تبليغاتX
هیئت ائمه بقیع ع

هیئت ائمه بقیع ع

هیئت ائمه بقیع علیهم السلام

يك كاروان عظيم از ارادتمندان اهل بيت به زيارت حرم مطهر عسكريين شتافت

بشارت به همه شیعیان

 

در اقدامى شكوهمند وشجاعانه:

يك كاروان عظيم از ارادتمندان اهل بيت به زيارت حرم مطهر عسكريين شتافت

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

 

توده هايى از دلباختگان اهل بيت عليهم السلام در اقدامى شجاعانه ومردمى ودر قالب كاروان هايى گسترده، ضمن شكستن محاصره شهر مقدس سامرا، به زيارت حرم مطهر عسكريين عليهماالسلام رفتند.

 

در آستانه سالروز شهادت جانگداز پيشواى يازدهم شيعه حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام يك كاروان كه شامل خيل عظيمى از سوگواران وارادتمندان اهل بيت عصمت وطهارت بود وشمار فراوانى از زائران كربلاى معلا واهالى شهر «الشطره» در آستان ناصريه عراق را در خود جا داده بود،

 

به دعوت وتأييد

مرجع عالى قدر آيت الله العظمى سيد صادق شيرازى دام ظله

 از شهر مقدس كربلا به قصد زيارت مرقد مطهر امام هادى وامام حسن عسكرى عليهماالسلام به سمت شهر مقدس سامرا

 به راه افتاد.

 

پس از هتك حرمت مطهر امامين عسكريين وممنوعيت ورود زوار به شهر مقدس سامرا وبازسازى آن، اين نخستين كاروانى است كه اقدام به شكستن محاصره تحميل شده در اين شهر مقدس زده وراه را براى ديگر دلباختگان خاندان رسالت گشوده است

 

اعضاى اين كاروان صبحگاه شنبه هفتم ربيع الاول (25 اسفندماه86) با توكل بر خداى سبحان وعنايات اهل بيت به راه افتادند وپس از زيارت مرقد امامزاده سيد محمد واقع در شهر «بلد»، تا بامداد يكشنبه هشتم ربيع الاول در آن جا ماندند ودر قالب دستجات عزادارى باشكوهى به سوگوارى واقامه شعائر پرداختند وبا استقبال گسترده مردم شهر «بلد» مواجه شدند.

در نخستين ساعات روز يكشنبه، به رغم خطرها ومحدوديت هاى فراوان وهشدارهاى مقامات امنيتى ونيروهاى نظامى مبنى بر عدم پيشروى، گروه هاى زوار فوج فوج وبا دلى آكنده از ايمان ومهرِ خاندان رسالت به سامرا رفتند. آنان پس از رسيدن به مركز شهر سامرا، در بارگاه قدسى وآستان ملكوتى عسكريين عليهماالسلام حضور يافتند وضمن اداى آيين هاى ويژه وعرض ارادت، جلوه هاى ويژه اى از حماسه وعزم وايمان آفريدند.

 

منبع پایگاه آیت الله االعظمی سید صادق شیرازی دام ظله

 

این خبر در ایام عید الزهرا س بسیار اعضای هیئت ائمه بقیع علیهم السلام را شاد نمود

به همه عزیزانی که این حرکت پر اجر را انجام داده اند دست مریزاد میگوییم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط یک محب  | 

اطلاعیه به مناسبت شهادت اخیر زائران امام حسین علیه السلام

انا لله وانا الیه راجعون

 

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیائ عند ربهم یرزقون

 

قال رسول الله صلی الله و علیه واله وسلم: یا علی ! شیعتک هم الفائزون

 

بار دیگر دستهای پلید و خون آشام فرزندان شیطان ، و موالیان جبت و طاغوت ، اهریمنان پلید ، یعنی وهابیان تروریست ، از آستین در آمده ودر حریم امن الهی  کربلای حسینی زائران بی دفاع را ناجوانمردانه در کنار تل زینبیه س به خاک و خون کشاندند.

 

این ناجوانمردان و ناکسان به دنبال چه اهدافی هستند؟ و چرا چنین به جان مردم بی پناه می افتند؟ اگر در صدد سست کردن اعتقاد شیعیان هستند بدانند این نوع جنایات فقط و فقط محبت اهل البیت علیهم السلام را در بین مردم بیشتر میکند و به همه مردم جهان نشان خواهد داد که این سنی ها هستند که منطقی جز کشتار و ترور ندارند و با ید مرد م جهان حساب مسلمانان واقعی یعنی شیعیان را از سنی های تروریست جدا کنند.

 

البته ما شیعیان با این حرکتها کاملا آشناییم ، چرا که امامان ، و علماء وشیعیان زیادی توسط ابا بکر و عمر بن اخطاب و عثمان و بنی امیه و بنی العباس و حزب بعث و آل سعود و.... مورد شکنجه و قتل عام قرار گرفته اند.

 

امروز هم ما در ایام عید الزهرا س به وهابیها خواهیم گفت : بزودی شما نابود ید و ما در این ایام با مشاهده این جنایات، هر چه بیشتر جبت و طاعوت را لعن خواهیم کرد.

 

این مصیبت عظما را خدمت قائم آل محمد ، منتقم حقیقی عجل الله فرجه و مراجع معظم تقلید و شیعیان جهان تسلیت میگوییم و برای ارواح شهدا ء این واقعه طلب مغفرت میکنیم.

 

هیئت ائمه بقیع علیه السلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

با عرض ژوزش از دوستان که در این ایام شادی عید الزهرا س این عکس را میگذاریم تا بغضتان بیشتر بشه

 این یکی از مراسم کشتار شیعیان توسط فرزندان عمر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

بدون شرح، تقدیم به روان وهابیها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 5:40 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

یکی از حرکتهای زشت در روز نهم ربیع الاول که توسط بعضی صورت میگیرد و موجب واکنش جامعه محترم الا غان و خرهای جهان شده توهین به آنهاست .

لطفا مردم عزیز درباره نسبتها به این حیوان ومنسوب کردن بعضی از خلفا به این حیوان کمال عفت را داشته باشند. این عکس اتمام حجت است. والا حکم کفر شیعیان از سوی این جامعه شریف صادر خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

یکی از حیواناتی که در نه ربیع به او ظلم شده در حرکتی اعترا

 

الاغها در اقدامی عالی در اعتراض به بی توجهی و اهانت به این حیوانات زبانبسته در ایام نهم ربیع در مقابل دفتر سازمان بین الملل تجمع اعتراض آمیز داسته اند.

شعار : ما اعتراض داریم         دمب دراز داریم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

هدیه روز عیدالزهراس به تو شیعه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

خیار یکی از نعمتهای الهی برای فصل نهم ر بیع

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

عکس حرم ابولولو علیه السلام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

مطالبی درباره ابولولو

مطالبی درباره ابولولو

 

1- ابولولو فيروز مقلب به بابا شجاع الدين نهاوندي الاصل: او از بزرگان مسلمين و مجاهدين بلكه از خالص ترين پيروان اميرالمومنين (عليه السلام) است . (رياض العلماء سفينه البحار ج 7 ص 561 ماده لؤلؤ).

 

2- ابو لولو به عمر نوشت : جزاي كسي كه عصيان مولايش كند و ملك مولايش را غصب كند و خانم مولايش را بزند چيست ؟ پس عمر نوشت : بدرستي كه قتل چنين كسي واجب است . وقتي ابولولو مواجه با او شد تا او را به هلاكت برساند به او فرمود: چرا عصيان مولا اميرالمومنين (عليه السلام) كردي. آنگاه ضربه هايي پي در پي به پيكر نحس عمر وارد مي كرد و او را لعن مي نمود و براي فضل حضرت ابولولو همين قدر كافي است كه نفرين حضرت زهرا (سلام الله عليها) به عمر در موقعي كه ورقه فدك را پاره نمود و به دست ابولولو اجرا شد.(طريق الارشاد ص 456).

 

 3- مولا اميرالمومنين(عليه السلام) به عمر فرمود:

 

 سيقتلك ابولولو توفيقاً يدخل به و الله الجنان علي الرغم منك .

 

خواهد كشت تو را ابولولو در حالي كه اين توفيق را خداوند تبارك و تعالي به او داده . به خدا قسم وارد بهشت خواهد شد بر خلاف ميل تو .

 (ارشاد القلوب ديلمي ج 2 ص 285).

فقال اميرالمومنين (عليه السلام) : فيقتلك توفيقاً و يدخل بذلك الجنةعلي رغم منك . (مشارق الانوار ص 79).

 

 4- احمد بن اسحاق قمي در فضيلت 9 ربيع الاول نقل كرد كه حذيفه گفت:

 

 پس خداوند تبارك و تعالي مستجاب فرمود دعاي مولاتي فاطمه (صلواة الله عليها) را بر آن منافق به دست قاتل او (رحمة الله عليه) .

