاف، دعوت و ارشاد، سازمان های عریض و طویل دیگری را در رابطه با امور مذهبی وگسترش آیین وهابیت تشكیل دهند كه سازمان رابط عالم اسلامی، سازمان علمای بزرگ و سازمان امر به معروف و نهی از منكر، از جمله آنهاست. سازمان علمای بزرگ یا (كبار العلما)، مركب از 21 تن ازعلمای طراز اول وهابی است كه بیشتر فعالیت اعضای آن صدور فتوا وایفای نقش مهم و اساسی در مسائل سیاسی و مذهبی عربستان است (5).

از نگاه وهابیون، جماعت زیادی از مسلمانان موحد نیستند، چرا كه می كوشند تا عنایت خدا را با زیارت قبول اولیا به دست آورند، پس مشركند. آنها هر كس را كه برای روا شدن حاجات خود، از غیرخدا یاری بخواهد، كافر می دانند، تفسیر قرآن بر پایه تأویل را كفر می شناسند، شفاعت جستن از غیرخدا را كفر می نامند، ذكر نام پیامبر، ولی یا فرشته را در نماز شرك می دانند و بر اساس این آموزه ها، تشیع و شیعیان را كافرو مشرك دانسته و مقابله با آنان را وظیفه دینی خود می دانند.

 در رساله عبدالوهاب به نام (كشف اشبهات) بیش از 24 بار افراد غیر وهابی كافردانسته شده اند.

شخصیت ها و علمای تندرو وهابی علاوه بر جنایات خودعلیه شیعیان و اماكن مقدس آنها در سه قرن اخیر، در شرایط كنونی، بارها خواستار شدت عمل علیه پیروان اهل بیت شده و اقدامات بسیاری را در این زمینه به انجام رسانده اند كه در ادامه به آنها پرداخته می شود.

 

تشیع در عربستان :

حضور شیعه در عربستان، به قرن اول هجری، یعنی زمانی كه شیعیان علی جانشین پیامبر توسط ابوبكر را رد كردند، باز می گردد. طبری درتاریخ خود تصریح دارد كه نبی مكرم در (یوم الانذار)، سه موضوع مهم را مطرح و عشیره خود را به آن دعوت كرد كه عبارت است از: توحید، نبوت و ولایت و جانشینی پس از پیامبر كه غیر از علی بن ابی طالب (علیهما السّلام)، كسی در آن روز به پیامبر ایمان نیاورد و بزرگان قبیله ابوطالب را خطاب كرده، و ولایت و سرپرستی كودكش را به وی به تمسخر تبریك گفتند.

 ازنظر قرآن نیز حضور شیعه به زمان خود پیامبر باز می گردد، چنان كه طبری و آلوسی در تفاسیر خود، ذیل آیه هفتم سوره مباركه (البینه)، بااشاره به شأن نزول آیه، علی (علیه السّلام) و پیروان ایشان را مصداق این آیه معرفی كرده اند (7).

جمعیت شیعیان در عربستان را منابع مختلف بین 10 تا 15 درصدجمعیت كل كشور، یعنی رقمی حدود دو میلیون نفر تخمین می زنند. طبق سرشماری حكومت سعودی در سال 2004 كل جمعیت عربستان 22/670/000 نفر است كه از این رقم 16/529/302 نفر شهروندسعودی و بقیه خارجیان مقیم هستند. 10 تا 15 درصد جمعیت شیعه دوازده امامی هستند كه اكثریت شیعیان عربستان را تشكیل می دهند. بیشتر این جمعیت در منطقه شرقیه زندگی كرده و در همانجا نیز مشغول به كارند. شرقیه استانی است كه شیعیان به لحاظ جمعیتی، اكثریت غالب را تشكیل داده و از نظر اقتصادی بزرگ ترین منطقه نفتی باگسترده ترین تاسیسات پالایش نفت در عربستان است؛ در حالی كه تعداد كمی از شیعیان در دمام، مركز استان شرقیه و بزرگ ترین شهر این استان ساكن هستند، اكثر قریب به اتفاق آنها در شهرها و روستاهای بین دو واحه بزرگ قطیف و الحساء زندگی می كنند. الحسأ دو شهر بزرگ به نام های هفوف و مبرز دارد كه علاوه بر سنی ها، شیعیان نیز در آنهاسكونت دارند. گروه قابل ملاحظه ای از شیعیان اسماعیلی (حدود صدهزار نفر) نیز در استان نجران و حومه آن (در منطقه مرزی نزدیك به یمن) ساكن اند. (8)

 شیعیان دوازده امامی علاوه بر استان شرقیه درمدینه و وادی فاطمه دارای جمعیت های بزرگی هستند و در جده وریاض نیز گروه های كوچكی تشكیل داده اند.

