تبليغاتX
هیئت ائمه بقیع ع

هیئت ائمه بقیع ع

هیئت ائمه بقیع علیهم السلام

ََپيامدهاي منفي كشورگشائي‌هاي خلفاي سه گانه

ََپيامدهاي منفي كشورگشائي‌هاي خلفاي سه گانه

 

عده‌اي از متفكران و اسلام شناسان كج انديش و كوتاه نظر برآنند كه فتوحات و كشورگشايي‌هاي خلفاي سه گانه (ابوبكر،عمر و عثمان) در مدت بيست و پنج سال حكومت غاصبانه خدمتي به اسلام و مسلمين بوده و توسعه چشم‌گيري براي اسلام محسوب مي‌گردد كه بعدها در زمان هيچ يك از خلفاي اموي يا عباسي چنين توسعه‌اي تحقق نيافت. ليكن ما معتفديم كه فتوحات نه تنها به نفع اسلام نبود بلكه موجب شد ضربه‌هاي بزرگي به پيكر اسلام وارد شود. از اين رو لازم است با تأمل حوادث تاريخ صدر اسلام را دقيق‌ بررسي كنيم تا روشن شود فتوحات و كشورگشايي‌ها در عصر خلفاي سه گانه چه پيامدهايي به دنبال داشته است.[1]

 

 

 

الف) پيامدهاي فتوحات بر مردمي كه سرزمين‌هايشان فتح مي‌شد.

 

تاريخ اسلام نشان مي دهد كه به دنبال اين فتوحات، از طرف هيئت حاكمه‌اي كه توسط خليفه مشخص مي‌شد هيچگونه اهتمامي در جهت ارشاد، آموزش و پرورش و تربيت صحيح اسلامي مردم صورت نمي‌گرفت تا اعتقاد به اسلام در درون آن‌ها رسوخ كرده و به صورت يك نيروي عقيدتي درآيد كه بتواند روح مغلوبين را با مفاهيم و خصائص اسلامي غنا بخشد و در سازندگي و تكامل انسان‌ها مؤثر گردد. اگر چه در خلال بيست سال، دامنه نفوذ اسلام به طوري گسترش يافت كه سرزمين اسلامي چندين برابر فتوحات پيامبر اسلام(صلي الله عليه و آله) گرديد. ليكن اختلاف بين فتوحات پيامبر(صلي الله عليه و آله) و خلفا از زمين تا آسمان بود، چرا كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) در فتوحاتش به اظهار كردن مسلماني و جاري نمودن شهادتين و انجام بعضي از شعائر و ظواهر اسلامي به طور سطحي قناعت نمي‌كرد، بلكه براي مردم آن بلاد معلمين و مربياني اعزام مي‌نمود تا ضمن آموزش كتاب خدا و عقايد صحيح و بيان احكام ديني، آنان را ارشاد و موعظه كنند.

 

اما در فتوحات خلفاي سه گانه هيچ برنامه‌اي براي تعليم و تربيت و هدايت و ارشاد مردم در نظر گرفته نمي‌شد و هيچ نيروي ورزيده‌اي براي تبليغ دين و آموزش احكام به سرزمين‌هاي فتح شده اعزام نمي‌گرديد و به اين امر مهم و حياتي هيچ اهميتي داده نمي‌شد.

 

در اين كشور گشايي‌ها تنها از تسليم شدگان مي‌خواستند به يگانگي خداوند و رسالت پيامبر(صلي الله عليه و آله) شهادت دهند و بعضي از تكاليف و شعائر اسلامي را به صورت ظاهري و صوري بدون اينكه در دل آنان رسوخ كرده باشد، انجام دهند، از اين روست كه مي‌بينم بسياري از مناطقي كه توسط مسلمانان فتح مي‌شد پس از مدت زمان اندكي به كفر و عصيان برمي‌گشتند.

 

پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) از سوي خدا مأمور بود كه از مردم زمانه خويش هم اسلام را بخواهد هم ايمان را اما خلفا و فاتحان اسلامي از مردم فقط ظاهر مسلماني را مي‌خواستند و بس، و ما اين سهل انگاري غير قابل اغماض را در ميان قريش و ديگران به وضوح مي‌بينيم، حتي بيشتر صحابه رسول خدا(صلي الله عليه و آله) نيز همين روش را در پيش گرفتند. چنانچه موسي بن يسار مي‌گويند: اصحاب رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بيابانگرد‌هاي خشني بودند ما ايرانيان كه آمديم، دين اسلام را خالص گردانديم.

 

بدين ترتيب مردمي كه سرزمينشان پس از رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) فتح مي‌شد بر همان آداب و رسوم و مفاهيم جاهلي كه بر حركات و سكنات آنها حاكم بود و نيز روابط و مناسبات اجتماعي خود به طور عام باقي مي‌ماندند و اسلام نه در جانشان نفوذ مي‌كرد نه در ضميرشان ريشه مي‌دواند تا چه رسد به ا ينكه اسلام بر آنان حكمفرما باشد يا محرك آنان در امور ديني و معنوي گردد.

 

چنانكه در متون تاريخي بررسي مي‌كنيم آثار و عواقب دراز مدت اين پديده جاهلانه (كشورگشايي‌هاي خلفا) بسيار تأسف آور و به طور كامل به زيان اسلام بود؛ زيرا آنان كه از اين فتوحات بهره‌ برداري مي‌كردند و از اسلام جز اسمي و از دين جز رسمي سراغ نداشتند تمامي آداب و رسوم جاهلي و انحرافات و طمع ورزي‌هاي شخصي و كارهاي غير انساني ار در لباس اسلام و تحت نام دين به مردم القاء مي‌كردند و زير سايبان امن دين تمام فساد‌ها و ناهنجاري‌ها را به نام دين و با مجوزي كه خود از دين صادر مي‌كردند به مردم تحميل مي‌نمودند.

 

مؤيد مطلب اين كه اسلام ناب در نفوس بسياري از حاكمان و اعوان و انصارشان كه به خاطر مصاحبت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و رؤيت آن حضرت، در ميان توده مردم مكان و منزلتي داشتند هيچ گاه رسوخ نكرده بود و بر انحرافات ، و آداب و رسوم جاهليت باقي بودند و از مقام و موقعيت خود در راه تثبيت آن از هيچ كوششي دست برنداشتند، حتي از راه جعل حديث و نسبت دادن آن به رسول خدا(صلي الله عليه و آله) خود و اعمال ناپسند و جاهلانه خود را موجه جلوه مي‌دادند.

 

خلاصه اينكه: گسترش اسلام و نشر تعاليم عالي آن، به هيچ وجه مورد اهتمام و كوشش آنان نبود. هر گاه اسلام مردم ظاهري و بدون بُعد عقيدتي و عاري از هر گونه اصول قواعد علمي و فرهنگي باشد اين اسلام به تدريج متلاشي خواهد شد و در حركات و مواضع انساني هيچ اثري نخواهد داشت و بدتر از آن اين كه مردم به چنين اسلامي عادت مي‌كنند و اسلام به صورتي در نظرشان جلوه خواهد كرد كه هيچ منافاتي با انواع انحرافات و جنايات غير انساني نداشته باشد. مصيبت بزرگي كه از اين فتوحات دامنگير اسلام شد اول اين بود كه تمام اعمال و رفتار ناشايست حكام و فرماندهان به ظاهر مسلمان به حساب دين اسلام و آئين پيامبر گذاشته مي‌شد و دوم اينكه هدايت اين مردم به سوي اسلام اصيل در دراز مدت كاري مشكل و طاقت فرسا بود. در حالي كه خلفا مي‌توانستند با تأسي به رسول خدا و پيروي از روش آن حضرت جلوي بسياري از اين مصائب و مشكلات را بگيرند و علاج واقعه را قبل از وقوع بنمايند.

 

از سوي ديگر چنين جامعه‌اي از امنيت و مصونيت كافي برخوردار نخواهد بود كه آنرا از گزند حوادث و دستبرد اشرار و بيگانگان حفظ كند و براي مردم هيچ گونه التزام و تعهدي براي رعايت حقوق ديگران و برقراري عدالت و انصاف در جامعه وجود نداشت. با مراجعه به تاريخ و تفحص دقيق متون تاريخي به اين نكته مهم پي مي‌بريم كه اثرات مضر و زيان بار غصب خلافت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) و فتوحات خلفاي سه گانه تا زمان‌هاي طولاني باقي ماند و در وقايع مهم تاريخي انعكا‌س‌هاي وسيعي از آن ديده مي‌شد مثلا در جنگ صفين اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) به عدي بن حاتم فرمود: ... واي بر تو، عموم كساني كه امروز با من هستند، بر من عصيان مي‌ورزند و نافرماني من مي‌كنند. اما معاويه در ميان كساني است كه از او اطاعت مي‌كنند و فرمانش را مي‌برند.

 

به گواهي تاريخ مردم در مورد اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) اكراه داشتند و در دل شك و ترديد، دل به دنيا بسته بودند، افراد مخلص در ميانشان كم بود. مردم بصره با او مخالف بودند و كينه‌اش را به دل داشتند اكثر كوفيان و قرّاء  آن در مقابل او قرار مي‌گرفتند و مردم شام و اكثر قريش هم از حضرت دل خوشي نداشتند.

 

از طرفي در آن زمان رفتار حكام با مردم عموما اسلامي نبود نگاهي گذرا به چگونگي تعامل آنان با مردم براي ترسيم سيماي آن كافي است.

 

اهالي آفريقا نسبت به ساير ممالك بسيار مطيع و آرام و فرمانبردار بودند تا زمان هشام بن عبدالملك كه در آن زمان اعيان و مبلغين عراقي در آفريقا رخنه كردند. آنها با مشورت و تبليغ عراقيان دست به عصيان زدند و پراكنده شدند كه تا به امروز باقي مانده‌اند.

 

آنها چنين مي‌گفتند: به سبب جرم و جنايت عمال هرگز با اولياء امور خود مخالفت نمي‌كنيم. مبلغين عراقي به آنها گفتند اين عمال و حكام تبه‌كار به امر و اراده پيشوايان منصوب مي‌شوند و آنها مقصر و مسئول هستند. اهالي افريقا گفتند بايد آنها را امتحان كنيم.

 

عده‌اي حدود بيست و پنج نفر مرد به نمايندگي مردم آفريقا نزد هشام رفتند اما به آنها اجازه ملاقات ندادند ناگزير بر يكي از بزرگان دربار وارد شدئد و به او گفتند كه به اميرالمؤمنين بگو: امير ما با لشگري كه از ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ مي‌رود چون غنايم به دست مي‌آورد ما را محروم كرده، آنها را منحصر به لشكر خود مي‌كند و آنگاه مي‌گويد: شما در اين محروميت بيشتر ثواب مي‌بريد. و چون بخواهيم يك شهر يا قلعه را فتح كنيم او ما را بر سايرين مقدم مي‌دارد كه سپر لشگر او شويم، آنگاه مي‌گويد: اجر و ثواب شما در اين جانفشاني بيشتر است. از اين گذشته لشگريان شكم گوسفندان را زنده زنده مي‌شكافند و بره‌ها را از شكم آنها بيرون آورده، پوست مي‌كنند و مي‌گويند: از اين پوست براي خليفه پوستين تهيه مي‌كنيم. براي يك پوست هزار ميش را مي‌كشند و ما اين كارها را تحمل كرديم آنها هر دوشيزه زيبا را از ميان ما مي‌ربايند؛ ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده گفتيم ما چنين كاري در كتاب خدا و سنت رسول الله نديده‌ايم، ما هم مسلمانيم. اكنون آمده‌ايم بدانيم آيا اين كارها به امر  و دستور خليفه انجام مي‌گيرد يا نه؟ آنها مدتي در آنجا بدون نتيجه اقامت كردند تا آنكه زاد و راحله آنها تمام شد و نااميد شدند. آنگاه صورتي از اسامي خود را نوشته، به وزرا دادند و گفتند: اگر خليفه راجع به ما پرسيد خبر دهيد كه ما از آفريقا آمديم و نااميد برگشتيم.

 

آنگاه سوي آفريقا رهسپار شدند. اول كاري كه كردند عامل خليفه را كشتند و پرچم تمرد و عصيان را برافراشتند و بر آفريقا مستولي شدند خبر شورش به خليفه رسيد وضع و حال نمايندگان را پرسيد. اسامي رابه او دادند، دانست كه اين عده همان كساني هستند كه بر ضد او قيام كردند.

 

امثال اين مطلب آنقدر زياد است كه مجال تتبع و استقصاي آن نيست. به همين خاطر بود كه مقاومت مردم در سرزمين‌هاي فتح شده شديدتر شد و بسياري از آنان پيمان شكستند به نحوي كه مسلمين مجبور شدند بسياري از مناطق را بيش از يك بار فتح كنند.

 

 

 

ب) آثار فتوحات بر فاتحان

روش‌هايي همچون برتري بخشيدن عرب بر عجم، تبعيض در سهميه بندي بيت المال، حبس بزرگان و صحابه در مدينه، سپردن پست‌هاي مهم و كليدي به گروه‌هاي خاص كه از هيچ گونه معيار و مقرراتي پيروي نمي‌كردند و فقط نسبت‌ها و قرابت‌ها و قريشي بودن در نظر گرفته مي‌شد.

 

همين سياست‌ها و روش‌ها بود كه از ملت اسلام، ملتي مغرور و خودپسند و طبقه‌اي ثروتمند به وجود آورد و مال و ثروت سرمست و مغرورشان ساخته بود و هيچ چيز و هيچ كس مانع از هوسراني‌ها و ثروت اندوزيهايشان نمي‌شد. اكثر اين طبقه از فرزندان و خويشان هيئت حاكمه و چاپلوسان و دغلبازان بودند.

 

هر جنايتي كه متوجه امت اسلامي شد از سوي اين طبقه بود و توسط همين‌ها بود كه اسلام به مرحله هلاكت و نابودي نزديك شد.

 

فاتحان فرد را ملاك مي‌دانستند و به امت و جامعه اسلامي هيچ بهايي نمي‌دادند و شديداً به تقويت و تثبيت سلطنت و حكومت خود همت مي‌گماردند و با پول و رشوه و وعده پست و مقام، انصار را در اطراف خود جمع مي‌كردند. در مواردي هم كه پول و رشوه و مقام كارساز نبود متوسل به خشونت، تبعيد، قتل و كشتار مي‌شدند.

 

اينان به گسترش نفوذ و حكومت خود به اين اعتبار كه در درجه اول، ملك شخصي و قبليه‌اي آنان است، ادامه مي‌دادند.

 

اگر ابوبكر و عمر نمي‌دانستند خليفه‌اند يا پادشاه، معاويه پسر ابوسفيان خود را علنا پادشاه ناميد. عده‌اي ديگر هم خود را پادشاه مي‌دانستند، حتي عمر هم در بعضي از مناسبت‌ها خود را پادشاه مي‌خواند.

 

معاويه و امويان و بسياري از مردم خلفاء سه گانه را ملوك قيصري مي‌دانستند و در نظرشان اسلام و مسلماني تنها شعاري بود كه در خدمت اين پادشاهي قرار داشت و به تقويت آن كمك مي‌كرد. پس استفاده كنندگان اصلي فتوحات خصوصا در دراز مدت همين قشرهاي خاص بودند چنانكه در روزگار خلفاي سه گانه ثروت اين گروه به ارقام نجومي رسيده بود كه متون تاريخي اين مطلب را تأييد مي‌كند. مي‌بينيم كسي كه گفته مي‌شود زاهدترين مردم بوده، يعني عمر بن خطاب، درباره‌اش گفته‌اند: وقتي از دنيا رفت مالي از خود به جاي نگذاشت و از بيت المال ارتزاق مي‌كرد و بر خود بسيار سخت مي‌گرفت. مهريه يكي از همسرانش را چهل هزار درهم قرار داد، و به يكي از دامادهايش كه از مكه بر او وارد شده بود، ده هزار درهم از مال خود هديه داد و حتي مي‌گويند: يكي از فرزندان عمر، سهم الارث خود را به مبلغ صد هزار درهم به عبدالله بن عمر فروخت.

 

مؤيد اين مطلب گفته قاضي ابو يوسف يكي از شاگردان ابوحنيفه است كه مي‌گويد: عمر چهار هزار اسب نشان دار در راه خدا داشت چنانكه به نظر مي‌رسد اين اسب‌ها از آن خود عمر بوده، و ا ينها همه در زماني بوده كه بسياري از مردم در سخت‌ترين شرايطي كه يك انسان مي‌تواند زندگي كند روزگار مي‌گذراندند، بسياري از آنان تنها لباسشان دو تكه پارچه بوده كه عورتين شان را مي‌پوشاندند.

 

با مطالعه صفحات سياه تاريخ مي‌توان شواهد و ادله فراواني را مبني بر اهتمام شديد حكام و دار و دسته آنها در جمع آوري بيت المال و ثروت و رسيدن به غنيمت به حق يا به نا حق، گردآوري ‌نمود. بيشتر مصيبت‌ها و بدبختي‌هاي مردم از زماني آغاز شد كه خليفه دوم با آزار و اذيت شروع به جمع آوري خراج نمود. چنانكه در تاريخ هم آمده اين گروه از اهل ذمه مسلمان شده نيز خراج مي‌گرفتند و دليل مي‌آوردند: خراج در حقيقت به منزله ماليات سرانه بندگان است و اسلام آوردن بنده، ماليات را از وي ساقط نمي‌كند.

 

همچنين عمر بن خطاب تلاش مي‌كرد تا از مردي كه اسلام آورده بود جزيه بگيرد. داستان چند برابر كردن خراج نصاراي تغلب توسط عمر بن خطاب نيز معروف و مشهور است و نيازي به بيان ندارد.

 

آري! اين فتوحات براي پر كردن جيب جنگجويان و احيانا تقويت بنيه نظامي آنان براي پيروزي بر خصم بود و جنگ براي به دست آوردن مال و غنيمت، صفت مشخصه اين فتوحات بود.

 

چنانكه مي‌بينيم در بعضي از معركه‌ها و جنگ‌هاي به اصطلاح مسلمانان، طرف مقابل اسلام آوردن خويش را اعلام مي‌كرد، اما چون فاتحين بر اموال و زنانشان طمع داشتند به اسلام آنان اهميتي نمي‌دادند و حتي آنانرا دروغگو مي‌پنداشتند و بر انان حمله مي‌كردند.

 

جالب است بدانيم ابن ابي الحديد معتزلي اسلام آوردن و مسلماني مسلمانان صدر اسلام را چنين توصيف مي‌كند: گروهي از آنان به پيروي از سران قبائل خود اسلام آوردند و گروهي به طمع در غنائم، عده‌اي از ترس شمشير مسلمان شدند و گروهي هم بنابر غيرت و تعصب قومي و براي پيروز شدن بر ديگر قبايل، عده‌اي هم اسلام را پذيرفتند چونكه با دشمنان و مخالفين اسلام، عداوت و دشمني داشتند.

 

 

 

خطري جديد

از همه اين‌ها گذشته طبيعي بود كه زندگي همراه با عيش و نوش هيئت حاكمه و اطرافيان آنان و نيز كامجويي‌ از زنان زيبا و كنيزكان دلفريب موجب گرديد تا بذر رفاه طلبي و سلامت خواهي و تن پروري در دل‌ها افشانده شود و موجب شود تا ديگران نيز خود را به خطر انداخته و در راه كسب امتيازات بيشتر و حفظ آن تلاش كنند و حتي قرباني شوند.

 

از سوي ديگر همين كنيزكان و زناني كه مسلمان نشده بودند و يا هنوز اسلام در جان و دل آنان رسوخ نكرده بود، در جامعه اسلامي مسئوليت تربيت و پرورش نوزادان مسلمان را بر عهده گرفتند. چرا كه اين كودكان يا فرزندان خود كنيزكان بودند و يا فرزند مادران آزاده از اين رو مي‌بينيم بسياري از اشراف و فرماندهان از مادراني به دنيا آمده‌اند كه نصراني بودند. كه مي‌توان موارد زيادي را در تاريخ پيدا كرد.[2]

 

به هر حال تربيت و پرورش نوزادان توسط اين كنيزكان، باعث كاهش ميزان تقيدات ديني و التزام اين كودكان به عقايد كفرآميز و مخالف دين مي‌شد چنانكه در تاريخ مي‌بينيم اين كودكان در ساليان دور، از سرسخت‌ترين دشمنان اهل بيت شدند و به دست ناپاكشان خون اهل بيت پيامبر(عليهم‌السلام) ريخته مي‌شد.[3]

 

طبيعتا اين يكي از خطرات جديدي بود كه رهاورد و محصول فتوحات بي حد و حصر خلفا محسوب مي‌شد. از اين روست كه مي‌بينيم امامان بزرگوار شيعه مي‌كوشيدند تا بردگان و كنيزكان را با تعليمات اسلامي شايسته‌اي تربيت كنند و آنان را در راه خدا آزاد سازند.

 

 

 

متفرق ساختن معترضان

بهتر است بدانيد، از فتوحات اسلامي در جهت دور ساختن معترضين و نيز كساني كه از اعمال و دخل و تصرفات نا بجاي حكام و اطرافيان آنان ناراضي بودند و صداي اعتراض خود را بلند مي‌كردند، استفاده مي‌نمودند. مثلا زماني‌كه خشم و تنفر عمومي از عثمان به اوج خود رسيد و اوضاع وخيم گرديد، مشاوران و كارگزاران خود را خواست و براي رويارويي و مقابله با تنفر و انزجار عمومي و خواسته‌هاي مردم كه مي‌گفتند: بايد عثمان عمال خود را عوض كند و افراد بهتري را به جاي آنان قرار دهد، با آنان به مشورت پرداخت و نظر آنان را جويا شد. عبدالله بن عامر كه يكي از مشاوران عثمان بود گفت:

 

رأي من اين است كه به آنان دستور جهاد دهي تا بدين طريق مشغول بوده و كاري به كار تو نداشته باشند و آنان را در جنگ‌هاي زيادي شركت بده تا در برابرت نرم و رام شوند و همه به خود پرداخته و انديشه‌اي جز زخم پشت اسبهايشان و شپش پوستين‌هاي خود نداشته باشند.

 

بعد از آن، عثمان بر معترضين سخت گرفت و دستور اعزام آنان را به سپاه داد و نيز مقرري آنان را لغو كرد تا اينكه مطيع او شوند و به او نياز پيدا كنند.

 

آخرين سوال

با توجه به مطالبي كه گفته شد روشن مي‌شود كه چرا اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) حتي در زمان خلافت خود، قدمي در جهت اين فتوحات گسترده بلاد اسلامي برنداشت، بلكه سعي در تثبيت اصول عقايد و ارزشهاي والا و اصيل اسلامي و نشر مكتب ناب محمدي(صلي الله عليه و آله) و دادن خط مشي صحيح به امت و متصديان اداره امور مملكت داشت، و در زمينه افكار و انديشه‌ها، برخوردها موضع‌گيري‌ها، تربيت و تزكيه نفس، مردم را راهنمايي و هدايت مي‌فرمود.