 (بحار ج 31 ص122 به بعد).

 

5- در ميان شيعه معروف است كه ابولولو بعد از زخم زدن آن نابكار به خدمت اميرالمومنين (عليه السلام) آمده و قتل عمر را نقل نمود. آن حضرت به اعجاز او را به كاشان فرستاد و دختر قاضي كاشان را به او دادند و از او فرزندان صالحي به هم رسيد.

(شاخه طوبي ص 107 از مرحوم محدث نوري صاحب مستدرك الوسائل استاد محدث قمي صاحب مفاتيح الجنان).

 

6- شيعه را اعتقاد اين است كه وقتي ابولولودومي را كشت به كاشان آمد و ابولولو از شيعيان اميرالمومنين (عليه السلام) بود تا از دنيا رفت . مردم كاشان او را در كنار راه فين دفن كردند.

 (مرحوم سپهر در ناسخ التواريخ تاريخ الخلفاء ج3 ص 49).

 

 7- بدرستيكه اهل كاشان مي دانند ابولولو قاتل عمر است بعد از قتل وي به كاشان فرار كرد از ترس دشمنان اهل بيت و اهالي كاشان كه محب اهل البيت بودند او را تكريم نموده و در مقابل دشمنان از او محافظت كرده تا از دنيا رفت و مزار او در خارج كاشان است و عمر در نظر اهل كاشان مثل ابوبكر در نظر اهل سبزوار حقير و بي اعتبار است لذا ملا حيرتي گفته:

 

 خوارم اندر ولايت قزوين                                  چون عمر در ولايت كاشان

 

 و مولوي گفته است:

 

 سبزوار است اين جهان كج مدار               ما چو بوبكريم در وي خوار و زار

 

 (مجالس المومنين شهيد ثالث مرحوم قاضي نورا... شوشتري صاحب احقاق الحق ج 1 ص 87و88).

 

8- ابولولو به زعم اهل سنت (تسنن ) مجوسي يا نصراني بود و شيعه آنرا بابا شجاع الدين مي خواند و در سلك اهل اسلام منتظم داند و در كاشان وفات يافت . (حبيب السير ج 1 ص 489 چاپ تهران).

 

10- بعد از اينكه ابولولو رضوان الله تعالي عليه جهنم و درك عمر لعنت الله عليه واصل كرد خدمت مولا اميرالمومنين (عليه السلام) رسيد و آن حضرت بر درب خانه نشسته بود بر جاي ديگر نشست چون مردم به طلب ابولولو رفتند مولا (عليه السلام) فرمود تا من اينجا نشسته ام هيچ كس را نديده ام و آن شب ابولولو را بر دلدل (اسم مركب مخصوص اميرالمومنين عليه السلام) نشاند و فرمود آنجا دلدل بايستد به زمين فرود آي و دلدل ابولولو را به كاشان رساند.

 

 (كامل بهايي از عماد الدين طبري كه در سال 675 نوشته شده – ج 2 ص 105 و 111 ).

 

 

 

 

نامه طولانی عمر به معاویه در مورد ظلمی که بر حضرت زهراء وارد شد

 

 

علامه مجلسی رحمهالله در بحارالانوار گوید:

 

 یکی از دانشمندان و فضلاء، در شهر مکه مکرمه در نقل این روایت به من اجازه داد و چنین گفت که این روایت را از جلد دوم کتاب «دلائل الامامه» نقل میکند، عین عبارت آن بدینگونه است: ابوالحسن محمد بن هارون بن موسی تلعکبری، از پدرش از ابوعلی محمد بن همام از جعفر بن محمد بن مالک فزاری کوفی، از عبدالرحمن بن سنان صیرفی، از جعفر بن علی جواد، از حسن بن مسکان، از مفضل بن عمر جعفی، از جابر جعفی، از سعید بن مسیب روایت کرده که بعد از آنکه خبر شهادت امام حسین علیهالسلام به مردم مدینه رسید مردم از اینکه سر آن حضرت را بریده و برای یزید بن معاویه برده و هیجده نفر از افراد خاندان و سی و پنج نفر از یاران او را کشته، گلوی کودکش علی را آماج تیر ساخته و او را پیش رویش کشته و زنها و فرزندانش را به اسارت برده سخت ناراحت شده و در منزل ام سلمه در حضور زنان و همسران رسول خدا و دیگر خانه های مهاجران و انصرا به اقامه عزا و تشکیل مجالس سوگواری پرداختند، عبدالله بن عمر شیون کنان، گریبان چاک، بر سر زنان، از خانه به در آمده میگفت: ای گروه بنی هاشم و ای قریش و ای مهاجرین و انصار، آیا شما زنده هستید و روزی میخورید و میبینید که درباره رسول خدا و خاندان و فرزندانش چنین ستمی را روا داشتهاند، با وجود یزید قرار و آرامشی نیست، شبانگاه از مدینه خارج شده و به هر شهری که رسید فریاد برآورده و مردم آن جا را علیه یزید تحریک کرد.

 

گزاراشات کار او مرتب به یزید میرسید- به هیچ جمعی نمیرسید مگر اینکه آنها یزید را لعن و نفرین میکردند به سخنان عبدالله گوش فراداده و میگفتند: این عبدالله پسر عمر بن خطاب خلیفه رسول خدا است از اعمال یزید ناراحت شده کارهای او را نسبت به خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم زشت دانسته و مردم را علیه یزید تحریک میکند. هر کس جواب مثبت به او ندهد دین دار و مسلمان نیست، تا اینکه به شهر شام رسید، مردم از دیدار او و شنیدن سخنانش مضطرب شدند سرانجام وی به همراه گروهی از مردم که پشت سرش به راه افتاده بودند بر در خانه یزید رسید، نگهبان یزید بر او وارد شده و وی را از ورود عبدالله با خبر کرد، عبدالله دست بر سر گذاشته و مردم در اطراف او جنب و جوش داشتند، یزید گفت:

 

این خروشی از فریادهای ابومحمد است و بزودی از این حال بیرون میآید. یزید به خود او به تنهائی اجازه ورود داد و عبدالله شیون کنان وارد شده و میگفت: وارد نمیشوم، ای امیرالمومنین، تو با خاندان رسول خدا کاری انجام دادی که اگر ترک و روم میتوانستند کاری انجام دهند این کارها را نمیکردند و آن چه را که تو روا داشتی روا نمیدانستند از این جای برخیز تا مسلمانها کسی را که از تو شایسته تر است برای خود برگزینند.

 

 

یزیدبه او خوش آمد گفته او را در آغوش گرفته و به او گفت: ای ابومحمد، آرام گیر و جوش و خروش نداشته باش عاقلانه بیندیش، با دیدگان خود بنگر و با گوش خود بشنو، درباره پدرت عمر بن خطاب چه میگوئی؟ آیا خلیفه رسول خدا را انسانی راهنما و هدایت یافته و یار و یاور پیامبر و پدر زن او میدانی که خواهرت حفصه را به عقد رسول خدا درآورده است و آن کسی که گفت که خداوند در پنهانی عبادت نمیشود؟

 

عبدالله گفت: آری وی همانگونه بود که تو او را توصیف کردی، درباره او چه میگوئی؟

 

گفت: آیا پدر تو حکومت شام را به پدر من داد یا پدر من خلافت رسول خدا را به پدر تو داد؟

 

گفت: پدر من حکومت شام را به پدر تو واگذار کرد، گفت: آیا به واگذاری حکومت شام از سوی پدرت به پدر من راضی هستی یا نیستی؟ عبدالله گفت: آری، راضی هستم، گفت: آیا پدرت را قبول داری؟ گفت: آری، در این هنگام دست بر دست عبدالله بن عمر زده او را گرفته و گفت از جا برخیز ای ابومحمد تا نامه پدرت را بخوانی، وی به همراه یزید حرکت کرد تا به یکی از گنجینه های او وارد شد، آنگاه یزید صندوقچه ای را طلبیده در آن را باز کرد و از درون آن جعبه ای قفل شده و سر به مهر را بیرون آورد و از درون آن نوشته ای نازک را که در پارچه ابریشمی سیاه بود بیرون کشید، نامه را به دست گرفته و آن را گشوده و سپس گفت: ای ابومحمد، آیا این خط پدر توست یا خیر، گفت: آری به خدا سوگند، نامه را از دست او گرفته و بوسیده یزید به او گفت: بخوان، و عبدالله شروع به خواندن نامه کرد، در آن نامه چنین آمده بود:

 

 

آن کسی که ما را با شمشیر وادار کرد که به او اعتراف نمودیم، اقرار کردیم ولی به خاطر ناخشنودی از آن دعوت سینه ها از خشم و غضب خروشان و جانها خشکیده و بیرمق، فکرها و دیدگان آشفته و مشوش بود، بدان جهت از او اطاعت کردیم که شمشیر زور قوم و قبیله یمنی خود را از بالای سرمان بردارد و آن کسانی از قریش که دست از دین اجدادی خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند، به بت هبل و به دیگر بتها و لات و عزی سوگند که عمر از آن روز که آنها را پرستیده دست از آنها برنداشته و پروردگار کعبه را نپرستیده و گفتاری از محمد را تصدیق ننموده است و جز از راه نیرنگ و فریب ادعای مسلمانی ننموده و میخواسته او را بفریبد، چون جادوی بزرگی برایمان آورد و در سحر و جادوگری بر سحر بنی اسرائیل با موسی و هارون و داود و سلیمان و پسر مادرش عیسی افزود و سحر و جادوی همه آنان را او یک تنه آورد و بر آنان این نکته را افزود که اگر او را باور داشته باشند باید بر این مطلب که او سالار ساحران است اقرار داشته باشند.[2] .