 زیدی ها نیز به عنوان شاخه ای شیعی، در شهرهای جنوبی نجران، جده، ینبوع و عصیرسكونت دارند وابستگی شان بیشتر به زیدی های یمنی است. علاوه برسه گروه شیعی مذكور، شیعیان بسیاری هستند كه به دلیل شرایط بدمذهبی در شهرهای سنی نشین در تقیه زندگی می كنند و از بروز مذهب خود اجتناب می ورزند. (9)

شیعیان از قرن چهاردهم تا اوایل قرن بیستم میلادی، در شبه جزیره عربستان، تحت تسلط مداوم نیروهای خارجی قرار داشتند. به استثنای حدود 70 تا 80 سال زمان حضور پرتغالی ها در قرن شانزدهم. بقیه این مدت شیعیان تحت قیادت سنی های خارجی، از جمله دولت عثمانی قرار داشتند. (10)

علیرغم این شرایط، شیعیان مقام های عالی روحانی رادر اختیار داشتند و تا به قدرت رسیدن سعودی ها، موسسات مهم دینی آنها از جمله مساجد و حسینیه ها همچنان زنده و فعال بود. شیعیان تا آن زمان، آشكارا مراسم عبادی خود را برگزار می كردند و در حوزه های علمیه محلی، به فراگیری علوم دینی می پرداختند. این پویایی تا دهه 40میلادی قرن گذشته به اندازه ای بود كه قطیف را نجف كوچك می خواندند.

 در سال 1913، آل سعود منطقه شرقیه را فتح كرد و كنترل آن را ازحاكمان عثمانی منتزع ساخت و بعدها آن را در آنچه پادشاهی عربستان سعودی خواند، ادغام كرد. جنگجویان عبدالعزیز بن عبدالرحمن آل سعود كه اخوان نامیده می شدند، دارای احساسات مذهبی شدید ضدشیعی بودند و جهاد علیه شیعیان، محور اصلی عقاید آنها را تشكیل می داد. اخوان فشار زیادی بر آل سعود وارد كردند تا شیعیان را به زور به كیش وهابی درآورد یا آنها را به قتل رساند. در پاسخ به این فشار، عبدالعزیز مبلغ های مذهبی وهابی را به منطقه شرقیه فرستاد؛ اما ازتغییر دادن مذهب شیعیان با استفاده از زورخودداری كرد. زمانی كه او درسال 1926 درخواست اخوان را رد كرد، آنها شورش كردند كه در نهایت آل سعود، آنها را سركوب كرد. با این همه اخوان بار دیگر دیدگاه خود را به كرسی نشاندند و تعداد زیادی از شیعیان را به قتل رساندند. (11)

با تأسیس پادشاهی سعودی در سال 1932 میلادی، سركوب و به حاشیه راندن شیعیان، رنگی دولتی به خود گرفت و به سیاست رسمی رژیم تبدیل گردید. رژیم سعودی به طور همزمان، ابزارهای مختلفی رابرای آرام كردن و به حاشیه راندن اقلیت شیعه به كار گرفت كه مهاجرت هزاران مهاجر سنی و تاجر از نجد و قصیم به منطقه شرقیه، ساخت شهرها و مراكز تجاری جدید سنی نشین، به زوال كشاندن شبكه های كشاورزی و تجاری قدیمی وابسته به شیعیان، عدم معامله با تجار شیعه و تمایل به همكاری هرچه بیشتر با مركز و غرب عربستان، مصادره باغ های نخل داران شیعه و منابع و محصولات آنها توسط رژیم از جمله این ابزارها بود. همزمان حاكمان سعودی و ناظران محلی، از انجام شعایر و مراسم مذهبی شیعیان به شدت جلوگیری می كردند ومحدودیت های فراوانی را در زمینه اعلام عمومی برای نماز و دعا، چاپ انتشار متون دینی، ساخت مساجد و حسینیه و زیارت مراقد ائمه اعمال می كردند و شیعیانی را كه در مراسم مذهبی مانند عاشورا شركت می كردند، تحت تعقیب و آزار و اذیب قرار می دادند. نتیجه این اقدامات این بود كه بنیانگذاری عربستان سعودی و تسریع شكل گیری دولت دراین كشور، تضعیف جدید و شدید نهادهای شیعی را به دنبال آورد. (12)