 

چنانكه خود آن حضرت مي‌فرمايد: «پرچم ايمان را در ميان شما نصب نمودم (تا گمراه نشويد) و شما را بر حدود و مراتب حلال و حرام واقف ساختم‌».

 

اما آخرين شبهه‌اي كه درباره فتوحات خلفاي سه گانه باقي مي‌ماند اين است كه بعضي نقل كرده‌اند: امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) در اين فتوحات يا به طور مشخص در فتح گرگان و آفريقا حضور داشته‌اند و در لشگر خلفاء شمشير مي‌زدند.

 

در پاسخ آنان بايد گفت بسياري از كتب تاريخي كه اسامي شخصيت‌هاي شركت كننده در فتح آفريقا را ذكر كرده‌اند، نامي از امام حسن و امام حسين(عليهماالسلام) نبرده‌اند، در صورتي كه حسنين(عليهماالسلام) از شخصيت‌هايي بودند كه ذكرشان براي سياست‌مداران و حكام زمانه اهميت بسياري داشت. اين مطلب (نبودن اسم اين دو بزرگوار در زمره فاتحان) به ما مي‌فهماند كه نبايد جاهلانه و با چشم بسته و بدون تحقيق در تاريخ بر شركت حسنين، در فتوحات خلفاء صحه بگذاريم و اين مطلب  را توجيه كنيم.

 

همچنين براي عدم شركت حسنين در فتوحات خلفا مؤيداتي نيز وجود دارد كه به عنوان مثال به يكي از آنها اشاره مي‌كنيم: آن گونه كه در تاريخ آورده‌اند اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) دو فرزندش را از شركت در معركه‌هاي جنگ صفين منع مي‌كردند. در يكي از روزها اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) متوجه شد كه فرزندش امام حسن(عليه‌السلام) خود را آماده شركت در كارزار كرده، بلافاصله فرمود: جلوي اين پسر را بگيريد كه من از آمدن اين دو به ميدان كارزار دريغ دارم، مبادا به خاطر آمدن اين دو به ميدان نسل رسول خدا قطع شود.

 

اين واقعه در زماني بود كه حضرت اولاد زيادي داشت و خود خليفه پيامبر بود، بدين ترتيب چگونه ممكن است اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) اجازه دهند كه اين دو ريحانه پيامبر(صلي الله عليه و آله) همراه يك فرمانده اموي يا غير اموي از مدينه خارج شوند، آنهم در زماني كه يا فرزندي نداشتند و يا تعداد فرزندانشان بسيار اندك بود.

 

 --------------------------------------------------------------------------------

 

[1] - مقاله حاضر خلاصه‌اي از نظرات سيد جعفر مرتضي عاملي در كتاب: تحليلي از زندگاني سياسي امام حسن(عليه‌السلام): ص 155-166 مي‌باشد.

 

[2] - حارث بن ابي ربيعه ـ خالد قسري ـ عبيده سلمي ـ حنظلة بن صفوان ـ عبدالله بن وليد بن عبدالملك.

 

[3] - براي مثال معلم فرزندان سعد بن ابي وقاص نصراني بود كه در سال 61 هجري عمر سعد اين پرورش يافته مكتب نصرانيت امام حسين(عليه‌السلام) را به شهادت رسانيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

پرونده مزار مقدس (توهین عربستانی های سعودی در قبرستان بقیع به شیعیان)

 

پرونده مزار مقدس (توهین عربستانی های سعودی در قبرستان بقیع به شیعیان)

   

«سلفي‌هاي متعصب عربستان در قبرستان بقيع مدينه به طور مکرر به شیعیان توهین می کنند. اين مسائل در كشور عربستان بايد رفع شود و كسي جرأت اهانت به شيعه را نداشته باشد. اگر اين مسائل در عربستان رفع نشود به همراه ديگر مراجع ، عمره مفرده را تحريم خواهيم كرد.»

 

این بخشی از اظهارات آیت الله ناصر مکارم شیرازی است که هفته گذشته در دیدار با برخی ائمه جماعات مساجد تهران بر زبان آورد. البته این نخستین بار نیست که مراجع تقلید قم صراحتا" به نحوه برخورد ماموران دولت عربستان سعودی با زائران و حجاج ایرانی اعتراض می کنند. با این وجود بحث « تحریم عمره مفرده از سوی مراجع تقلید » اولین باری است که مطرح می شود. البته تحریم سفر حج در دهه های اخیر اقدام بی سابقه ای نیست. در دهه 60 نیز پس از کشته شدن بیش از 400 نفر از حجاج ایرانی در جریان راهپیمایی برائت ، امام خمینی برای چندین سال حج واجب را در اعتراض به این کشتار وسیع تعطیل کرد.

 

قبرستان همیشه غریب

 

اما اساس اعتراضات اخیر مراجع شیعه به عملکرد مسئولان سعودی چیست؟ عمده این اعتراضات به موضوع مزار مقدس بقیع بازمی گردد. بقیع یک قبرستان تاریخی است که چهار تن از امامان شیعه یعنی امام حسن مجتبی(ع) ، امام سجاد(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) ونیزبسیاری از صحابه مشهور پیامبر اسلام (ص) در آن مدفونند. همچنین بر اساس برخی روایات ، حضرت فاطمه(س) دختر پیامبر(ص) نیز احتمالا" در این قبرستان دفن شده است.

 

بر اساس اسناد و تصاویرمنتشره ، این قبرستان تا قبل از روی کار آمدن حکومت وهابی سعودی در عربستان، همچون بسیاری دیگر ازبقاع متبرکه و قبور ائمه  و امام زادگان شیعه  دارای گنبد و بارگاه بوده و حجاج شیعه و حتی اهل سنت هنگام وقوف در مدینه به زیارت این قبور می آمده اند. اما از زمان استیلای وهابیون بر شبه جزیره ، که هر گونه زیارت قبور را معادل شرک به خداوند می دانند ، بسیاری از بارگاه های ائمه و صحابه تخریب شد. وهابیون حتی قصد داشتند که قبور ائمه کربلا و نجف را نیز از بین ببرند. حتی گفته می شود آنها قصد تخریب قبر پیامبر اسلام (ص) را داشتند که البته به دلیل واکنش شدید عامه مسلمانان از این اقدام خودداری کردند. علی ایحال ، از زمان روی کار آمدن وهابیون در عربستان ،  بقیع به یک معنا منطقه ممنوعه و زیارت آن حتی از دور و از پشت دیوار و نرده حائل ، خصوصا" برای حجاج شیعه یک مشکل همیشگی است. مشکلی که خصوصا" با افزایش قابل توجه مسافران عمره مفرده از ایران ، در سال های اخیر حادتر شده است.  

 

رفتار دوگانه سعودی ها

 

البته بعد ازچند سال تحریم حج تمتع از جانب ایران و شروع مجدد اعزام زائران ، بر اساس پروتکل های تعیین شده ، ماموران سعودی تا حدودی از مشکل آفرینی برای حجاج ایرانی کم کردند. برای مدتی به دلیل رونق نسبی روابط ایران و دربار سعودی ، ماموران این کشور ، برخورد احترام آمیزی با حجاج ایرانی داشتند. برخی آزادی های نسبی هم برای زائران ایرانی در اطراف قبرستان بقیع به وجود آمد ، اما در چند سال اخیر ، مجددا" سخت گیری ها و اذیت های گذشته باب شده است.

 

هم اکنون علاوه بر حج تمتع ، سالانه ده ها هزار نفر از مردم ایران در قالب کاروان های مختلف از جمله کاروان های دانشجویی و دانش آموزی در ایام مختلف سال به حج عمره می روند. به همین دلیل ، موضوع نحوه برخورد ماموران سعودی با حجاج ایرانی در قبرستان بقیع ، امری مهم است که می بایست مسئولان چاره ای برای آن بیندیشند.  

 

هراس موهوم از هلال شیعی

 

 به نظر می رسد یکی از عوامل اصلی در سخت گیری های اخیر سعودی ها بر زائران و حجاج ایرانی ، مسائل عراق است. حقیقت این است که سعودی ها از روند تحولات عراق بعد از سقوط صدام چندان دل خوشی ندارند و خصوصا" از روی کار آمدن یک دولت شیعی به شدت ناراحتند. آنها ایران را عامل تقویت شیعیان و تضعیف اهل سنت در عراق می دانند. موضوع هلال شیعی که ابتدا از جانب شاه اردن مطرح شد ، اکنون در میان سعودی ها نیز که خود را رهبر جهان عرب می دانند ، مطرح است. قدرت گیری شیعیان در عراق و حضور پرقدرت حزب الله در عرصه سیاسی لبنان موجب هراس سعودی ها شده است. خصوصا" اینکه در خود عربستان نیز یک اقلیت مهم شیعی وجود دارد که بر اساس برخی آمارها تا 20 درصد جمعیت شبه جزیره را شامل می شود.

 

 

کتاب های مسئله دار 

 

البته این مسائل ، بهانه هایی نیستند که دولتمردان سعودی در ظاهر بدان اشاره ای کنند. آنها معمولا" مسائل دیگری را دستاویز ایجاد محدودیت برای زائران و حجاج ایرانی و شیعه قرار می دهند. اخیرا" در جریان پیگیری های مسئولان ایرانی برای رفع تضییقات موجود ، طرف سعودی برخی مسائل را به میان کشیده است. از جمله خواندن دعا با صدای بلند ، صلوات فرستادن در مسجدالنبی هنگام اذان ، سب صحابه در پشت قرآن ها و...

 

 آنها همچنین نسبت به توزیع کتب شیعی توسط  برخی زائران ایرانی اعتراض دارند. به گفته آنها این کتب حاوی اهانت به برخی باورهای اهل سنت و صحابه پیامبر است. طرح این موضوع از جانب سعودی ها البته ممکن است بیراه نباشد. اما چندی پیش مشخص شد که برخی کتبی که به اسم علمای شیعه در عربستان توزیع می شود ، جعلی است و علمای شیعی  که کتاب ها به نام آنها توزیع می شود اصولا" صاحب چنان تالیفاتی نیستند! نظیر کتبی که به اسم علامه عسکری و آیت الله جعفر سبحانی در مدینه و بقیع توزیع شده بود.

 

 از سوی دیگر ، حتی اگرتوزیع  برخی کتاب ها با مشخصاتی که دولتمردان سعودی می گویند ، واقعیت داشته باشد ، مغایر با سیاست رسمی حکومت ایران است. دولتمردان جمهوری اسلامی حتی در داخل کشور نیز درگیر مبارزه ای جدی با برخی گروه های افراطی هستند که تحت لوای دفاع از تشیع و ولایت ، به گونه ای اهانت آمیز با باورهای سایر مسلمانان برخورد نموده و از این طریق به اصل انسجام اسلامی که یک استراتژی محور جمهوری اسلامی است خدشه وارد می کنند.

 

از جانب دیگر ، خود حکومت سعودی برنامه های تبلیغی وسیعی برای تمامی حجاج از جمله حجاج ایرانی دارد و سالیان مدیدی است که برخی کتب مبلغ وهابیت در بین حجاج ایرانی توزیع می شود.

 

 

دو بهانه جدید و هیجان انگیز

 

اما دو موضوع جدیدی که دولتمردان سعودی بهانه برخورد نامناسب با حجاج ایرانی کرده اند ، بحث حجاب و از آن هیجان برانگیزتر موضوع مواد مخدر است! قطعا" در میان ده ها هزار حاجی و زائر ایرانی (خصوصا" با افزایش قابل ملاحظه مسافران عمره) ممکن است معدودی افراد خاطی وجود داشته باشند که چنین ناهنجاری هایی از آنها سر زند اما آیا این مسائل قابل تعمیم به عموم حجاج ایرانی است و می تواند بهانه ای برای برخورد نامناسب با همه حجاج و زوار ایرانی شود؟ آیا در میان حجاج سایر کشور ها چنین ناهنجاریهایی در سطح محدود وجود ندارد. و آیا در خود عربستان سعودی چنین مسائلی اصلا" دیده نمی شود؟ 

 

از تحریم تا شکایت حقوقی

 

به نظر می رسد علیرغم همه این دستاویزها ، مسئولان ایرانی یک بار برای همیشه باید تکلیف حجاج شیعه و ایرانی را با دولتمردان سعودی روشن سازند. طبعا" دولت عربستان با توجه به عایدی سرشاری که  از قبل سفر حجاج ایرانی کسب می کند ، نمی خواهد به طور کامل از این درآمد چشم بپوشد. اما این فقط یک گوشه ماجراست. قبرستان بقیع و برخی دیگر از اماکن مقدس سرزمین حجاز ، جزو میراث معنوی و تاریخی شیعه است. وهابیون حاکم بر عربستان دیدگاهشان برای خودشان محترم است اما صدها میلیون شیعه و حتی اهل سنت در سراسر جهان دیدگاهی غیر از آنان دارند و برای قبور ائمه (ع) و صحابه پیامبر احترام ویژه قائلند.  کمااینکه بیت المقدس ومسجدالاقصی برای همه مسلمانان دارای احترام هستند و اعتراض مسلمانان جهان به این رژیم این است که میراث معنوی مسلمین را غصب نموده و برای آنان محدودیت و مضیقه ایجاد می کند.

 

بحث تحریم عمره که برخی مراجع شیعه پیش کشیده اند یک شیوه است. اما شاید لازم باشد که دولت جمهوری اسلامی  و یا گروهی از شیعیان ، به نهادهای بین المللی نظیر یونسکو یا دیوان لاهه شکایت ببرند و تکلیف اماکنی چون بقیع را روشن سازند. به نظر می رسد این یک پرسش حقوقی مهم  باشد که آیا یک دولت می تواند هر گونه که بخواهد با میراث معنوی و تاریخی ملت های دیگر (به صرف آنکه در محدوده جغرافیایی آن دولت واقع شده اند) رفتار کند؟ 

 

نویسنده : محمد ابراهیم احمدوند

 

منبع : جهان نیوز

پایگاه اطلاع رسانی شیعیان

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

به قلم: سید احمد العباسی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

الَّذِينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلـهًا آخَرَ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ . صدق الله العلي العظيم . سورة الحجر . آية 96 .

 

 

ناصر العمر ، یکی شیوخ افراطی سلفی، بار دیگر مشتی از اتهامات بی اساس را نثار شیعیان عراق نمود و این بار اول نیست که چنین اهانتی را مرتکب می شود. او مدعی است که مریدان و پیروان بسیاری دارد، امّا به نظر می رسد که مانند بقیه وهابی ها عقل سالمی نداشته باشد، چرا که اگر غیر از این بود، در سایتش ادّعا نمی کرد که شیعیان عراق ایرانی هستند! و غیر خدا را عبادت می کنند و خدا به آنان  وعده عذاب الیم وعده داده است...

 

در اینجا قسمتی از سخنان عبد الله بن حنبل در کتاب السنّة را می آوریم:

 

صفات خدای وهابیت: جوانی بی ریش با موهایی مجعد که لباسی از حریر سبز و کفشهایی از طلا و ردایی از لؤلؤ و تاجی بر سر دارد و گاوی نر و عقاب و شیری زیر پایش است!

 

و جالب این که، علمای وهابی افرادی را که به این اراجیف ایمان ندارند، اهل بدعت می خوانند!

 

حماقت و نادانی این ناصبی را نگاه کنید که هیچ فرصتی را برای نیش زدن به مؤمنین از دست نمی دهد، و در دلش کینه های پنهانی دارد که باعث می شود زهرش را بر جان تمام انسانهای شریف دنیا خالی کند. آشکار است که ناصر العمر خودش را فراموش کرده و یا به فراموشی زده! پس عجیب نیست که چنین اتهاماتی را به قصد تحریک شیعیان عراق و کاشتن تخم فتنه و آشوب در داخل عراق به زبان بیاورد.

 

 

ناصر العمر یکی از چندین شیوخی است که مشابه همین اعمال را انجام می دهند.

 

ابن جبرین فتواهای خود را مجانی به دار الافتاء آل سعود و به حساب آنان توزیع می کند، یعنی فتواهای او تحت اشراف و موافقت حکومت چاپ می شود!

 

 

این مرد که خدا او را به مرض عقل و قلب و چشم مبتلا کرده، از شدّت کینه ای که دارد این فتواها را می نویسد تا مردم بی گناه عراق را به قتل برساند؛ زیرا عوامل بیماری زا در بدنش باعث عدم توازن او می شوند... او بر سر جوانان ساده دل و انتحاری عربستان که از دین جز تعصب فکری و ارتباط با این شیخ سلفی چیز دیگری نمی فهمند، فریاد جهاد می کشد و آنان را بدون اختیار به حرکت وا می دارد.

 

 

جوان سعودی معتقد است که سرپبچی از فرمان شیخ، نافرمانی خداست و این او را وا می دارد که زندگی خود را به خطر انداخته و از مرز کشورها بگذرد و نهایتاً خود را در جهنمی منفجر نماید و بعد از آن به وعده ابن جبرین و دیگر شیوخ و تفاله های شیطانی وهابیت برسد، آن شیوخ به او گفته اند کسی که به عملیات انتحاری و جهادی دست بزند، پیامبر و حوریان بهشتی را ملاقات خواهد کرد! و دیگر خزعبلاتی که این دجالان و خوارجان از دین برگشته سر هم بند می کنند، و لیکن اسلام تا به قیامت از آنان بیزار است. دینی که می گوید هر کس انسانی را بکشد گویا تمام انسانها را کشته و حرمت و کرامت مؤمن در اسلام همانند حرمت کعبه است...

 

 

خدای تبارک و تعالی می فرماید:

"والذين لا يدعون مع الله إلهاً آخر ولا يقتلون النفس التي حرم الله إلا بالحق ولا يزنون ومن يفعل ذلك يلق أثاماً". سورة الفرقان الآية .68 .

 

 

این قرآن کریم و سنت شریف پیامبر پیش چشم ماست که برهان روشنی بر تحریم قتل و اعمال انتحاری بیان می کنند، امّا دشمنان انسانیت این اعمال را استشهادی و قهرمانی می نامند که خدا به آن امر کرده است.

 

 

این آیه شریفه دلیل محکمی بر ردّ ادّعای آنان است که می فرماید: ﴿وَلاَ تَقْتُلُواْ أَنفُسَكُمْ إِنَّ اللّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا (29). وَمَن يَفْعَلْ ذَلِكَ عُدْوَانًا وَظُلْمًا فَسَوْفَ نُصْلِيهِ نَارًا وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرًا . سورة النساء . (29) (30). خدای سبحان که انسان را خلق کرده و نعمت حیات را به عنوان امانت به او عطا نموده، از این نعمت سؤال خواهد کرد و انسان مالک حیات نیست، و لذا نباید بی هیچ دلیل خودش را بکشد، و این کار عقوبت و جزای سخت خداوند را در پی خواهد داشت و سرنوشت او جهنم خواهد بود.

 

 

اسلام گناه قتل را بعد از شرک می داند همانطور که در آیه قرآن آمده که به قاتل نفس وعده داده شده که گرفتار لعنت و غضب الهی می شود و در آتش جهنم جاودان خواهد بود. "ومن يقتل مؤمناً متعمداً فجزاؤه جهنم خالداً فيها وغضب الله عليه ولعنه وأعد له عذاباً عظيماً". علیرغم تمام این وعده ها اکنون می بینیم که در قرن بیست و یکم که قرن تمدن و صنعت است خون بشریت ارزشی ندارد و شهوت در دلها حکمرانی می کند و به حیوانی وحشی تبدیل می شود که بی هیچ احساس و ادراکی دیگران را می کشد. چنانکه رسول خدا فرمود: " زمانی بر مردم می آید که قاتل نمی داند به چه گناهی می کشد و مقتول نمی داند به چه گناهی کشته شده است."

 

 

اگر در آیات قرآن و سیره پیامبر (ص) تدبّر نماییم می بینیم که اسلام دینی است که بیشترین تأکید را بر صیانت و حفاظت از خون بشریت (چه مسلمان و چه غیر مسلمان) داشته ؛ زیرا انسان در نظر اسلام دارای کرامت است، بنایی که خدا اراده کرده به عنوان دلیل بر وجود خود باقی بماند؛ همانطور که رسول خدا (ص) می فرمایند:" این انسان بنیان خداست، و ملعون است آنکس که بنیان خدا را ویران نماید." و در صحیح بخاری به نقل از پیامبر اکرم (ص) آمده: " مؤمن در ساحت دین خواهد بود، تا زمانی که خونی را به حرام  نریخته است." و علما، کفار را چهار نوع می دانند: اول کافر حربی یعنی کسی که به سرزمین مسلمانان حمله کرده و آنان را می کشد . دوم: کافر ذمّی یعنی کسی که در سرزمین مسلمانان زندگی می کند. و سوم: کافر مستأمن، کسی که مسلمانان به خون و مالش امنیت داده اند و و چهارم کافر معاهد: کسی که بر اساس عهد و پیمان داخل سرزمین اسلامی می شود و از این چهار گروه قتل هیچ کدام جایز نیست، مگر کافر محارب که رسول الله (ص) به آن امر نموده است.

 

 

 از امام جعفر صادق (ع) نقل شده که فرمودند: " مؤمن به هر بلایی آزموده می شود، جز با قتل خودش" این حدیث دلالت می کند که جایز نیست انسان خودش را بکشد، هر چند که دچار سختترین بلاها شده باشد، و اگر مرتکب این عمل شود، خارج از محدوده ایمان خواهد بود.

منبع: براثا نیوز

 

ترجمه: سلام شیعه            

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

بنيانگذاران عقائد وهابيت 1

 

بنيانگذاران عقائد وهابيت 1 

 مؤسس و بنيانگذار مسلك وهابيت «محمد بن عبدالوهاب‏»از علماى «نجد» بودكه در قرن دوازدهم هجرى مى‏زيست. (شرح حال او بعدا ذكر خواهد شد).