 

 

 

ای پسر ابوسفیان تو آئین پدرت را بگیر و از ملت خود پیروی کن و به آن چه که پیشینیان تو گفته و این خانه را- که میگویند پروردگارشان به آنان دستور داده سوی آن آمده و پیرامونش بچرخند و طواف کنند و قبله خود قرار دهند- انکار کردهاند وفادار باش، و به نماز و حجشان که رکن دین خود قرار داده و میپندارند که این خانه از آن خدا است اعتنائی نداشته باش، از جمله کسانی که محمد را یاری کرده همین شخص فارسی لال روزبه است، و می گویند به او وحی شده است که «نخستین خانه ای که برای مردم قرار داده شده همان خانه ای است که در شهر مکه است و با برکت میباشد و موجب هدایت و راهنمائی جهانیان است»[3]

 

و میگویند خداوند گفته: «ما روی گردانیدن تو را به سوی آسمان میبینیم و رویت را به سوی قبله ای قرار میدهی که تو از آن خوشت بیاید، پس روی خود را به طرف مسجد الحرام بگردان، و در هر جا که هستید روی خود را به سوی مسجد الحرام بگردانید»[4]آنان نماز خود را برای سنگها قرار داده اند، اگر نبود سحر او چه چیز باعث میشد که ما از پرستش بتها دست برداریم با اینکه آنها هم از سنگ و چوب و مس و نقره و طلا است؟ نه، به لات و عزی قسم که دلیلی برای دست برداشتن از اعتقادات دیرین خود ندایم، هر چند که سحر کنند و اشتباه کاری نمایند.

 

 

تو با چشم بینا بنگر، و با گوش شنوا، بشنو، با قلب و عقلت وضع آنها را بیندیش، و از لات و عزی سپاسگزار باش و از اینکه آقای خردمندی هم چون عتیق بن العزی بر امت محمد حکم فرما شده و در اموال و خون و آئین و جانشان و حلال و حرام و مالیاتی که به خاطر خدایان جمع آوری میکنند تا به اعوان و انصار خود دهند، حاکم است خشنود باش، وی به سختی و درستی زندگی کرد، در ظاهر خضوع و خشوع میکرد و در پنهان سرسختی و نافرمانی داشت و غیر از همراهی با مردم چاره ای نمیدید.

 

 

من بر ستاره درخشان و نشان پر فروغ و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که حیدر نامیده میشد و داماد محمد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و فاطمه اش نامیده اند ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین دخترانشان زینب و امکلثوم و کنیزی به نام فضه به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر، و دیگر یاران ویژه خود، رفتم، به سختی حلقه در را گرفته و کوبیدم، کنیز آن خانه پرسید کیست؟ به او گفتم به علی بگو، کار بیهوده را رها کن و خود ر به طمع خلافت نیانداز، اختیار امور به دست تو نیست. کار دست کسی است که مسلمانها او را برگزیده و بر او اجماع کرده اند، به خدای لات و عزی سوگند که اگر میخواستم به ابوبکر کارها را واگذار کنیم هیچگاه به آن چه که میخواست نمیرسید و به جانشینی ابن ابی کبشه (حضرت محمد) دست نمی یافت.

 

 لکن من چهره خود را برایش گشوده و دیدگانم را باز کردم، ابتداء به قبیله نزار و قحطان گفتم که خلافت جز در قریش نمیتواند باشد، تا وقتی که از خداوند اطاعت میکنند از آنان اطاعت کنید و این سخن را بدان جهت گفتم که دیدم پسر ابوطالب خواهان خلافت شده و به خونهائی که در جنگها و غزوات محمد از کفار و مشرکین ریخته و قرضهای او را که هشتاد هزار درهم بود اداء کرده و به وعده های او که جامه عمل پوشیده و قرآن را جمع آوری نموده و بر ظاهر و باطنش حکم میکند استناد مینماید و همچنین به گفتار مهاجرین و انصار که وقتی به آنان گفتم: امامت در قریش خواهد بود، گفتند: امیرالمومنین علی بن ابیطالب همین انسان اصلع و بطین[5]است که رسول خدا برای او از تمامی امت بیعت گرفت و ما در چهار موضع با او به عنوان امیرالمومنین سلام کردیم، ای گروه قریش اگر شما فراموش کرده اید ما از یاد نبرده ایم بیعت و امامت و خلافت و وصیت حقی معین و امری صحیح بوده، بیهوده و ادعائی نیست ما آنان را تکذیب کرده و من چهل نفر را وادار کردم که شهادت دهند که محمد گفته امامت با انتخاب و اختیار مردم است، در این هنگام انصار گفتند: ما از قریش سزاوارتریم، زیرا ما به آنان پناه داده و یاری کردیم، مردم به سوی ما هجرت کردند، اگر قرار است کسی که این مقام مربوط به او است کنار گذاشته شود ما از دیگران سزاوارتریم، گروه دیگری پیشنهاد کردند «امیری از ما و امیری از شما باشد».

 

 

به آنان گفتیم: چهل نفر گواهی دادند که امامان از قریش میباشند عده ای پذیرفته، و جمعی نپذیرفتند و با یکدیگر به نزاع پرداختند، من- در حالی که همه میشنیدند- گفتم فقط به کسی میرسد که از همه، بزرگسالتر و نرم و ملایمتر باشد، گفتند: چه کسی را میگوئی؟ گفتم: ابوبکر را که رسول خدا او را در نماز بر دیگران مقدم داشت و در روز بدر در زیر سایه بانی با او به مشورت نشسته و رای او را پسندید، یار غار او بود و دخترش عایشه را به همسری رسول خدا در آورد و او را ام المومنین نامید، بنی هاشم با عصبانیت و خشم جلو آمدند، زبیر از آنان پشتبیانی کرده و در حالی که شمشیرش را از نیام درآورده بود گفت جز با علی نباید بیعت شود و الا این شمشیر من گردنی را راست نخواهد گذاشت.

 

 گفتم ای زبیر، انتساب به بنی هاشم تو را به فریاد درآورده است، مادرت صفیه دختر عبدالمطلب است، گفت: این یک شرافت و الا و یک امتیاز ویژه است، ای پسر ختمه وای پسر صهاک، ساکت باش ای بی مادر و سخنی گفت، چهل نفر از حاضران در سقیفه بنی ساعده از جا جسته و بر او حمله ور شدند، به خدا سوگند نتوانستیم شمشیرش را از دستش بگیریم مگر وقتی که او را بر زمین افکندیم، با اینکه هیچ کس به یاری و کمک او نیامده بود.[6] .