 

ظهور شیعه سیاسی :

با تأسیس پادشاهی سعودی و اقدامات آن علیه شیعیان، عملا جایگاه اجتماعی - اقتصادی خود را از دست دادند و تحت فشارهای شدید قرارگرفتند. در این شرایط، دیگر آنها در پست های مدیریتی جایی نداشتند ودر گارد ملی و پلیس نیز اصلا به كار گرفته نمی شدند؛ اما تحمل این شرایط سبب نشد تا آنها به مقاومت علنی در برابر رژیم سعودی برخیزندو خواستار تغییر وضعیتشان شوند. روحانیون شیعه در این دوره، سیاست سكوت و مدارا را سر لوحه كارهای خود قرار دادند و با این شیوه توانستند، از تشدید وضعیت علیه خود جلوگیری كنند. فعالان جامعه شیعی نیزهیچ یك قویٹ از آزادی های بیشتر دم نزده و به جای آن نمایندگان مهمی در فواصل معین و با آرامی برای رهایی از افراطی ترین اشكال تبعیض به رژیم سعودی عرض حال ارائه كردند..............

این نسل از رهبران شیعه از قطیف و الحساء، تحصیلات خود را در نجف گذراندند؛ جایی كه به تدریج سیاست سكوت و مدارای خود را به كناری نهاد. اما پس از اقدام حكومت بعثی در سال 1973 علیه آنها به جرم جاسوسی برای سعودی، تعدادی از آنها به قم آمدند و به ادامه تحصیلات خود در این شهر پرداختند كه حسین صفار، شخصیت برجسته سیاسی شیعه عربستان یكی از آنها بود. (13)

صفار و همكارانش در سال 1974 به كویت مهاجرت كردند؛ جایی كه باكمك

حضرت آیت الله العظمی [سید]محمد الحسینی الشیرازی

 و خواهرزاده اش محمد تقی المدرسی، حوزه علمیه ای را تأسیس كردند. علاوه بر صفار، تنی چند ازدیگر طلاب هسته شبكه سیاسی شیعه عربستان سعودی معاصر نیزمدتی را در كویت گذراندند. این گروه شامل توفیق الصیف و برادرش، فوزی الصیف و محمودالصیف (از تاروت)، یوسف سلمان المهدی (ازصفوا)، حسین مكی الخویلدی (از صفوا) و موسی ابوخمسین و برادرش حسین ابوخمسین (از الحساء) می شدند. (14)

حوزه علمیه كویت توانست، در این مدت پیروانی از عراق و بحرین را نیز به خود جذب كند.

 دستاورد اقامت صفار در كویت و آشنایی با تجارب دیگر گروه های مقاومت شیعی، نظیر حزب الدعوه عراق، تأسیس شبكه های سیاسی -مذهبی بود كه تا به امروز بر سیاست شیعیان عربستان سعودی حاكم بوده اند(16).

 شاگردان و طلاب در كویت هر از چندی به عربستان بازگشته و جنبش زیرزمینی اصلاح شیعه (حركت الاصلاح) را در دهه 70 پایه گذاری كردند. آنها نوارهای كاست توزیع، مراسم نمازجمعه رابرگزار و متون سخنرانی مربوط به تفكر سیاسی شیعه را پخش می كردند. (16)