 

ولى بايد بدانيم كه وى، مبتكر و به وجود آورنده عقائد وهابيان نبود، بلكه‏قرنها قبل از او اين عقائد يا قسمتى از آنها توسط بعضى از علماى حنبلى اظهارشده ولى به صورت مسلك جديد درنيامده بود. اينك به بعضى از كسانى كه قرنهاقبل از «محمد بن عبدالوهاب‏» اين عقائد را اظهار داشته‏اند، اشاره مى‏كنيم ازجمله

 

1 - «حسن بن على بربهارى‏» در قرن چهارم عالم معروف حنبلى «ابو محمد، حسن‏بن على بن خلف بربهارى‏» قسمتى از اين عقائد را اظهار داشت. وى در عصر خود،شيخ و پيشواى حنبلى‏ها بود كه به سال 233 در بغداد متولد شد و در آنجا نشو ونما كرد و از دوران تحصيل و اساتيد وى اطلاعى در دست نيست. او عالم كج‏انديش وكينه‏توز بود و سخنان منكر و ناشناخته زيادى مى‏گفت

 او بود كه براى اولين بارزيارت قبور را منع كرد و نوحه‏گرى و مرثيه‏خوانى بر امام حسين(ع) و زيارت اورا قدغن ساخت و به كشتن نوحه‏خوانان دستور داد.

 از جمله اين كه نوحه‏گرى بودبه نام {خلب} كه در كار خود ماهر بود و صداى خوبى داشت و قصيده‏اى را كه با اين‏بيت‏شروع مى‏شود:

 

ايها العينان فيضا و استهلا لا تغيضا

 

در رثاى امام حسين(ع)مى‏خواند.

 تنوحى مولف كتاب «نشوار المحاضره‏» مى‏گويد: آن را در خانه يكى ازروسا شنيديم. در آن موقع حنابله در بغداد نفوذ زيادى داشتند و از ترس آنهاكسى جرات نوحه‏گرى و روضه‏خوانى بر امام حسين(ع) را نداشت مگر اين كه در نهان‏يا در پناه قدرت سلطان باشد نوحه هم جز مرثيه‏هاى حسين(ع) و اهل بيت نبود وهيچ تعرضى به سلف نمى‏شد با وجود اين، بربهارى از اين امر آگاه شد دستور دادنوحه‏گر را پيدا كنند و او را به قتل برسانند. در آن موقع حنابله در بغدادمكرر به فتنه‏انگيزى و اذيت و آزار مردم مى‏پرداختند. آنها در بغداد مسجدى بناكردند كه مركز فتنه و فساد بود به همين جهت مردم آن را مسجد ضرار ناميدند(آن را به مسجد ضرارى كه پيغمبر اكرم(ص) آن را خراب كرد، مانند كردند) و به‏«على بن عيسى‏» وزير شكايت كردند و او دستور ويران كردن آنجا را داد (1) .

 

او داراى آراء مخصوصى بود و هركس با آراء و عقائد او مخالفت مى‏ورزيد، شدت‏عمل به خرج مى‏داد و ياران خود را وادار مى‏كرد كه با خشونت‏با مردم رفتاركنند، خانه‏هاى مردم را غارت نمايند و مزاحم كارهاى مردم باشند و هركس‏سخنانشان را نپذيرد او را بترسانند.

 

 يكى از موارد آن، داستان حمله آنها به‏«محمد بن جرير طبرى‏» مورخ معروف است.

 

گويند: طبرى در سفر دوم از طبرستان به بغداد در يك روز جمعه در مسجد جامع،حنبليها نظر او را درباره «احمد بن حنبل‏» و نيز حديث نشستن خدا بر روى‏عرش، پرسيدند.

 

پاسخ داد كه مخالف «احمد بن حنبل‏» به حساب نمى‏آيد. حنبليها گفتند علماء دراختلافات او را به حساب آورده‏اند، طبرى جواب داد كه من نه خود او را ديده‏ام‏كه از وى روايتى شده باشد و نه با يكى از اصحاب او كه مورد اعتماد باشد، برخوده‏ام. و اما حديث جلوس خداوند بر عرش، امرى محال است.

 

حنبليها و اصحاب حديث چون اين سخن از طبرى شنيدند به او حمله بردند ودواتهاى خود را به طرف وى پرتاب كردند، او ناگزير به خانه خود پناه برد،حنبليها كه تعدادشان به هزاران تن مى‏رسيد، خانه‏اش را سنگباران كردند به‏طورى‏كه در جلو خانه او تل بزرگى از سنگ پديد آمد. «نازوك‏» رئيس شرطه بغداد، باهزاران سپاهى در رسيد و طبرى را از شر حنابله رها كرد و يك روز تمام در آنجاماند و دستور داد سنگها را از خانه او دور كردند (2) .

 

نويسندگان حنبلى مانند «ابن كثير و ابن عماد» درباره «بربهارى‏» مطالب مبالغه‏آميزى نوشته‏اند از جمله ابن كثير نوشته: بربهارى در نزد عموم مردم احترام زيادى داشت روزى بالاى منبر در حال موعظه، عطسه كرد، تمام حاضرين او را «تشميت‏» گفتند. يعنى جمله «يرحمك‏الله‏» را بر زبان جارى ساختند، صداى اهل مجلس به كوچه و بازار رسيد هركس شنيد او نيز گفت و اين امر تا آنجا وسعت‏يافت كه اهل بغداد، جمله يرحمك‏الله را بر زبان راندند، فرياد يرحمك‏الله مردم‏به قصر خليفه رسيد، اين امر بر خليفه گران آمد، جمعى نيز سعايت كردند، درنتيجه در صدد دستگيرى وى بر آمدند و او متوارى شد و پس از يك ماه در گذشت (3) .

 

اما حقيقت اين است كه علت عمده‏اى كه باعث‏شد خليفه حكم دستگيرى او را صادركرد، مطالبى بود كه برخلاف عقيده مردم اطهار مى‏داشت.

 

غرض، خليفه به وزير خود «ابى على بن مقله‏» دستور داد او را دستگير سازد تافتنه‏ها بخوابد و اوضاع آرام گيرد. «بربهارى‏» خود را مخفى كرد (4) . تا اين كه با جمعى از يارانش دستگير و به بصره تبعيد گرديد (5) . سپس بر بهارى در زمان‏راضى(322ه) به سال 323 با ياران خود به بغداد برگشت (6) . راضى از جريان مطلع‏شد و به رئيس شرطه دستور داد در بغداد از ياران بربهارى نبايد دو نفر دريكجا جمع شوند. بدر خرشنى (صاحب شرطه) گروهى از اتباع او را به زندان افكندو خود بربهارى متوارى شد.

 

«ابوعلى مسكويه‏» مى‏نويسد: علت اقدام مزبور اين بو دكه بربهارى و پيروانش پيوسته فتنه‏انگيزى مى‏كردند. درباره اين گروه از طرف خليفه الراضى توقيعى صادر گرديد، خليفه در توقيع خود، اعمال و معتقدات اتباع بربهارى را از قبيل اين كه شيعيان اهل بيت پيامبر(ص) را به كفر و ضلالت نسبت داده و زيارت قبور امامان و پيشوايان دينى را انكار كرده‏اند، ذكر نموده و به سختى بر آن تاخته است و تهديد كرده كه هرگاه دست از كارهاى خويش برندارند گردنشان را خواهد زدو خانه و محله‏هاى آنها را به آتش خواهد كشيد (7) .

 

«ابن اثير» در تاريخ خود، در حوادث سال 323 تحت عنوان فتنه حنابله دربغداد، چنين نوشته است كه در اين سال (323) كار حنبليها در بغداد بالا گرفت وقدرتى پيدا كردند.

 

«بدرخرشنى‏» صاحب شرطه، در دهم جمادى الاخره دستور داد در دو طرف جسر بغداد ندا كردند كه از اصحاب بربهارى حنبلى، دو نفر نبايد با هم باشند و حق ندارند در خصوص مذهب خود مناظره كنند، امام جماعتشان بايد در نماز صبح و مغرب وعشاء «بسم‏الله‏» را بلند و آشكارا بگويد. اين اقدام صاحب شرطه مفيد واقع‏نشد، بلكه فتنه‏جوئى ياران بربهارى فزونى گرفت.

 نابينايانى كه در مسجد منزل‏داشتند آنها را وادار كردند تا هر شافعى مذهبى كه وارد مسجد شود، او را تانزديك مردن كتك بزنند.

 

ابن اثير سپس از توقيع خليفه كه آن را براى حنابله خواندند، سخن گفته و اين‏چنين ادامه داده است كه:

 خليفه «الراضى‏» ياران بربهارى را سخت توبيخ كرده وبه شدت آنها را تهديد نموده است‏ به اين علت كه:

 براى خداوند، ما نند و شبيهى ‏قائل بودند و ذات احديت را داراى كف دست و انگشتان و دو پا با كفش از طلا وصاحب گيسوان، تصور مى‏كردند و مى‏گفتند كه خداوند به آسمان بالا مى‏رود و به‏دنيا فرود مى‏آيد.!!!!!!!!!!

 

همچنين «ثم طعنكم على خيار الائمه و نسبتكم شيعه آل محمد(ص) الى الكفروالضلال، ثم استدعاوكم المسلمين الى الدين بالبدع الظاهره و المذاهب الفاجره‏التى لا يشهد بها القرآن وانكاركم زياره قبور الائمه و تشنيعكم على زوارهابالابتداع و انتم مع ذلك تجتمعون على زياره قبر رجل من العوام ليس بذى شرف ولا نسب و لا سبب برسول‏الله(ص) و تامرون بزيارته و تدعون له معجزات الانبياء وكرامات الاولياء فلعن‏الله شيطانا زين لكم هذه المنكرات و ما اغواه...» (8) .

 

«بر برگزيدگان از امامان طعن مى‏زدند و شيعه آل محمد را به كفر و گمراهى،نسبت مى‏دادند، و مسلمانان را به بدعتهاى آشكار و مذاهب زشت كه در قرآن نامى‏از آنها نيست، دعوت مى‏نمودند آنها درحالى كه زيارت قبور ائمه را منع مى‏كردندو عمل زائران قبور ائمه را زشت مى‏شمردند و آنها را بدعتگزار مى‏دانستند، خودبه زيارت قبر مردى از عوام كه هيچ نسبتى هم با رسول الله(ص) نداشت امرمى‏كردند و براى او معجزاتى مانند معجزات پيامبران و اولياء الهى ادعامى‏نمودند. خداوند شيطان را لعنت كند كه اين اعمال زشت را بر آنها زينت داده‏است‏». از توقيع خليفه چنين معلوم مى‏شود كه اتباع بربهارى درحالى كه زوارقبور ائمه را بدعتگزار مى‏دانستند، به زيارت قبر مردى از عوام كه هيچ نسبتى‏هم با رسول خدا(ص) نداشت، امر مى‏كردند.

 

سرانجام بربهارى در سال 329 در سن 96 سالگى در مخفيگاه دوم فوت كرد درحالى‏كه در خانه زنى خود را پنهان كرده بود در همان خانه بدون اين كه كسى بدانداو را غسل دادند و كفن كردند و در همانجا به خاك سپردند (9) .

 

ملاحظه مى‏كنيم، سخنان بربهارى كه در توقيع خليفه به آن اشاره شده، قسمتى ازعقائدى است كه بعدا به وسيله «ابن تيميه و محمد بن عبدالوهاب‏» اظهار شده‏است. مهمترين كتاب بربهارى «شرح كتاب‏السنه‏» است كه در آن كتاب عقائد وآراء خاص خود را بيان كرده است و ابن عماد حنبلى نمونه‏هائى از عقائد او رابيان داشته است از جمله گفته: بربهارى در كتاب شرح كتاب‏السنه گفته است: هرسخنى كه از مردم زمان خود مى‏شنوى در پذيرفتن و عمل به آن عجله مكن تا براى‏تو معلوم شود آيا درباره آن از صحابه و يا از علماء سخنى رسيده است‏يا نه؟

 

اگر چيزى از صحابه يا علماء وارد شده باشد تنها آن را بپذير و به غير آن عمل‏مكن كه در آتش مى‏افتى. آگاه باش كه سخن گفتن درباره حق تعالى از چيزهائى است‏كه تازه پيدا شده و اين امر بدعت و گمراهى است. درباره خدا همان را بگو كه‏خداوند در قرآن خود را به آن وصف كرده يا پيامبر براى اصحابش بيان داشته‏است.

 نيز بايد به اين امر ايمان داشت كه مردم، در روز قيامت‏خدا را باچشمانى كه در سر دارند، مى‏بينند

 و خداوند بدون واسطه به حساب بندگان خودمى‏رسد. همچنين بايد ايمان داشت‏بر اين كه رسول خدا(ص) از گناهكاران در روزقيامت و در سر پل صراط، شفاعت مى‏كند و تمام پيامبران و نيز صديقين و شهداء وصالحين، حق شفاعت دارند. ايمان به اين كه بهشت و جهنم خلق شده‏اند بهشت درآسمان هفتم و سقف آن عرش است و دوزخ در زير طبقه هفتم زمين قرار دارد.

 

و نيز ايمان به فرود آمدن حضرت عيسى(ع) از آسمان و اين كه دجال را مى‏كشد وازدواج مى‏كند و پشت‏سر قائم آل محمد(ص) نماز مى‏خواند، سپس از دنيا مى‏رود (10) .هركس به تشييع جنازه بدعتگزارى برود تا از تشييع باز گردد، در دشمنى‏خداست...

 

2 - عبيدالله بن محمد بن محمد بن حمدان عكبرى مكنى به‏«ابوعبدالله‏» و معروف به «ابن بطه‏» از فقهاء و محدثين حنبلى است كه درسال 304 در عكبرى (واقع در ده فرسنگى بغداد) متولد شد و در سال 384 در 83 سالگى در همانجا درگذشت او براى تحصيل و فراگرفتن حديث‏به مكه و سرحدات وبصره و ساير شهرها مسافرت نمود و سپس به زادگاه خود مراجعت و مدت چهل سال‏منزوى و خانه‏نشين گرديد و كتابهائى نوشت از جمله «الابانه على اصول السنه‏والديانه‏» (11) او عالم كج‏انديش بود كه زيارت و شفاعت پيغمبر(ص) را انكاركرد.

 وى معتقد بود كه سفر براى زيارت قبر پيغمبر(ص) سفر معصيت مى‏باشد و بايدنماز را در اين سفر تمام خواند و قصر آن جايز نيست (12) . همچنين عقيده داشت كه‏هركس سفر به زيارت قبور انبياء و صالحان را عبادت بداند، عقيده او مخالف سنت‏پيغمبر(ص) و برخلاف اجماع مى‏باشد (13) . «خطيب بغدادى‏» شرح حال ابن بطه را ذكركرده و ايرادهائى به او وارد آورده است، و گفته روايات او ضعيف است . «ابن جوزى‏» كه ناشر افكار اوست، به ايردهاى خطيب‏جواب داده است (15) .

 «ابن تيميه‏» و «محمد بن عبدالوهاب‏» اهم عقائد خود رااز او گرفته‏اند. (16)

 

-----------------------------------------------------------------------------

 

پى‏نوشت‏ها:

 

1-       نشوار المحاضره ، ج‏2، ص 134.

 

2-       ارشاد ياقوت، ج‏6، ص 436.

 

3-       البدايه والنهايه، ج‏11، ص 201 .

 

4-       كامل ابن اثير، ج‏6، ص 282.

 

5-       الوافى بالوفيات، ج‏12، ص 146 - شذرات الذهب، ج‏2، ص 319.

 

6-       طبقات الحنابله نابلسى، ص 299 - الاعلام زركلى، ج‏2، ص 201.

 

7-       تجارب الامم، ج‏5، ص 322.

 

8-       كامل ابن اثير، ج‏6، ص 248.

 

9-       المنتظم ابن جوزى، ج‏6، ص 32 - الوافى بالوفيات، ج‏12، ص 146.

 

10-   به نقل شذرات الذهب، ج‏2، ص 321 - 320.

 

11-   ايضاح المكنون، ج‏1، ص 8.

 

12-   كتاب الرد على الاخنايى، ابن تيميه، ص 27.

 

13-   همان كتاب، ص 30.

 

14-   تاريخ بغداد، ج‏10، ص 5 - 371.

 

15-   المنتظم، ج‏7، ص 193.

 

16-   وهابيان مذهب خود را تازه نمى‏دانند، بلكه مى‏گويند اين مذهب سلف صالح‏است و از اين روى خود را سلفيه مى‏نامند(فقهى، على اصغر، وهابيان، ص‏17،انتشارات صبا).

 

 

     منبع: مكتب اسلام-سال 1377-ش5

 

      سایت رهپویان اسلام

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

بر چه حقی شیعیان را می کشید؟

بر چه حقی شیعیان را می کشید؟

 

به قلم: حسن الهاشمی

 

 

حکمت الهی علمی است که از احوال موجودات از جهت وجود حقیقی شان و تمییز از آنچه که حقیقی نیست بحث می کند، توضیح اینکه در ورای نفس انسان، حقیقت و واقعیتی است، که وی پیوسته آن را می جوید، انسان هیچگاه به دنبال چیزی نمی رود و یا از آن نمی گریزد، مگر به این سبب که آن چیز وجودی واقعی دارد، چنانکه کودک برحسب واقع شیر مادرش را می جوید، نه برحسب توهم و گمان، و انسانی که از حیوان درنده ای می گریزد، برحسب وجود حقیقی آن حیوان است، نه بر حسب توهم و خرافه.

 

 

اما در شرایط امروزی ابرهای تیره فضا را وهم آلود نموده اند، حق با باطل در آمیخته شده و ما بیش از پیش نیاز به شناخت حکمت الهی داریم تا ما را به سرمنزل نجات سوق دهد، انگیزه های فکری و فرهنگی که انسان را به انجام اعمالی وا می دارند، عواملی که بر رفتار او رنگ شرعی و قانونی می دهند.

 

 

مقاومتی که از کرامت انسان و زمین و دین دفاع می کند، با تروریسمی که به ملتها حمله می کند و کور کورانه بی گناهان را با اغراض حزبی و گروهی محدود خویش درو می کند، متفاوت است، تروریست امروزی به تروریسم بودن خویش اقرار نمی کند، بلکه در ادبیات خود بر این مطلب اعتماد دارد که با اشغالگری مبارزه می کند و در پی نجات امّت از ذلت است!

رهبران سازمان القاعده علناً می گویند که مصلحت بزرگتر، اخراج اشغالگران از افغانستان و عراق است و لیکن در عمل، این گفتار، آنان را به کشتن کودکان و زنان و پیران در کوچه بازارها و مدارس سوق می دهد! پس آیا ما باید سخن آنان را قبول کنیم... یا در شریعت اسلامی ما قوانین و ضوابطی وجود دارد تا برای امت اسلام حق و باطل با هم اشتباه نشود، از جمله این ضوابط  این حدیث است که: «حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی».

 

 

 حال چگونه حق را بشناسیم؟!

 

 

در یک کلام ساده، حق صداقت و وفا و عمل خیر است و تنها هدفش کرامت جامعه است و باطل کلاً بر عکس آن است، وسائل اجرای حق یا باطل، زنده نگه داشتن یا قتل، اصلاح و یا فساد است همانطور که خدای سبحان در قرآن می فرماید: مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ كَتَبْنَا عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً وَلَقَدْ جَاءتْهُمْ رُسُلُنَا بِالبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِّنْهُم بَعْدَ ذَلِكَ فِي الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ [مائده : 32] اسلام در مورد خون انسانها احتیاط فراوانی نموده، و این به خاطر کرامت و منزلت بزرگی است که در جانشینی زمین و آبادانی آن به وی عطا کرده است، پس آنکه به اجرای یک عملیات انتحاری مبادرت می ورزد، اگر فرصت بدست آورد باز هم این کار را در قتل همه انسانها انجام می دهد، امّا اگر به سمت خیر و محبت گام بردارد و مثلاً یک غریق را نجات دهد، اگر دوباره فرصتی بدست آورد، حسّ دیگر دوستی در او ریشه خواهد گرفت و گویا همه انسانیت را نجات داده است، پس اهل اعمال خیر موافق با فطرت سلیم است و آنان سعی دارند به قدر امکان اعمالشان با مسلمات دینی و سیرت بزرگان دین موافق باشد، اما اعمال اهل باطل مخالف ساده ترین قواعد دین است و این نه تنها برای مسلمانان بلکه برای تمام انسانیت مورد نفرت است.

 

 

تروریست کسی است که خودش را به بهانه جهاد وسط جمعیتی از بی گناهان منفجر می کند، او این کار را انجام می دهد، چون علمای شرورش اینگونه در سرش فروکرده اند.

 

 

خدایا! آیا این کار موافق سیرت رسول رحمت توست که حتی در غزواتش وصیت می کرد که نه درختی را قطع کنند و نه چاهی را پر کنند و نه پیری را بترسانند و نه کودک و زن بی گناه و ضعیفی را بکشند؟! علاوه بر این، اسلام مخالف این اصل است که، "وسیله هدف را توجیه می کند" (لباسی که احزاب سیاسی دنیوی معمولاً آن را به تن می کنند).

 

 

اسلام فقط بر این اصل تأکید می کند که "وسائل مقدس ، هدف مقدس را توجیه می کند" و به طورقاطع این را ردّ می کند که اجساد بی گناهان در کوچه بازارها بریزد، زیرا آن مخالف هدف دعوت اسلام است که بر اساس تسامح و همزیستی و برادری در ضمن حدود آزادی و کرامت انسانی استوار است.

 

 

بعد از این توضیح می گوییم که با  شناخت لوازم سعادت، می توانیم کسانی را که سعی در پیاده کردن آن دارند را بشناسیم و با اطلاع از موجبات شقاوت می توانیم از کسانی که برای اغراض دنیوی لباس آن را بر تن می کنند، اجتناب نماییم، آشکار است که با ارزشترین چیز در وجود، آزادی و کرامتی است که خدا انسان را با آن از سایر مخلوقاتش ممتاز گردانده است، پس شایسته است انسانی که می خواهد عزت و نجات و سیادت خود را حفظ نماید بر این درّ پنهان هستی مواظبت نماید و دربرابر تمام کسانی که می خواهند این حق را از او سلب کنند، مقاومت نماید: «بنده دیگری مباش، زیرا خدا تو را آزاد آفریده است»... این سخن ماست با کسانی که به روز حساب و آخرت معتقدند، امّا عدّه ای هستند که ساده دلان را فریب می دهند و بر تار دین و عقیده می نوازند تا فریفتگان خود را برای اهداف سلطه جویانه و دنیوی پست خویش تسخیر نمایند و معمولاً این افراد که مردم را به چیزهای باطل فریب می دهند و حق را با لباس باطل می پوشانند، دارای هرزگی های اخلاقی و اراده های ضعیف و امراض نفسانی اند... دینشان را به دنیای دیگران فروخته اند و بدترین بندگانند، زیرا هم دنیا و هم آخرت را برای هیچ از دست داده اند، برای هیچ  چیز جز اینکه شیاطین زمین بیشتر در لذاتشان غرق شوند و آنها را به نعمت هایی برسانند، که دیگران را از آن محروم کرده اند...