 

 

 

من به سرعت خود را به ابوبکر رسانیده با او دست داده و بیعت کردم و به دنبال من عثمان بن عفان و دیگر حاضران در سقیفه غیر از زبیر چنین کردند به او گفتیم: بیعت کن و اگر نکنی تو را خواهیم کشت، بعد مردم را از او دور ساخته و گفتم: مهلتش دهید، او از روی خودخواهی و نخوت نسبت به بنی هاشم به خشم درآمده، دست ابوبکر را در حالی که از ترس میلرزید گرفته سر پا نگه داشتم و او را که عقلش مخلوط گشته و نمیدانست چه میکند بر روی منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشانیدم، به من گفت: ای ابوحفص، من از قیام و خروش علی میترسم، به او گفتم: علی کاری به تو ندارد و سرگرم کار دیگری است، ابوعبیده جراح در این کار به من کمک کرده دست او را بر روی منبر میکشید و من از پشت سرش به مانند بز نری را که بخواهند بر بز ماده ای بجهانند بر روی منبر گذاشتم، گیج و سرگردان بر روی منبر ایستاد، به او گفتم سخنرانی کن و خطابه بخوان، زبانش بند آمده و به وحشت افتاده و از سخن باز ایستاده بوده، من دست خود را از شدت عصبانیت به دندان میگرفتم، و به او گفتم، تو را چه شده چرا گیجی، و او هیچ کاری نمیکرد و سخنی نمیگفت: میخواستم او را از منبر به زیر آورم و خود جای او را بگیرم، ترسیدم مردم از سخنانی که خودم درباره او گفته بودم تکذیبم کنند، عده ای پرسیدند پس آن فضائلی که درباره او گفته بودی و بر شمردی کجا است، تو از رسول خدا درباره او چه شنیده بودی؟

 

 گفتم: من از رسول خدا درباره او فضائلی شنیده بودم که دوست میداشتم و آرزو میکردم ای کاش مویی بر بدن او میبودم، و من داستانی از او دارم به او گفتم: سخنی بگو و الا از منبر پائین آی... خدا میداند که اگر از منبر فرود آمده بود من بالا میرفتم و سخنی میگفتم که به گفتار او منجر نشود، وی با صدائی ضعیف و نارسا و ناتوان گفت: «من ولی و سرپرست شما شده ام اما بهترین نفرات شما نیستم با اینکه علی در بین شما است، بدانید که مرا شیطانی است که بر من مسلط شده و مرا وسوسه میکند و خیر مرا در نظر ندارد و هرگاه لغزیدم شما مرا بر پای داشته و راست کنید که من در پوست و موی شما وارد نشوم، برای خود و شما استغفار میکنم»

 

 

از منبر پائین آمد، در حالی که مردم به او خیره شده بودند دستش را گرفته و فشار داده و او را نشانیدم، مردم برای بیعت با او جلو آمده، من در کنارش نشستم تا هم او را و هم کسانی را که بخواهند از بیعتش سر باز زنند بترسانم، او گفت: علی چه کرد، گفتم: وی خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر اینکه مسلمانها کمتر اختلاف داشته باشند به اختیار آنان گذاشت، و خود خانه نشین شده است، مردم با اکراه بیعت کردند.

 

 

وقتی بیعت او فراگیر شد، فهمیدم که علی فاطمه و حسنین را به در خانه مهاجران و انصار میبرد و بیعت ما را با خود در چهار موضع یادآور شده آنان را تحریک میکند، مردم شبانه به او نوید یاری میدهند ولی صبحگاهان کسی به کمک او نمیرود، بر در خانه اش حاضر شده و از او خواستم که از خانه بیرون آید، به کنیزش فضه گفتم به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون آید چون مسلمانها با او بیعت کرده اند، پاسخ داد که علی مشغول است، گفتم: بهانه نیاور و به او بگو خارج شود والا بر او وارد شده و به زور بیرونش میبریم.

 

فاطمه از اتاق بیرون آمده و پشت در منزل ایستاده و گفت: ای گمراهان دروغگوی،چه میگوئید؟ و چه میخواهید؟ گفتم: ای فاطمه، گفت: عمر چه میخواهی؟ گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگوئی فرستاده و خود در پس پرده نشسته است؟ گفت طغیان و سرکشی تو، ای بدبخت مرا از خانه به درآورده است، و حجت را بر تو و بر همه گمراه کنندگان تمام کرده است، گفتم: این یاوه ها و حرفهای زنانه را کنار گذاشته و به علی بگو بیرون آی، دوستی و احترامی در بین نیست، گفت ای عمر آیا مرا از حزب شیطان میترسانی، با اینکه حزب شیطان کوچک است. گفتم اگر بیرون نیاید هیزم فراوانی آورده و بر روی ساکنان این خانه آتش میافروزم، و تمام کسانی را تکذیب که در این خانه باشند خواهم سوخت، مگر اینکه علی را برای بیعت بیرون کشانیده همراه ببریم، تا زیانه قنفذ را گرفته و بر او زدم، به خالد بن ولید گفتم بروید و هیزم بیاورید، گفتم: آن را برمیافروزم، گفت: ای دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امیرالمومنین.

 

 

فاطمه دستهایش را جلو در خانه گرفته نمیگذاشت در باز شود، او را به یکسوی افکندم، سر راه بر من گرفت، با تازیانه بر دستهایش زدم از شدت درد ناله و فریادش بلند شد، تصمیم گرفتم قدری نرم شوم و از در خانه برگردم، در این هنگام به یاد دشمی علی و حرص و ولع او در ریختن خون بزرگان عرب و نیرنگ محمد و سحرش افتادم، لگدی بر در زدم، وی که محکم بر در چسبیده بود تا بازنشود فریادی زد که پنداشتم مدینه زیر و رو شد و صدا زد: ای پدر! ای رسول خدا با حبیبه تو و دخترت بدینگونه رفتار میشود، آه ای فضه مرا بگیر، به خدا سوگند که فرزندی که در شکم داشتم کشته شد، صدای آه و ناله او را به خاطر درد زایمان در حالی که به دیوار تکیه داده بود شنیدم، در را بازکرده و وارد خانه شدم، با چهره ای با من روبرو شد که دیدگانم را فروبست، از روی مقنعه به گونه ای بر صورتش نواختم که گوشواره از گوشش به درآمد و به زمین پخش شد[7]

 

علی از خانه بیرون آمد، همینکه چشمم به او افتاد با شتاب از خانه بیرون رفته و به خالد و قنفذ و همراهانش گفتم: از گرفتاری عجیبی رها شدم، (و در روایت دیگری، جنایت بزرگی مرتکب شدم که خود ایمن نیستم) این علی است که از خانه بیرون آمده و من و همه شما توان مقاومت در برابر او را نداریم، فاطمه دست بر جلو سر گرفته و میخواست چادر از سر بردارد و به پیشگاه خداوند شکوه نموده از او کمک بگیرد، علی چادر بر سر او انداخته و در حالی که به شدت عصبانی بود به او گفت: ای دختر رسول خدا، خداوند پدرت را به عنوان رحمت برای جهانیان مبعوث کرد، به خدا سوگند اگر چادر از سر برداری و از پروردگارت بخواهی که این مردم را نابود سازد عایت به اجابت خواهد رسید به طوری که در روی زمین از اینان هیچ انسانی باقی نخواهد ماند زیرا مقام تو پدرت در پیشگاه خداوند بزرگتر است از نوح که خداوند به خاطر او تمام ساکنان روی زمین و کسانی را که در زیر آسمان به سر میبردند- به جز همان چند نفری که در کشتی بودند- نابود ساخت و نیز قوم هود را به خاطر اینکه او را تکذیب کرده بودند، و قوم عاد را به وسیله با تند و سهمگین از بین برد تو پدرت از هود برترید، ثمود را که دوازده هزار نفر بودند به خاطر آن ناقه و بچهاش عذاب کد، تو ای بانوی زنان بر این خلق نگونبخت رحمت باش و موجب عذاب و نابودی آنان مباش.

 

 

درد زایمان سخت او را فراگرفته بود، به درون خانه رفت و کودکش را که علی او را محسن نامیده بود سقط کرد، جمعیت فراوانی در آن جا گرد آوردم، اما نه بدان جهت که از کثرت آنان در مقابل علی کاری ساخته شده باشد بلکه برای دلگرمی خودم او را در حالی که کاملا در محاصره بود به زور از خانه اش بیرون آورده و برای اخذ بیعت به جلو راندم، و به درستی میدانستم که اگر من و تمامی ساکنان روی زمین کوشش میکردیم که بر او پیروز شویم زورمان به او نمیرسید لکن مطالبی را در نظر داشت که من به خوبی میدانستم و هم اکنون نمیشود که بگویم، هنگامی که به سقیفه بنی ساعده رسیدم ابوبکر و اطرافیانش از جا حرکت کرده و علی را مسخره کردند، علی گفت: ای عمر، میخواهی در آن چه که فعلا به تاخیر انداخته ام شتاب کنم و کاری که از آن خوشت نمیآید انجام دهم؟ گفتم: نه یا امیرالمومنین.

 

 

به خدا سوگند که خالد سخنان مرا شنید به شتاب نزد ابوبکر رفته سه مرتبه به او گفت: مرا چه کار با عمر، و مردم این سخنان را میشنیدند. هنگامی که علی به سقیفه رسید ابوبکر کودکانه به او نگریست و وی را مسخره کرد.