در سال 1977، صفار و همراهان او به قطیف بازگشتند؛ جایی كه ازیك سو دعاوی آنها، مقامات سیاسی و مذهبی را و از سوی دیگرفراخوانی آنها راه و روش فعالیت های سیاسی روحانیون مدارا پیشه را به چالش طلبید. با پیروزی انقلاب و افزایش انتقادات از خاندان سعود، صفار و یارانش اهمیت و برجستگی بیشتری یافتند و شیعه سیاسی به یك نیروی قوی كه كنترل كمی بر آن اعمال می شد، تبدیل گردید. صفارو همراهانش با تأثیر گرفتن از انقلاب اسلامی ایران، خلأ داخلی تعدادزیادی از جوانان شیعه را نیرو بخشیده، آنها را به حمایت از دادن پیامی كه مستقیم رژیم را به چالش می طلبید، ترغیب كردند. آنها شكایات وتظلمات مذهبی شیعه و جامعه شیعی را مطرح و در نهایت در سال 1979، مهم ترین نافرمانی عمومی مدنی قرن شیعیان عربستان را به راه انداختند. (17)

مطالبات شیعیان عربستان در آن زمان، به حق برگزاری مراسم مذهبی، پایان بخشیدن به تبعیض، سهم بیشتر از درآمدهای نفت، فرصت های شغلی و مدرن سازی شهرها و جوامع شیعه و همچنین مخالفت شدید با اتحاد ریاض - واشنگتن و حضور امریكا در منطقه محدود می شد و براندازی آل سعود را در بر نمی گرفت.

 خشم عمومی درنوامبر 1979 راه را برای اعتراض گسترده هموار ساخت و هزاران شیعه به مقابله با تحریم حكومت برخاسته و برای بزرگداشت عاشورا به خیابان ها آمدند. (18) گارد ملی به این مبارزه طلبی به شدت پاسخ داد وطی چند روز بیش از 20 نفر از شیعیان را به شهادت رساند. سیاست سختگیرانه رژیم پس از قیام نوامبر 1979 موجب دستگیری و تبعیدصدها نفر شد و صفار نیز پس از آنكه در سوریه ساكن شود، به ایران پناهنده گردید. بسیاری از افرادی كه در این دوره دستگیر و شكنجه یاتبعید شدند، در حال حاضر نقشی محوری در صحنه سیاست جامعه شیعی عربستان دارند. از جمله این افراد می توان به شیخ انصار، جعفرالشایب (عضور شورای شهر قطیف)، توفیق السیف (ساكن لندن ونویسنده روزنامه عكاظ)، عیسی التریل (عضو شورای شهر قطیف) وصادق الجبران (فعال سیاسی در منطقه الحساء) اشاره كرد. (19)

مشاركت گسترده در اعتراض 1979 انعكاسی از تركیب یك پیام عمومی و سازمان های سیاسی جدید شیعی بود. چند ماه پیش از این اعتراض، صفار (حركت اصلاح شیعی) را به عنوان سازمان انقلاب اسلامی در شبه جزیره عربستان مجددانامگذاری كرده بود و با پخش پرچم هایی به نشانه نارضایتی عمومی از شرایط موجود، به رژیم سعودی و دولت امریكا اخطار و هشدار داده بود تا مطالبات شیعیان را برآورده سازند. اعتراض 1979 عملا ماهیت سیاسی شیعیان عربستان رامتحول ساخت و آنها را از یك دوره بی تفاوتی یا سكوت هوشمندانه (به گفته برخی فعالان شیعی عربستان)، به مرحله جدیدش مشتمل براعتراض و واكنش فعالانه و آشكار به اقدامات رژیم منتقل كرد. (20)

این مرحله كمتر از یك دهه دوام یافت و از اواخر دهه 1980 میلادی رهبران تبعیدی شیعه تاكتیك های خود را تغییر دادند. آنها به تدریج ازپیام ها و تاكتیك های تهاجمی دست برداشته، به این نتیجه رسیدند كه با واقعیات موجود، نمی توانند به یك انقلاب اسلامی موفق دست یابند. در عوض آنها به تدریج تغییر مسیر داده و رویكردی دو وجهی رابرگزیدند كه براساس آن تظلمات و مطالبات خود را عنوان می كردند وهم به دنبال بهبود روابط با رژیمی بودند كه بر مشروعیت آن صحه گذاشته بودند. این سیاست موجب شد تا سرانجام حكومت سعودی كه ازدرگیری با شیعیان واهمه داشت، به آنان پاسخ مثبت و متناسب داد.