 

 

و فریب خوردگان اینان کسانی هستند که آنچه را که در خارج حق واقعی نیست، به صورت حق می بینند، بنابراین اجساد متعفنشان را بی دلیل در میان جمعیت مردم بی گناه منفجر می کنند، و یا تصور می کنند آنچه که در خارج حق هست، باطل و خرافه است، همانند ضرورت جلوگیری از ریختن خون انسانهای بی گناه...

 

 

برای ممانعت از لغزش در این مهلکه ستم و انحطاط قبل از هر چیز نیاز به شناخت احوال موجود داریم تا تشخیص دهیم که وجود چیزی در واقع حق، و چیز دیگر باطل است و این ما را به راه نجات می رساند.

 

 

عدّه ای از متفکرین و فلاسفه غربی تصور می کنند انسان همین موجودی مادّی است که با مرگش همه چیز تمام می شود، ولی فلسفه اسلامی می گوید، این انسان مظهر حقیقت دیگری در ورای جسم خود است، حقیقتی که تا ابد باقی است، این بدن بعد از مرگ متلاشی می شود و اجزایش جزء گیاهان و حیوانات می شود، اما آنچه که باقی می ماند و نمی میرد، روح اوست که پوسیده نمی شود و در قیامت دوباره لباس این جسم را بر خود می پوشاند: وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ ]يس : 79،78[ .

 

 

اسلام دینی واقعی است که بر کرامت انسان و تکامل و سربلندی  او در دنیا و آخرت نظر دارد، لذا دائماً بر وفای به عهد و حفظ امانت و راستگویی تأکید دارد و از کینه ورزی و خیانت و دروغ که مردم دنیا همیشه در پی آنند، بر حذر می دارد.

 

 

حال آنکه آنان(علمای وهابی) به واقع در پی سرابند و کسانی که از ایشان پیروی می کنند، در اوهام و خرافات بیهودگی به سر می برند، به زودی نقشه هایشان همه از هم می پاشد و تزویر و پوچی اهل دنیا بر آنان معلوم می شود و آنگاه پشیمانی سوی نخواهد داشت! در حالی که کسی که در جستجوی احوال موجود است، هدفش تشخیص موجودات حقیقی و شناخت علل عالیه وجود و خصوصاً علت اصلی آن که منبع خیر است، می باشد، و جز این تمام اهداف دیگر باطل و نادرست است، زیرا به او سلسله موجودات و اسمای حسنا و صفات علیا منتهی می شود، آگاه باشید که او الله است، پس همه می گوییم : اللهم عرفني نفسك فإنك إن لم تعرفني نفسك ضللت عن ديني (خدایا خودت را به من بشناسان که اگر خود را به من نشناسانی من از دینم گمراه می شوم).

 

 

منبع: براثا نیوز

 

 

ترجمه: سلام شیعه         

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

اعجازگِل عزاداران امام حسين عليه السلام

اعجازگِل عزاداران امام حسين عليه السلام

 

(خاطره‌ای از حضرت آيت الله العظمی صافی)

 

 

این معجزه را چندین بار از زبان حضرت آیت الله العظمی بروجردی شنیده‌ام که تعریف می‌کردند.

 

هیئتی بود در بروجرد که افراد این هیئت سر تا پای خود را گِل‌آلود می‌کردند و با این شکل و شمایل به عزاداری در مصیبت حضرت سید الشهدا علیه السلام می‌پرداختند.

 

آیت الله العظمی بروجردی در یکی از سال‌ها که اتفاقاً چشمشان اذیت می‌کرد و در این مراسم شرکت کرده بودند، در حالی که مراسم به قوت خود برقرار بود، مقداری از گِل خشک شده‌ی عزاداران را به چشم خویش مالیدند.

 

به برکت عزاداری بر امام حسین علیه السلام این گِل، چشم مبارکشان را شفا داد به طوری که تا آخر عمر کتابهایی نظیر جواهر را به راحتی می‌خواندند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

اسلحه آمریکایی ، شیوخ سعودی

مقاله بسیار مفید در هشدار نسبت به افکار وهابیت

 

 

اسلحه آمریکایی ، شیوخ سعودی

 

"دولت ما با وجود رافضیان (شیعیان) از بین خواهد رفت... و فقط شما می توانید به ما کمک کنید... از شما اسلحه، و از ما شیوخ"!!!

 

این عبارتی است که عبد العزیز آل سعود، محرمانه به رئیس جمهور وقت آمریکا (روزولت) در سال 1945  در کشتی کوینسی گفته بود...

 

 

گزارش کمیته دفاع از حقوق بشر شبه جزیره عربستان:

نظام سعودی با انتشار کتابها و فتواهای شیطانی، به قتل و کشتار شیعیان دعوت می کند...

 

"دولت ما با وجود رافضیان (شیعیان) از بین خواهد رفت... و فقط شما می توانید به ما کمک کنید... از شما اسلحه، و از ما شیوخ"!!!

 

این عبارتی است که عبد العزیز آل سعود محرمانه به رئیس جمهور وقت آمریکا (روزولت) در سال 1945 در  کشتی کوینسی گفته بود (1)

****************

دولت عربستان سعودی نمی توانست بدون حمایت مشایخ و علمای دینی وهابیت تشکیل شود، علمایی که مصالحشان در تاسیس دولتی با ساختار عجیب و غریبی بود، دولتی که پیوندی با بدنه امّت اسلامی نداشته باشد، بخصوص آنکه ریشه های این دولت به ادّعاهای کهنه و فتاوای کفر آمیز مؤسس مذهب وهابیت (محمد بن عبد الوهّاب) متصل بود .

 

 

تشکیل دولت سعودی:

 

سیاست این دولت از تنفّر و کینه های انباشته شده از گذشته، و محافل ذی نفوذ وهابیت تغذیه می شود و آنقدر ثروت دارد که می تواند تاریخ و مذهب را در تحریف و وارونه جلوه دادن حقایق به کار گیرد.

 

 

اصل تبادل منافع و مصالح، یک اصل طبیعی است که بر پایه همزیستی مسالمت آمیز و ساختار جامعه استوار است، ولی گاهی با هدف سودجویی و تفرقه انگیزی به کار گرفته می شود، چنانکه در مورد آل سعود بدین گونه است.

 

 

در تاریخ ملاحظه می کنیم که اکثر ایدئولوژی های فکری و جنبشهای دینی به خاطر عدم وجود حمایت سیاسی، یعنی همان اصل تبادل منافع بعد از مدتی از بین رفته است، لذا قدرت های مستبد، بر استفاده از دین تحریفی، برای تثبیت قدرت و استحکام آن همّت می گمارند.

 

اما در مورد دولت آل سعود، چندین دوره گذشت تا بالاخره دولتی مستقر گردید و به لطف پیمان بین محمد بن عبد الوهّاب و محمد بن آل سعود توانست بر کلّ شبه جزیره حکومت کند، به این شرط که قدرت بین دو طرف تقسیم شود؛ براساس این پیمان قدرت از دو جناح سیاسی (آل سعود) و جناح دینی (محمد بن عبد الوهّاب) تشکیل می شد.

 

 

ابن عبد الوهّاب اگر زیر بنای سیاسی محمد بن سعود را برای تثبیت قدرت نداشت، نمی توانست تنها با تکیه بر اعتقاداتش موفقیتی کسب کند،

از عوامل دیگری که به موفقیت او کمک کرد، ضعف نیروی ایمان مردم جزیرة العرب به سبب اصول و اعتقادات غالب و اطاعت از رئیس قبیله به جای اطاعت از دین بود! وی به روش ابن تیمیه در جهت تحکیم و تقویت قدرت ظالمانه اش تکیه داشت، به کار گیری این روش در تغییر جغرافیای سیاسی شبه جزیره عرب از اهمیت زیادی برخوردار  است.

 

 

مصالح سیاسی نیز تأثیر بسزایی در موفقیت پیمان بین محمد بن عبد الوهاب و محمد بن سعود داشت. ابن عبد الوهاب بعد از اینکه با مواضع سیاسی مختلفی از مناطق مختلف مواجه شد، به دنبال مکانی بود تا بتواند به راحتی آن را پایگاه نشر افکارش قرار دهد. در مقابل ابن سعود در اجرای سیاست اقناع قبائل عربی و تسلیم آنان از طریق رنگ دینی دادن به حکومت خود، گویی گمشده خود را در ابن عبد الوهاب یافته بود. بدین ترتیب پیمان بین آنان در سال 1747 منعقد شد که هسته تشکیل دولت سعودی محسوب می شود.

 

 

اولین فتاوی که آغازگر فتواهای کفرآمیز وهابیت به شمار می رود و نقش بزرگی در تثبیت قدرت آل سعود داشت، فتواهای ابن عبد الوهّاب بود که به کفر مسلمانان مخالف اعتقادات وی تصریح می کرد. و این فتواها با حمایت سیاسی حکومت استبدادی همراهی می شد. در یکی از این فتواها آمده: " هر فردی که عهده دار خلافت شود و مردم دور او جمع شوند و به آن رضایت دهند و او با نیروی شمشیر بر آنان غلبه یابد تا خود خلیفه شود، اطاعت از او واجب و شورش بر ضدّش حرام می باشد!" (2)

 

 

حکومت سعود، به پوشش دینی جنبش وهابیت، برای تثبیت سلطنت و علم کردن شعار دین و تصحیح مفاهیم غلط عقائد دینی و اسلامی (بر حسب مصالح خودشان) تکیه دارد، ریشه های تاریخی این مسأله را باید در ساختار حکومت اموی و عباسی جستجو کرد، چرا که آنان نیز علمای نابکار درباری را برای صدور فتواهایی بر اطاعت از خلفا تحریک می کردند.

 

 

وهابیان سلسله جنگهایی در سراسر عربستان آغاز کردند که در ظاهر برای تطهیر جزیره عربی و بخصوص مکّه و مدینه منوره (بر حسب گمان باطلشان) از آثار شرکی همچون بدعت و آثار کفر بود که در مرقدهای اسلامی مثل قبور بقیع و مساجد قدیمی متجلّی شده بود، تا جایی که سعی کردند قبر پیامبر (ص) را نیز خراب کنند.

از جمله شعارهای آنان به هدف تثبیت حکومت آل سعود این بود که ( هر کس با آل سعود دشمن باشد، با خدا دشمنی کرده، پس دشمن خدا را به خاطر وفای به عهد خدا مجازات کن و او را فریب بده) .

 

 

 

آنگاه که سعود در روز هشتم ماه محرّم 1218هـ.ق.  وارد مکه شد، از مردم خواست در مسجد الحرام جمع شوند و آنگاه این خطبه را بر آنان خواند: "سپاس می گویم خدایی را که شما را به اسلام هدایت کرد و از شرک نجات بخشید. از شما می خواهم با من بر دین خدا و رسولش بیعت کنید و از کسانی که از او اطاعت می کنند، اطاعت کنید و با دشمنان او در پنهان و آشکار دشمن باشید".(3)

 

 

در خطبه دیگر خطاب به مردم مکه گفت: " کسی که بین خود و خدا واسطه هایی قرار دهد تا از آنها شفاعت بخواهد، در حقیقت آنها را عبادت کرده و به خدا شرک ورزیده است. زیرا شفاعت به تمامی از خداست... ما مردم را به سوی او دعوت می کنیم و بعد از آنکه با کتاب خدا و سنّت رسول (ص) و اجماع بزرگان صالح امّت با این سخن خدای تعالی حجت آوردیم که (و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدّین لله) با شمشیر و نیزه با هر کس که این حجت و بیان را نپذیرد، می جنگیم."(4)

*******************

 

آل سعودسال 1934 زمانی بود که دولت آل سعود به طور رسمی آغاز شد و همچنان ادامه دارد، و بر چهار اصل اساسی استوار است:

 

ـ اصل اول:

حمایت دینی از خاندان شیخ عبد الوهاب که هدفش شرعی جلوه دادن نظام سیاسی و مشروعیت دینی دادن به سیاستها و تصمیمات و نیز شرعی جلوه دادن رفتار و اعمال آل سعود و تمام سازمانها و قوانین و معتبر بودن این تصمیمات است؛ هر چند که به ناحق و ظالمانه باشد، چرا که از سوی ولی امر مسلمین صادر می شود و رجال این مؤسسه دینی با آن موافقند!!!

 

 

ـ اصل دوم:

سلطه حکومت زورمدار مستبدی که تمام اسباب و وسائل را برای قلع و قمع و مجازات مخالفان در اختیار دارد، از جمله نیروی انسانی و تجهیزات نظامی سرکوبگرانه و وسائل تبلیغاتی که حقیقت را تحریف کند و به صورتی مغایر با افکار عمومی جهانی و محلّی درآورد.

 

 

ـ اصل سوم:

پیمان سیاسی و نظامی ما بین دولت آل سعود و دولت های بزرگ از جمله انگلیس و همپیمان بزرگش آمریکا، که حکومت آل سعود، پایگاه اصلی و مهم ایالات متحده در منطقه به شمار می رود.

 

 

ـ اصل چهارم:

اقتصاد قوی بر پایه ذخیره های بزرگ نفتی این کشور است که قادر بر استمرار سرکوب و آزار مردم شبه جزیره می باشد.

 

 

آنچه که برای ما مهمّ است اصل اول است که موضوع مقاله ماست؛ یعنی رنگ دینی و شرعی دادن به حکومت آل سعود، این هدف با فتواهای مشایخ هیأت حاکمه تامین می گردد که برای حمایت طرف سیاسی صادر می شود.

 

اصل دوم مخالفت های سیاسی را سرکوب می کند و اصل سوم نقش طوایف و مذاهب اسلامی دیگر را که در خود، مردمی با سابقه تاریخی را جای داده خنثی می کند.

 

 

از میان این طوایف و مذاهب، تنها طایفه شیعه  با استقرار دولت سعودی مخالف بود، بیشتر شیعیان عربستان در شرق شبه جزیره عربی و به خصوص الاحساء و القطیف و توابع آن ساکن هستند. این منطقه به سبب اختلاف اعتقادات دینی با آل سعود منبع نگرانی آنان به شمار می رود، در حالی که خود آنان، به درستی اصول و عقائد شیعه آگاهی کامل دارند، هدف حاکمان سعود، ترسیم مرزهای وهمی و دشوار، دور منطقه شرقی برای ممانعت از ورود افکار شیعی، به خاطر ترس از مشارکت سیاسی آنان است. بر این اساس برنامه ای که این نظام در پیش رو دارد، تحت فشار گذاشتن و اتهام کفر دادن به شیعه و معرفی آن به عنوان یک جنبش دینی منحرف است.

 

آنها می دانند اهمیّت این پروژه کمتر از پروژه های حیاتی دیگر مثل پروژه های نظامی و اقتصادی نیست، بنابراین مصرّانه به بسیج نیروهای فعال همّت گماشته و از علمای دینی موسسه وهابیت و مؤسسات تربیتی و تبلیغاتی حکومت خواسته اند تنها در این جهت حرکت کنند. تمرکز این پروژه علاوه بر تغییر شیوه برنامه های مدارس، روی صدور فتواهای دینی و نشر کتب و نشریاتی در جهت خدمت به این هدف می باشد.

*******************

سیاست اتهام به کفر بر این عناصر تکیه داشت:

 

 

1- انتشار کتابهایی که در آن شیعیان را کافر می دانند:

 

"خوشحالم که متواضعانه خدمت خوانندگان رساله ای را تقدیم می نمایم که تلاش و وقت زیادی صرف آن شده و خدای تعالی از آن آگاه است، در این رساله  به ارائه دلیل و برهان در مورد مسأله ای که می خواهم برای دیگران بیان کنم، پرداخته ام، و آن مسأله این است که عدّه ای از مسلمانان هنوز اعتقاد دارند رافضه (شیعیان) فرقه ای از مسلمانانند و اخراج آنان از دایره اسلام جایز نیست، در حالی که این اعتقاد فقط ناشی از جهل نسبت به رافضه و پایه های دینی آنان است."

 

 

این گزیده ای از مقدّمه کتاب " شیعه و چک های آمرزش " از محمد مال الله بود. (5)

 

 

 

 

نظام سعودی به بهره برداری از تمام راههایی که استفاده از آنها می توانست به سیاست فرقه گرایی اش کمک کند، اقدام کرد؛ سیاستی که می توانیم به آن نام جنگ طایفه ای بدهیم که رسماً اعلام نشده است، بنابراین این نظام دولتی دست قلمهای اجاره ای را که توان از صحنه خارج کردن نظر مخالف را داشتند، بازگذاشت. پس از آن بعضی مؤسسات دینی که در پشت آن، کارمندانی بودند که به ایشان صفت علمای دین می دهند، اقدام به چاپ کتب و جزواتی کردند، که متضمّن افکار خرابکارانه به هدف کاشتن بذر فتنه بین فرزندان ملّت واحده بود. کتابخانه ها از کتابهای سلفیان (وهابیان تند رو) که فرهنگ تنفّر از دیگر مذاهب مسلمان و غیر مسلمان را نشر و ترویج می داد، انباشته شد. این کتابها به اتهام کفر و ارتداد دادن به مذهب شیعه دعوت می کردند.

 

 

در زیر فهرست بعضی از مهمترین کتابهایی که نظام سعودی به آنها تکیه دارد، می آید:

 

 

دکتر ضیاء الدین الکاشف در کتابش "شیعه گواهی دهندگان بر کفرخودشان" می گوید:

 

 

"حوادث جنگ اخیر لبنان همراهی جماعت مسلمان با احساسات امّت اسلامی را نشان داد که تماماً از حقیقتی واحد سخن می گفت، که آن، احساس دشمنی مستحکم با یهود و رژیم صهیونیستی بود... امّا آنچه که از شعور امّت، غایب شده و از مسیر خود منحرف گریده بود، حقیقت رژیم شیعی (رافضه) و میزان دشمنی و نیرنگش با مسلمانان سنی بود، گویی امّت به حالت اغما و مستی فرو رفته بودند و از اصول کفر آمیز و عقائد شرک آلود شیعیان چیزی نمی دانستند." (6)

 

 

امّا عبد العزیز بن ریس الریس، در رساله خود با عنوان "سخنی روشن درباره دین ننگین شیعیان" می آورد:

 

 

"بعضی می گویند رافضه (شیعیان) در ظاهر همانند مسلمانان هستند، لیکن آنان، مثل منافقان، اسلام خود را ظاهر و کفرشان را پنهان می دارند، یکی از اینان (علمای وهابی) در یکی از سخنرانی هایش می فرماید!  این دین نمی تواند دین صحیحی باشد، زیرا منافق به خاطر اینکه اسلام را ظاهر کرده، بنابر ظاهرش با او برخورد می شود، اما رافضی به مجرّد اظهار مذهب شیعه امامی، دین غلطش را ظاهر کرده و بنابراین بر حسب ظاهرش با او برخورد می شود. پس اگر گفته شود چرا آنها کشته یا رانده نمی شوند، با اینکه این همه اعمال کفر آمیز مرتکب می شوند!؟ جواب می دهیم که ترک اجرای حدّ برای اظهار کفر به خاطر مصلحت مقبولی است، چنانکه پیامبر (ص) در مورد بعضی از منافقان مانند عبد الله ابی سلول حدّ جاری نکرد تا مردم نگویند که محمد اصحابش را می کشد، ولی این به معنای آن نیست که ما آنها را دوست می داریم و به آنان اعتماد می کنیم و همچون دیگر مسلمانان با آنها رفتار می کنیم، بلکه ما با شیعه امامیه به خاطر امور کفر آمیز دینی شان دشمنیم و از خدا می خواهیم مکرشان را به خودشان برگرداند و خدا دینش را بر ضدّ مخالفانش، از نصاری و یهود و رافضه یاری کند."(7)

 

 

امّا شحاته محمد صقر عقیده خصمانه خود را در کتابی با عنوان "شیعیان دشمنند از ایشان بر حذر باشید" چنین بیان می دارد:

 

 

"هدف این کتاب ارائه یک اندیشه بسیار ساده  و مختصر در مورد شیعه و خطر شان است، یهودیان و مسیحیان و مشرکان و سایر کفّار همه دشمنان اسلام و مسلمانانند و این حقیقتی است که اسلام بر  آن تصریح نموده و هر کس که دین اسلام را پذیرفته این را می داند،

ولی دشمنان دیگری هم هستند که خطرشان بزرگتر است، ...آنها طایفه شیعه رافضی می باشند..."(8)

 

 

اخیراً مؤسس و پدر معنوی ایشان ، محمد بن عبد الوهّاب در "کتاب التوحید الذی هو حق الله علی العبید" در باب سختگیری بر بنده ای که خدا را در کنار قبر شخص صالحی عبادت می کند، می گوید:

 

"انتقام گرفتن از این طایفه به سبب شرک در عبادت قبور واجب است، آنها(شیعیان) اولین کسانی بودند که بر قبور، مسجد بنا کردند." (9)

 

 

2- برنامه های درسی:

 

 

برنامه های درسی از تحریف و تحریک فتنه وهابیت بر کنار نمانده، نظام سعودی مدارسی را برای ترویج مذهب وهّابی و گسترش فرهنگ تنفّر، نزد دانش آموزان به کار گرفته، تا جایی که برنامه های درسی نظام سعودی پرخطرترین برنامه ها در نشر روحیه کینه و انزجار نسبت به  شیعه است؛ چنانکه به دانش آموزان، مفاهیم و اصول خرابکارانه و ارزشهای نژادپرستانه رنگ شده با مقولات دینی را آموزش میدهند، تا این مفاهیم در فکر دانش آموزان قداست یابد، این روش مؤسسات تربیتی در جهت خدمت به اغراض سیاسی است تا اینکه اعتقادات دانش آموزان را منحرف سازند و بذر حمایت از "دین" را با قلع و قمع شیعیان، به آنان یاد دهند و هر چه که به تشکیک در مذهب جعفری و انکار عقائد ادیان مختلفی که به مذهب مورد حمایت دولت، بخصوص حزب وهابیت مربوط می شود، به آنان تلقین کنند و در نهایت اینکه مخالفان چاره ای جز توبه و بازگشت از مذهب بدعت ، و یا کشته شدن ندارند.