 

 

 

به او گفتم: تو ای ابوالحسن بیعت کردی برگرد ولی خود گواهم بر اینکه او بیعت ننموده و دستش را به سوی ابوبکر دراز نکرد و من میترسیدم که در آن چه که میخواست انجام دهد و به تاخیر انداخته بود عجله کند و لذا چندان اصرار نکردم که باید حتما بیعت کند، ابوبکر از ناراحتی و ترسی که از او داشت اصلا نمیخواست که علی را در آن جا ببیند، علی از سقیفه برگشت پرسیدم کجا رفت؟ گفتند: به کنار قبر رسول خدا رفته و در آن جا نشسته است. من و ابوبکر از جا حرکت کرده و دوان دوان به مسجد رفتیم، ابوبکر میگفت: وای بر تو این چه کاری بود که با فاطمه انجام دادی، به خدا سوگند این کار زیانی آشکار است، گفتم: بزرگترین کاری که نسبت به تو انجام داده همین است که با ما بیعت نکرد و چندان مطمئن نیستم که مسلمانها اطرافش را نگیرند، گفت: چه میکنی؟ گفتم چنین وانمود میکنم که او در کنار قبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم با تو بیعت کرده است خود را به او رسانیده و در حالی که قبر را پیش روی خود قرار داده و دستهایش را روی خاک قبر گذاشته بود سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و جذیفه بن یمان اطرافش را گرفته بودند.

 

در کنارش نشستیم، به ابوبکر گفتم او هم به مانند علی دستش را روی قبر نزدیک دست علی بگذارد، او دستش را گذاشت و من دست او را گرفته تا به دست علی بکشم و بگویم علی بیعت کرده است ولی علی دستش را برداشت با ابوبکر از جا حرکت کرده پشت به آنان نموده و میگفتم، خداوند به علی پاداش خیر عنایت کند وقتی به کنار قبر رسول خدا حاضر شدی از بیعت با تو خودداری نکرد، ابوذر جندب بن جناده غفاری از بین مردم از جا جسته و فریاد میزد و میگفت: به خدا سوگند ای دشمن خدا علی هیچ گاه با یک برده آزاد شده بیعت نکرد، ما به راه خود ادامه داده و به هر کس میرسیدیم میگفتیم علی با ما بیعت کرده است، به خدا سوگند که وی نه در دوران خلافت ابوبکر و نه در زمان حکومت من با من بیعت نکرد و نه با کسی که بعد از میخواهد بود، دوازده نفر از اصحاب و یاران او نیز با ابوبکر و من بیعت نکردند.

 

 

ای معاویه چه کسی کارهای مرا انجام داده و چه کسی انتقام گذشتگان را غیر از من از او گرفته است؟ اما تو و پدرت ابوسفیان و برادرت عتبه، کارهائی که در تکذیب محمد و نیرنگهای که با او کردید به درستی میدانم و کمک از حرکتهائی که در مکه انجام میدادید و در کوه حری میخواستید او را بکشید، جمعیتها را علیه او راه انداختید، احزاب را تشکیل دادید، پدرت بر شتر سوار شد و آنان را رهبری کرد و محمد درباره او گفته بود: «خداوند سواره و زمامدار و راننده را لعنت کند» پدرت سوار و برادرت زمامدار و تو راننده بودی.

 

 

مادرت هند را از خاطر نبرده ام که چه قدر به وحشی بخشید تا اینکه خود را از دیدگاه حمزه پنهان کرد و او را که در سرزمینش «شیر خدا» مینامیدند با نیزه زد دلش را شکافت و جگرش را بیرون کشیده نزد مادرت آورد و محمد با سحرش پنداشت که وقتی جگر حمزه به دهان هند برسد و بخواهد آن را بجود سنگ سختی خواهد شد، او جگر را از دهان بیرون انداخت و محمد و یارانش او را هند جگرخوار نامیدند و نیز سخنان او را در اشعارش برای دشمنی با محمد و سربازانش فراموش نکردهام که چنین سرود:

 

 

نحن بنات طارق

نمشی علی النمارق

ما دختران طارقیم که بر روی فرشهای گرابنها راه میرویم

 

کالدر فی المخانق

و المشک فی المفارق

به مانند در در صدف و یا مشک در مشکدان میباشیم.

 

 

ان یقبلوا نعانق

او یدبروا نفارق

اگر مردان روی آورند در آغوششان میگیریم و اگر پشت کنند.

 

 

فراق غیر وامق

بدون ناراحتی از آنها جدا میشویم.

 

 

زنان قبیله او در جامه های زد پر رنگ چهره ها را گشوده دست و سرهایشان را برهنه و آشکار نموده و مردم را بر جنگ و پیکار با محمد تحریک میکردند، شما به دلخواه خود مسلمان نشدید بلکه در روز فتح مکه با اکراه و زور تسلیم شده و محمد شما را آزاد شده و زید را برادر من و عقیل را برادر علی بن ابیطالب و عمویشان عباس را مثل آنان قرار داد، وی از پدرت چندان دلخوشی نداشت، هنگامی که به او گفت به خدا سوگند ای پسر ابی کبشه مدینه را پر از مردان جنگی و اسب و سوار خواهم کرد و بین تو این دشمنان جدائی افکنده نمیگذارم ضرری به تو برسانند، محمد در حالی که به مردم فهمانید که سوء باطن او را میداند به او گفت: ای ابوسفیان خداوند مرا از شر تو نگه دارد و او (محمد) به مردم گفته بود که بر این منبر کسی غیر از من و علی و پیروانش از افراد خانواده اش نباید بلا برود، سحرش باطل و تلاشش بی نتیجه ماند و ابوبکر بر منبر بالا رفت و بعد از او من بالا رفتم، و ای بنی امیه امیدوارم که شما چوبه های طناب این خیمه برافراشته باشید، بدین جهت ولایت شما را به تو سپرده و هرگونه تصرف مالکانه را در آن سرزمین به تو واگذار کرده و تو را به مردم شناساندم تا با گفتار او درباره شما مخالفت کرده و از اینکه او در شعر و نثر منسجمش گفته بود که جبرئیل از سوی پروردگارم به من وحی کرده و گفته است «و الشجره الملعونه فی القرآن»[8]و پنداشته که مقصود از شجره ملعون شمائید باکی ندارم، او دشمنی خود را با شما به هنگامی که به حکومت رسید آشکار کرد همانطور که هاشم و پسرانش همیشه دشمنان عبدشمس بودند.

 

 

ای معاویه من با این یاد آوریها و شرح و بسطی که از جریانات به تو کردم خیرخواه و ناصح و دلسوز تو میباشم و از کم حوصلگی، بی ظرفیتی، نداشتن شرح صدر و کمی بردباریت ترس آن را دارم که در آن چه که به تو سفارش کرده و اختیار شریعت و امت محمد را به دست تو دادم شتاب کرده و به خواهی از او انتقام بگیری و از اینکه مرده او را نکوهش کرده و یا در آن چه که آورده بخواهی آنها را رد کنی و یا کوچک بشماری و در آن صورت تو از هلاک شوندگان خواهی بود و آن وقت هر آن چه که برافراشته ام فرود آمده و آن چه که ساختهام ویران میشود.

 

 

 

به هنگامی که میخواهی به مسجد و منبر محمد وارد شوی کاملا برحذر باش و احتیاط کن با رعیت خود درگیر مشو و اظهار دلسوزی و دفاع از آنها را بنما حلم و بردباری نشان داده و نسیم عطا و بخشش خود را نسبت به همگان بگستر، حدود را در بین آنان اقامه کرده و به آنان چنین نشان نده که حقی از حقوق الهی را واگذار میکنی، واجبی را ناقص نگذار و سنت محمد را تغییر نده که نتیجه اش آن میشود که امت بر ما میشورند و تباه میگردند، بلکه آنها را از همان محل آرامش و امنیتشان بگیر و به دست خودشان آنان را بکش و با شمشیر خودشان نابودشان ساز، با آنان مسامحه و سهل انگاری داشته باش و برخورد نکن، نرمخو باش و غرامت مگیر، در مجلس خود باریشان جای باز کن و به هنگام نشستن در کنارت احترامشان بگذار، آنان را به دست رئیس خودشان بکش، خوشرو و بشاش باش، خشمت را فرو بده و از آنان بگذر در این صورت دوستت خواهند داشت و از تو اطاعت خواهند کرد.

 

از اینکه علی و فرزندانش حسن و حسین بر ما و تو بشورند خاطر جمع نیستم، اگر به همراهی و کمک گروهی از امت توانستی با آنان پیکار کنی انجام ده و به کارهای کوچک قانع مباش و تصمیم به کارهای بزرگ بگیر وصیت و سفارشم را که به تو کردم حفظ کن، آن را پنهان نموده و آشکار مساز، دستوراتم را امتثال کرده گوش به فرمانم باش بر تو مباد که به فکر مخالفت با من باشی راه و روش پیشنینان خود را در پیشگیر و انتقام خون آنان را بگیر و دنباله رو آنها باش، من تمام رازهای نهانی و مطالب آشکار خود را به تو گفتم و مطلب را با این شعر به پایان میبرم:

 

 

معاوی ان القوم جلت امورهم

بدعوه من عم البریه بالو تری

 

ای معاویه مردم کارهایشان بزرگ شده و پیش رفت کرده به دعوت آن کس که به تنهائی تمام جهان را گرفت.