 درسال 1993 ملك فهد چهار رهبر شیعه و حامیان الصفار (جعفر الشایب، صادق الجبران، عیسی المزیل و توفیق الصیف) را برای بحث و بررسی مطالباتشان به جده دعوت كرد. شیعیان پس از این جلسه، در ازای پایان دادن به مخالفت فعال از خارج، توانستند تا زندانیان سیاسی خود را كه ازدهه 80 در حبس بودند، آزاد كنند و صدها تبعیدی نیز اجازه یافتند به كشور بازگردند. گذرنامه های آنها را اعاده و حق مسافرت به آنان بازگردانده شد. رژیم سعودی همچنین به ارگان های دولتی دستور داد تااعمال تبعیض آمیز را محدود و متون درسی مدارس را اصلاح كند ورذایل ها را كه به شیعه نسبت داده شده بود، حذف كنند. (22)

 اگرچه این توافق نتایج متعددی را درپی داشت؛ اما تمام مطالبات شیعیان را محقق نساخت و بار دیگر به شكل گیری گروه ها و جریان های مبارزه جویانه وكم رنگ تر شدن تاكتیك سازش منجر گردید.

 

ادامه دارد ...

 



 

© کپی رایت توسط مطالعات شیعه شناسی کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

تهمت های وهابیت/شیعه و اعتقاد به تحریف قرآن...

تهمت های وهابیت/شیعه و اعتقاد به تحریف قرآن...

 

تعجب ما پایان ندارد از اینکه چگونه وهابیت فریاد برائت از خود سر دادند و بنای دفاع از عوامّ شیعه را برداشتند و آنان را به تکفیر کسانی که معتقد به تحریف قرآن بودند، تشویق کردند؟ شکی نیست که مخاطب قرار دادن عوامّ و غیر اهل تخصص و نشر نوار در بین آنان فقط برای فریب آنان بوده، وگرنه چه مانعی داشت که قبل از نشر کتابچه های مضحک و نوارهای رنگارنگ، این مسأله را با علمای شیعه مطرح می کردند!

 

 

**************

تهمت هایی در گذر زمان به مذهب اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله از طرف دشمنان تشیع زده شده و می شود.

 

 

یکی از تهمت های قدیمی و بزرگ، تهمت تحریف قرآن است که به شیعیان نسبت می دهند... با ادّعای اینکه شیعه معتقد است که بعضی از آیات قرآن حذف شده است، و چه بسیار کتابهایی که دستان تفرقه گر با هدف انباشته ساختن ذهن ساده لوحان و ساده اندیشان با این تهمتها نوشته اند...

 

 

شیعه یک فرقه نابود شده نیست که در کتب عتیق و شرح حالهای قدیمی هم خبری از آن یافت نشود، بزرگان تشیع در هر شهر و دیاری وجود دارند و کتابهایشان در دسترس همگان و سخنان محققان و مراجعشان جز بر مردگانی که ظاهراً زنده اند، مخفی و پنهان نیست. و فصل الکلام آنها این است که قرآنی که بر نبی اکرم (ص) نازل شده همان مصحف موجود در خانه های ما و تمام مسلمین است، بدون کم و زیاد.

 

 

منحرفان در اندیشه مذهب:

 

 

درک تهمت تحریف قرآن بر مذهب اهل بیت (ع)، انحراف افراد نادری که بر خلاف رأی اکثریت شیعه سخن گفته اند را مشخص مینماید و این امر واضحی است که عدّه قلیلی از علمای شیعه که آنها را به عنوان "اخباریه" می شناسیم و دارای گرایشات و مبانی فردی خاصّی بوده اند و از رأی عامّ تشیع خارج شده و همانند اهل تسنن به عدم صیانت قرآن از تحریف رأی داده اند، امروزه همراه با آنچه که گفته اند، منقرض شده اند...

 

 

مبانی و دلایل فکری که این جریان منحرف را  از مذهب شیعه جدا می سازد:

 

 

از مهمترین اعتقادات  اِخباریه که بر اساس آن از جماعت شیعه امامیه جدا می شوند:

 

 

الف: اعتقاد به عدم حجیّت ظاهر قرآن(یعنی نمی توان به ظاهر معنایی که از آیات قرآن درک می شود اعتماد کرد).

 

 

ب: لزوم اعتماد صِرف به اخبار، یعنی سنّت وارده از اهل بیت (ع) است که به همین سبب اِخباریه نامیده می شوند.