 

 

در این زمینه نویسنده  و  روزنامه نگار آمریکایی جاناتان د. هالوی در پژوهشی با عنوان "میراث فرهنگی القاعده" می نویسد:

 

 

"در نظام جدید جهانی هنوز مسیحیت و یهود، اقلیت های مورد حمایت اسلام هستند. امّا گرایش خطرناکی در نزد قدرت های دینی اسلامی معاند به خصوص عربستان سعودی وجود دارد، که هدفشان نه تنها قانونی کردن اعمال تروریستی، بلکه کشتار جمعی انسانهایی است که آنها را کافر می پندارند، بخصوص شیعیان... دعوت آنها برای از بین بردن کامل بعضی ملّتها به معنی انتقال ایدئولوژی آنها به سوی توجیه کشتار دسته جمعی است." (10)

 

 

این حکومت ادّعا دارد که در صدد بازنگری موادّ درسی برای حذف دروسی است که به عدم تسامح و اشاعه تنفّر منجر می شود؛ چرا که پیوسته در موضع نقدی شدید از سوی دولتهای دیگر به خصوص دولتهایی مثل ایالات متحدّه آمریکاست که با عربستان روابط محکمی دارند، تا جایی که دولت آمریکا ضرورت بازنگری در برنامه های درسی را از آنها خواسته و این در اجابت توصیه کمیته بین المللی آزادی های دینی است که وزارت خارجه آمریکا را به اعمال فشار بر حکومت سعودی برای بازنگری برنامه های درسی دعوت کرده است، زیرا این برنامه ها خشونت و تنفّر را ترویج می دهند و باید با موادّی با محتوای تسامح  و اعتدال  و نکاستن از ارزش مذاهب دیگر جایگزین شود.

 

 

3- فتواهای در جهت اتهام به کفر شیعه:

 

 

از خطرناکترین وسائلی که نظام سعودی برای آسیب رساندن به طایفه شیعه استفاده می کند، صدور فتواهایی است که به اجرای برنامه های  خرابکارانه بر علیه تشیع، دعوت می کند. این نظام فتواها را برای تثبیت قدرت نامشروع خود و جنگ با دشمنانش، به کار می گیرد.

 

 

عقیده وهابیت بر پایه خشونت بنا شده و دولت سعودی را از نظر فکری و عقیده ای، از بدو تأسیسش، تغذیه کرده و نقش راهبردی در شستشوی مغزی مردمان و ساکت کردن و دعوت به نابودی آنان و یا حدّاقل خارج کردنشان از شبه جزیره عربی داشته است.

 

 

بسیج نیروهایی که در رأس هرم مؤسسه وهابیت قرار دارند، علاوه بر اعضای دیگرشان در راه تحقق این هدف از اهمیت ویژه ای برخوردار است. بنابراین ملاحظه می کنیم اقدام علمای بزرگ مؤسسه مذکور در صدور فتوا های عجیب و غریب به شکل جواب به سؤالات مردم از سر غیظ و کینه و جهل و تعصّب آنان است، این فتواها به صورت کتاب یا برنامه های رادیویی یا در سایت های اینترنتی پخش می شود تا پیروانشان آنها را اجراء نمایند.

 

 

دلیل اهمّیت خطر وهابیت واقعیتی است که در برهه اخیر به جنگ طایفی داخل عراق و کشورهای دیگر کشیده شده و در نتیجه باعث تحت فشار قرار گرفتن توده های مردم بی گناه ، توسط  عاملان آن مرتجعان متعصّب و جاهل وهّابی گردیده است وهابیان از روحیه فداکاری و جهاد مسلمانان سوء استفاده می کنند و هیچ درک و شعوری جزء اجرای اندیشه خود ندارند.

 

 

بنابراین عجیب نیست که این لشکر بزرگ از مرتجعین وهّابی اقدام به عبور از مرزها  می نمایند تا با شعار تجدید نظر در عقیده اسلامی به گمان خود دشمنانشان را بکشند و مردم بی گناه را در یک لحظه تبدیل به اجسادی بی جان نمایند.

 

 

"عبد الرحمن البراک" نیز فتوایی در کفر رافضه دوازده امامی صادر کرده که در سایت اینترنتی وی منتشر شده است:

 

 

"تمامی شیعیان شرورترین طوایف امّت هستند، زیرا در آنان تمام عوامل کفر گرد آمده است؛ اتهام کفر صحابه... تعطیل صفات... شرک در عبادت با دعا در حقّ اموات... استغاثه به آنان... اینها واقعیت شیعیان امامیه است که مشهورترینشان دوازده امامی می باشند. اینان در حقیقت کافرانی مشرکند، امّا این را کتمان می کنند... مذهب تسنن و مذهب شیعه دو فرقه ضد هم هستند که در یک جا جمع نمی شوند، و تقریب این دو جز با دست کشیدن از اصول مذهب تسنن ممکن نیست و این مطلب به طور کلّی از صراط مستقیم منحرف است." (11)

 

 

در فتوایی از عبد الله القناص عضو هیات علمی دانشگاه القصیم، در سایت "الاسلام الیوم" تابع شیخ العودة  در جواب سوال یکی از جهّال که در مورد اسامی صحابه ای که وارد منزل عثمان بن عفّان شده و او را کشته اند، می گوید:

" فتنه قتل خلیفه عثمان بن عفّان (رضی الله عنه) مصیبتی بزرگ و حادثه ای مهمّ بود که به فتنه های داخلی و شکست در صفوف مسلمین و تفرقه و اختلاف منجر شد، به طوری که بعد از آن بعضی از فرق گمراه مثل خوارج و شیعه و ناصبیان.. به وجود آمدند!" (12)

 

 

کار اینان تنها به صدور فتوا به قصد فتنه انگیزی منحصر نمی شود، بلکه در این قضیه پای شخصیت های برجسته فرهنگی و آگاه را هم، باز کرده اند. در صف این معارضان کسانی مثل سلمان فهد العودة هستند. وی مقاله ای با عنوان "فلنفرح بالعید" (باید در عید شاد باشیم)، در روزنامه الجزیره در 14/10/2007، مطابق سوم شوال 1428 در شماره 12799 منتشر کرد،  مقاله ای که با هدف تهاجم بر علیه مذهب اهل بیت (ع)، در ضمن سخن از اعیاد در ادیان دیگر و در اسلام نوشته شده است. او پیروان مذهب اهل بیت (ع) را رافضه نامیده و آنها را از اسلام خارج دانسته است. وی در این مقاله چنین آورده:

" یهودیان، مسیحیان و زرتشتیان اعیاد خاصّ خودشان را دارند، همچنین رافضه اعیادی چون عید غدیر خم را دارند که گمان می کنند در این روز پیامبر (ص) با علی (رضی الله عنه) و دوازده امام برای خلافت بعد از خود بیعت کرد، رافضه در موضوع این عید کتابهای زیادی از جمله کتاب "یوم الغدیر" در ده جلد نوشته اند." (13)

 

 

خصوصیت این فتواها این است که کالبد مذهبی و دینی را تغییر دهند، مذهبی که طی قرون متوالی بر اساس قواعد دینی بر پایه مسامحه و رحمت، حتی با دشمنان بنا شده، در حالی که نظام سعودی نظامی جدید، بر پایه قهر و استبداد است ، در ورای حکومت خود، پیشوایان نحسی را حمایت می کند تا اینکه نه تنها ملتی صلح جو، بلکه کلّ جهان را به آنان مبتلا سازد.

 

 

همه شاهد بودیم که کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی با محکومیت مسلمین سراسر جهان اسلام روبرو شد، اما فتواهای دیگری هم هر روز منتشر میشود که نه تنها باعث خلل در عقیده، بلکه به قتل و کشتار مسلمانان و امّت اسلام منجر می شود و هیچ فردی آنها را محکوم نمی کند...

 

******************

پورقی ها:

(1) دولت عربستان سعودی : اسراری زیر شنها. جوزف م. رافائل 1947

 

Joseph M. Raphael , Saudi Arabia : Secrets Under Sand (Austin : Univ. of Tex., 1947

 

(2) عبد العزيز التويجري. صبح بر شبروان فریاد کشید.ص49

 

(3) غالب، محمد أديب. از اخبار حجاز و نجد در تاریخ جبرتی ص94

 

(4) شیعه و چکهای آمرزش. محمد مال الله

 

(5) همان منبع

 

(6) د. ضياء الدين الكاشف. شیعیان، گواهی دهندگان بر کفر خودشان.ص 4

 

(7) عبدالعزيز بن ريس الريس. سخنی روشن درباره دین ننگین شیعیان. ص7

 

(8) شحاتة محمد صقر. شیعیان دشمنند از ایشان بر حذر باشید. ص 2

 

(9) محمد بن عبد الوهاب. كتاب التوحيد الذي هو حق الله على العبيد.

 

(10) میراث فرهنگی القاعده: اندیشه اسلامی رادیکالی جدید که جماعت کفار را قانونی می داند. جاناتان د. هالیوی.

 

Jonathan D. Halevi   , Al-Qaeda's Intellectual Legacy: New Radical Islamic Thinking Justifying The Genocide of Infidels ( Jerusalem Center for Public Affairs VP508, December 2003 )

 

(11) شماره فتوا 18080  تاريخ فتوا  26/11/1427 هـ  2006-12-17  سایت عبد الرحمن بن ناصر البراك

 

http://albarrak.islamlight.net/index.php?option=com_ftawa&task=view&id=18080

 

)12)) عنوان فتوا : آیا کسی از صحابه در قتل عثمان شرکت داشت؟!  جواب دهنده:  د. محمد بن عبد الله القناص عضو هيئة علمی دانشگاه القصيم تاريخ  10/10/1428هـ سایت الإسلام اليوم  http://www.d-sunnah.net/records/view/id/613/

 

(13) روزنامه الجزیره شماره  12799یکشنبه 14/10/2007 03 شوال 1428

 

ترجمه: سلام شیعه

 

منبع: شبکه وهابیت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

 

از فدک چه می‏دانیم؟

 

علیرضا جعفری

 

فدک دهکده‏ای است که در فاصله حدود 140 کیلومتری مدینه قرار داشت. قسمتی از آن باغستانهای خرما با چشمه‏ای زاینده و بقیه زمینهای حاصلخیز بود (1) و مجموع عایداتش در سال گاه به 70 هزار دینار طلا نقل شده است.

 

فدک در چه منطقه‏ای واقع است؟

چگونه از آن رسول خدا(ص) شد؟

از چه زمانی در اختیار حضرت زهرا(س) قرار گرفت؟

از چه راهی به ملکیت وی در آمد؟

حضرت زهرا(س) در آمد فدک را چگونه مصرف می‏کرد؟

چرا فاطمه زهرا(س) نسبت‏به غصب فدک دادخواهی کرد؟

آیا فدک رمزی از یک انقلاب بود؟

چرا حکومت، فدک را غصب کرد؟

موضعگیری اهل‏بیت: در قبال غصب فدک چه بود؟

و بالاخره; آیا خلفا فدک را به فرزندان فاطمه(س) برگرداندند؟

 

 

فدک دهکده‏ای است که در فاصله حدود 140 کیلومتری مدینه قرار داشت. قسمتی از آن باغستانهای خرما با چشمه‏ای زاینده و بقیه زمینهای حاصلخیز بود (1) و مجموع عایداتش در سال گاه به 70 هزار دینار طلا نقل شده است.

 

پس از پیروزی مسلمین در منطقه خیبر، یهودیان ساکن قلعه خیبر اموال خود را وانهاده، به طرف شام کوچ کردند. یهودیان فدک که سراسیمه و هراسان شده بودند (2) ، با پیامبر اکرم(ص) قرارداد بستند که نصف اراضی و باغستانهای فدک را به حضرت واگذار کنند به این شرط که حق کشت و کار و برداشت در تمام اراضی با مباشرت ایشان باشد و آنها نیمی از کل محصول یا قیمت آن را به حضرت بپردازند و هرگاه رسول خدا(ص) صلاح دانست، آنها به کلی از منطقه کوچ کنند و پیامبر معادل املاک آنها در همه جا که بخواهد، به ایشان ملک دیگری بدهد.

 

 پس از این قرارداد آیه‏ای از سوره حشر نازل گشت که:

 «شما در آنچه خداوند از ایشان [یهود بنی‏نضیر] به صورت فی‏ء [غنیمت] نصیب پیامبرش کرد، نه اسبهایتان را به تاخت درآورید و نه شتران را; بلکه خداوند پیامبرانش را در مقابل هر کس که بخواهد، پیروز می‏کند; زیرا خدا بر هر کاری تواناست.» (3)

 

 

در ذیل این آیه در تفسیر مجمع‏البیان می‏خوانیم: شما مسلمین همراه رسول‏خدا(ص) ... سوار بر اسب و شتر به سوی آنها نتاختید; بلکه در نزدیکی مدینه بود و پیاده به آنجا رفتید ... و خداوند به مسلمین به خاطر ترس و هراسی که در دل آنها [یهود] انداخت، پیروزی عطا کرد و اموال آنها را به طور خالصه در اختیار پیامبر قرار داد تا با آن هر چه می‏خواهد بکند.

 

 

البته طبق گفته سمهودی، تمامی فدک، ملک شخصی یهودی به نام مخیریق بود که وی شخصا به پیامبر بخشید و در جنگ احد کشته شد و برخی معتقدند که به مرگ طبیعی از دنیا رفته اما پیش از مرگ وصیت نموده که پیامبر اسلام مختار است هر گونه که خواست در فدک تصرف نماید. (4)

 

 

در هر صورت، چه مخیریق صلح کرده و فدک را به پیامبر(ص) بخشیده باشد و چه خمس غنائم خیبر باشد و چه بخشش یهود بنی‏نضیر، به هر ترتیب جزو املاک خاص رسول خدا(ص) درآمده بود،

تا آنکه آیه وآت ذا القربی حقه (5) [حق نزدیکان را ادا نما]

 نازل شد.

 

 

شیخ طبرسی با سلسله اسنادش حدیثی را از ابوسعید خدری اینگونه نقل کرده است: وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا(ص) فدک را به حضرت فاطمه(س) بخشید. (6)

 

 

مرحوم علامه بحرانی نیز در ذیل آیه ضمن نقل چند روایت از کتب معتبر به این نکته که حضرت رسول خدا(ص) در زمان حیات خویش و پس از نزول آیه فوق فدک را به زهرای اطهر علیها السلام بخشید، تصریح کرده است. روایت اول از امام کاظم(ع)، روایت دوم از امام رضا علیه السلام ، روایت پنجم تا هشتم از امام صادق(ع) و روایت نهم از عطیه عوفی می‏باشد. (7)

 

 

شیخ ذبیح‏الله محلاتی صاحب ریاحین الشریعه نیز ذیل آیه می‏نویسد:

 

 چون جبرئیل این خبر را بیاورد که حق خویشان را بده، رسول خدا(ص) فرمود: این خویشان کیانند؟ جبرئیل عرض کرد: دخترت فاطمه زهراست. حوائط [باغهای] فدک [یعنی تمامی آن ] را به فاطمه تفویض بنما و حق خود را به او واگذار، چه خداوند متعال حق خویش را نیز به فاطمه واگذار فرموده. رسول خدا(ص) فاطمه را طلبید و آیه مذکور را بر او قرائت فرمود و اموالی که از فدک بهره رسول خدا(ص) شده بود، همه را به فاطمه(س) تسلیم داد و باغ‏های فدک را تفویض فاطمه(س) فرمود.

 

 

آن مخدره عرض کرد: یا رسول الله آنچه به فرمان خدا بهره من شده است، همه را به شما واگذار کردم.

 

 

رسول خدا(ص) فرمود: ای نور دیده این جمله [تمامی این فدک] مخصوص تو است، آن را برای خود و فرزندان خود نگاه دار و دانسته باش که بعد از من با تو از در دشمنی و عناد بیرون شوند و حیلها بسازند و خصومتها بیاغازند تا فدک را از دست تو بیرون کنند.

 

 

آنگاه رسول خدا(ص) فرمان کرد تا بزرگان اقوام و معارف اصحاب حاضر شدند و در حضور ایشان حوائط فدک را با هر ملک و مال که از آن اراضی ماخوذ داشته بود، به تسلیم فاطمه(س) مقرر فرمود، سپس وثیقه‏ای نگاشت که فدک با تمامت منافع آن مختص فاطمه(س) و فرزندان او حسن(ع) و حسین(ع) است. این وقت فاطمه(س) دست تصرف فرا داشت و آن اموال و اثقال که تعلق به او داشت، بر مسلمانان پخش کرد و هر سال به اندازه قوت خویش از فدک ماخوذ می‏داشت و آنچه فاضل بود، بر مسلمانان قسمت می‏فرمود و کارگزاران آن مخدره ضبط فدک می‏نمودند تا رسول خدا(ص) رحلت نمود. (8)

 

آری با ارتحال جانسوز پدر، دیری نپایید که عمال حضرت زهرا(س) توسط خلیفه اخراج شدند و فدک مانند خلافت‏به چنگ دشمنان اهل بیت: افتاد و البته حضرت فاطمه ساکت ننشست و دادخواهی نمود. وی می‏دانست‏خلیفه می‏خواهد با غصب

فدک منبع مالی بزرگ و فراوانی برای تثبیت‏خلافتش فراهم کند، مردم را بخرد و مخالفان خویش را از صحنه بدر کند.

می‏خواست‏یاران علی را که به نقل مرحوم سید شرف‏الدین حدود 270 تن بودند ازدور حضرت بپراکند تا هیچگاه فکر مقابله و انقلاب بر علیه حکومت را در سر نپرورانند. یکی دیگر از انگیزه‏های غاصبین این بود که می‏دیدند اگر فدک در دست اهل بیت‏باقی باشد و احسان و بخشش اهل بیت: را ببینید، کم کم این سؤال در ذهن مردم شکل می‏گیرد که چرا خلافت‏به دست اینان نیست؟

 

 

آری اگر فاطمه(س) رفت و حق خویش را مطالبه کرد، برای مقابله با برداشت‏های باطل و نادرست غاصبین خلافت‏بود و می‏دانست امروز با جعل احادیث‏ساختگی و اجتهاد مدرن و تبلیغات دروغین فدک را حق خویش می‏دانند و فردا نیز اصل اسلام را زیر سؤال برده، به اهداف خود با اسم اسلام تحقق می‏بخشند.

 

 

از طرف دیگر منافقان و مخالفان اهل بیت: می‏دیدند اگر امروز فدک را به زهرا(س) برگردانند، فردا مجبور می‏شوند خلافت را بازپس دهند. ابن ابی‏الحدید در این باره می‏نویسد: از استاد مدرسه غربی بغداد پرسیدم: آیا فاطمه(س) راست نمی‏گفت:

 

گفت: آری.

 

 

پرسیدم: اگر چنین بود، چرا فدک را به او پس ندادند؟

 

 

لبخندی بر لب استاد نشست و گفت: اگر آن روز فدک را بدو می‏داد، فردا خلافت‏شوهر خود را ادعا می‏کرد و او هم نمی‏توانست‏سخن وی را نپذیرد; چون قبول کرده بود که هر چه دختر رسول خدا(ص) می‏گوید، راست است. (9)

 

 

آری به قول شهید آیة‏الله سید محمد باقر صدر; «فدک رمزی بود که در دل خود معنای بزرگی در برداشت‏» و آن انقلابی وسیع و فراگیر بود که ریشه ظلم و ستم را می‏خشکانید و برای یاوران حق و حقیقت پشتوانه‏ای عظیم محسوب می‏گشت.

 

 

نزاع و دعوا بر سر چند نخل خرما و قطعه‏ای زمین نبود، زهرا(س) و علی(ع) کسانی نبودند که به مال دنیا چشم دوخته باشند. آنها حتی لقمه غذای خود را - طبق تصریح قرآن کریم (10) - در هنگام افطار، آن هم سه روز پی در پی به مسکین و یتیم و اسیر تقدیم کردند. و فاطمه همان بانویی بود که در شب عروسی لباس باارزش خویش را به زن محرومی هدیه داد، حال چگونه می‏توان باور کرد که او خواهان دنیا باشد؟!

 

 

هرگز! او می‏خواست‏با درآمد فدک به فقرا رسیدگی کند، همچنان که این کار را در 4 سال سرپرستی بر فدک انجام داد. او می‏خواست‏با آن اموال همچون مادرش خدیجه اسلام را به رهبری علی(ع) تقویت نماید.

 

 

خطبه فدکیه آن حضرت را خوانده‏اید؟ در آن خطبه تاریخی که در مسجد پیامبر(ص)، در حضور خلیفه و مردم - از پشت پرده - پس از حمد و ثنای خدای سبحان و تجلیل از دین و قرآن، مردم را به یادآوری زحمات شبانه‏روزی پدرش محمد(ص) و شویش علی(ع) فرا می‏خواند و سعی کرد تا مردم حق را بشناسند و دنبال آن روان گردند و دست از سیاست‏بازان از خدا بی‏خبر بشویند، آری فدک رمزی بود که پشت آن خلافت علی(ع) نهفته بود.

 

 

خلیفه نیز این را به خوبی فهمیده بود. لذا پس از خارج شدن حضرت از مسجد، رو به مردم کرد و طی سخنانی عوام فریبانه گناه را به گردن علی(ع) انداخت و گفت اوست که زهرا(س) را تحریک کرده [تا خلافت مرا مخدوش سازد.]

 

 

فاطمه زهرا همین محور بیان حقایق و ترغیب به اطاعت از علی(ع)، در بستر بیماری با زنان مهاجر و انصار بیان می‏کند: ... از مردان شما بیزارم ... وای بر آنها چرا اجازه ندادند تا حق در جایگاه خویش قرار گیرد؟! و خلافت‏بر پایه‏های نبوت راست آید؟! ... بخدا سوگند اگر جلو می‏آمدند و علی(ع) را برای کاری که پیامبر(ص) بر عهده‏اش نهاده بود [خلافت] کمک می‏کردند، ... آنها را به راه راست هدایت می‏کرد ... و درهای رحمت و برکت الهی از آسمان و زمین بر روی ایشان گشوده می‏گشت ... (11)

 

 

بنابراین هدف زهرای مبارز علیها السلام برای همگان روشن بود و به همین خاطر دشمن با هدف قرار دادن کانون خطر، نواختن سیلی محکم بر چهره ملکوتی وی، ضربات شدید بر پشت و پهلو و زدن دست و پا با تازیانه، آتش زدن در خانه‏ای که جبرئیل بی‏اجازه وارد نمی‏شد و مجروح کردن سینه مقدس آن مظلومه با ضربه میخ بلند و آهنی بخشی از عقده‏هایش را خالی کرد.

 

 

سینه‏ای کز معرفت گنجینه اسرار بود         کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود؟

 

 

فدک در تاریخ

 

در طول تاریخ، فدک دست‏به دست در میان خلفا می‏گشت. گاه برخی از خلفای اموی یا عباسی آن را به فرزندان زهرا(س) بازگرداندند; ولی دوباره خلیفه بعدی بازمی‏ستاند; اما هیچگاه ائمه اطهار: پس از غصب فدک حاضر نشدند آن را تحویل بگیرند، چرا که خلفا می‏خواستند با این کار صحه بر خلافت‏خویش نهند، و اگر آنها واقعا به اهل بیت عقیده داشتند، می‏بایستی قبل از پس دادن فدک، خلافت را برمی‏گرداندند; لذا وقتی هارون از امام کاظم(ع) تقاضا کرد که فدک را پس گیرید، حضرت ابتدا امتناع ورزید، اما آنگاه با اصرار خلیفه روبرو شد. حضرت فرمود: باشد، اما من با حدودش می‏خواهم. هارون می‏گوید: حدودش کدام است؟ حضرت می‏فرماید: اگر حدودش را بگویم تو آن را پس نخواهی داد.