 

 

صبوت الی دین لهم فارابنی

فابعد بدین قد قصمت به ظهری

 

کودکانه و از روی نافهمی به دینشان مایل شدم و مرا به شک و تردید

 

 

انداخت، دور باد آن دینی که پشت خود را به آن شکستم (تا آخر ابیات).

 

 

راوی گوید: هنگامی که عبدالله بن عمر نامه را خواند به سوی یزید حرکت کرده و سرش را بوسیده و گفت: ای امیرالمومنین سپاس خداوند را که تو این خارجی پسر خارجی را کشتی، به خدا سوگند که پدر مطالبی را که برای پدر تو نوشته برای من ننگاشته است به خدا سوگند که هیچ یک از پیروان محمد مرا بدان گونه که او دوست دارد و می پسندد نبیند.

 

 

یزید جایزه و عطای فراوانی به او داده و محترمانه او را برگردانید، عبدالله عمر از نزد او خندان و خوشحال بیرون آمد، مردم به او گفتند: به تو چه گفت؟. پاسخ داد، وی مطالبی به من گفت که من دوست میداشتم که با او در این کاری که کرده شریک میبودم، و به مدینه برگشت و به هر کس که میرسدی همین جواب را میداد.

 

 

و روایت شده که یزید به عبدالله عمر نامه ای دیگر از عثمان بن عفان نشان داد که از این نامه شدیدتر و سیاستمدارانه تر و بزرگتر بود و هنگامی که عبدالله آن نامه را خواند از جا حرکت کرده و سر و صورت یزید را بوسه زده و گفت: سپاس خداوند را بر اینکه این خارجی پسر خارجی را کشتی.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

محمد بن حسین رازی از دانشمندان قرن ششم هجری در کتاب «نزهه الکرام و بستان العوام» خود در گفتار بیست و هفت جلد یک صفحه 315 به این نامه اشاره کرده و آن را به طور مختصر بدینگونه میآورد: از ابوعبدالله حسین بن حمدان حنبلانی از عبدالله بن یونس سبیعی،2. از ابوسعید غالب حرزی از عبدالله بن قاسم مدنی که گفت: به دمشق رسیدم پیش از آن که سر حسین بن علی علیهمالسلام را به دشمن آوردند خبر قتل او و بسی فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حال ایشان به دشمن رسید و عبدالله بن عمر آنجا بود،3. او را دیدم دستها بر سر میزد و میگفت: وامصبتاه تا پیش یزید لعنه الله علیه رفت،4. گفت قناعت بدان نکنی... یزید خطی بیرون آورد و گفت این فرمان پدر تو است عمر که به معاویه نوشته است... عبدالله بن عمر گفت خط بیاور تا بخوانم یزید خط بیرون آورد نوشته بود: بسم الله الرحمن الرحیم از عمر بن خطاب به معاویه بن ابیسفیان،5. به اعتماد... (مترجم به راهنمائی مولف محترم).

 

 

 

6.

صدور این گونه عبارت از عمر بن خطاب چندان شگفتی ندارد زیرا ما نمونه های تندتر و سختتری را در دروان زندگی رسول خدا از وی سراغ داریم،7. برای مثال چندین نمونه از آنها را از کتاب الصویه کتاب «تذکره الفقهاء» 2/ 469- 470 میآوریم.

 

 

 

علامه حلی گوید: مساله: «اگر وصی به خردمندترین افراد شهر وصیت کند... و اگر بگوید نادانترین مردم، برخی از شافعیه گویند به کسی داده میشود که صحابه رسول خدا را سب میکنند»

 

 وی بعد از بررسی گفتار آنان میگوید:

 

عمر بن خطاب در نزد اهل سنت به عنوان دومین خلیفه شمرده میشود وی رسول خدا در بیماری آخرنی خود سب کرد، در آن هنگام که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: دوات و استخوان شانهای بیاورید تا در آن چیزی بنویسم که بعد از آن هرگز گمراه نشوید، عمر گفت: همانا این مرد یاوه میسراید، کتاب خدا ما را بس است، و رسول خدا با حالت غضب از او روی برگردانید.

 

 

 

و روز دیگری گفت:

 رسول خدا درختی است که در مزبله روئیده است و مقصودش پستی خاندان آن حضرت بود، این سخن که به گوش رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسید سخت برآشفت و اعلان کرد که مردم در مسجد جمع شوند، همه مسلمانها در مسجد جمع شدند حضرت بر منبر بالا رفته و پس از حمد و ثنای الهی فرمود ای مردم هر یک از شما نسبت خود را اعلام کند تا او را کاملا بشناسیم، یکی از آن جمع به پاخاسته و گفت: ای رسول خدا من فلانی پسر فلانی هستم، حضرت فرمود:راست گفتی، دیگری حرکت کرد و گفت: من فلانی پسر فلان کسم حضرت فرمود: تو فرزند فلان کس که گفتی نیستی بلکه فرزند فلان کس میباشی و فلانی تو را به خود نسبت داد، وی شرمنده شده و نشست و دیگر کسی از جا حرکت نکرد، حضرت دستور خود را بار دیگر تکرار کرد هیچ کس از جا حرکت نکرد، فرمود: کجا است آن کسی که به اهل بیت من ناسزا گفته، از جا بلند شود و خود را به پدرش نسبت دهد، عمر از جا حرکت کرده و گفت: ای رسول خدا ما را به بخش، خداوند از تو بگذرد، ما را بیامرز خداوند تو را بیامرزد، نسبت به ما بردباری به خرج ده خداوند نسبت به تو بردباری کند.

 

 

 

باید توجه داشت که روایت مربوط به دوات از طریق شیعه و سنی مشهور و مستفیض است که و برای آگاهی بیشتر برخی از مدارک آن را در اینجا میآوریم: صحیح بخاری ط محمد علی صبیح و فرزندانش 1/ 39 باب کتابه العلم و 4/ 85 باب وساطت و درخواست شفاعت از اهل ذمه، و 121 باب اخراج یهود از جزیرالعرب و 6/ 11 باب نامه نوشتن پیامبر به کسری و قیصر و 7/ 156 باب قول مریض، قوموا عنی، و 9/ 137 باب کراهت داشتن اختلاف، و صحیح مسلم 5/ 75 ط درالفکر بیروت باب ترک وصیت برای کسی که چیزی ندارد و مسند احمد 3/ 346 ط دارارصاد بیروت. و روایت به عبارات گوناگون وارد شده است «هجررسولالله»، «ماله اهجر» «و ما شانه اهجر» که از تمام این عبارات نسبت هذیان به رسول خدا معلوم میشود مگر اینکه در بعضی از آنها کلمه «وجع- به معنای درد» را اضافه کرده و یا جایگزین نمودهاند تا عبارت را تصحیح کرده باشند و ابروی خلیفه را حفظ کنند، لکن هیهات، که آبروی خلیفه با این کارها درست نمیشود.

 

 

 

8.

آلعمران،9. 96،10. «ان اول بیت وضع للناس للذی ببکه مبارکا و هدی للعالمین».

 

 

 

11.

بقره/ 144،12. «قد نری نقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبله ترضیها فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا و جوهکم شطره».

 

 

 

13.

اصلع کسی است که موهای جلوسرش ریخته و بطین به کسی میگویند که شکم او بزرگ و چاق است.

 

 

 

14.

حدیث غصب خلافت و به زور گرفتن آن از جمله مسائلی است که هیج خردمندی شک و شبهه ای در آن ندارد بلاذری روایت میکند که بعد از کشته شد حضرت امام حسین عبدالله عمر بن یزید بن معاویه نوشت:

 

 

 

اما بعد، همانا مصیبتی بس بزرگ و فاجعه ای عظیم، و رویداد بزرگی در اسلام رخ داده و روزی بمانند روز شهادت حسین بن علی علی نیست، یزید به او نوشت ای احمق ما بر سر خانه های نو و فرشهای گسترده و جایگاههای آمادهای نشسته ام و برای آن جنگیده ایم، اگر حق با ما بوده که از حق خود دفاع کرده ایم و اگر حق با غیر ما بوده که پدرت اولین کسی بودکه این کار را سنت کرده و حق را از اهلش گرفته است (نهج الحق و کشف الصدق تالیف علامه حلی رحمهالله صفحه 356 ط بیورت).

 

 

 

 

18.

الاسراء 63.

 

 

 

19.