 

 

علت اعتقاد آنان به حجیّت داشتن ظاهر قرآن این است که مقام کلام الله آنقدر رفیع و عالی است که عقل بشر عادّی قادر به درک آن نیست، و این اجحاف به ساحت خدای عزّ و جلّ است که سخنانش را مغز بشر عادّی درک کند، لذا فقها باید فهم ظواهر قرآن را به کسانی که مخاطب اصلی قرآن و "الراسخون فی العلم" یعنی رسول (ص) و ائمّه اطهارند، بسپارند که به تصریح حدیث متواتر ثقلین مشابه و معادل قرآن قرار داده شده اند.

 

 

در اینجا سخنان عدّه ای از مراجع شیعه در رابطه با آراء گروه اخباریه را  می آوریم.

 

 

آیت الله العظمی بروجردی (رضوان الله تعالی علیه) در تقریرات بحث خود می افزاید :

 

"می دانیم که حجیّت ظواهر کتاب خدا معروف بوده و نیازی به استدلال ندارد، زیرا قرآنی که روح الامین بر قلب مبارک پیامبر(ص) نازل کرده بی شک کتابی است که برای فهم تمام مردم و رسیدن به کمالات لایق حالشان بوده است و جز عدّه قلیل اخباریه کسی شکی در صحّت این سخن ندارند. عمده استدلال های ایشان شامل این موارد است:

 

اول: اینکه مضامین قرآن از چنان علوّ و رفعتی برخوردار است که جز  افهام خاصّ، توان درک آن را ندارند... و در ادامه گفتاری در شکستن ادّله اخباریه می آورد.

 

 

 آیت الله العظمی سید حکیم رضوان الله تعالی علیه نیز وجوه ادّله آنان را به نقل از کتاب الکفایه چنین می آورد:

 

اولین دلیل آنان احادیثی است که دلالت بر این دارد که قرآن را جز اهل آن و کسانی که مخاطب آنند، یعنی نبی اکرم(ص) و ائمّه نمی توانند بفهمند.

 

 

دوم: اینکه قرآن حاوی مطالب عالی و شامخ و مضامین غامض و پنهانی است که هر کسی توان درک آن را ندارد، تمامی علوم در آن است و فکر هر کسی نمی تواند به درک کامل قرآن برسد.

 

*******

با توجه به اینکه اصولیون روایات اهل بیت (ع) را هنگام استنباط احکام شرعی از ظاهر قرآن کنار نمی گذارند، پس در این زمینه هیچ اختلافی بین دو گروه نیست و نیز در میان روایات هیچ مانعی در تمسّک به ظاهر آیات قرآنی وجود ندارد، زیرا خود آیات حجّت هستند، بر خلاف این نظریه، اخباریه در این حالت به ظاهر قرآن تمسّک نمی کنند، زیرا در نظر آنان قرآن حجیّت ندارد، با این ادّعا که سطح عقول ما از درک ظاهر کلام خدا پایین تر است.

 

 

نحوه اعتقاد اخباریه در رابطه با قرآن: به آیاتی چون {أَوْفُوا بِالْعُقُودِ}(مائدة/1) و {إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاَةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ}(مائدة/6) و نیز در مورد ظاهر، سنن نبوی و احادیثی چون: ( لا ضَرَرَ و لا ضِرارَ فِي الإسلام ).

 

 

محدّث استرابادی از اخباریون می گوید:

 "ما باید از احوال آیات و احادیث، با رجوع به کلام عترت طاهره (ع) آگاهی حاصل نماییم، اگر به مقصود دست یافتیم و حقیقت حال آیات را دریافتیم به آن عمل کنیم و گرنه توقف و تثبّت بر ما واجب است."

 

 

از مبانی مسلّم اخباریون، صحّت تمامی روایات وارده در کتب اربعه یعنی کافی و من لا یحضره الفقیه و الاستبصار و التهذیب است و دلیلی در مناقشه درباره سند روایات آنها وجود ندارد در حالیکه این استدلال مورد قبول شیعه نیست.

 

 

علامه بحرانی در این مورد نظری دارد مبنی بر اینکه این اختلافات نظیر اختلافات حاصل بین علماست و جای ایراد و اشکال بر اخباریون نیست.

 

 

در هر صورت خلاصه کلام اینکه اخباریون اصول و عالم خاصّ خودشان را که مغایر با جمهور شیعه است، دارند و خودشان بندرت با نظرات یکدیگر موافق هستند.