 

- به حق جدت سوگند که پس می‏دهم.

 

حضرت فرمود: حد اول: عدن، حد دوم: سمرقند، حد سوم: افریقا و چهارم: سیف البحر ... و ارمنستان.

 

 

پس از بیان هر یک از حدود که حضرت می‏فرمود، رنگ هارون می‏پرید و حالش متغیر می‏گشت.

 

 

وقتی سخن امام پایان پذیرفت، هارون گفت: چیزی برای ما باقی نگذاشتی ... حضرت فرمود: گفتم که اگر حدودش را بگویم، پس نخواهی داد.

 

از همین جا بود که هارون برای شهید کردن امام مصمم شد. (12)

 

 

در زمینه فدک از سوی محققان عالی مقام کتب سودمند و مفیدی به جهان اسلام تقدیم گشته است که از آن میان به 2 کتاب سودمند اشاره می‏کنیم:

 

 

1 - کتاب «فدک فی التاریخ‏» تالیف شهید آیة‏الله سید محمد باقر صدر کتاب به زبان عربی است و دو بار; اولین بار با نام «فدک در تاریخ‏» توسط محمود عابدی و بار دوم با نام «نقش سیاسی و تاریخی فدک‏» توسط علی اکبر حسنی ترجمه شده است.

 

 

2 - کتاب «فدک نحلة النبی‏6» تالیف مرحوم آیة‏الله سید محمد حسن قزوینی که سید احمد علم الهدی آن را به فارسی برگردانده است و ترجمه گردیده است، دکتر عبدالفتاح عبدالمقصود نیز مقدمه‏ای برای آن نگاشته است.

 

 

پی‏نوشتها:

1- معجم البلدان، (ف. د. ک)

2- این نکته را محمد بن اسحاق صاحب مغازی و دیگران نقل کرده‏اند. (به اعیان الشیعه، ج‏1، ص‏314، چاپ دارالتعارف - بیروت، مراجعه شود.)

3- سوره حشر، آیه‏6.

4- وفاء الوفاء، ص‏153.

5- سوره اسراء، آیه‏26.

6- مجمع البیان، ذیل آیه‏26 سوره اسراء.

7- تفسیر البرهان، ذیل آیه، ج‏3، ص‏520، چاپ مؤسسة البعثة - قم.

8- ریاحین الشریعة، ج‏1، ص‏306، چاپ دارالکتب الاسلامیة، طهران.

9- شرح ابن ابی‏الحدید، ج‏16، ص‏284.

10- سوره هل اتی، آیه 8.

11- بحارالانوار، ج‏43، ص‏159، چاپ مؤسسة‏الوفاء - بیروت.

12- بحارالانوار، ج‏48، ص‏144.

 

 

 

 

منبع خبر: خبرگزاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:50 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

ابراز ارادت به امام حسین (ع) در وصیتنامه یک رهبر سلفی!

 

ابراز ارادت به امام حسین (ع) در وصیتنامه یک رهبر سلفی!

 

 

«ما رهرو کاروان حسینی هستیم. بدون تردید مصائب بر اهل حق یک واقعیت است. اگر امام حسین(ع) در حالت ناچاری به شهادت رسیدند، ما نیز رهرو همین کاروان هستیم.»

 

 

در حالی که طلاب تندروی مسجد لعل پاکستان در زمره طیف سلفی محسوب می شوند و برخی شیوخ آنان متاثر از وهابیت بوده و رسما" شیعیان را کافر به شمار می آورند، انتشار متن وصیت نامه یکی از رهبران آنها که در جریان حمله اخیر پاکستان کشته شد، موجب تعجب بسیاری از تحلیل گران شده است.

 

عبدالرشید غازی برادر عبدالعزیز مدیر مسجد لعل که در ماجرای درگیری طلاب این مسجد با نیروهای نظامی پاکستان کشته شد، بر خلاف خصومت رایج سلفی ها با شیعیان و اعتقادات آنها، در وصیتنامه خود چنین نوشته است:

 

«ما رهرو کاروان حسینی هستیم. بدون تردید مصائب بر اهل حق یک واقعیت است. اگر امام حسین(ع) در حالت ناچاری به شهادت رسیدند، ما نیز رهرو همین کاروان هستیم.»

 

گفتنی است درج این متن و ابراز ارادات به امام حسین (ع) در وصیتنامه یک چهره سلفی در حالی صورت گرفته که شیعیان پاکستان از جانب این گروه ها معمولا" تحت فشار قرار داشته و از سوی آنان تکفیر می شوند. همچنین مراسم عزاداری امام حسین(ع) بارها توسط وهابیون پاکستان به خاک و خون کشیده شده است.

 

هنوز در خصوص دلیل آمدن چنین عبارتی در وصیتنامه این رهبر مذهبی سلفیون روشن نیست. عده ای این مسئله را برای تحریک شیعیان پاکستان به حمایت از طلاب مسجد لعل تحلیل می کنند اما با توجه به اینکه این عبارت در وصیتنامه عبدالرشید غازی درج شده، چنین هدفی را نفی می کنند. چون وی می توانست همین جملات را در زمان زنده بودن برای تحریک شیعیان بر زبان آورد.

 

 

 

منبع خبر: جهان امروز

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

 آيا مراد از وحدت ، دست كشيدن از اصول مذهب است ؟

 آيا مراد از وحدت ، دست كشيدن از اصول مذهب است ؟

 

اين چه وحدتى است كه احاديث مونتاژى كارخانه‏هاى حديث سازى بنى اميه و بنى مروان مانند «اصحابى كالنجوم» بايد از هرگونه اعتراض مصون بمانند ولى حديث ثقلين و غدير با آن تواتر مورد قبول شيعه و سنى ، كنار گذاشته شود؟

 

راستى اين وحدت بايد بر محور حق دور بزند يا باطل؟

 

اين چه وحدتى است كه براى تحقق آن اگر از تمام آيات مربوط به ولايت كه در رأس آنها آيه شريفه «فإن لم تفعل فما بلغت رسالته» است ، چشم‏پوشى شود مانعى ندارد!! ولى از برداشتهاى غير صحيح از آيات مربوط به مهاجرين و انصار نبايد چشم‏پوشى شود؟

 

اين چه وحدتى است كه مهاجرين و انصار نبايد زير سؤال بروند ... ولى اگر شخص پيامبر با آيه ابلاغ ، على علیه السلام با داستان غدير ، زهراى مرضيّه با سوره هل اتى واهل بيت با آيه تطهير ، زير سؤال بروند مانعى ندارد؟؟

 

اين چه وحدتى است كه احاديث مونتاژى كارخانه‏هاى حديث سازى بنى اميه و بنى مروان مانند «اصحابى كالنجوم» بايد از هرگونه اعتراض مصون بمانند ولى حديث ثقلين و غدير با آن تواتر مورد قبول شيعه و سنى ، كنار گذاشته شود؟

 

راستى اين وحدت بايد بر محور حق دور بزند يا باطل؟

 

اگر محور حق است پيامبر فرمود :

«علي مع الحق والحق مع علي ، اللّهمّ أدر الحق مع علي حيثما دار»

الكافي ج 1 ص 294 ، خصال للشيخ الصدوق ص 559 ، الجمل للشيخ المفيد ص 36 ، الاحتجاج للطبرسي ج 1 ص 116 ، و 191 ، العمدة لابن البطريق ص 285 ، الطرائف للسيد ابن طاووس الحسني ص 31 ، بحار الأنوار ج 29 ص 343 ، الغدير ج 3 ص 176 ، از منابع متعددة اهل السنّة مجمع الزوائد للهيثمى ج 7 ص 235 ، وج 9 ص 134 ، فيض القدير للمناوي ج 6 ص 474 ، خصائص الوحى المبين للحافظ ابن البطريق ص 31 ، تفسير الكبير للرازى 1 / 205 ، المستصفى للغزالي ص 170 ، المحصول للرازي ج 6 ص 134 ، تاريخ مدينة دمشق لابن عساكر ج 44 ص 370 ، البداية والنهاية لابن كثير ج 7 ص 398 .

مگر بنا است در جريان وحدت ، شيعه از اصول خود مبنى بر خلافت منصوص على عليه السلام ، صرف‏نظر كند؟

 

مگر نه اين است كه همين خلافت منصوص ، سنگ زيرين تفكر اماميه در طول چهارده قرن بود ، كه با صرف نظر كردن از آن ، امامت ائمه عليهم السلام بويژه امامت حضرت ولى عصر ارواحنا فداه زير سؤال مى‏رود؟

 

آيا اين چنين وحدت به تعبير حضرت امير عليه السلام

«احتجّوا بالشجرة وأضاعوا الثمرة»نهج البلاغه خطبه 67 نيست؟

 

چرا محور وحدت چنگ زدن به حبل اللّه المتين نباشد كه دستور خداوندى بر آن است : واعتصموا بحبل اللّه جميعاً ولا تفرّقوا « آل عمران : 103»

 

مگر پيامبر گرامى نفرمود : مراد از حبل اللّه همين على عليه السلام است كه تمسك به وى سعادت دنيا و آخرت آدمى را تضمين مى‏كند؟

 

«وأشار بيده إلى علي بن أبي طالب عليه السلام وقال : هذا حبل اللّه الذي من تمسّك به عصم به في دنياه ولم يضلّ به في آخرته»

كتاب الغيبة للنعماني ص 41 ، تفسير أبي حمزة الثمالي ص 138 ، تفسير كنزالدقائق ج 2 ص 186 ، تأويل الآيات ج 1 ص 118 ، نهج السعادة ج 7 ص 200 ، بحار الأنوار ج 36 ص 16 .

 

مگر صادق آل محمد عليهم السلام نفرمود :

«نحن حبل اللّه الذي قال اللّه تعالى : واعتصموا بحبل الله جميعا»

خصائص الوحى المبين للحافظ ابن البطريق ص 193 ، تفسير الثعلبي في تفسير الآية ، شواهد التنزيل للحسكاني ج 1 ص 169 ، ينابيع المودة للقندوزي ج 1 ص 356 ، الصواعق المحرقة ، ص 149 الفصل الأوّل من الباب 11 ،  تفسير فرات الكوفي ص 91 ، تفسير البرهان 1 / 309 ، تفسير مجمع البيان : 356/2 ، كنز الدقائق : 187/2 ، أمالي الطوسي 1 : 278 ، بحار الأنوار : 84/24 ، احقاق الحق ج 3 ص 539 .

 

مفسر بزرگ جهان تشيّع مرحوم طبرسي مى‏گويد :

«والذي يؤيّده ما رواه أبو سعيد الخدري ، عن النبي صلى الله عليه و آله و سلم أنّه قال : أيّها الناس ! إنّي قد تركت فيكم حبلين ، إن أخذتم بهما ، لن تضلّوا بعدي ، أحدهما أكبر من الآخر : كتاب اللّه ، حبل ممدود من السماء إلى الأرض ، وعترتي ، أهل بيتي ، ألا وإنّهما لن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض»

تفسير مجمع البيان ج 2 ص 356 ، بحار الأنوار ج 63 ص 21 ، تفسير كنز الدقائق ج 2 ص 185 ، تأويل الآيات ج 1 ص 117 .

 

منبع:www.valiasr-aj.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 4:26 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

آيا ازدواج دو دختر پيامبر (ص) با عثمان صحت دارد ؟

آيا ازدواج دو دختر پيامبر (ص) با عثمان صحت دارد ؟

 

سؤال كننده : ميلاد فنائي

 

پاسخ :

 

 

يكي از فضيلت‌هايي كه براي عثمان بن عفان نقل كرده‌اند ، ازدواج با دو دختر نبي مكرم اسلام صلي الله عليه وآله وسلم به نام‌هاي رقيه و ام كلثوم است . در اين باره نظريات مختلفي وجود دارد ، اهل سنت با قاطعيت تمام بر آن پافشاري مي‌كنند ؛ اما از طرف ديگر برخي از محققين شيعه بر اين اعتقاد هستند كه همسران عثمان هيچ كدامشان دختر پيامبر نبودند ؛ بلكه ربيبه آن حضرت و دختران خواهر حضرت خديجه بوده‌اند و براي اين احتمال دلايلي نيز ذكر كرده اند كه ما بدون هيچگونه اظهار نظر اين دلايل را به صورت مختصر نقل و قضاوت به عهده خوانندگان گرامي وا مي گذاريم .

 

 

دوستان عزيزي كه مايل به تحقيق بيشتر در اين باره هستند مي‌توانند به اين كتاب‌ها مراجعه بفرمايند : ازواج النبي و بناته ، تأليف الشيخ نجاح الطائي و الصحيح من سيرة النبي الأعظم نوشته سيد جعفر مرتضي و... .

 

 

اما دلايلي كه در اين باره آورده شده است :

 

 

 1 . عدم وجود رابطه صميمانه بين پيامبر و ديگر دختران آن حضرت :

 

با رجوع به سيره نبي مكرم اسلام و دقت در آن ، در مي‌يابيم كه روايات بسياري از رابطه بسيار صميمانه نبي مكرم اسلام و دختر بزرگوارش صديقه طاهره سلام الله عليها حكايت مي‌كند ؛ تا جايي هر زماني پيامبر اسلام به سفر مي‌رفت ، آخرين كسي كه با او خدا حافظي مي‌كرد ، فاطمه زهرا بود و وقتي از سفر بر مي‌گشت ، قبل از هر كاري به ديدار فاطمه مي‌رفت و در خانه او را مي‌زد . روايات فراواني در كتاب‌هاي شيعه و سني  اين رابطه بسيار صميمانه را ثابت مي‌كند ؛ از جمله بسياري از علماي شيعه و سني يكي از القاب آن حضرت را

« ام أبيها » نقل كرده‌اند .

 ابن حجر عسقلاني در تهذيب و الإصابه ، ذهبي در سير اعلام النبلاء و الكاشف خود نوشته‌اند :

 

 

 

 

فاطمة الزهراء ... كانت تكنى أم أبيها .

 

 

الإصابة - ابن حجر - ج 8 - ص 262 و سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 2 - ص 118 – 119 و الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 2 - ص 514 و تهذيب الكمال - المزي - ج 35 - ص 247 و أسد الغابة - ابن الأثير - ج 5 - ص 520 و الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 4 - ص 1899 .

 

 

 

اما هيچ روايتي ؛ حتي يك روايت ضعيف نيز در  كتاب‌هاي شيعه و سني نقل نشده است كه پيامبر اسلام حتي يكبار درِ خانه رقيه و ام كلثوم را زده باشد . چرا پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم اين رابطه بسيار صميمانه را با ديگر دختران خود نداشته‌ است ؛ نه در مدينه و نه حتي در مكه ؟ مگر نه اين كه به ادعاي اهل سنت آن‌ها نيز يادگار خديجه بودند ؟

 

 

هر چند كه فاطمه زهرا از هر نظر از تمامي زنان عالم متمايز بوده است ؛ ولي اگر پيامبر دختري غير از فاطمه داشت ، شايسته بود كه اين رابطه صميمانه بين آن‌ها نيز وجود داشته باشد .

 

و يا در زماني كه كفار قريش پيامبر اسلام را آزار و اذيت مي‌كردند ، ديگر دختران رسول خدا كجا بودند كه از پدر حمايت كنند ؟

 

بخاري و مسلم در صحيحشان نوشته‌اند :

 

عَنْ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ بَيْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يُصَلِّي عِنْدَ الْبَيْتِ وَأَبُو جَهْلٍ وَأَصْحَابٌ لَهُ جُلُوسٌ وَقَدْ نُحِرَتْ جَزُورٌ بِالْأَمْسِ فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ أَيُّكُمْ يَقُومُ إِلَى سَلَا جَزُورِ بَنِي فُلَانٍ فَيَأْخُذُهُ فَيَضَعُهُ فِي كَتِفَيْ مُحَمَّدٍ إِذَا سَجَدَ فَانْبَعَثَ أَشْقَى الْقَوْمِ فَأَخَذَهُ فَلَمَّا سَجَدَ النَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَضَعَهُ بَيْنَ كَتِفَيْهِ قَالَ فَاسْتَضْحَكُوا وَجَعَلَ بَعْضُهُمْ يَمِيلُ عَلَى بَعْضٍ وَأَنَا قَائِمٌ أَنْظُرُ لَوْ كَانَتْ لِي مَنَعَةٌ طَرَحْتُهُ عَنْ ظَهْرِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَالنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ سَاجِدٌ مَا يَرْفَعُ رَأْسَهُ حَتَّى انْطَلَقَ إِنْسَانٌ فَأَخْبَرَ فَاطِمَةَ فَجَاءَتْ وَهِيَ جُوَيْرِيَةٌ فَطَرَحَتْهُ عَنْهُ ثُمَّ أَقْبَلَتْ عَلَيْهِمْ تَشْتِمُهُمْ .

 

 

 

 

صحيح البخاري - البخاري - ج 1 - ص 65 و صحيح مسلم - مسلم النيسابوري - ج 5 - ص 179 .

 

 

 

 

از ابن مسعود روايت شده است كه گفت : هنگامى كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در برابر خانه كعبه نماز مى‏گزارد ، ابو جهل و همدستانش در نزديكى خانه نشسته بودند و يك روز قبل از آن ، بچه شترى نحر شده بود . ابو جهل به همدستان خود گفت : كداميك از شما حاضر است برود و شكمبه آن شتر را بياورد و هنگامى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله در سجده است ، آن ها را روى شانه او بيفكند ؟ بدترين آنها پيشقدم شد و دستور ابو جهل را عملى ساخت . در حالي كه پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در سجده بود ، آن شكمبه آلوده را روى شانه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله افكند . ابو جهل و همدستانش از مشاهده اين منظره بسيار خنديدند به طوري كه بعضى از آن ها از شدت خنده به روى ديگرى مى‏افتاد !

 

 

ابن مسعود مى‏گويد : من در اين هنگام گوشه‏اى ايستاده بودم و جريان را مشاهده مى‏كردم ، ليكن جرئت آن را نداشتم كه شكمبه را از روى شانه حضرتش بردارم . پيغمبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله همچنان در حال سجده بود و سر از سجده برنمى‏داشت تا اين كه مردى به حضور حضرت زهرا عليها السّلام شتافت و جريان را به عرض رسانيد . حضرت فاطمه عليها السّلام در حالي كه از شنيدن اين سخن به شدت ناراحت شده بود ، آمد و آن را از روى دوش حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله برداشت و آن ها را مورد شماتت و ملامت قرار داد .

 

 

 

 

در تمامي گرفتاري‌هايي كه براي نبي مكرم اسلام پيش مي‌آمد ، تنها كسي كه مي‌آمد پدر را دلداري مي‌داد ، زخم‌هاي او را مداوا مي‌كرد ، فاطمه زهرا بود . اگر آن‌ها نيز دختر رسول خدا بودند ، شايسته بود كه آن‌ها نيز فاطمه را در دفاع از پدر ياري كنند .

 

بعد از جنگ احد كه صورت نبي مكرم زخمي شده بود ،  رقيه و ام كلثوم كجا بودند كه همانند فاطمه بيايند و زخم‌هاي پدر را شستشو بدهند ؟

 

مگر نه اين كه به قول آن‌ها ، آن دو نيز دختران پيامبر بودند ؛ پس چرا هيچ نوع رابطه‌اي بين پيامبر اسلام با دختران ديگرش نقل نشده است ؟

 

 

 

 

2 . در قضيه مباهله كه پيامبر تمام بستگان درجه يك خود را انتخاب كرد ، چرا ديگر دختران خود را نبرد و از بين «نساء» خود فقط فاطمه را انتخاب كرد ؟

 

 

مسلم در صحيح خود مي‌نويسد :

 

 

عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ أَمَرَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ سَعْدًا فَقَالَ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ فَقَالَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُ ثَلَاثًا قَالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَلَنْ أَسُبَّهُ لَأَنْ تَكُونَ لِي وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ ... وَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآيَةُ { فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ } دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ عَلِيًّا وَفَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَيْنًا فَقَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِي .

 

 

 

 

صحيح مسلم ، ج 5 ، ص  23، كتاب فضائل الصحابة ، باب من فضائل علي بن أبي طالب، ح 32 .

 

 

 

عامر بن سعد بن ابىوقاص از پدرش (سعد بن ابىوقاص) نقل كرده است كه معاويه سعد را امر كرد و گفت : تو را چه مانع است كه ابوتراب (على بن ابى طالب ـ عليه السلام ـ) را دشنام دهى ؟ (سعد) گفت : من سه چيز (سه فضيلت) را از او در خاطر دارم ، كه رسول خدا ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ درباره وى فرموده است ، هرگز وى را دشنام نخواهم داد. چنانچه من يكى از اين سه فضيلت را مى داشتم از شتران سرخ مو برايم محبوبتر بود ... وقتى اين آيه نازل گرديد : (... فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ...) پيامبر ـ صلى الله عليه و آله و سلم ـ على و فاطمه و حسن و حسين ـ عليهم السلام ـ را فراخواند و فرمود : «خدايا، اينان اهل من هستند ».

 

 

آيا «نساءنا » شامل ديگر دختران پيامبر نمي‌شد ، يا پيامبر دختر ديگري غير از صديقه طاهره نداشت ؟

 

 

 

 

3 . چرا هيچ كس از ديگر دختران پيامبر خواستگاري نكردند ؟

 

 

قضيه ديگري كه بطلان اين قضيه را روشن مي‌كند ، اين است كه در هيچ جايي از تاريخ ثبت نشده است كه در مدينه ، احدي از مهاجرين و يا انصار به خواستگاري ام كلثوم رفته باشد ؛ با اين كه براي خواستگاري از فاطمه زهرا و رسيدن به افتخار دامادي پيامبر ، بر يكديگر پيش دستي مي‌كردند و هر كس دوست داشت اين افتخار نصيب او شود . آيا ام كلثوم دختر پيامبر نبود يا اصلاً چنين دختري وجود خارجي نداشت ؟

 

 

4. حرمت جمع بين دختران رسول خدا و دختران دشمن خدا :

 

علما و محدثين اهل سنت براي خرده گيري از امير المؤمنين عليه السلام نقل كرده‌اند كه آن حضرت در زماني كه فاطمه سلام الله عليها همسر او بود ،  دختر ابو جهل را نيز خواستگاري كرد . اين امر باعث شد كه صديقه طاهره ناراحت شده و شكايت خود را پيش پيامبر ببرد !! پيامبر اسلام وقتي از اين قضيه با خبر شدند ، با عصبانيت به مسجد آمد و فرمود :

 

وَإِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَإِنِّي أَكْرَهُ أَنْ يَسُوءَهَا وَاللَّهِ لَا تَجْتَمِعُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَبِنْتُ عَدُوِّ اللَّهِ عِنْدَ رَجُلٍ وَاحِدٍ .