بحارالانوار جلد 8 ط کمپانی صفحه 221- 223. و اشعار فوق در متن کتاب تا آخر آمده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

استفتاء از محضر آیت الله العظمی سید صادق روحانی داغم ظله العالی درباره عید الزهرا س

 

سؤال: كف زدن در عروسي ها و عيدالزهرا چه صورت دارد ؟

جواب: بسمه تعالي ؛ اشكال ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

روز نهم ماه ربيع الاول، روز شادمانى اهل بيت عليهم السلام

روز نهم ماه ربيع الاول، روز شادمانى اهل بيت عليهم السلام

 

 

مرحوم سيد بن طاووس رحمت الله عليه در كتاب "زوائد الفوائد" فرموده است:

 

 روايت كرده اند محمد بن ابى العلاء همدانى و يحيى بن محمد جريح بغدادى كه روزى ما منازعه كرديم درباره عمر بن الخطاب و مشتبه شد بر ما حال او، پس رفتيم به شهر قم به نزد احمد بن اسحاق قمى كه از خواص (اصحاب) امام على النقى عليه السلام (و امام حسن عسكرى عليه السلام بود و به خدمت حضرت صاحب الامر عليه السلام نيز رسيده بود)، چون در را كوبيديم كنيز عراقيه اى بيرون آمد و احوال احمد را از او پرسيديم، گفت: او مشغول اعمال عيد است چون امروز عيد است، گفتم: سبحان الله! عيدهاى شيعيان چهار عيد است: عيد فطر و عيد قربان و عيد غدير و روز جمعه، آن كنيز گفت:

 

احمد بن اسحاق از امام على النقى عليه السلام روايت مى كند كه امروز روز عيد و بهترين عيدها نزد اهل بيت رسالت عليهم السلام و دوستان ايشان است، ما گفتيم: رخصت بطلب تا به نزد او آئيم، چون آن كنيز او را خبر كرد بيرون آمد به سوى ما درحالى كه لنگى بسته بود و بوى مشك از او ساطع بود و دست به صورت خودمى كشيد، ما گفتيم: اين چه حالت است كه از تو مشاهده مى كنيم؟

گفت ناراحت نباشيد، حالا از غسل روز عيد فارغ شدم، گفتيم: مگر امروز عيد است!؟ گفت: بلي، و آن روز، روز نهم ماه ربيع الاول بود، سپس ما را به خانه خود برد و ما را نشاند.

 

پس گفت: روزى به نزد مولاى خود حضرت امام على بن محمد النقى الهادى عليه السلام در سُرَ مَن رَأى رفتم (درمثل اين روز كه شما به نزد من آمده ايد و آن روز، روز نهم ماه ربيع الاول بود) چون رخصت يافتم و به خدمت آن حضرت رسيدم ديدم كه آن حضرت بر غلامان و خدمت كاران خود جامه هاى فاخر پوشانيده و مجلس خود را آراسته ومجمره اى در پيش خود گذاشته و به دست مبارك خود عود در آن مى اندازد، گفتم: يابن رسول الله! - پدران و مادران ما فداى شما باد - آيا از براى اهل بيت درامروز فرحى تازه روى داده است؟

 حضرت فرمود: و كدام روز حرمتش نزد اهل بيت عظيم تر است از امروز كه روز نهم ربيع الاول است؟

 

بدرستى كه خبر داد مرا پدرم كه حذيفه بن يمان در چنين روزى (كه روز نهم ماه ربيع الاول است) داخل شد بر جدم حضرت رسول خدا صلى الله عليه و اله و سلم،

 

حذيفه گفت:

 

 ديدم حضرت امير المؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام و حضرت امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام را كه با حضرت رسالت پناه طعام تناول مى نمودند و آن حضرت بر روى ايشان تبسم مى نمود و به امام حسن و امام حسين عليهما السلام مى فرمود:

 

 بخوريد، گوارا باد از براى شما بركت و سعادت اين روز، بدرستى كه اين روز، روزى است كه حق تعالى هلاك مى كند دشمن خود و جد شما را، و روزى است كه حق تعالى در اين روز قبول مى كند اعمال محبين و شيعيان شما را،

 

و روزى است كه ظاهر مى شود راستى گفته خدا كه مى فرمايد : «تلك بيوته خاوية بما ظلموا" (سوره نمل آيه 52)، يعنى : "اين است خانه هاى ايشان كه خالى گرديده به سبب ستمهاى ايشان"،

و روزى است كه در اين روز هلاك مى شود فرعون اهل بيت و ستم كننده بر ايشان و غصب كننده حق ايشان،

 و روزى است كه حق تعالى عملهاى دشمنان شما را باطل مى كند «فجعلنا هباء منثورا؛ پس، مثل پنبه زده شده قرار مى دهيم».

پس حذيفه گفت: من گفتم: يا رسول الله! آيا در ميان امت شما كسى خواهد بود كه هتك اين حرمتها نمايد؟ حضرت فرمود: بلي، اى حذيفه! بُتى از منافقان بر ايشان سركرده خواهد شد، و به عمل مى رساند خواب مرا، و تازيانه ظلم و ستم را بر دوش خود خواهد كشيد، و مردم را از راه خدا منع خواهد كرد، و كتاب خدا را تحريف خواهد نمود و سنت مرا تغيير خواهد داد و ميراث فرزند مرا متصرف خواهد شد، و خود را پيشواى مردم خواهد خواند، و زيادتى بر وصى من خواهد كرد، و مالهاى خدا را به ناحق بر خود حلال خواهد نمود، و در غير طاعت خدا صرف خواهد كرد، و مرا و برادر و وزير مرا به دروغ نسبت خواهد داد، و دختر مرا از حق خود محروم خواهد نمود، پس دختر من او را نفرين مى كند و حق تعالى نفرين او را در "مثل اين روز" مستجاب خواهد گردانيد.

حذيفه گفت: پس، گفتم: يا رسول الله! دعا كن حق تعالى او را در حيات شما هلاك گرداند، حضرت فرمود: اى حذيفه! دوست نمى دارم جرأت كنم بر قضاى خدا و از او طلب كنم تغيير امرى را كه در علم او گذشته است، ولكن از حق تعالى سؤال كردم كه: فضيلت دهد آن روزى را كه خدا هلاك مى كند او را در آن روز بر ساير روزها، تا آنكه احترام آن روز سنتى گردد و در ميان دوستان و شيعيان اهل بيت من،

 

 پس حق تعالى وحى كرد به سوى من:

 

 اى محمد! در علم سابق من گذشته است كه فرا گيرد تو را و اهل بيت تو را محنتهاى دنيا و بلاها و ستمهاى منافقان و غصب كنندگان از بندگان من، آن منافقانى كه تو خير خواهى ايشان كردى و به تو خيانت كردند، و تو با ايشان راستى كردى و با تو مكر كردند، و تو را ايشان صاف بودى و دشمنى تو را به دل گرفتند، و تو ايشان را خشنود كردى و تو را تكذيب كردند، و تو ايشان را برگُزيدى و تو را در بليه گذاشتند، پس سوگند ياد مى كنم به حول و قوه و پادشاهى خود كه البته بگشايم به روى كسى كه غصب كند حق على را - كه وصى تو است بعد از تو - هزار در از پست ترين طبقه هاى جهنم كه آن را (فيلوق) گويند و او را و اصحاب او را در قعر جهنم جاى دهم، جائى كه شيطان از مرتبه خود بر او مشرف شود و او را لعنت كند، و آن منافقان را در قيامت عبرتى گردانم براى فرعونهايى كه در زمان پيامبران ديگر بوده اند، و براى سائر دشمنان دين، و ايشان را و دوستان ايشان را به سوى جهنم ببرم با ديده هاى كبود و صورتهاى غضبناك و درهم كشيده، با نهايت مذلت و خوارى و سرگردانى و پشيماني، و ايشان را به طور هميشگى و ابدالاباد در عذاب خود بدارم.

اى محمد! بدرستى كه همراه و وصى تو در منزلت تو، مى رسد به او بلاها از فرعون زمان او و غصب كننده حق او كه جرأت مى كند بر من، و كلام مرا قلب و تبديل مى كند، و شركت به من مى آورد و مردم را منع مى كند از راه من و گوساله اى از براى امت تو برپا مى كند، و كافر مى شود و به من در عرش و عظمت و جلال من،

 

 بدرستى كه امر كرده ام ملائكه هفت آسمان خود را و شيعيان و محبين شما را كه: عيد بگيرند روزى كه آن ملعون را هلاك مى كنم و امر كرده ام ايشان را كه كرسى كرامت مرا نصب كنند در برابر بيت المعمور و ثنا كنند بر من و طلب آمرزش نمايند براى شيعيان و محبان شما از فرزندان آدم.

 

و امر كرده ام ملائكه نويسندگان اعمال را كه در اين روز (از اين روز تا سه روز) قلم از مردم بردارند و ننويسند چيزى از گناهان ايشان را به خاطر كرامت تو و وصى تو.