 

 

شهید مطهّری در مورد پایه های اعتقادی اخباریون می گوید:

 

تقریباً از چهار قرن پیش میان ما امامیه فرقه ای به اسم اخباریه ظاهر شد که در مقابل اصولیین معتقد به اجتهاد قرار گرفت و حدود دو سه قرن آراء آنها بر افکار مردم سیطره داشت، و هیچ عمل شنیعی را ترک نکرد، مگر که آن را مرتکب شد... همچون شعله ور ساختن آتش جنگ و قتل و امثال آن، امّا امروزه تعداد اخباریون بسیار اندک است. این جریان اخباری و تعصّب احمقانه بی حدّ و حصر که طرفدارانش هیچ فرقی بین احادیث صحیح و ضعیف قائل نیستند، یک جریان فکری خطرناکی بود که در دنیای اسلام ظاهر شد و آن زاییده جمود فکری است و هنوز تبعاتش را در محافل خود مشاهده می کنیم."

 

 

چه کسانی از شیعیان قائل به تحریف قرآن هستند؟

 

 

در پرتو اعترافات برخی علمای اخباری به آنجا می رسیم که اینان گروهی از شیعه هستند که قائل به تحریف قرآنند، نه همه آنها، و "تعداد کسانی که وهابیت نسبت تحریف را به آنها داده اند، از ده تن و اندی کمترند".

 

 

کسی که در مبانی اخباریه نظر کند، از آنان تعجب نمی کند که قائل به تحریف باشند، چرا که ایستایی و انحصار بر اخباری که تحریف را نقل می کند، و از سوی دیگر تساهل شدید نسبت به موثّق بودن راویان و قاطعیت صحّت کتب اربعه و نیز اعتقاد به عدم حجیّت ظاهر قرآن "حتی نادرستی اعتماد به آیاتی که نفی تحریف قرآن را بیان می دارد" همه این موارد آنها را به قبول نظریه تحریف قرآن کشانده است.

 

 

باید هم از چنین افرادی توقع زیادی نداشت، زیرا که در نظر آنان معیار حکم بر قرآن به دست روایات است ،حتی روایاتی که جعل شده و دستکاری شده و ضعیف باشند!

 

 

 

 

امّا آنها در برابر اعتراضات دیگران نسبت بر اعتقاد به تحریف قرآن چه مواضعی داشتند:

 

 

1ـ تأویل آیات در نفی تحریف:

 

 

آیه کریمه {إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ}(حجر/9) نتوانست آنها را از ادّعايشان به اعتقاد به عدم حجیّت ظاهر قرآن برگرداند، با این ادّعا که کلام الله برتر از آن است که عقول ما آن را درک کند! حکم ظاهر آیات متشابه را هم به خدا سپردند و این آیه کریمه را هم به همین نحو ، برای شناخت معنایش باید به روایات رجوع کرد و روایاتی هم که در مورد این آیه آمده نگفته که قرآن تحریف شده است، پس تأویل آیه مبارکه واجب است!

 

 

حتی اگر بر حجیّت ظاهر هم معتقد باشند، در دلالت آیه کریمه بر حفظ قرآن از تحریف مناقشه کرده و می گویند:

 

 

"منظور آیه، حفظ اصل قرآنی است که روح الامین بر خاتم النبییّن (ص) نازل کرده که نزد ائمّه که خزانه داران علم خدایند، محفوظ است و در صدق این آیه بیان همین مطلب کافی است و هیچ دلالتی ندارد که بدست ما حفظ شده باشد، مضاف بر این احتمال که مراد خدای سبحان حفظ قرآن تا آخر الدهر است که جماعتی را بر می انگیزد که قرآن را حفظ  و تدریس می کنند و در میان خلق اشاعه می دهند تا روز قیامت و قیام حجّت خدا. اینها همه با صرفنظر از رجوع مرجع ضمیر (له)، به پیغمبر اکرم(ص) برمی گردد."