 

 

 

 

صحيح البخاري - ج 4 - ص 212 – 213

 

 

 

 

فاطمه پاره تن من است ، من دوست ندارم كسي او را ناراحت كند ، به خدا قسم نبايد دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در نزد يك نفر جمع ‌شود .

 

و در روايت ديگري نوشته‌اند كه آن حضرت فرمود :

 

إِلَّا أَنْ يُرِيدَ ابْنُ أَبِي طَالِبٍ أَنْ يُطَلِّقَ ابْنَتِي وَيَنْكِحَ ابْنَتَهُمْ فَإِنَّمَا هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي يُرِيبُنِي مَا أَرَابَهَا وَيُؤْذِينِي مَا آذَاهَا .

 

صحيح البخاري ج 6، ص 158، ح 5230، كتاب النكاح، ب 109 - باب ذَبِّ الرَّجُلِ عَنِ ابْنَتِهِ، فِي الْغَيْرَةِ وَالإِنْصَافِ و صحيح مسلم،  ج 7، ص 141، ح 6201، كتاب فضائل الصحابة رضى الله تعالى عنهم، ب 15 -باب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِيِّ عَلَيْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلام .

 

 

 

 

علي (عليه السلام) اگر مي‌خواهد دختر ابوجهل را بگيرد ، بايد دختر من را طلاق بدهد . فاطمه پارۀ تن من است ، آن‌چه كه موجب رنجش فاطمه بشود ، مرا مي‌رنجاند ... .

 

از آن‌جايي كه بحث تنقيص مقام امير المؤمنين عليه السلام در ميان است ، علماي اهل سنت اين قضيه را با آب و تاب فراواني نقل كرده‌اند ؛ غافل از اين كه عثمان بن عفان نيز عملاً بين دختران پيامبر و دختران دشمان خدا نه يكبار كه چندين بار جمع كرده است .

 

 

رملة بنت شيبة ، يكي از همسران عثمان است كه در مكه با او ازدواج كرد و از كساني بود كه همراه عثمان به مدينه مهاجرت كرد . ابن عبد البر در اين زمينه مي‌نويسد :

 

 

 

 

رملة بنت شيبة بن ربيعة كانت من المهاجرات هاجرت مع زوجها عثمان بن عفان.

 

الاستيعاب ، ج 4 ، ص 1846 رقم 3345 .

 

 

{رملة ، دختر شيبه از كساني بود كه همراه همسرش عثمان به مدينه مهاجرت كرد . }

 

 

و شيبة از دشمنان پيامبر اسلام است كه در جنگ بدر به هلاكت رسيده است ؛ چنانچه ابن حجر مي‌نويسد :

 

رملة بنت شيبة بن ربيعة بن عبد شمس العبشمية قتل أبوها يوم بدر كافرا .

الإصابة، ج 8، ص 142 - 143 رقم 11192.

 

 

{رمله ، دختر شيبه ... پدرش در جنگ بدر كشته شد ، در حالي كه كافر بود . }

 

 

در حالي كه نوشته‌اند در همان زمان رقيه دختر رسول خدا ! نيز همسر عثمان بوده است . ابن اثير در اسد الغابة مي‌نويسد :

 

ولما أسلم عثمان زوجّه رسول الله صلى الله عليه وسلم بابنته رقية وهاجرا كلاهما إلى أرض الحبشة الهجرتين ثم عاد إلى مكة وهاجر إلى المدينة .

 

 

أسد الغابة، ج 3، ص 376 .

 

 

 

 

زماني كه عثمان اسلام آورد‌ ، رسول خدا دخترش رقيه را به همسري او درآورد ، هر دوي آن‌ها به سرزمين حبشه مهاجرت كردند ، سپس وقتي از آن‌جا بازگشتند ، به مدينه مهاجرت كردند .

 

 

علاوه براين ، عثمان با أم البنين بنت عيينة و فاطمة بنت الوليد بن عبد شمس نيز ازدواج كرده است ؛ در حالي كه پدر هر دوي آن‌ها نيز در آن زمان از دشمنان خدا بوده‌اند .

 

 

اگر واقعاً جمع بين دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا ، حرام بوده است ، چرا عثمان اين عمل حرام را بارها و بارها مرتكب شده است ؟ و اگر حرام نبوده ، چرا پيامبر اسلام به قول اهل سنت اجازه چنين كاري را به امير المؤمنين نداد و نعوذ بالله مي‌خواست حلال خدا را حرام كند ؟ پس معلوم مي‌شود كه يا قضيه خواستگاري از دختر ابوجهل از اختراعات بني اميه و براي تنقيص مقام امير المؤمنين است ، يا پيامبر اسلام دختري غير از صديقه طاهره نداشته است ؟

 

 

 

5 . از دلايلي كه دروغ بودن اين قضيه را روشن مي‌سازد ، اين است كه بسياري از علماي اهل سنت و از جمله ضياء المقدسي گفته‌اند :

 

 

عن قتادة ، قال : ولدت خديجة لرسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) : عبد مناف في الجاهلية ، وولدت له في الاسلام غلامين ، وأربع بنات : القاسم ، وبه كان يكنى : أبا القاسم ، فعاش حتى مشى ، ثم مات ، و عبد الله ، مات صغيرا . وأم كلثوم . وزينب . ورقية . وفاطمة ... .

 

 

البدء والتاريخ ، ج 5 ، ص 16 و ج 4 ، ص 139 .

 

 

{قتاده گفته است : خديجه براي نبي مكرم اسلام ، در عهد جاهليت ، عبد مناف را به دنيا آورد و بعد از اسلام ، دو پسر و چهار دختر به نام هاي : قاسم ـ به خاطر او كنيه پيامبر را «ابوالقاسم » گذاشتند ، آن قدر زنده بود كه مي‌توانست راه برود بعد از آن فوت كرد ـ و عبد الله كه خردسال فوت كرد ، و ام كلثوم ، زينب ، رقيه و فاطمه را به دنيا آورد . }

 

 

شهاب الدين قسطلاني بعد از نقل سخن مقدسي مي‌نويسد :

 

 

وقيل : ولد له ولد قبل المبعث ، يقال له : عبد مناف ، فيكونون على هذا اثني عشر ، وكلهم سوى هذا ولد في الاسلام بعد المبعث .

 

المواهب اللدنية ، ج 1 ، ص 196 .

 

 

{گفته‌اند كه كه خديجه قبل از مبعث يك پسر براي او به دنيا آورد كه به او عبد مناف مي‌گفتند ، غير از عبد مناف بقيه فرزندان پيامبر بعد از مبعث متولد شده است . }

 

و ابن عبد البر در الإستيعاب مي‌نويسد :

 

وقال الزبير ولد لرسول الله صلى الله عليه وسلم القاسم وهو أكبر ولده ثم زينب ثم عبد الله وكان يقال له الطيب ويقال له الطاهر ولد بعد النبوة ثم أم كلثوم ثم فاطمة ثم رقية .

 

الاستيعاب - ابن عبد البر - ج 4 - ص 1818 .

 

 

{زبير گفته : نخستين فرزند رسول خدا كه به دنيا آمد ، قاسم بود و او از همه بزرگتر بود ، پس او زينب ، و پس از وي عبد الله كه به وي طيب و يا طاهر نيز مي‌گفتند بعد از نبوت متولد شد ، پس از آن ام كلثوم ، سپس فاطمه و پس از وي رقيه به دنيا آمدند .}

 

 

از طرف ديگر نوشته‌اند كه رقيه ، كوچكترين دختر رسول خدا و حتي از حضرت زهرا سلام الله عليها نيز كوچكتر بوده است .

 

 چنانچه ابن كثير دمشقي مي‌نويسد :

أكبر ولده عليه الصلاة والسلام القاسم ، ثم زينب ، ثم عبد الله ، ثم أم كلثوم ثم فاطمة ثم رقية ...

 

 

{بزرگترين فرزند ، پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم قاسم ، و پس از آن ، زينب ، عبد الله ، ام  كلثوم ، فاطمه و پس از آن رقيه بوده است . }

 

 

 

 

با اين تفصيل ، چگونه مي‌توان اين سخن اهل سنت را تصديق كرد كه رقيه با عثمان ازدواج كرده ، بعد با او به حبشه مهاجرت نموده و حتي در داخل كشتي فرزندي از او سقط شده است !!! . با اين كه مي‌دانيم ، هجرت اول به حبشه در سال پنجم بعد از بعثت بوده است .

 

 

و همچنين بسياري از علماي اهل سنت نوشته‌اند كه ام كلثوم رقيه قبل از اين كه با عثمان ازدواج كند در عقد پسران أبي لهب بوده‌اند و بعد از آن كه سوره تبّت در حق أبي لهب نازل شد ، وي به فرزندانش دستور داد كه دختران رسول خدا را طلاق بدهند .

 

 ابن أثير  در اسد الغابة مي‌نويسد :

 

 

قد زوج ابنته رقية من عتبة بن أبي لهب وزوج أختها أم كلثوم عتيبة بن أبي لهب فلما نزلت سورة تبت قال لهما أبوهما أبو لهب وأمهما أم جميل بنت حرب بن أمية حمالة الحطب فارقا ابنتي محمد ففارقاهما ...

 

أسد الغابة - ابن الأثير - ج 5 - ص 456 .

 

 

{رسول خدا ، دخترش رقيه را به عتبه پسر أبي لهب و ام كلثوم را به عتيبه پسر ديگر ابولهب داد ، وقتي سوره تبت نازل شد ، ابولهب و همسرش ام جميل كه همان «حمالة الحطب » باشد ، به پسرانش دستور دادند كه دختران محمد را طلاق دهند . پس آن‌ها را طلاق دادند ... }

 

 

در حالي كه مي‌دانيم ، سوره تبت در زماني نازل شده است كه مسلمين در شعب أبي طالب در محاصره بودند .

 

 سيوطي در الدر المنثور مي‌نويسد :

 

 

وأخرج أبو نعيم في الدلائل عن ابن عباس قال ما كان أبو لهب الا من كفار قريش ما هو حتى خرج من الشعب حين تمالأت قريش حتى حصرونا في الشعب وظاهرهم فلما خرج أبو لهب من الشعب لقى هندا بنت عتبة ابن ربيعة حين فارق قومه فقال يا ابنت عتبة هل نصرت اللات والعزى قالت نعم فجزاك الله خيرا يا أبا عتبة قال إن محمدا يعدنا أشياء لا نراها كائنة يزعم أنها كائنة بعد الموت فما ذاك وصنع في يدي ثم نفخ في يديه ثم قال تبا لكما ما أرى فيكما شيئا مما يقول محمد فنزلت تبت يدا أبى لهب قال ابن عباس فحصرنا في الشعب ثلاث سنين وقطعوا عنا الميرة حتى أن الرجل .

 

 

الدر المنثور - جلال الدين السيوطي - ج 6 - ص 408

 

 

و محاصره در شعب أبي طالب در سال ششم هجري و بعد از هجرت به حبشه بوده است .

 

 

با اين حال چگونه مي‌توان تصديق كرد كه همسر عثمان دختر پيامبر بوده است ؟

 

 

 

6 . محمد بن اسماعيل بخاري مي‌نويسد ، شخصي پيش عبد الله بن عمر آمد و از او سؤالاتي كرد ؛ از جمله نظر او را در باره عثمان و امام علي عليه السلام پرسيد ، وي در مقايسه بين عثمان و حضرت علي عليه السلام مي‌گويد :

 

أَمَّا عُثْمَانُ فَكَأَنَّ اللَّهَ عَفَا عَنْهُ وَأَمَّا أَنْتُمْ فَكَرِهْتُمْ أَنْ تَعْفُوا عَنْهُ وَأَمَّا عَلِيٌّ فَابْنُ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَخَتَنُهُ ... .

 

 

صحيح البخاري - البخاري - ج 5 - ص 157 .

 

 

اما عثمان ، خداوند از گناه او ( فرار عثمان در جنگ احد ) درگذشت ؛ ولي شما دوست نداريد كه او را ببخشيد ، اما علي عليه السلام پس او پسر عموي رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم و داماد او است .

 

 

 

 

ملاحظه مي‌فرماييد كه دفاع عبد الله بن عمر از عثمان فقط در اين مطلب خلاصه مي‌شود كه خداوند از گناه فرار وي در جنگ احد درگذشته است ؛ ولي صحابه‌اي كه عليه او خروج كردند ، او را نبخشيده و عثمان را كشتند ؛ ولي اين كه عثمان داماد پيامبر نيز باشد ، متذكر نمي‌شود . اما نسبت به امير المؤمنين عليه السلام استدلال مي‌كند كه او پسر عموي پيامبر و داماد آن حضرت است .

 

 

اگر عثمان داماد پيامبر بود ، بايد ابن عمر به آن استدلال مي‌كرد ؛ زيرا وي تمام تلاش خود را مي‌كند كه در برابر هر نوع تهمتي را از عثمان دفع كند و معنا ندارد كه وقتي دليل قويتري همانند دامادي پيامبر وجود دارد ، وي به دليل سخيف و ضعيف استدلال كند ؛ زيرا عفو خداوند فقط شامل كساني مي‌شود كه بعد از فهميدن زنده بودن پيامبر از فرار دست كشيده و برگشتند و شامل عثمان كه بعد از سه روز برگشت ، نمي‌شود . حتي اگر فرض كنيم كه عفو خداوند شامل عثمان نيز مي‌شود ، سبب نخواهد شد كه خداوند تمامي گناهان او را كه حتي بعد از آن نيز انجام داده بخشيده باشد ؛ بلكه حد اكثر شامل فرار او در همان جنگ مي‌شود .

 

 

بنابراين شايسته بود كه اگر دامادي عثمان صحت داشت ، به آن استناد مي‌كرد .

 

7 . حضرت زهرا سلام الله عليها بعد از غصب فدك توسط ابوبكر به مسجد آمد و خطبه غرائي خواند كه بسياري از علماي اهل سنت آن را نقل كرده‌اند . آن حضرت در بخش‌هاي از اين خطبه مي‌فرمايد :

 

 

أنا فاطمة بنت محمد أقول عودا على بدء ، وما أقول ذلك سرفا ولا شططا... فإن تعزوه تجدوه أبي دون نسائكم وآخا ابن عمي دون رجالكم ، فبلغ الرسالة صادعا بالرسالة ناكبا عن سنن مدرجة المشركين ، ضاربا لثجهم آخذا بأكظامهم ، داعيا إلى سبيل ربه بالحكمة والموعظة الحسنة .

 

 

 

 

مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 202 و السقيفة وفدك - الجوهري - ص 142  .

 

 

{اى مردم آگاه باشيد كه من فاطمه و پدرم محمّد است ، گفتارم تماما يك نواخت از سر صدق بوده و از غلط و نادرستى به دور است ... اگر تحقيق كنيد (پيامبر اسلام ) پدر من بود نه پدر زنان شما ، و در عقد اخوّت پسر عموى من بود نه شما .}

 

اگر زنان عثمان دختران پيامبر بودند ، نبايد فاطمه زهرا سلام الله عليها كه سرور زنان بهشت است ، چنين سخني بگويد و از طرف ديگر عثمان نيز مي‌توانست به اين سخن حضرت اعتراض كند كه زنان من نيز دختران پيامبر بودند .

 

 

 

8 . ابن الدمشقي و محب الدين طبري مي‌نويسند :

 

 

أن رسول الله صلى الله عليه وسلم قال لعلي : أوتيت ثلاثا لم يؤتهن أحد ولا أنا ، أوتيت صهرا مثلي ولم أوت أنا مثلي ، وأوتيت زوجة صديقة مثل بنتي ولم أوت مثلها زوجة ، وأوتيت الحسن والحسين من صلبك  ولم أوت من صلبي مثلهما ، ولكنكم مني وأنا منكم .

 

 

جواهر المطالب في مناقب الإمام علي (ع) - ابن الدمشقي - ج 1 - ص 209 و الرياض النضرة ج 2 ص 202 .

 

 

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام فرمود : يا على خداى تعالى سه گونه موهبت به تو عنايت فرموده است كه به من و هيچيك از مردم ، عنايت نفرموده است :

 

1. پدر زنى مانند من به تو ارزانى داشته است كه به من عنايت نكرده است ؛ 2. همسر پاكيزه گوهر راستگو و راست رو به تو مرحمت داشته كه به من عنايت نفرموده است ؛ 3 . حسن و حسينى از پشت تو به وجود آورده است كه چنان دو فرزندى از پشت من بوجود نياورده است ؛ آرى ! من از شمايم و شما از من مى‏باشد .

 

در اين روايت پيامبر اسلام به صراحت مي‌گويد كه به احدي غير از علي عليه السلام پدر زني مثل من داده نشده است ، معلوم مي‌شود كه پيامبر دختر ديگري نداشته است و گرنه چنين سخني نمي‌فرمود .

 

 

 

 

موفق باشيد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

آيا روايت « ولدني ابوبكر مرتين» از قول امام صادق عليه السلام صحت دارد ؟

آيا روايت « ولدني ابوبكر مرتين» از قول امام صادق عليه السلام صحت دارد ؟ 

 

سؤال كنندگان : علي سعيدي و ناصر خوشنويس

 

پاسخ :

 

 

يكي از دلائلي كه علماي اهل تسنن براي اثبات حُسن روابط ميان اهل بيت عليهم السلام و خلفاي سه گانه استدلال مي‌كنند و با استفاده از آن موضع شيعيان در برابر خلفا را مورد انتقاد قرار مي‌دهند ، روايتي است معروف به «ولدني ابوبكر مرتين» كه از قول امام جعفر صادق عليه السلام نقل مي‌كنند . ما در اين جا به صورت مختصر سند و نيز دلالت اين روايت را از مصادر شيعه و سني مورد  بررسي قرار داده و در نهايت قضاوت را بر عهده خوانندگان عزيز قرار مي‌دهيم .

 

بررسي سند روايت در كتاب‌هاي شيعه :

 

 

اين روايت  را هيچيك از علماي شيعه نقل نكرده اند ، تنها مرحوم ابو الفتح اربلي در كتاب كشف الغمه آن را از عبد العزيز بن اخضر جنابذي كه سني حنفي  است نقل كرده .

 

وقال الحافظ عبد العزيز بن الأخضر الجنابذى رحمه الله أبو عبد الله جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن أبى طالب عليهم السلام الصادق وأمه أم فروة واسمها قريبة بنت القاسم بن محمد بن أبى بكر الصديق رضى الله عنه وأمها أسماء بنت عبد الرحمن بن أبى بكر الصديق ولذلك قال جعفر عليه السلام ولقد ولدنى أبو بكر مرتين .

 

 

كشف الغمة ، ج2 ، ص 374 .

 

 

 

 

حافظ عبد العزيز جنابذي گفته است:  ابو عبد الله جعفر بن محمد ، مادرش ام فروه از طرفي  دختر قاسم بن محمد بن ابو بكر است و از طرف ديگر  مادرش اسماء، دختر عبد الرحمان بن ابوبكر است و از اين روي امام صادق فرموده: ابوبكر دو بار مرا به دنيا آورده يعني از دو طرف نسب من به ابو بكر مي رسد.

 

 

اولاً : حافظ عبد العزيز جنابذي متوفاي 611 است و امام صادق عليه السلام در سال 48 هجري به شهادت رسيده است  بين اين دو فاصله زيادي وجود دارد . پس روايت مرسله است و روايت مرسل ارزشي براي استدلال ندارد .

 

 

ثانياً : اين شخص سني مذهب است ؛ چنانچه ذهبي در سير اعلام النبلاء در باره وي مي‌نويسد :

 

ابن الأخضر * الامام العالم المحدث الحافظ ... قال ابن النجار : ... وما رأيت في شيوخنا مثله في كثيرة مسموعاته ، وحسن أصوله ... .

 

سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 22 - ص 31 .

 

 

 

 

بهترين شاهد بر سني بودن اين شخص ، استفاده از كلمه «صديق» براي  ابوبكر است ؛ در حالي كه همه شيعيان مي‌دانند كه اين لقب از القاب اختصاصي امير المؤمنين عليه السلام بوده است . ما اين مطلب را در اين آدرس به صورت كامل بررسي كرده‌ايم .

 

 

از اين رو ، اين روايت از نظر شيعيان ارزشي ندارد . اگر اهل سنت بخواهند مطلبي را براي شيعيان بيان كنند، بايد به روايتي استناد كنند كه از طريق روات شيعه به سند صحيح  نقل شده باشد.

 

 

معني ندارد كه بر اساس روايتي كه شيعهً قبول ندارد ، بخواهند عليه آن ها استدلال كنند . ابن حزم اندلسي كه خود از دانشمندان بنام اهل سنت و از مخالفين سر سخت شيعيان است در اين باره مي‌نويسد :

 

 

 

 

لا معنى لاحتجاجنا عليهم برواياتنا ، فهم لا يصدّقونها ، ولا معنى لاحتجاجهم علينا برواياتهم فنحن لا نصدّقها ، وإنّما يجب أن يحتجّ الخصوم بعضهم على بعض بما يصدقّه الذي تقام عليه الحجّة به .

 

 

الفصل في الأهواء والملل والنحل ، ج4 ، ص159.

 

معنا ندارد كه ما عليه شيعيان به روايات خودمان استدلال كنيم ؛ در حالي كه آنها قبول ندارند و نيز معنا ندارد كه آن‌ها به روايات خودشان عليه ما استناد كنند ؛ در حالي كه ما آن روايات را قبول نداريم . از اين رو لازم است كه در برابر خصم به چيزي استناد شود كه او قبول دارد و براي او حجت است .

 

 

بررسي سند روايت در كتاب‌هاي اهل سنت :

 

این روايت حتي در كتاب‌هاي خود اهل سنت نيز سند درستي ندارد و تمام سند‌هاي آن بدون استثناء طبق قواعد رجالي اهل سنت بي اعتبار هستند ؛ ولي متأسفانه علماي اهل سنت بدون توجه به سند روايت و از آن‌جايي كه بحث فضائل خلفا در ميان است ، با چشمان بسته روايات را نقل و بعد از آن به تاخت و تاز عليه شيعه مي‌پردازند .

 

 

ذهبي ، رجالي مشهور اهل سنت بعد از نقل اين روايت ، بدون اين كه سندي براي آن ذكر كند ، مي‌نويسد :

 

وكان يغضب من الرافضة ، ويمقتهم إذا علم أنهم يتعرضون لجده أبي بكر ظاهرا وباطنا . هذا لا ريب فيه ، ولكن الرافضة قوم جهلة ، قد هوى بهم الهوى في الهاوية فبعدا لهم .