 

اى محمد! قرار دادم اين روز را عيد براى تو و اهل بيت تو و براى كسانى كه تابع ايشان هستند از مؤمنان و شيعيان ايشان، و سوگند ياد مى كنم به عزت و جلال و علو و منزلت و مكان خود كه عطا كنم كسى را كه عيد بگيرد اين روز را از براى من، ثواب آنهايى كه به دور عرش احاطه كرده اند، و قبول كنم شفاعت او را بر خويشان او، و زياد كنم مال او را اگر وسعت دهد در اين روز بر خود و عيان خود، و هر سال در اين روز هزاران نفر از مواليان و شيعيان شما را از آتش جهنم آزاد گردانم، و قرار دهم سعى ايشان را گرامى داشته شده، و گناهان ايشان را آمرزيده شده، و اعمال ايشان را قبول شده.

 

حذيفه گفت: پس برخاست رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و به خانه ام سلمه رفت، و من برگشتم در حالى كه صاحب يقين بودم در كفر ثانى (عمر)، تا آنكه بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ديدم كه او چه فتنه ها برانگيخت، و كفر اصلى خود را اظهار كرد و از دين برگشت، و دامان بى حيائى و وقاحت را براى غصب امامت و خلافت بالا زد، و قرآن را تحريف كرد، و آتش در خانه وحى و رسالت زد، و بدعتها در دين خدا قرار داد، و سنت آن حضرت را بَدَل كرد، و شهادت حضرت امير المؤمنين عليه السلام را رد كرد، و فاطمه سلام الله عليها دختر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را تكذيب نمود، و فدك را غصب كرد، و يهود و نصارى و مجوس را از خود راضى نمود، و نور ديده مصطفى را به خشم درآورد و او را راضى نكرد، و جميع سنتهاى رسول خدا را از بين برد، و تدبير كشتن امير المؤمنين عليه السلام را نمود، و جور و ستم را در ميان مردم آشكار كرد، و هر چه خدا حلال كرده بود حرام كرد، و هر چه خدا حرام كرده بود حلال كرد، و حكم نمود كه از پوست شتر درهم و دينار بسازند و خرج كنند، و سيلى به صورت فاطمه زهرا عليها السلام زد، و بر منبر حضرت رسالت به غصب و جور بالا رفت، و بر حضرت امير المؤمنين عليه السلام دروغ بست، و با آن حضرت دشمنى و معارضه كرد، و رأى آن حضرت را به سفاهت نسبت داد.

حذيفه گفت: پس حق تعالى دعاى مولاى مرا در حق آن منافق مستجاب گردانيد، و قتل او را بر دست كشنده او جارى ساخت.

 

پس رفتم به خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السلام كه آن حضرت را تهنيت و مبارك باد بگويم به خاطر كشته شدن آن مناقف و واصل شدن او به عذاب و انتقام حق تعالى ، چون حضرت مرا ديد، فرمود: اى حذيفه! آيا به خاطر دارى آن روزى را كه آمدى به نزد سيد من رسول خدا صلى الله عليه و آله و من و دو سبط او حسن و حسين نزد او نشسته بوديم و با او اطعام مى خورديم، پس تو را راهنمايى و آگاه كردند بر فضيلت اين روز كه تو داخل شده بودى بر ايشان؟ گفتم بلى ، اى برادر رسول خدا! حضرت فرمود: به خدا سوگند كه اين (همان) روزى است كه حق تعالى در آن ديده آل رسول را روشن گردانيد و من براى اين روز هفتاد و دو نام مى دانم.

حذيفه گفت: يا امير المومنين! دوست دارم كه اين نامهاى روز نهم ربيع الاول را از شما بشنوم.

حضرت فرمود: اى حذيفه! اين روز، روز استراحت است ( كه مومنان از شر آن فاسق امان يافتند) ، روز زائل شدن كرب و غم است، روز غدير دوم است، روز تخفيف گناهان شيعيان است، روز بخشش است، روز برداشتن قلم از شيعيان است، روز در هم شكستن بناى كفر و عداوت است، روز عقيقه است، روز بركت است، روز طلب خونهاى مؤمنان است، (روز) عيد بزرگ خدا است، روز مستجاب شدن دعاها است، روز موقف اعظم است، روز دورى جستن و پرهيز كردن از دشمنان است، روز شرط است، روز كندن (از خود جدا نمودن) لباس سياه است، روز ندامت و پشيمانى ظالم است، روز شكسته شدن شوكت مخالفان است، روز نفى هموم است، روز خشنودى است، روز فتح و پيروزى است، روز عرض اعمال كافران است، روز ظهور قدرت خدا است، روز پوشانيدن (عيوب) است، روز عفو از گناه شيعيان است، روز فرح و شادى شيعيان است، روز سيراب كردن است، روز توبه انابت و بازگشت به سوى حق تعالى است، روز زكات بزرگ است، روز فطردوم است، روز قتال با كفار در راه خدا است، روز گره خوردن آب دهان در گلوى مخالفان است، روز خشنودى مؤمنان است، روز عيد اهل بيت عليهم السلام است، روز ظفر يافتن بنى اسرائيل بر فرعون است، روز مقبول شدن اعمال شيعيان است، روز پيش فرستادن صدقات است، روز زيادتى مثوبات است، روز قتل منافق است، روز مشهود (شاهد) است، روزى است كه ظالم انگشت حسرت و ندامت به دندان مى گزد، روز خراب شدن بنيان ظلالت است، روز بخشش است، روز شهادت است، روز درگذشتن از گناه مؤمنان است، روز خوشى دلهاى مؤمنان است، روز برطرف شدن پادشاهى منافقان است، روز توفيق اهل ايمان است، روز رهائى و استراحت مؤمنان از شر كافران است، روز مظاهره كمك كردن به يكديگر است، روز مفاخره به خود باليدن است، روز قبول شدن اعمال است، روز ضعيف شدن (كفر) است، روز شكر حق تعالى است، روز يارى مظلومان است، روز زيارت كردن مؤمنان است، روز دوستى نمودن با مؤمنان است، روز سخت گريه كردناست، روز رسيدن به رحمتهاى الهى است، روز پاك گردانيدن اعمال است، روز برطرف شدن بدعتها است، روز ترك گناهان كبيره است، روز ندا كردن به حق است، روز موعظه و نصيحت است، روز عبادت است، روز انقياد رهبرى پيشوايان دين است.

 

حذيفه گفت: پس، از خدمت امير المومنين عليه السلام برخاستم، و گفتم:

اگر در نيابم از افعال خير و آنچه اميد ثواب از آن دارم مگر «محبت اين روز» و «دانستن فضيلت اين روز» را، هر آينه منتهاى آرزوى من خواهد بود.

پس محمد و يحيى (راويان اين حديث) گفتند: چون اين حديث را از احمد بن اسحاق شنيديم ، هر يك برخاستيم و سر او را بوسيديم و گفتم:

حمد و شكر مى كنيم خداوندى را كه جان ما را نگرفت تا اينكه «فضيلت اين روز مبارك» را به ما رسانيد، پس به خانه هاى خود برگشتيم و اين روز را عيد گرفتيم، پس بدرستى كه اين روز، عيد شيعه است.

 

«سزاوار است شيعيان را كه اين روز را تعظيم نمايند و اظهار سرور و شادى نمايند»

(تلخيص از كتاب زاد المعاد علامه مجلسى رحمه الله عليه ص 403)

 

منبع:سایت آیت الله اعظمی سید صادق شیرازی دام ظله الوارف

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

عیدالزهرا مبارکباد

 

امشب دو جشن آسمانی برپاست                در هر دو علی مرتضی بزم آراست

 

هم مهدی فاطمه نشسته بر تخت                 هم رفته درک ثانی و عیدالزهراست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

نهم ربیع الاول

نهم ربیع الاول عید الزهرا سلام الله علیها

 

بر همه شیعیان مبارکباد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط یک محب  | 

شیعه نیوز فیلتر شد

شیعه نیوز فیلتر شد

 

باکمال تاسف وابراز ناراحتی  خبر فیلتر شدن یکی از پر کار ترین سایتهای شیعه ، که در آگاهی شیعیان نسبت به اخبار مربوط به جهان اسلام بود را شنیدیم وپس از مراجعه به این سایت جمله تکان دهنده

 

 (امکان دسترسی به این سایت وجود ندارد )

 

 را در کمال بهت زدگی دیدیم.

 

من علت فیلتر شدن آن را نمی دانم ولی اگر بنا شود که شیعه نیوز فیلتر شود باید تمام سایتها ووبلا گهای سنی که اعتقادات ما را هدف قرار داده اند و حتی به قوانین مملکت اسلامی بی توجه هستند فیلتر شود.

اجر بانیان این کار با مولای شیعیان و مالک اشتر نخعی و میثم تمار و کمیل و ....

 

 

منبع:علی ولی الله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط یک محب  |