 

 

توجیه اول آنان این است که ظاهر آیه دلالت بر این دارد که خدای عزّ و جلّ صیانت قرآن از تحریف را تعهّد کرده ولی در مورد قرآن موجود ساکت است، پس لازم نیست به دلالت صیانت قرآن از تحریف تسلیم شد و اینکه این حفظ تمام مصحفهای مسلمین را در برگیرد، بلکه حفظ آن نزد امام مسلمین کافی است تا حفظ در آیه کریمه تحقق یابد. طبق گفته آنان خدای عزّ و جلّ تنها حفظ قرآن نزد امام معصوم را تعهد کرده نه حفظ قرآن نزد تمام مردم و تمام مصحف ها، چنانکه بین روایات تحریف و آیه کریمه نیز تعارضی مشاهده نمی شود.

 

 

همین طور آیه کریمه {لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ}(فصلت/42) نیز باعث نشده که از ادّعایشان بازگردند چنانکه در ردّ استدلال آیه که تحریف به معنی راه یافتن باطل در آن را نفی می کند، گفته اند:

 

 

"مراد آیه این است که از باطل در گذشته و نه در آینده خبر نمی دهد، و طبق روایتی از امام صادق که طبرسی در مجمع البیان آورده، منظور از { لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ } باطل از جانب تورات و منظور از { وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ } انجیل و زبور است و هیچ کتابی بعد از آن نخواهد آمد که آن را باطل کند.

 

 

بدین گونه صیانت قرآن از تحریف در نظر آنان اثبات نمی شود.

 

 

1ـ تأویل روایاتی که تحریف را نفی می کنند:

 

 

در مقابل روایاتی نیز یافت می شود که لازم است با توجه به ظاهرشان، تهمت تحریف را از قرآن نفی نمود، مانند روایاتی از اهل بیت که به منطبق بودن اخبار  روایت شده از خود، با قرآن امر می نمایند، که اگر روایات موافق قرآن نبود شایسته اعتنا نمی باشند. و خواهیم دید که این روایات معیار تشخیص صحّت و سقم روایت را قرآن معرّفی می کنند. چون ائمّه (ع) از افتراها و دروغهایی که بر آنان می بستند آگاه بودند و شکی در وجود روایات فراوان دستکاری شده و تقلّبی نیست، ولی بعضی از اخباریون به خاطر ایجاد توافق بین روایات تحریف، به تأویل روایات نفی تحریف روی آورده و آنها را از معنای ظاهرشان برگرداندند! در ذیل مثالهایی از این موارد آورده می شود:

 

 

ایوب بن الحرّ می گوید: " از ابا عبد الله (ع) شنیدم که گفت: هر حدیثی که به کتاب خدا و سنّت ارجاع داده شد و موافق با کتاب خدا نبود، باطل است".

 

 

از هشامیین و دیگران آمده که پیامبر در خطبه ای چنین فرمود:" ایها الناس آنچه به شما گفته شد و موافق با کتاب خدا بود من گفته ام، و آنچه مخالف قرآن بود من نگفته ام".

 

 

و از حسین بن ابی العلاء آورده اند که گفت: " از ابا عبد الله (ع) در مورد اختلاف در روایاتی که از آنان نقل می شود، سؤال کردم ، فرمود: اگر حدیثی دیدید که از کتاب خدا، یا از قول پیامبر (ص) شاهدی داشت، (از ماست) وگر نه کسی که آن حدیث را به شما گفته، شایسته تر است (که صاحب آن باشد).

 

 

می بینید که این روایات با اعتقاد به تحریف قرآن ناسازگار است؛ زیرا غیر معقول است که چیزی که خود تحریف شده است را بتوان معیار صحّت روایات قرار داد، و همین گونه است در مورد حدیث متواتر ثقلین که مسلمانان را به تمسّک به قرآن و عترت امر می نماید، زیرا هر کس که به آنان تمسّک نماید، از گمراهی حفظ می شود، پس غیر معقول است که از گمراهی، به چیزی که محرَّف و مبدَّل است پناه برد!، ولی گفتن همه این سخنان برای آنها فایده ندارد، چرا که مانند قبل در استدلال حدیث ثقلین می گویند:

 

 

هیچ دلالتی در این حدیث بر آنچه که ادّعا شده وجود ندارد، زیرا نبی اکرم (ص) ما را به پیروی از کتاب خدا و عرضه داشتن احادیث بر قرآن و پیروی از اهل بیت و عترتش و دریافت احکام از آنان امر کرد، ولی بعد از وفاتش حوادثی روی داد و سوء انتخاب مکلفان مانع اجرای حکم رسول شد، پس کتاب خدا ر