 

سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 6 - ص 255 .

 

 

 

 

امام صادق از دست رافضه ناراحت بود و اگر مي ديد كه آن‌ها ؛ چه در ظاهر و چه در باطن متعرض جدش ابوبكر مي‌شوند ، دشمن آن‌ها مي‌شد . ولي رافضه قومي جاهل هستند ...

 

اما وقتي رواياتي در فضائل اهل بيت پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم نقل مي‌كند با اين كه خودش تصريح مي‌كند سند روايت صحيح است ، قلبش را شاهد مي‌گيرد كه اين روايت باطل است !

 

همانند روايتي كه از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله  نقل مي كند كه فرمود :

 

عدوك يا علي عدوي ، وعدوي عدوّ اللّه .

 

يا علي دشمن تو دشمن من و دشمن من دشمن خداوند است.

 

 

ذهبي هيچ دليلي از نظر رجالي بر ضعف اين روايت نمي‌يابد  ولي  مي‌نويسد :

 

يشهد القلب أنّه باطل .

 

قلب من شهادت مي دهد كه اين روايت باطل است

 

 

ميزان الاعتدال، ج 1، ص 82 ، ترجمة أحمد بن الأزهر النيسابوري .

 

 

 

 

معلوم مي شود كه يكي از ملاكهاي صحت و سقم روايت، شهادت قلب آقاي ذهبي است

 

سند اول :

 

مهمترين سندي كه براي اين روايت مي‌توان يافت ، سندي است كه مزّي در تهذيب الكمال نقل كرده است :

 

 

 

 

أخبرنا بذلك أبو الفرج عبد الرحمان بن أبي عمر محمد بن أحمد بن محمد بن قدامة المقدسي بدمشق ، وأبو الذكاء عبد المنعم بن يحيى بن إبراهيم الزهري بالمسجد الأقصى ، وأبو بكر محمد بن إسماعيل بن عبد الله بن الأنماطي الأنصاري بالقاهرة ، وأبو بكر عبد الله بن أحمد بن إسماعيل بن فارس التميمي بالإسكندرية ، قالوا : أخبرنا أبو البركات داود بن أحمد بن محمد بن ملاعب البغدادي بدمشق ، قال : أخبرنا القاضي أبو الفضل محمد بن عمر بن يوسف الأرموي ببغداد ، قال : أخبرنا الشريف أبو الغنائم عبد الصمد بن علي بن محمد بن الحسن ابن المأمون ، قال : أخبرنا الحافظ أبو الحسن علي بن عمر بن أحمد ابن مهدي الدارقطني ، قال : حدثنا يعقوب بن إبراهيم البزاز ، قال : حدثنا الحسن بن عرفة ، قال : حدثنا محمد بن فضيل ... .

 

 

وبه [الإسناد السابق] قال : أخبرنا الدارقطني ، قال : حدثنا أبو بكر أحمد بن محمد بن إسماعيل الادمي ، قال : حدثنا محمد بن الحسين الحنيني ، قال : حدثنا عبد العزيز بن محمد الأزدي ، قال : حدثنا حفص بن غياث ، قال : سمعت جعفر بن محمد يقول : ما أرجو من شفاعة علي شيئا إلا وأنا أرجو من شفاعة أبي بكر مثله ، ولقد ولدني مرتين .

 

 

تهذيب الكمال - المزي - ج 5 - ص 81 – 82 .

 

 

 چيزي از شفاعت علي (عليه السلام) اميد ندارم ، مگر اين كه مثل همان را از ابوبكر اميد دارم ، به درستي كه ابوبكر مرا دو بار به دنيا آورده است ! .

 

اولاً در سلسه سند اين روايت چندين راوي مجهول و ضعيف وجود دارد ؛ از جمله :

 

1. أبو البركات داود بن أحمد بن محمد بن ملاعب البغدادي : وي مجهول است ؛ چنانچه ذهبي در تاريخ اسلام ، ج 44، ص 287 و صفدي در الوافي بالوفيات ، ج 13 ، ص 286 نام وي را ذكر كرده ؛ اما هيچ گونه جرح و تعديلي نياورده‌اند .

 

 

 

 

2 . عبد الصمد بن علي بن محمد . وي نيز مجهول است ؛ چنانچه خطيب بغدادي در تاريخ بغداد ، ج 11 ص 46 نامش را آورده ؛ ولي هيچ مدح و ذمي در باره‌اش نقل نكرده است .

 

3 . احمد بن محمد بن إسماعيل الآدمي ، مجهول است .

 

4 . عبد العزيز بن محمد الأزدي . نمازي در مستدركات علم الرجال ، ج4 ، ص445 ، شماره 7909 نام وي را ذكر و تصريح مي كند كه مجهول است .

 

 

5 . حفص بن غياث :  سليمان بن خلف الباجي از علماي اهل سنت در باره وي مي‌نويسد :

 

قال علي بن المديني: أحاديث حفص وحاتم بن وردان عن جعفر بن محمد منكرة . 

 

 

التعديل والتجريح - سليمان بن خلف الباجي - ج 1 - ص 513 .

 

 

علي بن مديني گفته است : احاديث حفص و حاتم بن وردان از جعفر بن محمد (عليهما السلام) غير قابل قبول است .

 

و مباركفوري در باره وي مي‌نويسد :

 

وحفص بن غياث ساء حفظه  في الاخر، صرح به الحافظ في مقدمة الفتح وقال الذهبي في الميزان قال أبو زرعة ساء حفظه  بعد ما استقضى .

 

تحفة الأحوذي - المباركفوري - ج 2 - ص 124 .

 

حفص بن غياث در اواخر عمرش ، حافظه‌اش ضعيف شده بود . حافظ (ابن حجر) در مقدمه فتح الباري به آن تصريح كرده است . ذهبي در الميزان گفته كه ابوزرعه گفته : حفص بن غياث بعد از آن كه قاضي شد ، حافظ‌ه اش ضعيف شد .

 

و نيز ذهبي در ميزان الإعتدال در باره وي مي‌نويسد :

 

 

وقال داود بن رشيد : حفص بن غياث كثير الغلط .

 

داود بن رشيد گفته : حفص بن غياث ، اشتباهاتش زياد بود .

 

 

و در ادامه مي‌گويد :

 

وقال أبو زرعة : ساء حفظه بعد ما استقضى .

 

ابو زرعه گفته : حفص بن غياث بعد از قاضي شدنش ، حافظه‌اش ضعيف شد .

 

 

وقتي در سلسله سند يك روايت چهار نفر  مجهول و شخصي همچون حفص بن غياث وجود داشته باشد ، چگونه مي توان به آن اعتماد كرد .

 

سند دوم :

 

أخبرنا أبو القاسم إسماعيل بن محمد بن الفضل أنا أبو منصور بن شكرويه أنا أبو بكر بن مردويه أنا أبو بكر الشافعي أنا معاذ بن المثنى نا مسدد نا يحيى عن جعفر بن محمد قال تالله لحدثني أبي أن عليا دخل على عمر وهو مسجى بثوبه فأثنى عليه وقال ما أحد من أهل الأرض ألقى الله بما في صحيفته أحب إلي من المسجى بثوبه قال يحيى ثم ذكر جعفر أبا بكر وأثنى عليه وقال ولدني مرتين .

 

تاريخ مدينة دمشق - ابن عساكر - ج 44 - ص 453 – 454 .

 

 

 

 

يحيي از جعفر بن محمد (عليهما السلام) نقل كرده است كه فرمود : سوگند به خدا كه پدرم نقل كرد كه علي (عليه السلام) بر عمر وارد شد در حالي كه (عمر) خود را در لباسش پيچيده بود ، امام بر او درود فرستاد و فرمود : احدي از اهل زمين كه خداوند به خاطر آن‌چه در صحيفه‌اش گذاشته است ، در نزد من از اين كس كه خود را در لباسش پيچيده است ، محبوب تر نيست . سپس يحيي گفت كه جعفر (عليه السلام) از ابوبكر ياد كرد و بر او درود فرستاد و فرمود : ابوبكر مرا دو بار به دنيا آورده است .

 

در سند اين روايت اسماعيل بن محمد بن الفضل وجود دارد كه ابن عساكر روايت را از وي نقل مي‌كند . ذهبي در باره وي مي‌نويسد :

 

وكان ابن عساكر لما رأى إسماعيل بن محمد وقد كبر ونقص حفظه .

 

 

وقتي ابن عساكر اسماعيل را ديد ، اسماعيل پير شده و حافظه‌اش خوب كار نمي‌كرد .

 

 

با اين حال چگونه مي‌توان به نقل ابن عساكر از اين شخص اعتماد كرد .

 

 

و نيز نوشته است :

 

قال أبو سعد : ... ورأيته وقد ضعف ، وساء حفظه .

 

 

من در حالي او را ديدم كه از جهت روايي ضعيف شده بود وحافظه اش خوب كار نمي‌كرد .

 

سير اعلام النبلاء ، ج20 ، ص86 .

 

 

و نيز در سند آن معاذ بن المثنى وجود دارد كه محمد بن أبي يعلي در طبقات الحنابلة و ابراهيم بن مصلح در المقصد الأرشد در باره وي مي نويسند :

 

 

قال أحمد بن حنبل هو رجل سوء ساقط العدالة .

 

 

احمد بن حنبل گفته است: وي آدم بد و فاقد عدالت است .

 

 

المقصد الأرشد في ذكر اصحاب الامام احمد ، ابراهم بن مصلح ، ج3 ، ص35 و طبقات الحنابلة ، محمد بن أبي يعلي ، ج1، ص399 .

 

 

سند سوم :

 

وقال حفص بن غياث : سمعت جعفر بن محمد يقول : ما أرجو من شفاعة علي شيئا إلا وأنا أرجو من شفاعة أبي بكر مثله . لقد ولدني مرتين .

 

 

حفص بن غياث مي گويد: جعفر بن محمد فرمود: آن چه را از شفاعت جدم علي عليه السلام انتظار دارم، مثل همان را از شفاعت ابوبكر نيز انتظار دارم .

 

سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 6 - ص 259 .

 

 

اولاً : روايت مرسل است و سلسله سند تا حفص بن غياث نقل نشده است ، شايد سلسله سند همان باشد كه مزي نقل كرده است كه در آن صورت همان اشكالات را خواهد داشت .

 

 

 

 

ثانياً : همان طور كه نقل كرديم ، حفص بن غياث كثير الغلط و كم حافظه بوده و روايات او از امام صادق منكَر و غير قابل قبول است .

 

 

 

 

البته برخي از علماي اهل سنت و به ويژه ذهبي و ابن حجر در كتاب‌هاي مختلف،  اين روايت را نقل كرده‌اند ولي هيچ يك سندي براي آن ذكر نكرده‌اند .

 

 

بنابراين تمامي سند‌هاي اين روايت ، ارزشي براي استدلال ندارند و نمي‌توان به آن اعتماد كرد .

 

 

تحريف روايت :

 

 

ذهبي ، اصل روايت را در سير اعلام النبلاء ، ج 6 - ص 259 اين گونه نقل مي‌كند : « ... لقد ولدني مرتين » ؛ در حالي كه در جاهاي ديگر و از جمله چهار صفحه پايين تر از آن ، كلمه «صديق» را اضافه كرده و روايت را اين گونه تحريف مي‌كند :

 

 

فكان يقول : ولدني الصديق مرتين .

 

 

الكاشف في معرفة من له رواية في كتب الستة - الذهبي - ج 1 - ص 295  و تذكرة الحفاظ - الذهبي - ج 1 - ص 166 و سير أعلام النبلاء - الذهبي - ج 6 - ص 255 و تاريخ الإسلام - الذهبي - ج 9 - ص 88 .

 

 

چگونه ممكن است امام صادق عليه السلام از كلمه «صديق» براي ابوبكر استفاده كند ؛ در حالي كه همه مي‌دانند اين لقب از القاب مخصوص امير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام بوده است . ما اين مطلب را در جاي ديگر ثابت كرده‌ايم .

 

 

مناقشه در دلالت روايت :

 

 

همان طور كه گذشت ، مزي در تهذيب الكمال و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي‌نويسند :

 

 

حدثنا حفص بن غياث ، قال : سمعت جعفر بن محمد يقول : ما أرجو من شفاعة علي شيئا إلا وأنا أرجو من شفاعة أبي بكر مثله ، ولقد ولدني مرتين

 

شهيد نور الله تستري در جواب اين مطلب مي‌نويسد :

 

أقول : يدل على كذب هذا الخبر أن صاحب الشفاعة العظمى هو جده صلى الله عليه وآله فلا يليق به عليه السلام نسيان شفاعة جده صلى الله عليه وآله وإظهار رجاء شفاعة غيره سيما أبو بكر الذي لا شافع له ولا حميم يوم لا ينفع مال ولا بنون ، إلا من أتى الله بقلب سليم ، اللهم إلا أن قصد به مجرد التقية فافهم .

 

 

 

 

 وأما قوله عليه السلام " ولقد ولدني مرتين " فبيان للواقع لا للافتخار به كيف وقد مر الاتفاق على أن قوم أبي بكر أرذل طوائف قريش وقد وقع التصريح به من أبي سفيان كما مر وقال علي عليه السلام في شأن محمد بن أبي بكر " إنه ولد نجيب من أهل بيت سوء " فتدبر .

 

 

الصوارم المهرقة - الشهيد نور الله التستري - ص 241 – 242 .

 

 

دليل بر دروغ بودن اين خبر همين بس كه صاحب شفاعت كبري ، جدش رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم است ، پس سزاوار نيست كه آن حضرت شفاعت جدش را فراموش كرده باشد و اظهار اميد به شفاعت غير كرده باشد . به ويژه ابوبكر كه خودش در آن روز كه مال و فرزندان سودى نمى‏بخشد ، شفاعت كننده و حمايت كننده‌اي ندارد ؛ مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه خدا آيد ! .

 

 

مگر اين كه هدف امام صادق عليه السلام از بيان اين جملات فقط تقيه باشد .

 

 

اما اين كه آن حضرت فرموده : " ابوبكر مرا دو بار به دنيا آورده " واقع را بيان مي‌كند نه اين كه افتخار كند ، زيرا پيش از اين گفتيم كه قبيله ابوبكر ، پست‌ترين قبيله قريش بوده است ؛ وابو سفيان هم به اين مطلب تصريح كرده است . و نيز علي عليه السلام در شأن محمد بن أبي بكر فرموده : او فرزندي نجيب از خانواده اي بد است كه اين سخنان پستي قبيله ي ابوبكر را اثبات مي كند. بنا بر اين جايي براي افتخار نمي ماند.

 

 

آيا انتساب به ابوبكر براي امام صادق افتخار دارد يا به ولايت جدش امير المؤمنين عليهما السلام ؟

 

 

چگونه ممكن است امام صادق به چنين مطلبي افتخار كرده باشد ؛ در حالي كه اين مطلب مخالف سيره آن حضرت بوده است . زيرا با مراجعه به سيره آن حضرت  مي‌بينيم كه آن حضرت بالا ترين افتخار برايش قبول ولايت وامامت جدش امير المؤمنين  عليه السلام  است نه ولادت از او به اين حديث توجه كنيد كه مي فرمايد:

 

ولايتي لعلي بن أبي طالب أحبّ إليّ من ولادتي منه، لأنّ ولايتى له فرض وولادتى منه فضل .

 

ولايت علي بن أبي طالب (عليه السلام) براي من محبوب‌تر از اين است كه او مرا به دنيا آورده است ؛ چرا كه قبول ولايت او براي من واجب و فرزند او بودن امتياز است .

 

 

الفضائل ، شاذان بن جبرئيل ، ص 125 و الروضة في فضائل أمير المؤمنين ، شاذان بن جبرئيل ، ص 103 و بحار الأنوار ، علامه مجلسي ، ج29 ، ص299 .

 

 

و همچنين نقل شده است كه آن حضرت فرمود :

 

 

ولايتي لآبائي أحب إليّ من نفسي ، ولايتى لهم تنفعنى من غير نسب ، ونسبى لا ينفعنى بغير ولاية .

 

 

ولايت پدرانم براي من ، دوست‌داشتني تر از جان من است ، ولايت آن‌ها براي من فايده دارد ؛ حتي اگر نسبتي با آن‌ها نداشته باشم ؛ ولي نسبت با آن‌ها زماني كه ولايت آن‌ها را نداشته باشم ، برايم سودي ندارد .

 

مشكاة الأنوار ، علي الطبرسي ، ص 575 .

 

 

حال چگونه ممكن است كه نسبت امام صادق با امير المومنين افتخار نباشد؛ ولي نسبت با ابوبكر افتخار باشد؟

 

 

مخالفت با سيره و روش امير المؤمنين و فاطمه زهرا عليهما السلام

 

 

چگونه ممكن است امام صادق سيره و روش جدش امير المؤمنين و مادرش فاطمه زهرا عليهما السلام را فراموش كرده باشد ؛ در صورتي كه آن دو بزرگوار در تمام عمرشان لحظه‌اي با ابوبكر بيعت نكردند و خلافت او را به رسميت نشناختند . كه ذيلا به چند مورد در اين باره اشاره مي‌كنيم :

 

 

غضب فاطمه سلام الله عليها بر ابوبكر

 

 

بخاري در صحيح‌ترين كتاب اهل سنت بعد از قرآن مي‌نويسد :

 

فَغَضِبَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَهَجَرَتْ أَبَا بَكْرٍ فَلَمْ تَزَلْ مُهَاجِرَتَهُ حَتَّى تُوُفِّيَتْ .

 

 

صحيح البخارى ، ج4 ،‌ ص42 .

 

فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه وسلم در حال خشم و غضب ابو بكر را ترك نموده و بر او همچنان غضبناك ماند تا وفات نمود .

 

 و طبق روايات صحيح السندي كه در  كتاب‌هاي اهل سنت وجود دارد ، ناراحت كردن فاطمه ،‌ ناراحت كردن رسول خدا است و نيز غضب فاطمه ، غضب رسول خدا است . چنانچه بخاري نوشته است :

 

عَنْ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ فَاطِمَةُ بَضْعَةٌ مِنِّي فَمَنْ أَغْضَبَهَا أَغْضَبَنِي .

 

صحيح البخاري ، ج‏4 ، ص‏210 .

 

از مسور بن مخرمه روايت شده كه رسول خدا صلي الله عليه وسلم فرمود : فاطمه پاره تن من است ، هر كس او را به خشم آورد ، مرا به خشم آورده است .

 

و از طرف ديگر فاطمه زهرا سلام الله عليها به خداوند قسم ياد مي‌ كند كه ابوبكر را بعد از هر نمازي نفرين كند و شكايت او را پيش پدرش رسول خدا (ص) ببرد .

 

ابن قتيبه دينوري در كتاب الإمامة و السياسة مي‌نويسد :

 

 

 

 

فقالت : نشدتكما اللّه ألم تسمعا رسول اللّه يقول : رضا فاطمة من رضاي ، وسخط فاطمة من سخطي ، فمن أحبّ فاطمة ابنتي فقد أحبّني ، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني ، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني ؟

 

قالا : نعم ، سمعناه من رسول اللّه صلى اللّه عليه وسلم ، قالت : فإنّي أُشهد اللّه وملائكته أنّكما أسخطتماني وما أرضيتماني ، ولئن لقيت النبي لأشكونّكما إليه .

 

فقال أبو بكر : أنا عائذ باللّه تعالى من سخطه وسخطك يا فاطمة ، ثمّ انتحب أبو بكر يبكي ، حتى كادت نفسه أن تزهق . وهي تقول : واللّه لأدعونّ اللّه عليك في كلّ صلاة أصلّيها ... .

 

 

الامامة والسياسة ، تحقيق الشيري ، ج 1، ص 31 .

 

 

فاطمه سلام الله عليها فرمود : شما را به خدا ، آيا نشنيديد كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود : خشنودي فاطمه ، نشانه خشنودي من است و خشم فاطمه نشانه خشم من است ، پس هر كس فاطمه را دوست داشته باشد ، به درستي كه مرا دوست داشته است ، هر كس فاطمه را راضي كند ، مرا راضي كرده است و هر كس فاطمه را به خشم آورد ، مرا به خشم آورده است .

 

ابوبكر و عمر گفتند : بلي ، ما از رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) اين مطلب را شنيديم . فاطمه (سلام الله عليها) فرمود : پس من خدا و ملائكه را شاهد مي‌گيرم كه شما دو نفر مرا ناراحت كرده و مرا خشنود نكرديد ، اگر پيامبر را ملاقات كنم ، از دست شما شكايت خواهم كرد .

 

ابوبكر گفت : به خدا پناه مي برم از خشم خداوند و خشم شما اي فاطمه . ! سپس ابوبكر به شدت گريه كرد تا جايي كه نزديك بود جان بدهد . فاطمه سلام الله عليها فرمود : سوگند به خدا كه بعد از هر نمازم تو را نفرين خواهم كرد .

 

چگونه مي شود كه حضرت صديقه طاهره از ابوبكر غضبناك و به دنبال هر نماز بر  او نفرين كند ولي فرزندش امام صادق به انتساب به او افتخار نمايد؟

 

 

 

 

امير المؤمنين عليه السلام ، ابوبكر را خائن و دروغ گو مي‌داند :

 

 

مسلم بن حجاج نيشابوري در صحيح مسلم مي‌نويسد :

 

فَلَمَّا تُوُفِّيَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِيرَاثَكَ مِنْ ابْنِ أَخِيكَ وَيَطْلُبُ هَذَا مِيرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِيهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَاهُ صَدَقَةٌ فَرَأَيْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا ... .

 

 

صحيح مسلم ، ج5 ، ص152 ، كتاب الجهاد و السير ، باب حكم الفيء .

 

 

 

 

زماني كه رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) از دنيا رفت ، ابوبكر گفت من جانشين رسول خدا هستم ، شما دو نفر آمديد و (تو اي عباس) ميراث پسر بردارت (پيامبر) را طلب كردي و اين (علي عليه السلام) ميراث همسرش از پدرش را طلب مي‌كرد . ابوبكر گفت كه رسول خدا فرموده است : "ما ارث به جاي نمي گذاريم ، هر آنچه از ما با قي مي ماند صدقه است " شما دو نفر ابوبكر را دروغ گو ، گناه‌كار ، پيمان شكن و خائن مي دانستيد .

 

 چگونه ممكن است ، امام علي عليه السلام فردي را خائن و دروغگو بداند ولي فرزندش  امام صادق عليه السلام بر خلاف جدش امير المؤمنين عليهما السلام ، به نسبتش با ابوبكر افتخار كند !

 

 

موفق باشيد

 

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط یک محب  |